سایت تحلیلی خبری عصر امروز - پربيننده ترين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Sun, 18 Aug 2019 12:04:47 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Sun, 18 Aug 2019 12:04:47 GMT تاريخ و حماسه 60 یا هادی‌الاُمَم! اگر انوار تو نبود // بیراهه می‌شدند تمام مسیرها http://asremrooz.ir/vdcbzzb59rhb0fp.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز پانزدهم ذیحجه مصادف است با سالروز ولادت هادی الامم آقا علی النقی علیه السلام. مولایی که جامعه کبیره را برای شیعیان و محبین ائمه علیهم السلام به ارمغان گذاشت.حضرت هادی علیه السلام در روایت زیبایی سرنوشت انسانها را به خوبی تبیین نموده و مسیر جاودانگی را چنین می فرمایند:  ألنّاسُ فِی الدُّنیا بِالأَموالِ وَ فی الآخِرَةِ بِالأَعمالِ مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند  (بحارالانوار، ج۷۸، ص ۳۶۸)ضمن تبریک میلاد با سعادت ابن الرضا علیهم السلام اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:یا علی النقی الهادی (علیه السلام) ...   ای «سُرّ مَن رَأیٰ»ی * غم ما فقیرها ای  رویش امــید، میان کویرها  ای خالق زیارت کلّ ذواتِ نور ای جامعه سُرای  تبارِ کبیرها   یا هادی‌الاُمَم ! اگر انوار تو نبود بیراهه می‌شدند تمام مسیرها  منت کشیده عرش، برای جلوس تو اما نشسته‌ای  به  حصارِ  حصیرها  اثبات شد،  امامِ  تمامِ  خــلایقی  تا سر گذاشتند، به پای تو شیرها  ای مظهرِ شکوهِ علی؛ چارمین علی ! میلاد توست، مطلع عید غـــــدیرها  یا ایهاالعزیز !  تَصَدَّق  عَلیَ الذَّلیل  عشق تو عزت است، برای حقیرها  یکبار هم به گوشه‌ی صحنت نظر بکن یکدم  بیا به  دیدن  ما  گوشه‌گیرها !  بنشین کنار سفره‌ی  سائل تبارها برکت بده به لقمه‌ی نان و پنیرها  * سُرّ مَن رَأیٰ : شاد می‌شود هر که آن را می‌بیند - و همچنین نام قدیم شهر سامرا  #رضا_قاسمیولادت امام هادی (علیه السلام)  حسن لطفی  جلوه‌ای از جبروت آوردند سوره‌ای از ملکوت آوردند  اَبری از جنسِ بهار و باران به سرِ این بَرَهوت آوردند  خسته بودیم که ما را از لطف زیرِ یک سایه‌ی توت آوردند   به درِ خانه‌ی آقا یک شهر همگی دستِ قنوت آوردند  به تماشای تو آدم را باز از بهشتش به هبوط آوردند   از سرِ سفره‌ی زهرا امشب محضِ لبخندِ تو قوت آوردند   آب و آئینه و قرآن این است  نوه‌یِ شاهِ خراسان این است  قبله خوب است همین در باشد علیِ آلِ پیمبر باشد  چارمین نادِ علی را گفتند باید این نام مکرر باشد   چار دیواریِ کعبه یعنی... چارسو جانبِ حیدر باشد   جامعه خواندم و گفتند که آن با مفاتیح برابر باشد   بگذار از لب بامت نرویم  دلِ ما مثل کبوتر باشد  گیسویی دین و دلِ ما بُرده خاصه وقتی که معطر باشد  آی همنامِ رضا آمده است  مغزِ بادامِ رضا آمده است  زلفِ تو کاش مجعد نشود دل در این شام مُردد نشود  تو علی هستی و مانند علی هیچکس صاحبِ مَسند نشود  هست تا سامره و سردابش حالِ ما شُکرِ خدا بد نشود  جز نسیمی که پُر از عطرِ شماست کاش از کوچه‌ی ما رد نشود  دلِ من رفت به کویَت گفتم رفتِ تو کاش که آمد نشود  گره‌ام دستِ تو بود و واشد کار دستِ تو نباشد نشود  صد و ده مرتبه مُمتد گفتیم یا علی ابن محمد گفتیم  دیدنت جامه دَریدن دارد یا که انگشت بُریدن دارد  مژه‌ام خاکِ مسیرت را خورد الحق این سُرمه ، کشیدن دارد  ارزشش داشت پریشان باشیم  نازِ این زلف خریدن دارد   دلِ من می‌تپد آقا چه کنم آهویی مِیلِ رمیدن دارد  ما رسیدیم و زمین اُفتادیم  بوسه از خاکِ تو چیدن دارد  آنچه گفتند در اوصافِ شما دیدن و دیدن و دیدن دارد  علیِ عالیِ اعلیٰ هادیست دهمین معنیِ زهرا هادیست  چینی‌ام آینه‌ام می‌شکنم که تَرَک خورده‌ ترین قلب منم  سامرایِ تو بنا شد اما  من پریشانِ امام حسنم  بعد تو وقف بقیع ، کاش شود  عُمرِ من صرفِ حرم ساختنم  حضرت هادیِ ما مهدی کو من اویسم به هوایِ قَرنم  گریه‌ام را به مُحرم برسان کُشته‌ی روضه‌ی یک پیرهنم  خواهری گفت که ای وای حسین مادری گفت که ای بی کفنم  کاروان آه که آمد از راه هرکه دارد هوسش بسم‌الله  ولادت امام هادی (علیه السلام)  سید علی رکن الدین  بالاتر از این هاست لوایی که تو داری خورشید دمیده ز عبایی که تو داری  از بنده نوازی و عطایی که تو داری آقای جهان است گدایی که تو داری  ما خاک بخیلیم و شما ابر سخایی محبوب شده از کرمت شغل گدایی  چون جامه که بر قامت زیبا بنشیند مهر تو به دلهای مصفا بنشیند  هرکس به دلش مهر تو آقا بنشیند مهرش به دل حضرت زهرا بنشیند  لطف خود زهراست که ما اهل یقینیم آن روز دعا کرده که امروز چنینیم  تو آینه داری و کلام تو گهر بار در وصف تو ماندند...چه گفتار و چه اشعار  حقا که زلالی و نجیبی و نسب دار بر شیر ندارد اثری زوزه ی کفتار  در عالم از این نکته هزاران اثر افتاد با آل علی هر که در افتاد ور افتاد  بیراهه نرفتیم اگر هادی ما اوست ذکر ولی الله همان جلوه ی یا هوست  چون شیشه ی عطری که به یک واسطه خوشبوست در چنته ی ما نیست به جز مرحمت دوست  العبدُ و ما فی یده کان لمولاه از برکت خورشید کند جلوه گری ماه  تو هادی مایی و جهان بی تو سراب است اوصاف تو در آیه ی تطهیر کتاب است  تو عشق مدامی و دمت مستی ناب است جای ولی الله کجا بزم شراب است؟  یک آیه بخوان آتش کفرش به یم افتد یک شعر بگو کاخ و سرایش به هم افتد  گفتند شراب و دلت ای ماه کجا رفت از مجلس بغداد سوی شام بلا رفت  لب پاره شد و ناله ی زینب به هوا رفت خون از لب شه، روح زجان اُسرا رفت  شد مجلس اغیار همان بزم خرابه وقتی که سر افتاد به دامان ربابه ولادت امام هادی (علیه السلام)  محمد سعید میرزایی  فیض مدام، سلسله نورِ دائمی پور جواد ابن رضا سبط کاظمی  در شأنت این بس است که جد شما رضاست در فضلت این بس است که تو جدّ قائمی  تا پایه امامت و دین از تو قائم است خود عرش فضل را به خدا از قوائمی  اینگونه گفت وصف تو را هر که با تو بود هر شام در صلاتی و هر روز صائمی  یا حجّه الوفیّ، صفی هادی ای امام ای حضرت کریم که عین المکارمی  هادی! امامنا التقی المتقی، سلام نور دهم! امام علی‌النقی، سلام  مهر دهم! حقیقت کامل، امام من! آیینه جمیع فضائل، امام من!  لرزانده دستگاه خلافت شکوه تو! خاک از توکلّت متوکل، امام من  چاره ندید خصم مگر آنکه همچو باب بر تو خوراند زهر هلاهل امام من  لحظه به لحظه جان به تو مشتاق، هادیا! لحظه به لحظه دل به تو مایل، امام من  ای که هنوز حلقه در را نکوفته لطف تو داده حاجت سائل، امام من  نامت گره‌گشای تمامی مشکلات لطفت کلید حل مسائل امام من  هادی! امامنا التقی المتقی، سلام نور دهم! امام علی‌النقی، سلام  زین العباد، ثانی سجّاد، یا علی نور تو بر جواد، خدا داد، یا علی  تنها نه باب تو که به فردوس، فاطمه از خنده تو گشت دلش شاد، یا علی  روشن به روی گندمی‌ات شد دل جواد وقتی «سمانه» چون تو سمن زاد، یا علی  چون باب شهر علم نبی بود، جدّ تو شد ملک علم و دین ز تو آباد، یا علی  در پای تو گریسته وحش درنده هم ای بسته ولای تو آزاد، یا علی  تاریخ، ای حقیقت بیدار، چون علی هرگز تو را نمی‌برد از یاد، یا علی  هادی! امامنا التقی المتقی، سلام نور دهم! امام علی‌النقی، سلام #امام هادی #مدح امام_هادی  (علیه السلام)  جلوه‌ای از جبروت آوردند سوره‌ای از ملکوت آوردند  اَبری از جنسِ بهار و باران به سرِ این بَرَهوت آوردند  خسته بودیم که ما را از لطف زیرِ یک سایه‌ی توت آوردند   به درِ خانه‌ی آقا یک شهر همگی دستِ قنوت آوردند  به تماشای تو آدم را باز از بهشتش به هبوط آوردند   از سرِ سفره‌ی زهرا امشب محضِ لبخندِ تو قوت آوردند   آب و آئینه و قرآن این است  نوه‌یِ شاهِ خراسان این است  قبله خوب است همین در باشد علیِ آلِ پیمبر باشد  چارمین نادِ علی را گفتند باید این نام مکرر باشد   چار دیواریِ کعبه یعنی... چارسو جانبِ حیدر باشد   جامعه خواندم و گفتند که آن با مفاتیح برابر باشد   بگذار از لب بامت نرویم  دلِ ما مثل کبوتر باشد  