سایت تحلیلی خبری عصر امروز - پربيننده ترين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Wed, 17 Oct 2018 00:01:59 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Wed, 17 Oct 2018 00:01:59 GMT تاريخ و حماسه 60 بابا یکی من را به قصد کشت میزد/هر بار گفتم یا علی با مشت میزد/یک بار گفتم اسم زهرا مادرت را/دیدم که نامردی لگد از پشت میزد http://asremrooz.ir/vdcbsab5frhba0p.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز پنجم صفر المظفر مصادف است با شهادت دردانه اباعبدالله الحسین علیه السلام حضرت رقیه بنت الحسین علیهما السلام.ضمن تسلیت شهادت سه ساله سیدالشهدا علیه السلام به عزاداران حسینی اشعار زیر را تقدیم حضورتان می نماییم:#حضرت_رقیه   به زحمت تکیه بر دیوار می‌کرد گهی این جمله را تکرار می‌کرد  الاهی صورتش آتش بگیرد ! که با سیلی مرا بیدار می‌کرد  چه داغی بر جگر بگذاشتی زجـر عجب دست زمختی داشتی زجـر  که هر کس دید گلبرگ رخم را به طعنه گفت که گل کاشتی زجـر  چو زینب پیکرش را آب می ریخت ستاره بر تن مهتاب می ریخت  همه دیدند چون زهرای اطهر ز هر جای تنش خوناب می ریخت  نه تنها پیکرش بی تاب بوده که گل زخم تنش خوناب بوده  چه کاری کرد سیلی با دو چشمش؟ که گوئی چند روزی خواب بوده  تمام پیکرش از درد می‌سوخت لبش از آه آهِ سرد می‌سوخت  اگر چه شمع سـرخ نیمه جان بود ندانم از چه رنگ زرد می‌سوخت  تمام درد بر جانم نشسته رد خون روی دستانم نشسته  تو خوردی خیزران و، من ندانم چرا زخمش به دندانم نشسته  🔸شاعر:#یاسر_حوتی#حضرت_رقیه   سالم نمانده تار مویی در سر من زخمی شده از اشک چشمان تر من  باور نمیکردم چنین روزی ببینم بوسه بگیرد سنگ از بال و پر من  زنجیر سنگینی دخیل دست و پایم از هم گسسته این ضریح پیکر من  گشته خرابه جایم و چیزی نخوردم جز سنگ چیزی نیست در دور بر من  گفتم یتیمم رحم کن بابا ندارم آمد به قصد بردن این معجر من  حتی گل سر از سرم رفته به غارت غمناک تر هم لحظه های آخر من  شمر و سنان و زجر نامردو اراذل حرف از کنیزی میزدند و خواهر من  ای کاش بود اینجا عموی قهرمانم خوش غیرت و بالا بلند آور من  با آتش خیمه تنم هم سوخت بابا پیر و زمین گیری نمیشد باور من  🔸شاعر:#محمد_حبیب_زاده #حضرت_رقیه   لب های او جز ناله آوایی ندارد دیگر برایش خنده معنایی ندارد  اکنون که اینجا آمدی باید بگوید جز این خرابه دخترت جایی ندارد  باید بگوید از غم تنهایی خود چون هم نشینی غیر تنهایی ندارد  یادش بخیر آن بوسه های گرم بابا حالا لبش سرد است و گرمایی ندارد  در کوچه های شام هم با گریه می گفت یک کاروان نیزه تماشایی ندارد!  تفسیری از ایثار و غیرت می شود چون از نسل زهرا است و همتایی ندارد  هر چه مصیبت بود از آنجا شروع شد وقتی که فهمیدند بابایی ندارد...  🔸شاعر: #محسن_زعفرانیهای چراغ شب شهادت من ای تماشای تو عبادت من  جان من! باز بر لب آمده ای آفتابا! چرا شب آمده ای  داغ تو ذره ذره آبم کرد لب خشکیده ات کبابم کرد  حیف از این لب و دهن باشد  که بر او چوب، بوسه زن باشد  اشک و خون، جاری از دو عین من است بوسهء من شهادتین من است  گلوی پاره پاره آوردی عوض گوشواره آوردی  از گلوی تو پاره تر، جگرم از سر تو شکسته تر، کمرم  طفل قامت خمیده دیده کسی؟!  مثل من داغدیده، دیده کسی؟!  قامت خم گواه صبر من است  گوشهء این خرابه قبر من است   نیزه بر صورتِ تو چنگ زده که به پیشانی تو سنگ زده؟  در رگ حنجر تو دیده شده  که سرت از قفا بریده شده  تازیانه گریست بر بدنم  بدنم شد به رنگ پیرهنم  تنم از تازیانه آزردند چادر خاکی مرا بردند  آفتاب رخم عیان گردید در دو پوشش رویم نهان گردید  ابر سیلی به رخ حجابم شد خون فرق سرم نقابم شد  سیلی از قاتلت اگر خوردم ارث مادر به کودکی بردم  شامیان بی مروّت و پستند دختران را به ریسمان بستند  همه را با شتاب می بردند سوی بزم شراب می بردند  من که کوچکتر از همه بودم راه با دست بسته پیمودم  نفسم در شماره می افتاد در وجودم شراره می افتاد  بارها بین ره زمین خوردم عمّه ام گر نبود می مردم  تا به من خصم حمله ور می شد عمّه می آمد و سپر می شد  بس که عمّه مدافع همه شد پای تا سر شبیه فاطمه شد ]]> تاريخ و حماسه Sun, 14 Oct 2018 19:52:03 GMT http://asremrooz.ir/vdcbsab5frhba0p.uiur.html تصاويري از تنبيه بدني(فلك بستن) در تهران قديم http://asremrooz.ir/vglcaoq482bq1.5s22.la,.html ]]> تاريخ و حماسه Sat, 30 Apr 2011 11:12:15 GMT http://asremrooz.ir/vglcaoq482bq1.5s22.la,.html دانشجویان ایرانی در راه بحرین+گزارش تصویری http://asremrooz.ir/vgld2j0o6yt0n.lfyy.a2h.html ]]> تاريخ و حماسه Sun, 24 Apr 2011 11:12:19 GMT http://asremrooz.ir/vgld2j0o6yt0n.lfyy.a2h.html تصاویری دیده نشده از فیدل كاسترو و ابراهیم یزدی http://asremrooz.ir/vglbu0b9prhba.q8rr.iul.html ]]> تاريخ و حماسه Mon, 02 May 2011 07:32:14 GMT http://asremrooz.ir/vglbu0b9prhba.q8rr.iul.html کیان ایرانی چگونه شمر را به درک واصل می کند؟ http://asremrooz.ir/vdcakun0149na.5k4.html به گزارش عصرامروز به نقل از مشرق ،«شمر بن ذی الجوشن»، این جانی شماره یک حادثه کربلا، در رأس لیست سیاه مختار بود، باید به هر قیمتی این جنایتکار دستگیر و مجازات می‌شد. وی پس از واقعه جنگ شورشیان کوفه با مختار، که فرماندهی چند گروه را به عهده داشت متواری شد. (۱)گرچه «دینوری» ماجرای فراری شدن شمر و هلاکت او را طور دیگری نگاشته که با نقل طبری، و دیگران متفاوت است، او می‌نویسد:«شمر با جمعی از دوستان و بستگان خود متواری شد و مختار همچنان در تعقیب او بود. «شمر» خجالت می‌کشید که با آن ذلت و سرشکستگی وارد بصره شود و مانند دیگر فراریان کوفه، در پناه سپر زبیر قرار گیرد، او مدتی با افرادش در «دشت میشان» مخفیانه بسر می‌برد و منتظر فرصت مناسب بود و پس از آن که خبر حرکت نیروهای بصره، برای جنگ با مختار را شنید، با همراهان خود، به نزدیکی بصره آمد و وارد شهر نشد و در یکی از روستاهای ساحل دجله، مخفی بود، «احمر بن شمیط»، فرمانده سپاه مختار، که برای جنگ با مصعب، در نزدیکی ساحل دجله اردو زده بود، از مخفیگاه شمر باخبر شد و دویست مرد مسلح را مأمور دستگیری وی نمود. این گروه شمر را غافلگیر کردند و شمر و همراهانش در آن درگیری مسلحانه به قتل رسید و احمر بن شمیط سر بریده وی را برای مختار به کوفه فرستاد. (۲)این نقل دینوری بود، اما طبری ماجرای تعقیب و شمر و کشتن او را طور دیگری یادآور شده است که نقل خواهیم کرد. سوابق و پرونده سیاه شمرشمربن ذی‌الجوشن ضبابی از سران و شجاعان مردم کوفه بود، وی در زمان علی(ع) جزء شیعیان و طرفداران حضرتش به شمار می‌آمد، او در جنگ صفین از افراد تحت فرمان امیرمؤمنان بود و در جنگ با معاویه شرکت داشت و شجاعتی از خود نشان داد، وی در یکی از روزهای جنگ صفین، که آتش جنگ سخت زبانه می‌کشید، وارد میدان شد و مبارز طلبید، از میان لشکریان معاویه مردی به نام «ادهم