گیسویی دین و دلِ ما بُرده خاصه وقتی که معطر باشد  آی همنامِ رضا آمده است  مغزِ بادامِ رضا آمده است  زلفِ تو کاش مجعد نشود دل در این شام مُردد نشود  تو علی هستی و مانند علی هیچکس صاحبِ مَسند نشود  هست تا سامره و سردابش حالِ ما شُکرِ خدا بد نشود  جز نسیمی که پُر از عطرِ شماست کاش از کوچه‌ی ما رد نشود  دلِ من رفت به کویَت گفتم رفتِ تو کاش که آمد نشود  گره‌ام دستِ تو بود و واشد کار دستِ تو نباشد نشود  صد و ده مرتبه مُمتد گفتیم یا علی ابن محمد گفتیم  دیدنت جامه دَریدن دارد یا که انگشت بُریدن دارد  مژه‌ام خاکِ مسیرت را خورد الحق این سُرمه ، کشیدن دارد  ارزشش داشت پریشان باشیم  نازِ این زلف خریدن دارد   دلِ من می‌تپد آقا چه کنم آهویی مِیلِ رمیدن دارد  ما رسیدیم و زمین اُفتادیم  بوسه از خاکِ تو چیدن دارد  آنچه گفتند در اوصافِ شما دیدن و دیدن و دیدن دارد  علیِ عالیِ اعلیٰ هادیست دهمین معنیِ زهرا هادیست  چینی‌ام آینه‌ام می‌شکنم که تَرَک خورده‌ ترین قلب منم  سامرایِ تو بنا شد اما  من پریشانِ امام حسنم  بعد تو وقف بقیع ، کاش شود  عُمرِ من صرفِ حرم ساختنم  حضرت هادیِ ما مهدی کو من اویسم به هوایِ قَرنم  گریه‌ام را به مُحرم برسان کُشته‌ی روضه‌ی یک پیرهنم  خواهری گفت که ای وای حسین مادری گفت که ای بی کفنم  کاروان آه که آمد از راه هرکه دارد هوسش بسم‌الله  شاعر: #حسن_لطفی*در ولادت امام هادی  (علیه السلام)   بهشت اهل ولا را ثمر مبارک باد   طلوع عید بزرگ دگر مبارک باد  بر آسمان ولایت قمر مبارک باد  محمدابن‌علی را پسر مبارک باد  -خـدای عـزّوجـلّ را ولـی تماشایـی است  -به روی دست محمّد، علی تماشایی است    سلام باد به ابن‌الرضا و فرزندش   شفای روح مسیحا ز فیض لبخندش  ندیده چشم بشر جز ائمه مانندش  سزد که مدح بگوید فقط خداوندش  -جمـال او همـه آیینـۀ امـام جواد  -علی است این، پدر و مادرم فدایش باد    سخن‌وران جهان مست یک عبارت او  جحیم باغ چنان گردد از اشارت او  سر سران همه در حلقۀ اسارت او  دعای «جامعه» زیباترین زیارت او  -زیارتی که سزد وحی سرمدش خوانند  -شناسنامۀ آل محمّدش خـوانند    مهی که مهر هم از ماه عارضش خجل است  چو آفتاب به دل‌های پاک مشتعل است  گل محبت او زینت بهشت دل است  عدو هم از کرمش شرمگین و منفعل است  -جهانیـان همه مرهون لطف او من هم  -نه من گدای در او شدم که دشمن هم    الا حرم حرمِ سامرات را زائر  بهشت، زائر صحن و سرات را زائر  فرشتگان حرم باصفات را زائر  جواد ماه رخ دلربات را زائر  -عجب نه گر به قفس شیر وحشی‌ات شد رام  -مطیـع سلسلۀ تـو است گردن ایـام    تو چارمین علی از عترت پیامبری  تو خود امام و امام جواد را پسری  تو بر امام رضا نیز پارۀ جگری  تو چون حسین چراغ هدایت بشری  -ائمه هادی و تو خود به کنیه‌ هادیشان  -بـه شاه راه هدایت شدی منادیشان    اگر چه بر حرم حضرتت جسارت شد   حریم محترمت در جهان زیارت شد   نصیب شیعه در این امتحان بشارت شد  نصیب دشمن تو ذلت و حقارت شد  -شکست شیعه محال است چون به حصنِ ولاست  -همیشه پرچـم فتـح شما بـه دست خداست    تمام خلقت هستی بوَد برای شما  نهاده سر به زمین آسمان به پای شما  سعادت همه عالم بود ولای شما  بوَد «بکُم فَتَح‌الله» در ثنای شما  -خدا برای شما خلق کرد عالم را  -ز خـاک پـای شما آفرید آدم را    به غیر باب شما حق نیافریده دری  خداپرست نی‌ام گر زنم در دگری  نبود و نیست به جز بر درِ شما خبری  اگر کنید به کل جهانیان نظری  -قسم به هر که گذارد قدم به راه شما  -شونـد خلـق، ابـوذر بـه یک نگاه شما     مصیبت است اگر یک نظر به ما نکنید  مرا ز دامن پر مهرتان جدا نکنید  رهم دهید در این خانه و رها نکنید  مرا به دوری خود دور از خدا نکنید  -من و جدا شدن از دامن شما هرگز  -طریـق دوستـی دشمـن شما هرگز    حیاتِ بود و نبود از برای یک دمتان  خدای داده شرافت به کل عالمتان  خدا گواست که اوصاف ما بود کمتان  عطا کنید مضامین نو به میثمتان  -که همچو «میثم» تمار مدحتان گوید  -همیشه در همه احوال راهتان پوید ]]> تاريخ و حماسه Sat, 17 Aug 2019 05:59:49 GMT http://asremrooz.ir/vdcbzzb59rhb0fp.uiur.html 3 برادری که در یک روز شهید شدند http://asremrooz.ir/vdcdn50xnyt09s6.2a2y.html به گزارش عصر امروز خبر رسید نجفعلی شهید شده و از سرنوشت قدرت‌الله و ولی‌الله اطلاعی در دست نیست. پیکر نجفعلی هم در منطقه عملیاتی خیبر جا مانده و او هم مثل دو برادر کوچک‌ترش مفقود است. خبر شهادت نجفعلی در حالی که همسرش سه ماهه باردار بود، ضربه روحی سختی به خانواده وارد کرد، اما بلاتکلیفی سرنوشت قدرت‌الله و ولی‌الله کورسوی امیدی را در دل پدر و مادرش زنده نگه داشته بود. بعد‌ها از نامه‌های اسرای خیبر مشخص شد هر سه برادر در یک روز و به فاصله چند ساعت از هم به شهادت رسیده‌اند، اما کسی جرئت نداشت از این موضوع حرفی به پدر و مادرشان بزند. سال‌ها از پی هم گذشتند و مادر هر هفته لباس‌های ولی الله و قدرت‌الله را می‌شست و اتو می‌زد به امید این که وقتی دردانه‌هایش برگشتند، لباس تمیز و آماده برای پوشیدن داشته باشند. سال 75 پیکر هر سه شهید خانواده به فاصله چند ماه از هم تفحص شدند و به زادگاه‌شان روستای هویه فلاورجان برگشتند. تازه آن موقع بود که والدین شهیدان کریمی متوجه شدند سال 62فقط در یک روز، نیمی از شش فرزند پسرشان را از دست داده‌اند! گفت‌وگوی ما با رجبعلی کریمی برادر شهیدان کریمی را پیش‌رو دارید.  اواخر سال گذشته خبر رسید پدر شهیدان کریمی مرحوم شده‌اند ایشان چه کاره بودند؟ در خانواده چند خواهر و برادر بودید؟ پدرمان حاج اسدالله کریمی بهمن سال 97 مرحوم شد. مادرمان هم سال 86 به رحمت خدا رفت. پدرم کشاورز بود و در روستای هویه فلاورجان ساکن بودیم. خانواده ما تا روز پنجم اسفند ماه 1362 شش فرزند پسر و سه فرزند دختر داشت. در همان روز برادرم سردار نجفعلی کریمی به شهادت رسید و یکی دو ساعت بعد قدرت‌الله و ولی‌الله شهید شدند. جمعیت خانواده ما هم از 9 فرزند به شش فرزند کاهش یافت!   شما برادر بزرگ‌تر شهدا هستید؟ من سه خواهر و دو برادر بزرگ‌تر از خود دارم. متولد سال 36 هستم و بعد از من نجفعلی سال 39 به دنیا آمد و بعد از او قدرت‌الله سال 41 و ولی‌الله سال 44 به دنیا آمدند.   یعنی هر سه شهید فرزندان آخر خانواده بودند؟ بله، هر سه نفر هم به اقتضای جوانی و توانایی جسمی‌شان بیشترین سابقه جبهه را در خانواده ما داشتند. پشت سر هم جبهه می‌رفتند. خصوصاً نجفعلی و قدرت‌الله که پاسدار بودند و تقریباً از اوایل جنگ تا زمان شهادتشان در منطقه بودند. من هم پشت بند آن‌ها گاهی به جبهه می‌رفتم. متأهل بودم و با این وجود خدا توفیق داد که چند باری اعزام بگیرم. گاهی پیش می‌آمد که شش، هفت ماه همدیگر را نمی‌دیدیم. چون وقتی این برادر از جبهه می‌آمد، آن یکی اعزام می‌شد و کم پیش می‌آمد دور هم جمع شویم.   پدر و مادرتان با جبهه رفتن‌های پسرانشان مشکلی نداشتند؟ پدرمان آدم مذهبی و آگاهی بود. دوران طاغوت اصلاً اجازه نمی‌داد تلویزیون تماشا کنیم. سال 54 که به حج رفت، از آنجا یک ضبط صوت آورد که یا با آن قرآن گوش می‌داد یا نوار‌های مذهبی. با روحانیت هم رفت و آمد داشت. می‌خواهم عرض کنم که خودش در خط انقلاب بود و درک می‌کرد که باید جبهه‌ها خالی نمانند. منتها گاهی او و مادرمان گلایه می‌کردند که حداقل بگذارید برادر دیگرتان برگردد بعد شما بروید. گلایه بحقی هم بود. منتها شرایط زمان ایجاب می‌کرد که احساس مسئولیت کنیم و به جبهه برویم.   نجفعلی چطور برادری بود؟ کمی از ایشان بگویید.  سردار شهید نجفعلی کریمی بعد از من دنیا آمده بود. خیلی با هم رفیق بودیم. آدم شوخ‌طبعی بود و با بچه‌ها می‌جوشید و آن‌ها هم او را دوست داشتند. نجفعلی اخلاقی خوبی که داشت این بود که سعی می‌کرد بچه‌ها را با قرآن یا ادعیه آشنا کند. مثلاً به بچه‌های فامیل می‌گفت اگر فلان دعا را حفظ کنید برایتان جایزه می‌خرم. با خود ما هم چنین می‌کرد. خیلی وقت‌ها سر سفره می‌گفت اول باید سوره والعصر را دسته‌جمعی بخوانیم بعد غذا را شروع کنیم. اخلاق خاصی داشت و سعی می‌کرد افرادی که دلشان با انقلاب نبود را اهل کند. کدخدایی داشتیم که خیلی موافق انقلاب نبود. نجفعلی با او با احترام برخورد می‌کرد. می‌گفتیم چرا با فلانی که انقلابی نیست اینطور برخورد می‌کنی؟ می‌گفت ما باید این‌ها را جذب کنیم، نه اینکه با کم محلی و تندی آن‌ها را از خط انقلاب دور نماییم. طوری شده بود که کدخدا برای نجفعلی احترام زیادی قائل بود. هر وقت او را می‌دید با آن سن و سالش به پای نجفعلی بلند می‌شد.   نجفعلی را سردار معرفی کردید، چه سمتی در جبهه داشت؟ نجفعلی سال 59 که مقارن با شروع جنگ بود، به خدمت سربازی رفت و بلافاصله بعد از اتمام خدمتش به عضویت سپاه درآمد. چون سابقه زیادی در جبهه داشت، در تیپ 8 نجف به فرماندهی گردان رسید. مدتی فرمانده گردان ثامن‌الائمه (ع) بود و بعد فرمانده گردان امیرالمؤمنین (ع) شد. در همین کسوت هم به شهادت رسید.  قدرت‌الله چطور بچه‌ای بود؟ شوخ طبعی قدرت‌الله از نجفعلی هم بیشتر بود. در بسیج و مسائل فرهنگی و تبلیغاتی خیلی فعالیت می‌کرد. او هم بعد از نجفعلی به عضویت سپاه درآمد و زیاد جبهه می‌رفت. قدرت‌الله خصوصیت خاصی که داشت این بود که شب‌ها در خواب راه می‌رفت. یک وقت می‌دیدی ساعت 12 شب بلند می‌شد و به طرف مسجد می‌رفت. یا یک شب دیدیم دارد قرآن می‌خواند. صبح که می‌پرسیدیم چرا نصف شب قرآن می‌خواندی، اصلاً یادش نمی‌آمد چنین کاری کرده است. جالب است در خواب راه رفتن‌هایش هم رگه‌های مذهبی داشت. شوخ طبعی قدرت‌الله باعث شده بود با همه رفیق باشد و همه او را دوست داشتند.   ولی‌الله هنگام شهادتش 18 سال داشت، اما آنطور که شما گفتید زیاد جبهه می‌رفت. از چند سالگی جبهه‌ای شده بود؟ ولی‌الله سن کمی داشت که به جبهه رفت. هنگام شهادت 18 سال داشت، اما رزمنده باتجربه‌ای بود. جبهه رفتنش هم اینطور شد که یک روز برگه‌ای برای پدرمان آورد تا آن را امضا کند. البته پدرمان، چون سواد نداشت پای برگه‌ها را انگشت می‌زد. آن روز پدر پرسیده بود این برگه چیست؟ ولی‌الله گفته بود از مدرسه داده‌اند و شما اول امضا بزن تا من بگویم چیست. پدر تا برگه را انگشت می‌زند، ولی‌الله می‌گوید این برگه اجازه شما برای حضورم در جبهه است. پدر می‌گوید لااقل بگذار برادر‌های دیگرت برگردند بعد تو برو که ولی‌الله می‌گوید هر کس جای خودش تکلیفش را انجام می‌دهد و جبهه رفتن‌های آن‌ها تکلیفی از گردن من ساقط نمی‌کند.   خود شما هم بسیجی به جبهه می‌رفتید؟ بله، شغل من کشاورزی بود. نقاشی و لوله‌کشی هم می‌کردم و بعد از مدتی در صنایع دفاع مشغول کار شدم. زمان جنگ متأهل بودم، اما سعی می‌کردم به قدر خودم تکلیفم را انجام بدهم و به جبهه بروم.   از بین برادر‌های شهیدتان فقط نجفعلی متأهل بود؟  بله، ایشان اوایل سال 62 ازدواج کرد و اواخر همان سال هم به شهادت رسید. آن موقع همسرش باردار بود. شش ماه بعد از شهادت نجفعلی در شهریورماه سال 63 پسرش به دنیا آمد که به یاد پدر، اسم او را هم نجفعلی گذاشتند.   به ماجرای شهادت برادرهایتان بپردازیم. روز پنجم اسفند 62 چه اتفاقی افتاد؟ همانطور که قبلاً عرض کردم، نجفعلی در عملیات خیبر فرمانده گردان امیرالمؤمنین (ع) بود. چون نمی‌خواستند سه برادر کنار هم باشند قدرت‌الله و ولی‌الله را به گردان دیگری فرستاده بودند. روز پنجم اسفند ماه اول نجفعلی به شهادت می‌رسد. به عنوان فرمانده گردان، چون آدم شاخصی بود، خبر شهادتش را به آقای محمد رئیسی فرمانده گردانی می‌دهند که دو برادر دیگرم جزو نیرو‌های آن بودند. وقتی رئیسی خبر شهادت نجفعلی را می‌شنود، غیر ارادی گوشی بیسیم از دستش می‌افتد. رزمنده‌ها جویای احوالش می‌شوند و او هم می‌گوید که نجفعلی شهید شده است. قدرت‌الله و ولی‌الله از این خبر مطلع می‌شوند. می‌روند و صورت نجفعلی را هم می‌بوسند. دیگر رزمنده‌ها از آن‌ها می‌خواهند منطقه را ترک کنند و به پشت جبهه بروند، اما آن‌ها می‌گویند نجفعلی راه خودش را رفت و ما هم باید راه خودمان را برویم. کمی بعد هر دوی آن‌ها به شهادت می‌رسند، اما در منطقه‌ای که قدرت‌الله و ولی‌الله بودند، هیچ رزمنده‌ای سالم به عقب برنمی‌گردد. همه یا شهید می‌شوند یا به اسارت درمی‌آیند. به همین دلیل تا مدتی کسی از سرنوشت قدرت‌الله و ولی‌الله اطلاع دقیقی نداشت. ما می‌دانستیم نجفعلی شهید شده و پیکرش برنگشته است، اما تا یکی، دو ماه نمی‌دانستیم قدرت‌الله و ولی‌الله اسیر هستند یا به شهادت رسیده‌اند.   چطور از شهادتشان مطلع شدید؟ من سعی کردم دنبال آن‌ها بگردم. چون خودم رزمنده بودم و بچه‌های منطقه را می‌شناختم از آن‌ها پرس و جو می‌کردم. اما 13 اسفند ماه 62 تصادف کردم و به ناچار پنج، شش ماهی خانه‌نشین شدم. در همین ایام بچه‌ها از طریق نامه اسرای خیبر مطلع شده بودند که قدرت‌الله و ولی‌الله به شهادت رسیده‌اند. تقریباً دو ماه بعد از شهادتشان بود که من خبردار شدم هر سه برادرم در یک روز شهید شده‌اند. به سایر اعضای خانواده هم این خبر رسید، اما هیچ کدام موضوع شهادت قدرت‌الله و ولی‌الله را به پدر و مادرمان نگفتیم. آن بنده خدا‌ها فکر می‌کردند دو فرزندشان اسیر هستند و یک روز برمی‌گردند.   یعنی تا سال 75 که پیکر برادرهایتان برگشت، والدین شما از موضوع شهادت آن‌ها خبر نداشتند؟ خیر، خبر نداشتند. نجفعلی را که مثل ما می‌دانستند شهید شده است و فقط پیکر ندارد، اما مادرمان برای بازگشت قدرت‌الله و ولی‌الله نقشه‌ها داشت. همیشه لباس‌هایشان را می‌شست، اتو می‌زد و آماده نگه می‌داشت تا اگر برگشتند، لباس مرتب برای پوشیدن داشته باشند. جایشان را مرتب و همه چیز را مهیای آمدنشان می‌کرد. البته توأمان روحیه‌اش را حفظ کرده بود. مثلاً کسی می‌خواست او را دلداری بدهد، می‌گفت ما خاک پای امام حسین (ع) هم نیستیم. آقا آن همه مصیبت را دید و ما هم که شیعه هستیم باید در مصیبت‌ها صبر کنیم.  من یک عکس دیدم مربوط به سال 75 که سه شهید با نام فامیل کریمی روی دست مردم تشییع می‌شوند، اول فکر می‌کردم هر سه برادران شما هستند، اما نام یک شهید تفاوت داشت.  اوایل سال 75 اول پیکر قدرت‌الله و ولی‌الله همراه شهید فتح الله کریمی از اقوام دورمان تفحص و شناسایی شدند. تصویری که شما دیدید مربوط به تشییع پیکر قدرت‌الله و ولی‌الله و همان شهیدی است که عرض کردم. در روستای هویه فامیل کریمی زیاد داریم. شهید فتح‌الله کریمی هم از اقوام دور بود. چند ماه بعد بهمن ماه سال 75پیکر نجفعلی همراه شهید قدمعلی اکبری تفحص و تشییع شدند.   سال‌ها بعد از شهادت برادران کریمی، پدر و مادرتان وقتی متوجه شدند والدین سه شهید هستند حتماً این موضوع ضربه روحی سختی به آن‌ها وارد کرد؟ همان سال 75 هم پدرم و هم مادرم سکته کردند. روند بیماری و تحلیل قوای جسمی‌شان از همان سال شروع شد. البته سعی می‌کردند روحیه‌شان را حفظ کنند منتها از درون ضربه سختی خوردند. یادم است شب قبل روزی که قرار بود پیکر نجفعلی بیاید، همه در خانه پدرمان جمع بودیم. وقت اذان مغرب که شد، مادرم گفت فردا صبح قرار است پیکر نجفعلی بیاید ما الان وظیفه داریم نماز اول وقت بخوانیم. بلند شوید بروید وضو بگیرید تا وقت نماز نگذشته است. بعد از بیماری پدر و مادرم من از صنایع دفاع استعفا کردم و پیش آن‌ها آمدم. خانه‌ای کنار خانه‌شان ساختم و همان جا ماندگار شدم. مادرمان سال 86 بر اثر عوارض همان سکته‌ای که کرده بود درگذشت. پدرمان که روحیه بهتری داشت، حدود 11 سال بعد بهمن ماه 97 درگذشت و به فرزندان شهیدش پیوست.   روزنامه جوان: به نظر می‌رسد منطقه شما جو انقلابی داشته و شهدای زیادی را هم تقدیم کرده است. روستای هویه چند شهید دارد؟ شکر خدا فلاورجان و روستای هویه جو خوبی داشته و دارد. زمان جنگ خیلی از جوان‌ها و نوجوان‌های این منطقه به جبهه رفتند و به شهادت رسیدند. روستای ما در حال حاضر 3 هزار و 200 نفر جمعیت دارد. زمان جنگ جمعیتش کمتر بود، اما 23 شهید داده که دو، سه نفرشان همچنان مفقود هستند. 