بن محرز» به مقابله با او شتافت و به هم حمله‌ور شدند، ادهم، شمشیری محکم بر سر «شمر» فرود آورد که به شدت او را مجروح کرد و شمر نیز شمشیری بر رقیب خود فرود آورد، که چندان اثر نکرد، «شمر» به لشکر برگشت و به شدت تشنه بود، کمی آب خورد و مجدداً به میدان رفت، و در حالی که رجز می‌خواند، رقیب را به مبارزه طلبید، وی به مقابل ادهم آمد و او را خوب می‌شناخت و در حالی که او نیز بدون ترس در مقابل او ایستاده بود، شمر با نیزه ضربتی بر او فرود آود که او را از اسب بر زمین افکند و شمر با شادی فریاد زد: این ضربت، به جای آن ضرتی که بر من زدی و به لشکرگاه برگشت. (۳)اما شمر هم همانند بسیاری از مردم کوفه، در راه خود استوار نماند و بعداً به خاطر روح نفاقی که در او بود، به جرگه دشمنان درآمد و از حامیان سرسخت حکومت اموی شد، و اما موارد جرائم شمر، بدین ترتیب است: موارد جرم۱- شمر، در جریان شهادت مسلم بن عقیل در کوفه، نقش مهمی داشت . او وعده‌ای از سران جنایتکار کوفه مانند: «شبث بن ربعی» و حجاربن ابجر و قعقاع بن شور، از طرف ابن زیاد مأموریت یافتند که قیام مسلم و یاران او را درهم بکوبند. شمر از مشاوران مخصوص ابن زیاد در واقعه خروج مسلم بن عقیل بود. (۴)۲- هنگامی که عمر سعد از کربلا نامه‌ای مسالمت‌آمیز برای ابن زیاد نوشت که کار به جنگ نکشد، شمر در جلسه ابن زیاد بود گفت: حسین هرگز تسلیم نمی‌شود و جز جنگ راهی باقی نمانده و ابن زیاد را تشویق در جنگ با امام حسین(ع) نمود. (۵)۳- شمر نامه‌ای از ابن زیاد گرفت و در رأس گروهی مسلح، وارد کربلا شد و مأمور بود اگر عمر سعد با امام حسین(ع) نجنگد او را عزل و خود فرماندهی کل نیروها را به عهده بگیرد. (۶)۴- شمر به محض ورود به کربلا، در روز تاسوعا عمر سعد را تهدید کرد که در کار امام حسین(ع) مسامحه نکند و بین او و عمر سعد مشاجره لفظی تندی پیش آمد.۵- بنا بر نقلی، ام‌البنین دختر خرام (مادر ابوالفضل العباس(ع) و سه برادر دیگرش از طایفه شمر به حساب می‌آمد، و شمر امان‌نامه‌ای برای ابی‌الفضل العباس(ع) و برادرانش آورد و می‌خواست آنان را از امام حسین(ع) جدا کند که با جواب تند حضرت عباس روبرو شد. (۷)۶- شمر عجله داشت که همان شب عاشورا با نیروهایشان به امام حسین(ع) و اصحابش حمله کنند، که این کار انجام نشد.(۸) و از سخنان و اعمال او می‌توان دریافت که شمر از کینه‌توزترین دشمنان امام حسین(ع) بود. و قساوت و بی‌رحمی او حتی برای فرمانده‌اش «عمر سعد» تعجب‌آور بود.۷- شمر در فاجعه کربلا، به دستور عمر سعد، فرماندهی میسره لشکر کوفه و شام را به عهده داشت. (۹)۸- شمر در روز عاشورا مورد خطاب امام حسین(ع) واقع شد و حضرت، او و دیگر سران کوفه را با نام، مخاطب قرار داد و فرمود: مگر شما نبودید که نامه و دعوت برای من نوشتید؟! و آنان کمترین عکس‌العمل و جوابی ندادند. (۱۰)۹- در روز عاشورا صحبت تندی بین شمر و زهیر بن قین، از اصحاب امام حسین(ع) واقع شد و هنگامی که زهیر، خطاب به لشکر عمر سعد سخن می‌گفت، شمر او را هدف گرفت و تیری به سوی او پرتاب نمود و فریاد زد: بس است، دیگر سخن نگو. و زهیر جواب داد: ای فرزند آنکه بر پاشنه پا بول می‌کرد، تو چه می‌گویی؟ من با تو سخنی ندارم؟ تو حیوان (پستی) هستی که باید منتظر عذاب خدا باشی. شمر، پاسخ داد: خدا بزودی تو و آقایت را خواهد کشت؟! زهیر گفتک ای خبیث! تو مرا از مرگ می‌ترسانی؟! و حال آنکه لذت‌بخش‌تر از شهادت برایم چیزی نیست و سپس به سخنانش ادامه داد. (۱۱)۱۰- در حمله دسته‌جمعی لشکر عمر سعد، در روز عاشورا به امام حسین(ع) و یارانش، «شمر» فرمانده جناح چپ لشکر ابن سعد بود و به شدت با امام حسین و اصحابش درگیر شد. (۱۲)۱۱- «نافع بن هلال» از یاران مخلص و شجاع امام حسین(ع) بود، وی در روز عاشورا با نیزه خود که آن را مسموم کرده بود، دوازده نفر از لشکریان عمر سعد را کُشت (بغیر از مجروحین). وی بعد از جنگ نمایان، دو بازویش شکسته و اسیر شد، شمر او را گرفت و درحالی که خون از چهره هلال، سرازیر بود، وی را به نزد عمر سعد برد و او فریاد می‌زد: من دوازده نفر از شما را کشتم، غیر از آنانی که زخمی نمودم و اگر دست و بازوی سالمی داشتم، نمی‌توانستید مرا اسیر کنید. شمر شمشیر را کشید که او را به قتل برساند. وی گفت: خدا را شکر که شهادت من بدست بدترین خلق خداست و شمر این اسیر بی‌دفاع را به شهادت رساند. آنگاه برگشت و به جنگ با یاران امام حسین(ع) پرداخت. (۱۳)۱۲- روز عاشورا هنگامی که امام حسین(ع)، تمام یارانش به شهادت رسیده بودند و حضرتش پس از جنگ نمایانی که با دشمن نمود، به شدت مجروح شد، به طوری که دیگر توان حمله نداشت، شمر از این فرصت استفاده کرد و با دوازده نفر از اوباشان لشکر به طرف خیمه‌گاه امام حسین(ع) حمله‌ور شد و امام خطاب به آنان، این جمله معروف را فرمود: «اگر دین ندارید و از قیامت نمی‌ترسید (لااقل) آزادمرد باشید!» چرا به طرف زن و بچه‌هایم حمله می‌کنید. (۱۴)۱۳- روز یازدهم محرم پس از فاجعه عاشورا، لشکر عمر سعد، به طرف کوفه، همراه اُسراء و سرهای شهداء حرکت کردند و شمر، مسئول حمل سر بریده امام حسین(ع) و سرهای یارانش بود و قیس بن اشعث و عمروبن حجاج و عروه بن قیس او را همراهی می‌کردند. (۱۵)۱۴- بعضی گفته‌اند: مسئول حمل سرهای شهداء از کوفه به شام، شمر بن ذی‌الجوشن بود. (۱۶)۱۵- شمر علاوه بر فماندهی جناح چپ لشکر عمر سعد در روز عاشورا، گروهی از طایفه هوازن را نیز در جنگ رهبری می‌کرد، و در هنگام تقسیم سرهای شهداء، ۲۰ سر از شهداء تحویل شمر و طایفه هوازن شد. (۱۷) تا در قبال آن جایزه خو درا دریافت دارند.۱۶- در واقعه قیام مختار در کوفه، در آغاز جنگ شهری بین نیروهای مختار و ابن مطیع، شمر از فرماندهان ابن مطیع بود که با نیروهای مختار جنگید. (۱۸)۱۷- در جریان شورش اشراف کوفه، شمر از سرکرده‌های اشرار و شورشیان بود و برای بار دوم با نیروهای مختار جنگید. (۱۹)۱۸- درگیری با مأموران مختار و به شهادت رساندن «زربی» غلام مختار. (۲۰)این موارد، خلاصه‌ای از اعمال و جنایات شمر بن ذی‌الجوشن بود.با توجه به همه موارد فوق، شمر یکی از افرادی بود که مختار اهتمام زیادی برای دستگیری و مجازات او داشت و حال که قرار است قاتلان امام حسین(ع) و مسبّبان فاجعه کربلا به حسابشان رسیدگی شود، قطعاً شمر در رأس این افراد خواهد بود و شمر خود نیز متوجه این مطلب بود، بنابراین هنگامی که دید تمام توطئه‌ها بر علیه مختار با شکست روبرو شده و دیگر توان مقابله با نیروهای مختار را ندارد به دنبال مخفیگاه، از کوفه متواری شد. تعقیب شمرشمر توانست از معرکه کوفه، جان سالمی بدر بَرَد و از شهر کوفه خارج شود. مختار غلامی داشت به نام «زِربیّ». این شخص ظاهراً ایرانی‌الاصل و از هواداران اهل‌بیت(ع) و از شیعیان بود، وی جوانی زیرک و باهوش بود. مختار، زربیّ را همراه گروهی که حدود ده نفر می‌شدند، مأمور پیدا کردن شمر نمود.