20 نفر هم جانباز داریم. چنین جوی باعث می‌شد تا بچه‌ها تشویق شوند و همیشه از منطقه ما رزمنده در جبهه حضور داشته باشد. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 17 Aug 2019 12:52:26 GMT http://asremrooz.ir/vdcdn50xnyt09s6.2a2y.html تصاويري از تنبيه بدني(فلك بستن) در تهران قديم http://asremrooz.ir/vglcaoq482bq1.5s22.la,.html ]]> تاريخ و حماسه Sat, 30 Apr 2011 10:12:15 GMT http://asremrooz.ir/vglcaoq482bq1.5s22.la,.html یک عمر داغ کربلا یادش نمیرفت // دلشوره هایِ عمّه را یادش نمیرفت http://asremrooz.ir/vdcewp8wwjh8poi.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز هفتم ذیحجه مصادف است با سالروز شهادت یادگار کربلا حضرت امام محمد باقر(علیه السلام ).بنا بر این گزارش حضرت امام باقر علیه السلام گنجینه علمی را که در درون خود داشته و معدن علم الهی که در لوح وجودیشان بود را با حدود 30 هزارحدیث برای نسلهای پس از خود به یادگار گذاشته تا در جامعه گسترش یابد.و با این روایت زیبا از ایشان اشعاری را در شب حزن انگیز شهادتش تقدیم شما خوبان می نماییم: قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ كَفَّ عَنْ أعْراضِ النّاسِ أقالَهُ اللّهُ نَفْسَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ، وَ مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ.«كتاب الزّهد، ص ۱، ح ۹»هركس دنبال هتك حرمت - ناموس و آبروي - ديگران نباشد، خداوند متعال او را در قيامت مورد عفو و بخشش قرار مي دهد و هركس غضب و خشم خود را از ديگران باز دارد، خداوند نيز خشم و غضب خود را در قيامت از او بر طرف مي سازد.#امام_باقر_علیه_السلام #غزل  یک عمر داغ کربلا یادش نمیرفت دلشوره هایِ عمّه را یادش نمیرفت  درس و حدیثش مانعِ روضه نمیشد برپاییِ بزم عزا یادش نمیرفت  بر دوش ِ دل، بار مصیبت داشت عمری جان دادن خون خدا یادش نمیرفت  بالاسرِ هر پیکر بر خاک خفته لبخندِ شمرِ(لع) بی حیا یادش نمیرفت  بردند بی صبرانه بعد از گوشواره- گهواره را بینِ عبا... یادش نمیرفت  تب داشت بابا! سوخت خیمه! زجر(لع) آمد! زد تازیانه بیهوا! یادش نمیرفت  هنگام غارت بود و در بین شلوغی... افتاد زیر دست و پا یادش نمیرفت  لعنت بر آن دستی که هجده نیزه آورد سرهای روی نیزه ها یادش نمیرفت  کنج خرابه...زیر نور ماه...آرام... شب-گریه هایِ بیصدا یادش نمیرفت  در کنج حجره، داشت جان میداد امّا کهنه حصیر و بوریا یادش نمیرفت!   #مرضیه_عاطفی#امام_باقر _علیه_السلام  آه یادم نمی رود هرگز غم جانسوز غارت خلخال حمله ی نابرابر لشکر به زنان و به خیمه و اطفال  صحنه اش بین صحن چشمانم میدهد زجر هر شب و روزم ذوالجناح آمد از دل میدان با دو صد زخم بر سر و کوپال  چه بگویم از آن غروب غریب در هیاهوی نیزه و شمشیر تنی از روی شیب قربانگاه غلت می خورد تا ته گودال  چه بگویم که تیزی خنجر  به روی حنجری فشار آورد یک نفر بین قاتلانش شد بر سر سر بریدنش جنجال  هم غرورم شکست هم قلبم آن زمانی که دختری خسته از روی ناقه بر زمین افتاد دشت تاریک بود و رفت از حال  محمدحسن بیات لو#امام_باقر_علیه_السلام #روضه_امام_باقر_علیه_السلام  با چشم خود دیدم ، عمه پریشان بود  افتاد در گودال،شاهی که عطشان بود  دیدم عمو عباس ، با مشکِ خالی رفت در انتظار او، هر خیمه گریان بود  بعد از عمو‌ عباس،  وقتی علم افتاد اشک و فغان و غم،در خیمه مهمان بود  در عصر عاشورا، بی حرمتی کردند  خار بیابان ها ، در پایِ طفلان بود  در خاطرم مانده، وقتی که از گودال  آن ذوالجناح آمد ،خونین و نالان بود  بابای من تب دار، بی حال و بیمار و در خیمه ای تنها،محزون و بی جان بود  سهمم اسارت شد، از کربلا تا شام این رسم مهمانی،از یک مسلمان بود؟  در کنج ویرانه ، بزم مِی و بازار  داغ و غم و اندوه، سهم اسیران بود  زهر جفا بر من، کم کم اثر کرده اوج مصیباتم ، در کنج ویران بود  /عبدِ کریم #مرثیه_امام_باقر _علیه_السلام   ازشرار زهر کین پا تا سرم آتش گرفت آه ای مادر بیا بال و پرم آتش گرفت  هر نفس از سینه ام شعله زبانه میکشد سوختم از تب تمام پیکرم آتش گرفت  روز من با خاطرات کربلا شب می شود بسکه گریه کرده ام پلک ترم آتش گرفت  هر طلوعی را غروبی عاقبت پایان دهد ای امان از آن غروبی که حرم آتش گرفت  شعله بر جان همه اهل حرم افتاده بود دختری فریاد میزد معجرم آتش گرفت  بعد داغ کربلا و تشنگی بچه ها هر کجا که آب دیدم حنجرم آتش گرفت  🔸شاعر: #نوید_طاهری#مرثیه_امام_باقر  _علیه_السلام  یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده قلمش نه، دم تیغ دو دمش افتاده   مثل روز دهم از فرط عطش با طفلان درشب حجره به روی شکمش افتاده   آخرین لحظه همان لحظه ی تلخی ست که مَرد دیده از دست ابالفضل علمش افتاده   دیده که دست و سر و چشم عمو عباسش تا دم علقمه در هر قدمش افتاده   نفسش را رمقی نیست و در خاطر مرد زخمهای تن آقا رقمش افتاده   بعد اینقدر مصیبت که سرش آوردند تازه تیغ آمده بر قدّ خمش افتاده   آخرین لحظه به یاد فقط این جمله ی شمر که:خودم می کِشم و می کُشمش افتاده   دمش از بس که حسینی ست چو پایین رفته باز در پای دمش بازدمش افتاده   مثل بین الحرمین است مدینه اما سر پا نیست...دراین سو حرمش افتاده  #مهدی_رحیمی ]]> تاريخ و حماسه Thu, 08 Aug 2019 14:29:35 GMT http://asremrooz.ir/vdcewp8wwjh8poi.b9bj.html مبدع «هتل اوین» چه کسی بود؟ + عکس http://asremrooz.ir/vdcjxae8huqemxz.fsfu.html به گزارش عصر امروز، شهید سیداسدالله لاجوردی از آن شهدایی است که علی‌رغم داشتن حق بزرگی که بر گردن انقلاب اسلامی ‌و نظام جمهوری اسلامی دارد، کمتر درباره‌اش گفته و نوشته شده است. دلیلش شاید این باشد که متأسفانه برخی، تهمت‌هایی که سازمان منافقین در طول سال‌ها به این سردار انقلاب زده بودند، را باور کرده‌اند. تهمت‌ها و دروغ‌هایی مثل اینکه شهید لاجوردی فردی خشن، تندخو و یا حتی شکنجه‌گر و... بود!  اما دقیقاً در جهت عکس این دروغ‌ها، سیداسدالله لاجوردی که در راه عقیده و مبارزه با رژیم پهلوی و ضدانقلاب بسیار محکم بود و برای همین از طرف مقام معظم رهبری لقب «مرد پولادین انقلاب» را گرفت؛ در تعامل با مردم عادی و حتی با خطاکاران، انسانی به‌شدت مهربان، نرم‌خو و با روحیه‌ای پدرانه بود. انسانی مسئول و باتدبیر که با نگاهی به عملکردش در دوره‌های مسئولیت در «دادستانی انقلاب اسلامی کل کشور» و «ریاست سازمان زندان‌ها» می‌توان دو بعد شخصیتی او در قاطعیت برخورد با ضدانقلاب و همچنین در عین حال مهربانی با گناه و خطاکاران زندانی را به عیان مشاهده کرد...  قاطع و نفوذی‌شناس! شهید لاجوردی متولد سال ۱۳۱۴ بود و تحصیلات حوزوی را تا حدّ اجتهاد ادامه داده بود ولی لباس روحانیت بر تن نداشت. از نوجوانی در بازار تهران کار کرده بود و شغلش هم در زمان مبارزات علیه حکومت پهلوی «روسری‌دوزی» بود. از همان زمان طلبگی وارد مبارزات علیه رژیم پهلوی شده بود و به‌خاطر همین هم توسط ساواک چندین بار دستگیر شد و حدود ۹ سال از عمرش را در زندان‌های رژیم پهلوی و زیر شکنجه و فشار گذراند. تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) به پیروزی رسید.  او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تا سال ۱۳۶۳ مسئول دادستانی انقلاب اسلامی کل کشور شد. ایشان در مدتی که این مسئولیت را بر عهده داشت، با بصیرت عمیق و مثال‌زدنی از یکطرف با قاطعیت با عناصر ضدانقلاب مبارزه می‌کرد و از طرف دیگر هم با به راه انداختن بحث‌های عقیدتی در زندان، زمینه توبه و برگشت زندانیان سیاسی - از اعضای حزب توده و چریک‌های فدائی خلق گرفته تا اعضای سازمان مجاهدین خلق-  را فراهم می‌کرد.  با وجود انتشار وسیع شایعات علیه سیداسدالله لاجوردی در سطح جامعه و زدن تهمت‌هایی چون شکنجه و آزار زندانیان سیاسی به دستور ایشان!