مسلم‌بن عبدالله ضبابی گوید: «من نیز جزء فراریان، همراه شمر، از کوفه متواری شدم. و زربی همچنان به دنبال ما بود تا از کوفه خارج شدیم و اسب‌های ما لاغر و ناتوان بودند ولی اسب زربی چابک و زیرک. بالاخره خود را به ما رساند، هنگامی که او نزدیک ما شد، شمر به ما گفت: شما از من دور شوید شاید منظور این غلام کسی جز من نباشد. ما اسب‌هایمان را تاختیم و دور شدیم و زربی به قصد جان شمر به سوی او تاخت، شمر با تاکتیکی خاص او را به دنبال خود کشاند تا او از یارانش جدا شد.شمر، هنگامی که زربی را تنها یافت به او حمله برد و ضربتی محکم بر پشتش وارد کرد که پشتش شکست و زربی به شهادت رسید. (۲۰) و بدین سان، شمر از مهلکه جان سالم بدر برد. خبر ناکام ماندن مأموریت زربی به مختار رسید. مختار با ناراحتی گفت: بیچاره زربی، اگر با من مشورت کرده بود، به او توصیه می‌کردم که تنها به دنبال «ابوالسابغه» (مقصودش شمر بود) نرود.»مسلم ضبابی گوید: ما و شمر توانستیم، خودمان را به محلی به نام «ساتیدما» برسانیم و بعد از کمی استراحت، رفتیم تا به نزدیک دهکده‌ای به نام «کلتانیه» رسیدیم، کنار ساحل رودخانه‌ای که نزدیک تپه‌ای بود، پیاده شدیم، شمر فردی از اهالی همان روستا را گرفت و با تهدید گفت: «نامه‌ای دارم و باید آن را به سرعت به بصره به نزد مصعب بن زبیر ببری.»گویا آن روستایی قبول نمی‌کرد، شمر او را کتک زد و او هم از ترس جانش، این مأموریت را پذیرفت و نامه را گرفت و برای مقدمات سفرع به همان دهکده رفت و این دهکده چند خانه بیشتر نداشت و بعد معلوم شد که ابوعمره(کیان) رئیس پلیس مختار، با گروهی مسلح در آنجا مستقر شده‌اند و در آن محل پاسگاهی جهت کنترل راه کوفه به بصره قرار داده‌اند مخصوصاً به خاطر این که فراریان کوفی از این راه خود را به بصره می‌رسانند و تحت حمایت مصعب بن زبیر که استاندار عبدالله زبیر در آنجا بود قرار می‌گرفتند.لازم به توضیح است که ابوعمره(کیان) از افراد بسیار ارزنده و از یاران صمیمی مختار بود و چنان نسبت به قاتلان امام حسین(ع) حساسیت و کینه داشت که هرجا به آن جانیان برخورد می‌کرد با شدت و حدّت تمام، به حساب آنان می‌رسید.آن روستایی در بین راه به یک هم‌روستایی خود برخورد کرد و ماجرای کتک خوردن خود از دست شمر را برای وی تعریف کرد. در همان حال که این دو روستایی با هم صحبت می‌کردند، یکی از افراد گروه ابوعمره(کیان)، از صحبت آنان متوجه مطلب شد و مطلع گردید که این روستایی، حامل نامه‌ای از شمر برای مصعب بن زبیر است و قصد بصره را دارد. این مأمور باهوش، آدرس دقیق محل ملاقات شمر و آن روستایی را از او تحقیق کرد و معلوم شد از انجا تا محلی که شمر در آنجا بود حدود سه فرسخ راه است. این مأمور، جریان را به ابوعمره(کیان) گزارش داد و ابوعمره(کیان)، بلافاصله با گروه مسلح خود، به سوی محل استقرار و اختفاء شمر، حرکت کردند. (۲۱) مسلم‌بن عبدالله که خود از فراریان و همراهان شمر بود گوید: به خدا سوگند آن شب، با شمر بودیم من به او گفتم: «اینجا جای خوبی نیست بهتر بود از اینجا می‌رفتیم و ما در اینجا می‌ترسیم.»شمر گفت: «آیا سایه وحشت آن کذّاب در همه‌جا گسترده؟ حتی اینجا هم می‌ترسید؟ نه، به خدا قسم من تا سه روز هم اینجا بمانم، ترس ندارم و کسی به اینجا نخواهد آمد و سپپس با ناراحتی به ما گفت: خدا دل‌هایتان را از ترس آکنده کند.» (۲۲) شمر کشته می‌شودمسلم‌بن عبدالله ضبابی گوید: «محلی که ما همراه شمر اطراق کرده بودیم بچه ملخ زیادی داشت و شب را صدا می‌دادند. ناگهان همان شب من از خواب پریدم و صدای پای اسب‌هایی را شنیدم، با خود گفتم: این موقع شب، خبری نیست، حتماً سر و صدای بچه‌ملخ‌ها است، اما لحظه‌ای بعد، صدا را واضح‌تر شنیدم و هوا تاریک بود و دور را درست نمی‌توانستم ببینم، خودم را جمع و جور کردم و چشم‌هایم را مالیدم و خوب دقت کردم و با خود گفتم: نه به خدا صدای بچه ملخ نبود. خواستم از جایم بلند شود که ناگهان از پشت تپه، گروهی ظاهر شدند و تا چشمشان به خیمه‌های ما افتاد فریاد تکبیرشان بلند شد. آری ما محاصره و کاملاً غافلگیر شده بودیم، به طوری که وقت دفاع و یا مقابله‌ای برای ما نبود. ما همه دسته‌جمعی فرار کردیم و حتی موفق نشدیم با اسب‌هایمان سواره فرار کنیم، اسب‌ها را جا گذاشتیم و پیاده فرار کردیم. اما شمر را دیدم که جامه‌ای خوشباف به تن داشت و بدنش ابرص بود و گویا سفیدی دو پهلوی او را از کنار جامه‌اش دیدم زیرا شمر پیس بود و بدنش لکه‌های سفیدی داشت. او حتی فرصت پیدا نکرد که لباس رزمش را بپوشد و حتی وقت برداشتن سلاح هم نبود، ما فرار کردیم اما شمر گویا فرار را بی‌نتیجه می‌دید، قصد مقاومت داشت و ماند. مسلم گوید آنان درگیر شدند و الله اکبر که خود دیدم شمر کشته شد.عبدالرحمان بن عبید گوید: آن کس که خبر نامه شمر و ماجرای آن روستایی را به ابوعمره(کیان) داد، من بودم و من از افراد ابوعمره(کیان) بودم که شمر را محاصره کردیم وی مدعی است که شمر را خود او کشته است.» (۲۳) ابوعمره (کیان ایرانی) روایت دیگردر امالی شیخ طوسی، نحوه اعدام شمر را چنین نوشته است:«...ابوعمره(کیان) با گروهی به تعقیب شمر رفتند و طی یک درگیری مسلحانه او را زخمی کردند و سپس به اسارت درآمد. او را به نزد مختار آوردند، مختار دستور داد او را گردن زدند و جسد او را در دیگ روغن جوشیده افکندند و یکی از اطرافیان مختار، سرِ شمر را با پای خود لگد‌کوب کرد. (۲۴)شاید جمع بین این دو روایت این باشد که شمر در ماجرای فرار و درگیری مجروح شد و او را زنده به نزد مختار آوردند و مختار دستور داد گردنش را زدند و بدنش را در روغن جوش انداختند.از عبدالرحمان پرسیدند: ماجرای درگیریش با شمر و کشته شدن او را تعریف کند، و آیا شمر در آخرین لحظات چه می‌گفت: عبدالرحمان گوید: «بله آن شب، ما چادر شمر و همراهانش را محاصره کردیم و شمر را یافتیم. او با نیزه به ما حمله‌ور شد و بعد نیزه را بینداخت و به سرعت وارد خیمه شد و شمشیر را برگرفت و روبروی ما ایستاد و آماده حمله شد و این رجز را می‌خواند.نبهتم لیث عرین باسلاجهما محیاه یدق الکاهلالم یریوما عن عدونا کلاالا کذا مقاتلا او قاتلاشیر دلیر را بیدار کردید که عبوس است و پشت را می‌لرزاندهرگز از دشمن روگردان نبوده و پیوسته مرد جنگ و نبرد بوده استعبدالرحمان گوید: «من شمر را کشتم.»مسلم بن ضمری گوید: «الله اکبر، خدا آن خبیث را کشت.» (۲۵)آری، شمر این جانی پست، به دست پرتوان ابوعمره(کیان) به هلاکت رسید و چند تن از یارانش نیز کشته شدند و سرهای بریده آنان را به نزد مختار آوردند، مختار تا نظرش به سر بریده شمر افتاد، سجده شکر به جای آورد و دستور داد، سرهای نحس آنان را در مقابل مسجد جامع، بالای نیزه نصب کنند تا عبرت دیگران شود.» (۲۶) ]]> تاريخ و حماسه Fri, 29 Apr 2011 11:47:58 GMT http://asremrooz.ir/vdcakun0149na.5k4.html حمله غارتگران به بانه http://asremrooz.ir/vdccmeqi42bqss8.ala2.html به گزارش عصر امروز آنچه در ادامه می خوانید، بخشی از کتاب دادا، خاطرات سرکار خانم عزت قیصری است که توسط علی کلوندی نوشته شده و نشر فاتحان آن را تبدیل به کتاب کرده است...  