، شهید لاجوردی نگاهی کاملاً پدرانه و از سر عطوفت به آنها داشت.  رسیدگی به امور زندانیان، ابداع و ابتکار ایجاد فرهنگ توبه و بازسازی شخصیت عناصر گروهک‌های ضدانقلابی فرقان، منافقین و جریانات الحادی و مارکسیستی، بردن زندانیان به مراکز تفریحی و تفرجگاه‌ها، و یا به نمازجمعه بردنشان از دیگر اقدامات شهید بزرگوار لاجوردی بود. حتی غذاخوردن او با زندانیان و فوتبال و والیبال بازی کردن با آنها از دیگر کارهایی بود که به شکل مداوم توسط ایشان انجام می‌شد. البته متأسفانه آن بخش برخورد قاطع او با عناصر ضدانقلاب و به‌ویژه اعضای نفوذی سازمان مجاهدین خلق در ارکان اداره کشور، به مذاق برخی خوش نیامد، آن‌قدر که زمینه استعفا و رفتنش را از دادستانی انقلاب فراهم کردند.  داستان هم از این قرار بود که بعد از انفجار دفتر نخست‌وزیری و شهادت رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر (شهیدان رجائی و باهنر) توسط عامل نفوذی منافقین در دفتر نخست‌وزیر (کشمیری)، توجه شهید لاجوردی به انحراف افکار عمومی ‌توسط عده‌ای برای فراری دادن کشمیری از ایران جلب شد. وقایع منجر به فرار کشمیری و توطئه دوستان و یاران او برای شهید جلوه دادن او و عامل نفوذی نشان دادن شهید عبدالحسین دفتریان، باعث شد که سیداسدالله لاجوردی به‌صورت جدّی پیگیر شناسایی نفوذی‌ها شود.  او در جریان تحقیقاتش به نقش‌آفرینی محسن سازگارا معاون «ب.ن» و «س.ح» و حمایت دو مافوق او از اقداماتش پی برد. اما متأسفانه به دلیل حمایت برخی از افراد ناآگاه و یا نفوذی نتوانست خیانت این افراد را اثبات کند. ایشان بعد از استعفای اجباری از مقامش و در وصیتنامه‌ای که در سال ۱۳۶۴ و در هنگام حضور در جبهه‌های حق علیه باطل نوشت، درباره این نفوذی‌ها تأکید کرده است که: «خدایا! تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف، خطر منافقین انقلاب را (همانان که التقاط، به گونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانان که ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان، دستمال ابریشمی ‌بسیار بزرگ -به بزرگی مجمع الاضداد-  به دست گرفته‌اند، هم رجایی و باهنر را می‌کشند و هم به سوگشان می‌نشینند، هم با منافقین خلق، پیوند تشکیلاتی و سپس...! برقرار می‌کنند، هم آنان را دستگیر می‌کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت به آنان تلاش می‌کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می‌شوند، هم در مبارزه علیه آنان و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان خود را در صف منافق‌کشان می‌زنند و هم در حوزه‌های علمیه به فقه و فقاهت روی می‌آورند تا مسیر فقه را عوض کنند)، به مسئولین گوشزد کرده‌ام ولی نمی‌دانم چرا؟ (گرچه نسبت به بعضی، تا اندازه‌ای می‌‍‌دانم چرا!)‌ ترتیب اثر نداده‌اند.»  زندان اوین یا هتل اوین! بعد از استعفا از سال ۶۳ تا ۶۸، شهید لاجوردی یا در جبهه‌ها مشغول جهاد بود یا در حجره روسری دوزی و روسری فروشی‌اش مشغول تلاش برای تأمین معاش خانواده. اما بعد از سال ۶۸ مسئول زندان‌های کل کشور شد و از همان زمان انتصاب به این مسئولیت، دستور داد که به امور فرهنگی در زندان‌ها توجه ویژه شود. از جمله، دستور داد دیوارها رنگ زده و باغچه‌ها گلکاری شود و همچنین زمینه کار و فعالیت اقتصادی را برای زندانیان در داخل زندان فراهم کرد. تغییرات رفاهی و فرهنگی که در زندان‌ها در دوره ریاست ایشان ایجاد شد، حتی باعث شد که مرحوم کیومرث صابری فومنی معروف به «گل آقا» در مطلبی طنز عنوان «هتل اوین» را به زندان اوین بدهد.  او بدون اطلاع قبلی و به شکل سرزده از زندان‌های مختلف کشور بازدید انجام می‌داد و در صورت دیدن تخلفات روسای زندان‌ها، با آنها برخورد می‌کرد. ایشان حتی در سال‌های ابتدایی مسئولیتش دستورالعملی اجرائی را تنظیم و به‌عنوان «منشور زندانبانی» به تمام روسای زندان‌ها ابلاغ کرد. در صدر این منشور خطاب به کلیه روسا و مدیران زندانها آمده است: «هدف قانون از کیفر و زندان انتقام‌جویی نیست، بلکه نخست به‌منظور تنبّه و بیدار نمودن وجدان خفته یا غافل انسان‌هایی است که با دلایل گوناگون، دست به جرم و جنایت زده‌اند و ثانیا به‌منظور پاک نگه‌داشتن جامعه از وجود کسانی است که ممکن است فساد و تبهکاری را به دیگران سرایت دهند.»  می‌شود گفت عمده مفاد این منشور توجه به مسائل زندانیان از جهت رفاهی، درمانی، حفظ حرمت زندانیان و خانواده‌هایشان در ساعت ملاقات و... بود. اما تنها اشاره به ۲ بند از این منشور کافی است تا بیانگر مدیریت انقلابی و عطوفت شهید لاجوردی باشد: «از آنجا که بیشترین مسئولیت زندگی به وضع خانواده زندانیان از سوی انجمن حمایت از زندانیان به عهده مسئولین زندان‌ها محول شده، بر مسئولین زندان‌هاست که حضور فعّال و مستمر در زندان‌ها داشته و مشکلات شخصی و خانوادگی آنها را از نزدیک بررسی و در رفع آنها (در حد امکان) بکوشند.» «پرسنل زندان به هیچ وجه من‌الوجوه نبایستی از زندانیان به منظور انجام کارهای شخصی خود استفاده کنند و حق ندارند کوچکترین هدیه ولو حبّه قندی یا دانه خرمایی از زندانی بپذیرند.»  با اجرایی شدن این منشور در زندان‌های کشور، تغییر زیادی در محیط زندان‌ها ایجاد شد. این تغییرات به حدّی بود که وقتی «گالین دوپول» -کمیسریای عالی حقوق بشر و نماینده ویژه این کمیسیون-  به ایران آمد و از زندان‌های کشور بازدید کرد و وضعیت زندانیان ایرانی را دید، از وضعیت رفاهی آنها تعجب کرد. ***   شهید لاجوردی در سال ۷۶ به دلیل اختلافات سیاسی مسئولین دولت اصلاحات با وی، دوباره مجبور به استعفا شد و به همان حجره روسری دوزی و فروشی خود در بازار تهران برگشت. ظاهرا نفوذی‌ها و دوستداران مسعود رجوی و سازمان مخفوش! چندان دوست نداشتند که مرد پولادین انقلاب به‌عنوان مدیری انقلابی و کارآمد در مصدر امور زندان‌ها باشد.  به گزارش کیهان تا اینکه در تاریخ اول شهریور ۱۳۷۷ دشمنان دیرین سیداسدالله لاجوردی یعنی منافقین در جلوی مغازه‌اش، او را به شهادت رساندند.  منابع: ۱- کتاب «مثل باران»- زندگینامه شهید سیداسدالله لاجوردی- ، نوشته میثم رشیدی مهرآبادی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحات ۴۷، ۵۱ و ۷۳ ۲- کتاب «عروج خونین» - شهید سیداسدالله لاجوردی- ، جلد چهارم، زیر نظر احمد قدیریان، بنیاد فرهنگی شهید لاجوردی، چاپ ۱۳۸۶.ش، صفحات ۱۱۲ و ۱۱۳ ۳- «مصاحبه با زهرا گل گل»- همسر شهید سیداسدالله لاجوردی- ، روزنامه جوان، مورخ ۳ شهریور ۱۳۹۶.ش ۴- مجله «اشارت دیده بان»، شماره ۳۳، آبان ۱۳۹۷.ش، «مرد پولادین»- ویژه‌نامه شهید سیداسدالله لاجوردی- ۵- مصاحبه با «سیدمحمدعلی مرویان حسینی»- معاون شهید لاجوردی در زمان ریاست در سازمان زندان‌ها- ، خبرگزاری تسنیم، ۳۱ مرداد ۱۳۹۶.ش ۶-  خبرگزاری دفاع مقدس، مصاحبه با «مصطفی مهذّب»- مدیرکل امور مالی دفتر ریاست جمهوری در زمان شهید رجائی- ، مورخ ۸ شهریور ۱۳۹۵.ش. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 18 Aug 2019 06:47:46 GMT http://asremrooz.ir/vdcjxae8huqemxz.fsfu.html آخوندهای درباری در این عکس چه کسانی هستند ؟ http://asremrooz.ir/vdca.ynmk49nyi5k14.html این عکس در روز افتتاح آرامگاه مادربزرگ فرح پهلوی در لاهیجان گرفته شده است. این آرامگاه که در خیابان کاشف شهر لاهیجان قرار داشته، پس از انقلاب به کتابخانه و مرکز خوشنویسی تبدیل شد و بعدها نیز ظاهرا تخریب شده است. فردی که دست فرح را می بوسد نامش نخعی است. دو روحانی سمت چپ عکس، برادران بوکا هستند که گفته می شود در لاهیجان شناخته شده هستند. پس از انقلاب این دو مدتی خلع لباس شدند که البته مجدداً با گذشت برخی مسؤولین دوباره ملبس شدند. به گزارش وبلاگ تورجان پیرمرد عبا به دوشی که کنار در ایستاده نامش سعید نظام شکن است. بنا براین روحانیون حاضر در این عکس، افرادی کاملا گمنام و محلی بوده اند. ]]> تاريخ و حماسه Tue, 19 Jul 2011 13:11:46 GMT http://asremrooz.ir/vdca.ynmk49nyi5k14.html ماموریت بزرگ سفیر ایران در سوییس برای درمان خارش! http://asremrooz.ir/vdcay0nue49ni61.k5k4.html به گزارش عصر امروز، این روز‌ها، افرادی در شبکه‌های مجازی دست به تطهیر رژیم پهلوی می‌زنند، اما واقعیت را می‌توان از اوراق و اسناد دقیق و متقن تاریخی پیدا کرد. یکی از این اسناد، خاطرات کارگزاران رژیم پهلوی است  به همین دلیل خبرگزاری فارس از خاطرات کارگزاران رژیم پهلوی  بریده‌های را منتشر می‌کند تا واقعیت آن دوران بی‌‌کم و کاست نشان داده شود. در کتاب «پشت پرده تخت طاووس» نوشته مینو صمیمی در صفحات ۸۲ تا ۸۶ آمده است: مینو صمیمی دیپلمات زن ایرانی در سفارتخانه شاه در سوئیس، جریان یک ماموریت مهم و خواندنی را چنین شرح داده است.  «غرق در افکار خودم بودم. یک مرتبه دیدم در مقابلم ایستاده و با صدایی که از فرط عجله می‌لرزد به من دستور می‌دهد زود باش هر کاری داری زمین بگذار و آماده شو که یک کار بسیار فوری پیش آمده است و بلافاصله ادامه داد هم‌اکنون خبر دادند اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر، به دلیل عود بیماری مزمن «اگزما» وجود مبارک دچار خارش شده‌اند و نیاز به یک پماد کورتیزون دارند که گویا برای رفع ناراحتی ایشان بسیار موثر است و باید به سرعت تهیه شود. اولین فکری که به ذهنم رسید رفتن به نزدیک‌ترین داروخانه برای خرید پماد کورتیزون بود و بلافاصله با راننده مخصوص سفیر حرکت کردم تا اولین داروخانه پماد موردنظر را تهیه کنم.  مدیر داروخانه با شنیدن نام پماد کورتیزون گفت: پمادی به این نام نداریم و آنگاه پس از جستجوی قطور راهنمای داروها توضیح داد: اصولا چون پمادی به این نام در سوئیس ساخته نمی‌شود، یافتن آن در سراسر سوئیس محال است. ولی پمادهای حاوی کورتیزون با نام‌های دیگر وجود دارد که می‌تواند به جایش مصرف شود.  وقتی به سفارتخانه برگشتم و گفته مدیر داروخانه را برای سفیر نقل کردم، یک مرتبه جهنمی به پا شد و سفیر با درشتی خطاب به من فریاد زد؛ من نمی‌فهمم چطور شما حرف یک داروساز احمق و ابله سوئیسی را باور کردید و دست خالی برگشتید؟ فورا بروید و هر طور شده پماد کورتیزون را پیدا کنید. تمام آن روز بعدازظهر تا شب در شهرهای مختلف سوئیس از این داروخانه به آن داروخانه رفتم، حتی در آن سوی مرز جستجوی داروخانه‌های داخلی آلمان را از قلم نینداختم تا شاید پماد کذایی را پیدا کنم اما با آن همه تکاپو، هیچ نتیجه‌ای به دست نیاوردم.  موقعی که سرانجام در ساعت ۶ بعدازظهر به سفارتخانه بازگشتم، با سفیری که از شدت ناراحتی رنگ به چهره نداشت، مواجه شدم. به من فهماند که در تمام بعدازظهر از سوی وزیر دربار تحت فشار قرار داشته تا هر چه زودتر پماد را پیدا کند و بفرستد.  سفیر بعد از آگاهی از نتیجه منفی از ماموریتم برای آنکه جای هیچ چون و چرایی باقی نماند، به من دستور داد همین الان با رئیس اداره گمرک سوئیس تماس بگیرید. شاید او بداند این پماد را کجا می‌شود پیدا کرد. به او گفتم: ولی قربان الان مدتی است که وقت اداری تمام شده و نمی‌توان کسی را در اداره گمرک پیدا کرد. گفت: به هر حال تماس بگیرید. وقتی تلفن کردم کارمند اداره گمرک گوشی را برداشت، ولی چون نتوانست هیچ اطلاعاتی در مورد داروی موردنظر بدهد، سفیر آهسته در گوشم گفت از او شماره تلفن منزل رئیس اداره گمرک را بگیرد.  کارمند گمرک با شنیدن قضیه گفت، به هیچ وجه نمی‌تواند تلفن منزل رئیس را در اختیارم بگذارد، ولی من چون دیدم سفیر عنقریب از شدت ناراحتی سکته خواهد کرد، با لحن ملتمسانه به کارمند کشیک گفتم خواهش می‌کنم به من کمک کنید. مسئله خیلی مهم و ضروری است و به مرگ و زندگی یک نفر مربوط می‌شود. درحالی که به خاطر این دروغگویی از خودم احساس تنفر می‌کردم، کارمند گمرک حاضر شد تلفن من را به رئیس گمرک بدهد تا اگر او شخصا تمایل داشت با من تماس بگیرد. چند دقیقه بعد رئیس گمرک به من تلفن کرد و جریان را برایش شرح دادم و به خصوص تاکید کردم سفارتخانه چشم به کمک او دوخته است. ولی رئیس اداره که لحن کلامش نشان می‌داد با مردم‌آزاری دیپلمات‌های ایرانی آشنایی کامل دارد با بی‌تفاوتی گفت باید تا فردا صبح صبر کنید تا من به اداره بروم،‌ در آنجا با نگاهی به پرونده داروها جواب شما را بدهم. موقعی که جواب رئیس را برای سفیر ترجمه کردم، او دفعتا گوشی تلفن را از دستم گرفت با زبان فرانسه شکسته بسته و التماس و زاری کرد تا بالاخره توانست رئیس گمرک را راضی کند که همان شب با اتومبیل سفارتخانه به دفتر کارش برود و در مورد یافتن پماد کورتیزون در سوئیس به ما جواب قطعی بدهد.  حدود ساعت ۹ شب بود که رئیس گمرک از دفتر کارش به سفارتخانه تلفن کرد و گفت: در سوئیس پمادی به نام کورتیزون ساخته نمی‌شود، اما در آمریکا و انگلیس می‌توان پمادی به این نام یافت که سفیر نیز بعد از شنیدن این خبر بلافاصله به سفارتخانه‌های ایران در واشنگتن و لندن تماس گرفت و از آنها خواست تا اسرع وقت پماد موردنظر شاه را تهیه کنند و به سوئیس بفرستند و به این ترتیب یک سلسله تلاش بیهوده در وضعیتی به پایان رسید که اصلا نیازی به آن همه دوندگی نبود و در داروخانه‌های سوئیس نیز می‌شد پماد حاوی کورتیزون را به راحتی یافت، ولی چون نام تجاری دارو در سوئیس چیز دیگری بود، سفیر جرات نمی‌کرد پیشنهاد مرا بپذیرد و پمادی با همان فرمول منتها با نام تجاری دیگر برای استفاده شاه بفرستد! چرا که معتقد بود دستورات شاهانه باید مو به مو اجرا شود و کسی حق ندارد کلمات او را به میل خود تعبیر کند.  بالاخره یک هواپیمای اختصاصی از سوئیس به لندن رفت و با خود ۲۰ لوله پماد کذایی را به زوریخ آورد.  بعد هم این پماد در فرودگاه زوریخ به یک اتومبیل انتقال یافت و با سرعت به سن‌موریتس فرستاده شد تا برای درمان خارش دست شاه مورد استفاده قرار گیرد. ]]> تاريخ و حماسه Mon, 12 Aug 2019 11:36:22 GMT http://asremrooz.ir/vdcay0nue49ni61.k5k4.html ای بهترین تصویر از زیباترین ها یاعلی // شبهِ رسول اللهی و عالیِ اعلاء یاعلی http://asremrooz.ir/vdcf1ed00w6dtma.igiw.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز، یازدهم شعبان المعظم سال۴۳ هجری قمري مصادف است با ولادت جوان برومند حضرت سید الشهدا(علیه السلام) حضرت علی اکبر (علیه السلام)، کسی که شبیه ترین فرد خلقا و خلقا و منطقا به رسول اکرم(صلی الله و علیه و آله) می باشد.حضرت علی اکبر(علیه السلام) اولین شهید بنی هاشم درصحنه ی کربلا بود.در «زیارت ناحیه مقدّسه»، حضرت ولی الله العظم(عج) خطاب به ایشان آورده است:  السَّلامُ عَلَیكَ یا أوَّلَ قَتیلٍ مِن نَسلِ خَیرِ سَلیلٍ مِن سُلالَةِ إبراهیمَ الخَلیلِ، صَلَّى اللّه ُ عَلَیكَ و عَلى أبیكَ، إذ قالَ فیكَ : قَتَلَ اللّه ُ قَوما قَتَلوكَ ، یا بُنَیَّ ما أجرَأَهُم عَلَى الرَّحمنِ وعَلَى انتِهاكِ حُرمَةِ الرَّسولِ ! عَلَى الدُّنیا بَعدَكَ العَفا.سلام بر تو، اى نخستین كُشته از تبار بهترین بازمانده از نسلِ ابراهیم خلیل! درود خدا بر تو و بر پدرت، آن گاه كه در باره ات فرمود: «خدا، بكُشد آن گروهى را كه تو را كُشت. پسرم! چه جرئتى بر خداى مهربان كردند. و چه جسارتى در هتكِ حرمت پیامبر! پس از تو، خاك بر سرِ دنیا !»#مدح_حضرت_علی_اکبر   مجنون تر از مجنون شدم وقتی سرودم از شما وقتی اذان گفتی به وقتِ شرعیِ کرب و بلا  الله اکبر گفتی و دیدم حسینی تر شدند... همگام با تکبیرِ تو آتش... بیابان... خاکها  رویِ دو دستِ دلبرم آرام خوابیدی علی لالاییِ بابا شده نادِ علیِ مرتضی  چشمِ تو را عبّاس دید و گفت: اِی جانم حسن شد ذکرِ اربابم حسین وُ عمّه  لا حول وَ لا...  