انگشت های حنایی در شبانه روز چند بار به سردخانه سر می زدم. کشوی یخچال را بیرون کشیدم. دست شهیدی که از مچ قطع شده بود، داخل کشو جا مانده بود. با دیدن این صحنه های تلخ طاقتم طاق شد که چه کنم. سرد بود. سرمای سردخانه را به خود گرفته بود. دست را برداشتم و گفتم: به قربان بازوهای قطع شده ات عباس جان!  دیدم انگشت هایش حنایی است. معلوم بود که شب های قبل از عملیات حنابندان داشتند. اول آن دسته از اعضای شهدا را که استخوان داشتند، مثل دست و پا، غسل می دادم و لای پارچه چلوار می گذاشتم. بعد دفن می کردم. با کمک سرنیزه بین دو درخت بلوط، قبر کوچکی آماده کردم. وقتی زمین را می کندم ریشه های درخت نیز کنده می شد. توی حوضچه ی دلم وضویی گرفتم. خواستم عضو را به خاک بسپارم. با صحنه ای عجیب مواجه شدم. خون تازه ای از مچ دست جاری شد. انگار این دست تازه از بدن جدا شده بود، پارچه ای که به آن پیچیده بودم، دیگر سفید نبود. خیس و غرق در خون شد. زیر نور خورشید، سرخی خونش برق می زد. سکوت محض قبرستان و دفن دست خونی بدجوری اذیتم می کرد. موقع دفن کردن، قلبم می لرزید و دستانم لرزیدند. سختترین لحظه آن بود که عضو را با همان خون غریبانه دفن کردم و به خاک سپردم. خون هم چنان جاری بود. خاک هم آغشته به خون شد.   آذوقه  چند باری به بلندای کوه «آربابا» رفتیم و برای رزمندگان آذوقه بردیم و با دوربین به عراق نگاه می کردیم. وقتی بالای قله ی کوه می ایستادم، احساس می کردم به کربلا نزدیک می شوم و وقتی به استقامت کوه آربابا نگاه می کردم، روی روحیه ام بسیار تأثیر می گذاشت و استقامتم بیشتر می شد. خودم را در پیش کوہ آربابا مانند کودکی در کنار مردی تمام قد احساس می کردم. بسیار بلند بود. منطقه ی مقاوم بانه و مردم شریفش سالها در برابر گلوله ها و بمب ها و کاتیوشا های  دشمن مقاومت کردند.  زیر آوار ماندن وضعیت شهر بانه به طور دائم قرمز بود. روزی چند بار بمباران می شد. این بود که بعضی روزها به داخل شهر می رفتیم و خانواده هایی را که جا مانده بودند، راضی می کردیم که از شهر خارج شوند و به جای امن بروند و به آنها می گفتیم نفس کشیدن و به انتظار نشستن در شهری که زیر آتش دشمن است، یعنی هر لحظه فرو ریختن سقف و زیر آوار ماندن. به خاطر شرایط جنگی همه ی خانه ها خالی از سکنه و شریان زندگی در شهر قطع شده بود. بسیاری از خانواده ها از ترس بمباران، خانه و زندگیشان را رها و فرار کرده بودند. در آن روزها و آن لحظه ها همه ی علایق مادی به نظر پوچ می رسید. آن هایی که با عجله رفته بودند، درها را باز و چراغ ها را روشن گذاشته بودند. درها را مُهر و موم می کردیم و چون چراغ هـای روشن به دشمن گرا می داد، آنها را خاموش می کردیم. با شدت گرفتن بمباران، مردم خانه های خود را تخلیه و با ترس و وحشت با دستپاچگی فرار می کردند. هر کسی با هر وسیله ای که داشت، شهر را ترک می کرد. دوچرخه، موتور، تراکتور و وانت بار، خیلی ها هم با پای پیاده خودشان را به مناطق مسکونی اطراف شهر می رساندند. و یا به مناطق امن پناه می بردند.  