ای بهترین تصویر از زیباترین ها یاعلی شبهِ رسول اللهی و عالیِ اعلاء یاعلی  سر تا به پا... پا تا به سر... تو یکسره پیغمبری اسمت علی... رسمت علی... تو حیدرِ ابنِ حیدری  تو یوسفی مثلِ عمو... تو دلبری مثلِ پدر تو از ترابِ بوتراب و قطره هایِ کوثری  امیدِ قلبِ پادشاهی و پناهِ قافله مثلِ علمدارِ حرم  سقّایی و سرلشکری  تو وارثِ دلدار و دلبر هستی و از دلبرم... با هر دَم و با هر قدم دل برده ای‌... دل می بَری  دارد ستاره می چکد از شعرهایم بیشتر بستم دخیلی بر ضریح و پیشِ پایم بیشتر  افتاده کارِ من درِ این خانه از روزِ اَزل نامِ تو از کنجِ لبِ من می چکد مثلِ عسل  آمد گدا پشتِ درِ این خانه رزقم را بِده هان ای کریمِ ابنُ الکریم... حیِّ علی خیرالعمل  مثلِ عمو جانت حسن زیبایی و مثلِ نبی... پندارِ تو‌... کردارِ تو‌... رفتارِ تو... ضرب المثل  باید بیاید جبرئیل از آسمان نازل شود... در شأنتان از جانبِ حق بهترین شعر و غزل  مثلِ پدر نام آوری... مثلِ عمو جَنگاوری غیر از ولایت صاحبِ کلِّ خصالِ حیدری  کم کم تمامِ شهرِ ما پر می شود از طاق ها پر می شود از بویِ یاس و عشق... کوچه باغها  کم کم تمامِ شعرها دلخوش کننده می شود پر می شود اَشعار با انواعی از اِغراقها  کم کم تمامِ دیده ها بر خانه ای زُل می زنند شاید بیاید جمعه ای با بهترین اُتراقها  کم کم تمامِ ناامیدی هایِ ما دارد امید شاید بیاید مَرهمِ غمهایِ قلب و داغها  در جشنِ اکبر قلب را نزدیکِ دلبر می کنیم این روزهایِ سخت را با ندبه ها سر می کنیم  🔸شاعر:#حسین_ایمانی #مدح_حضرت_علی_اکبر   پیش از اینها روزگاری روزگاری داشتم با دلِ خود روزگاری کار و باری داشتم تا که روزی کوچه‌ی میخانه کاری داشتم بعد از آن دیدم که چشمانِ خماری داشتم  بعد از آن آواره‌ام بِینِ نجف تا کربلا لا حرم الا نجف لا عشق الا کربلا   جز خدا حرفی نگفتند از فراسویِ علی جز پیمبر کس ندیده طاقِ اَبروی علی وانکرده غیر زهرا سِرّی از مویِ علی آمدم دنیا برایِ دیدنِ رویِ علی  آمدم با حضرتِ قنبر قراری داشتم ورنه من با مردمِ دنیا چه کاری داشتم   این جوان این جان ، جهان‌گیر است تعبیرش علی‌است اَبروانش آسمان‌گیر است تفسیرش علی‌است تیغ‌دار است و کمان‌گیر است تا میرش علی‌است بر طنین او اذان‌گیر است تکبیرش علی است  می‌کشد قد قامت و محراب حیرت می‌کند یک تبسم می‌کند ارباب حیرت می‌کند   او علی شد فاطمه نورُ علی نور آوَرَد او علی شد تا که موسی پیش او طور آوَرَد او علی شد تا حسین آفاق در شور آوَرَد او اگر خواهد ستون هم بارِ انگور آوَرَد  باید او را خُلقا و خَلقا کشید و عشق کرد مدحِ او را باید از دشمن شنید و عشق کرد*   او که از الله اکبر اکبرش را بُرده است از خصائل از شمایل بهترش را بُرده است یعنی از این سلسله ، پیغمبرش را بُرده است باز در آغوشِ زهرا مادرش را بُرده است  آتشی که روی بامش هست مست اکبر است پرده‌ها‌ی محملِ زینب به دستِ اکبر است   ریخته پیشش سپرها این که چیزی نیست نیست بشکند کوه از کمرها این که چیزی نیست نیست میدرد نامش جگرها این که چیزی نیست نیست میزند سر رویِ سرها این که چیزی نیست نیست  سر ، سپاهی یکسره در پیش او خم می‌کنند میمنه یا میسره می‌آید و رَم می‌کنند   حمله‌ی دو شیر را در بینِ لشکر دیده‌ای شیر مردی را کنار یک دلاور دیده‌ای رفتنِ عباس را همراه اکبر دیده‌ای الفرارِ عَمروعاصان را ز حیدر دیده‌ای  گر به عباس از برادر تیغ حیدر می‌رسد دستمالِ زرد مولا هم به اکبر می‌رسد   اینکه ممسوس است در ذات خدا ذاتِ خودش می‌رود در هر سحر سمتِ ملاقات خودش از خدا پُر می‌شود وقتِ مناجاتِ خودش سجده‌اش قُرب است می‌آید به میقاتِ خودش  پشتِ این خانه دلم دنبال لیلازاده است پیشِ بابا باز کارم دستِ آقا زاده است   "آبها آئینه‌‌ی سَروِ خرامانش شدند بادها مشاطه‌ی زلف پریشانش شدند اَبرها چتر پریزادِ سلیمانش شدند"** یک مدینه یک نجف یک مکه حیرانش شدند  گرچه ما را عاقبت کرببلا می‌آورند ما گدایان را فقط پایین پا می‌آورند   کُنجِ شش گوشه نوشته وای از لیلا علی در شبِ جمعه حرم بودیم ما اما علی فاطمه بود و نمی‌شد گفت واویلا علی میروم مشهد بخوانم روضه‌هایت را علی  "خیز از جا آبرویم را بخر" بعدش برو "عمه را از بین نامحرم ببر" بعدش برو  *اشاره به مدح معاویه لعنت‌ا...علیه **تضمینی از صائب تبریزی  🔸شاعر:#حسن_لطفی#حضرت_علی_اکبر_علیه_السلام #ولادت  مانند ابلفضل علی غوغایی یکتایی و آقایی و بی همتایی  پیغمبر اکرمی خدا میداند شد معجزه ات عاشقی و شیدایی  بوی علی از هر نفست می آید باید به تو گفت معجزه آسایی  دستان خدا طرح رخت را  در اوج لطافت و عجب زیبایی  پیغمبراکرم از رخت معلوم و پیغمبری یا که اکبر لیلایی  با آمدنت دل به تکاپو افتاد دریا دلی و معرفتت دریایی  خال لب تو کعبه مستانگی و تو حیدر خیبر شکن دلهایی  #محمد_حبیب_زاده #مدح_حضرت_علی_اکبر   بر جلوه ی خلقت پیمبر صلوات بر چهره ی غرق نور اکبر صلوات  تقدیم به آن جوان رعنا که بود سر تا به قدم شبیه حیدر صلوات  گر ذکر ابوتراب بردارد علی از چشم حریف خواب بردارد علی  سلمان محمدی شود نصرانی از چهره اگر نقاب بر دارد علی  از خانه ی ارباب خبر می آید بر آل علی تازه پسر می آید  در خُلق و مرام و منطق و حُسن و جمال انگار محمدی دگر می آید  می بارد از این جمال دلجو صد ماه سر تا به قدم، علی میاید از راه  حق است اگر کعبه ترک بردارد لا حول و لا قوة الا بالله  🔸شاعر:#وحید_محمدی ]]> تاريخ و حماسه Tue, 16 Apr 2019 14:14:41 GMT http://asremrooz.ir/vdcf1ed00w6dtma.igiw.html تصاویری دیده نشده از فیدل كاسترو و ابراهیم یزدی http://asremrooz.ir/vglbu0b9prhba.q8rr.iul.html ]]> تاريخ و حماسه Mon, 02 May 2011 06:32:14 GMT http://asremrooz.ir/vglbu0b9prhba.q8rr.iul.html درویش بی‌نوای توام یاابالحسن(ع) // چون کمترین گدای توام یاابالحسن(ع) http://asremrooz.ir/vdcgnn9x7ak93w4.rpra.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز 11 ذیعقده روز اتمام نعمت خدا بر مردم جهان و مخصوصا ایرانیان است که در آن نور خورشید وجود علی ابن موسی الرضا علیه آلاف و تحیت و الثناء قدم به عرصه گیتی گذاشت.از صفات و اخلاق آن حضرت این بود تا امام رضا (علیه السلام) تنها بود و برای او غذا می آوردند آن حضرت غلامان و خادمان و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره اش می نشاند و با آنها غذا می خورد. یکی از یاران امام رضا علیه السلام می گوید: در مجلس حضرت رضا علیه السلام بودم و جمعیت بسیاری در مجلس حضور داشتند و از آن حضرت سؤال می کردند و از احکام حلال و حرام می پرسیدند و امام رضا علیه السلام پاسخ آنها را می داد. در این میان، ناگهان مردی بلند قامت و گندم گون وارد مجلس شد و سلام کرد و به امام هشتم علیه السلام عرض نمود: من از دوستان شما و پدر و اجداد شما هستم. در سفر حج، پولم تمام شده و خرجی راه ندارم تا به وطنم برسم. اگر امکان دارد، خرجی راه را به من بده تا به وطنم برسم. خداوند مرا از نعمت هایش برخوردار نموده است، وقتی به وطن رسیدم، معادل آنچه به من داده ای ، از جانب شما صدقه می دهم، چون خودم مستحق صدقه نیستم.  امام رضا علیه السلام به او فرمود: بنشین، خدا به تو لطف کند. سپس امام رو به مردم کرد و به پاسخ سؤال های آنها پرداخت. مدتی بعد، همه مردم رفتند و تنها آن مرد مسافر، من، سلیمان جعفری و خثیمه در خدمت امام ماندیم. امام علیه السلام به ما فرمود: اجازه می دهید به اندرون خانه بروم؟ سلیمان عرض کرد: خداوند امر و اذن شما را بر ما مقدم داشته است. حضرت برخاست و وارد حجره ای شد و پس از چند دقیقه بازگشت، و از پشت در فرمود: آن مرد مسافر خراسانی کجاست؟ خراسانی برخاست و گفت: اینجا هستم. امام از بالای در، دستش را به سوی مسافر دراز کرد و فرمود: این دینارها را بگیر و خرجی راه خود را با آن تأمین کن، و این مبلغ مال خودت باشد، دیگر لازم نیست از ناحیه من، معادل آن را صدقه بدهی، برو که نه تو مرا ببینی و نه من تو را ببینم. مسافر خراسانی، پول را گرفت و رفت.  سلیمان به امام رضا علیه السلام عرض کرد: فدایت گردم که عطا کردی و مهربانی فرمودی، ولی چرا هنگام پول دادن به مسافر، خود را نشان ندادی؟! فرمود: مخافة ان اری ذُلَّ السؤال فی وجهه لقضائی حاجته؛ از آن ترسیدم که شرمندگی سؤال را در چهره او بنگرم از این رو که حاجتش را برمی آورم. و آیا سخن رسول خدا صلی اللّه علیه وآله را نشنیده ای که فرمود: المستتر بالحسنة تعدل سبعین حجّة، و المذیع بالسَّیّئة مخذول، و المستتر بها مغفور له؛ پاداش آن کس که کار نیکش را می پوشاند، معادل پاداش هفتاد حج است، و آن کس که آشکارا گناه می کند، مورد طرد خداست، و آن کس که گناهش را می پوشاند، در صورت توبه مورد آمرزش خدا قرار می گیرد.نام مارا نوشته اند "غلام" ، نام فامیلمان "امام رضا" به دل ماست روح "امام حسین" ، به تن ماست جان "امام‌ رضا"   مادرم جای شعر لالایی ، همه شب از کرامتش میگفت پدرم زیر گوش من خوانده ، لابه لای اذان امام رضا    کودکی های من کنار تو بود ، بین این صحن ها بزرگ شدم سالها با کبوتران حرم ، خورده ام آب و نان امام رضا  کودکی ام چقدر زود گذشت، دل من تنگ شد برای خودم من حسابی عوض شدم اما ، تو همانی همان امام رضا   حرم تو همیشه غوغا بود ، آخرین خانه ی امید همه هفتمین قبله گاه زائرها ، هشتمین آسمان امام رضا  بین آغوش صحن ها بودند ، زائرانی که گریه میکردند   دختری لال ، ناله زد بینِ ، اشک و لکنت زبان امام رضا  مادرش بین صحن ها افتاد ، پدرش گریه کرد و داد کشید یا امام رئوف ممنونم ، حضرت مهربان امام رضا  پیرمردی که اهل باران بود ، چشمه ای داشت بین چشمانش با نوای کریمخانی خواند ، خادم روضه خوان امام رضا  من که روی سیاه آوردم، کوله بار گناه آوردم  به تو آقا پناه آوردم ، بده برگ امان امام رضا   احمد ایرانی نسب#امامرضا #مدح امام_رضا #دهه_کرامت    مدینه غرق هیاهو مدینه غرق خبر خبر خبر که رسیده دوباره فوق بشر رسیده قبله ی خورشید و قبله گاه قمر رسیده حضرت باران در این خجسته سحر  خبر خبر که بهار عطای ذوالمنن است شب تولد سلطان دین ابوالحسن است  بهشت می وزد امشب ز خاک کوی رضا ملائکند یکایک به گرد روی رضا زدند خیل فرشته می از سبوی رضا جهان معطر و خوشبو شده ز بوی رضا  چه نازنین پسری روی دامن موساست که او مسیح مسیحای حضرت عیساست  به شوق مشهد او بیقرارم از این راه به روی لب همه دم ذکر یارم از این راه سر از بهشت رضا برندارم از این راه به سینه دست ادب می گذارم از این راه  سلام می دهم و می شوم مسافر او به اشک دیده بگویم که ضامن آهو  تو کیستی که جهان پر شد از عنایت تو که هست شرط قبولی دین ولایت تو چنان گرفته جهان را تب کرامت تو نشسته بر دل فیروزه ها محبت تو  تویی که کعبه به دور سر تو می گردد به شوق دور سر مادر تو می گردد  در این هوای کرامت کرامت تو خوش است خدا گواست که ما را زیارت تو خوش است بر این مسافر خسته عنایت تو خوش است دل رمیده ی ما را ضمانت تو خوش است  بیا بیا و کرم کن که اربعین بروم من از نجف به دم یا رضا رضا به حرم  اگر چه روسیهم دلخوشم تو را دارم دلی به شوق حریم تو مبتلا دارم غریبه ام که فقط چون تو آشنا دارم که با تو من نجف و با تو کربلا دارم  تویی همان که حریمت پناه زائرهاست همان که مشهد تو کعبه ی مسافرهاست  تو ضامنی و دلم شد به راه آهوها تویی نفس نفس و آه آه آهوها نوشته در صفحات نگاه آهوها تو آمدی و شدی جان پناه آهوها  تو ای جمال خدا و علی میانه ی قاب دل رمیده ی ما را چو آهوان دریاب  شاعر: #ناصر_شهریاری#امامرضا #مدح امام_رضا #دهه_کرامت    المنت لله که شدم شیعه ایران تنها کس و کارم شده آقای خراسان فخرم شده همسایگی ِ حضرت سلطان یک عمر نشستم سَر ِ این سفره ی احسان  من آخر خط بودم و او داد پناهم روی سیهم دید ، ولی کرد نگاهم  در مدح تو محکوم ، به حیرانی ام آقا پابوسی تو برد پریشانی ام آقا ای چاره ی هر بی سر و سامانی ام آقا آخر کُنَد عشق تو خراسانی ام آقا  دیوانه مشهد شدم و حال و هوایش داده است به من جان ، حرم و خاطره هایش  هر چند به جز آه به پیمانه نداریم سرمایه به جز این دل دیوانه نداریم در خانه اگر سفره ی شاهانه نداریم جز صحن گوهرشاد تو میخانه نداریم  میخانه ی ما مست کننده است خیالش هر کس که در آن مست نشد وای به حالش  ای سایه ی بالاسرم ای راه نجاتم ای قبله و قرآن من و صوم و صلاتم ای آب حیاط حرمت ، آب حیاتم جز تو که به دادم برسد وقت وفاتم  عمرم شده با نوکری خوب کسی سر فریاد رسم گر تویی از مرگ چه بهتر ؟    افسوس خورم تا ابد از بی سر و پایی نه فرشچیان گشتم و نه شیخ بهایی نه دعبلم و روی لبم شعر رسایی نه خوب غلامی بلدم من نه گدایی  اما تو نگفتی که نیا در حرم آقا مثل پدری دست کشیدی سرم آقا  ای در حرمت ناشدنی ها ، شدنی ها از عشق تو هستیم اویس قرنی ها  مدیون تو این روضه و این سینه زنی ها ای صحن رویای بقیع حسنی ها  در صحن تو هر کس که به لب داشت حسن جان حس کرد که در قلب بهشت است به قرآن  ای صاحب بی چون و چرای وطن ما ای جان جهان ، خسرو شیرین دهن ما  مدیون ِکرم خانه ی تو مرد و زن ما کار که به جز توست حسینی شدن ما ؟  لطف نظر توست فقط قبله عالم ! این قصه وابستگی ما به مُحرّم   ما قوم عجم بی سر و سامان حسینیم از لطف دعای تو پریشان حسینیم چی بهتر از این است که گریان حسینیم دیوانه داغ لب عطشان حسینیم  از مرد و زن شیعه گرفته سر و سامان گودال ِ پر از نیزه شکسته ، لب عطشان  شاعر: #محمدحسین_رحیمیانمدح و توسل به حضرت امام رضا علیه السلام     شاعر: #حاج افشین بابک اردبیلی   ای طبیب دردمندان یا رضا  ای حریمت باب احسان یا رضا   ای خجل ماه از جمال انورت  آمدم بهر گدایی بر درت   سوره والیل تار موی تو  والقمر هم طلعت نیکوی تو   روی تو زیبا و کارت دلبریست  وین گدایی در حریمت سرویست   خاک پاکت قبله اهل دل است  نام نیکت چاره هرمشکل است   درد را عشق تو درمان می کند  مور را لطفت سلیمان می کند   سرمه چشم ملایک طوس تو  عالمی در حسرت پابوس تو   آمدم همچون غباری بردرت  کن قبول ای شاه جان مادرت   آمدم بر آستانت رو نهم  سر به پای ضامن آهو نهم   خاک راهم من نگاهم کن رضا  با نگاهی رو براهم کن رضا   یوسفا خواهم که دلدارم شوی  باعث گرمی بازارم شوی   میروم من سوی ایوان طلا  گشته ذکرم یارضا و یارضا   گشته ام عمریست زارو خسته ات  ای فدای گنبد و گلدسته ات   خانه تو خانه آل عباست  پنج تن هم زایر قبر رضاست   پاسدار حُرم دین و مذهبی  یادگاری از حسین و زینبی   ما که دوریم از دمشق و کربلا  بوی گل را از که جوییم؟از رضا   گرچه (بابک)عاشق کرب وبلاست  هرکجا باشد شعارش یا رضاست   #رضویه_مدح#امام رضاعلیه_السلام  #ولادت   همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می‌خوانم قبولم کن من آداب زیارت را نمی‌دانم  نمی‌دانم چرا این قدر با من مهربانی تو نمی‌دانم کنارت میزبانم یا که مهمانم  نگاهم روبه‌روی تو بلاتکلیف می‌ماند که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم  به دریا می‌زنم، دریا ضریح توست غرقم کن در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم  سکوت هرچه آیینه، نمازم را طمأنینه بریز آرامشی دیرینه در سینه پریشانم  تماشا می‌شوی آیه به آیه در قنوت من تویی شرط و شروط من اگر گاهی مسلمانم  اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می‌گویم: که من یک شاعر درباری‌ام مداح سلطانم  #سیدحمیدرضابرقعی#امامرضاعلیه_السلام  #ولادت  #غزل   درویش بی‌نوای توام یاابالحسن چون کمترین گدای توام یاابالحسن  من حلقه کوب درگه میخانهات شدم مست از خم ولای توام یاابالحسن  ذیقعده است ماه طلوع جمال تو شادم که در ثنای توام یاابالحسن  سلطان تویی وحکم توبرجزء وکل روان خاک در سرای توام یاابالحسن  شاهی بود غلامی دربارت ای رضا من بنده رضای توام یاابالحسن  زانو زنان پنجره فولاد تو منم افکنده سر به پای توام یاابالحسن  خواندی مرابه سفره احسان خودمدام شرمنده عطای توام یاابالحسن  زهرجفا چو بردل وجانت شرر فکند سوزان دل از برای توام یاابالحسن  عنقا به قاف فقرتوباشد شکسته‌بال پران کجا به سرسرای توام یاابالحسن  #عباس_عنقا ]]> تاريخ و حماسه Sat, 13 Jul 2019 14:18:36 GMT http://asremrooz.ir/vdcgnn9x7ak93w4.rpra.html