همه در حال سفر بودند و به سفر خود ادامه می دادند و این سفرها سفر در به دری مردم بود. در طول جنگ، مردم بانه بیشتر مواقع خانه به دوش بودند و در ایام آواره گی زندگی جدیدی را آغاز می کردند. گروهی زیر چادر سکنی می گزیدند. عده ای در آلونک نماهایی در روستاها و عده ای نیز در مدرسه و مسجد زندگی می کردند. آنها در سخت ترین شرایط و با کم ترین امکانات زندگی خود را در فصل های سرما و گرما ادامه می دادند. اما با وجود همه ی مشکلات در بین مردم صفا و مهربانی خاصی وجود داشت و در کنار هم با حداقل امکانات زندگی می کردند. اجتماع مردم آواره در آن دوران، اجتماعی بود که به هر مسافری درس نوع دوستی و مهربانی یاد می داد و من بارها در جمع این آوارگان در دامنه ی کوه ها و عمق دره ها یا در داخلی جنگل های بلوط و یا در دشت ها حضور پیدا کردم و همراهشان ساختم و سوختم. بعضی از مردم صبح به روستا می رفتند و شب هنگام به داخل شهر برمی گشتند. طوری که انگار به سر کار می روند و برمی گردند. بعضی از خانواده ها هم شب ها خارج از شهر در داخلی ماشین می خوابیدند. افراد انگشت شماری هم در شهر مانده بودند. نیروهای نظامی و انتظامی خصوصا پاسداران و تعدادی از کادر درمان، پرستارها و پزشکان نیز جزء همین دسته بودند، چون وجودشان در آن شرایط مورد نیاز بود. این افراد دائما در حال آماده باش بودند. کادر درمانی به جهت رسیدگی به مجروحان و نیروهای نظامی و انتظامی نیز برای مقابله با ضد انقلاب و جلوگیری از سوء استفاده ی افراد خاطی در شهر حضور داشتند. آن روزها کاسبی یک عده هم این شده بود که بعد از بمباران می رفتند و وسایل خانه ها را غارت می کردند. بازار دزدی رایج بود و دزدهای حرفه ای از فرار ناگهانی اهالی بانه سوء استفاده می کردند و لوازم و اشیاء قیمتی خانه ها را می دزدیدند. نقش پاسداران و بسیجیان در جهت تأمین امنیت شهر مهم بود. ما امنیت شهر را در کنار برادران سپاه به عهده داشتیم و در اوج حملات وحشیانه ی دشمن، گاهی شب ها اسلحه به دوش، نگهبانی می دادیم و به گشتزنی در اطراف بیمارستان در شهر می پرداختیم. البته تا ۱۰ شب و بعد پست مان را تحویل برادران می دادیم. گاهی اوقات که کمبود نیرو داشتیم به خط مقدم می رفتیم. ]]> تاريخ و حماسه Mon, 11 Sep 2017 05:54:07 GMT http://asremrooz.ir/vdccmeqi42bqss8.ala2.html در بهار آزادی جای شهدای خالی http://asremrooz.ir/vdcja8e8iuqe8xz.fsfu.html به گزارش عصر امروز حمیدرضا تاجی: سردارقاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس در سی ام شهریورماه امسال از نابودی داعش تا 2ماه آینده خبر داد و گفت: «انتقام خون شهید حججی را خواهیم گرفت و داعش، این غده خطرناک ساخته شده به دست آمریکا و اسرائیل را ریشه‌کن می‌کنیم».  روز یکشنبه 28 آبان ماه و کمتر از 2 ماه پس از سخنان حاج قاسم، شهر البوکمال در مرز سوریه و عراق کاملاً آزاد شد؛ تعداد زیادی از اعضای داعش در این درگیریها کشته شدند. با آزادسازی این شهر، ارتش سوریه و متحدان آن به پیروزی بزرگی دست یافته اند و موفق شده اند داعش را از آخرین پناهگاهش در سوریه بیرون برانند. کاربران شبکه‌های اجتماعی پس از این آزادساری، ضمن ابراز خوشحالی یاد شهدای مدافع حرم که خون های گران بهایشان را در این راه نثار کردند را با هشتگ‌هایی چون #یاد_شهدا_خالیست و #یادتان_خالی زنده نگه  داشتند. در ادامه تعدادی از این واکنش‌ها را مشاهده می کنید:     ]]> تاريخ و حماسه Tue, 21 Nov 2017 06:49:44 GMT http://asremrooz.ir/vdcja8e8iuqe8xz.fsfu.html تائید خبر شهادت مدافع گیلانی حریم آل الله "بابک نوری هریس" http://asremrooz.ir/vdcbg5b5arhb5ap.uiur.html به گزارش عصر امروز سرهنگ عباس بایرامی با تائید خبر شهادت "بابک نوری هریس" اظهار داشت: در جلسه هماهنگی و با نظر خانواده شهید در مورد تحویل و تشییع و تدفین این شهید عزیز گیلانی مدافع حرم تصمیم‌گیری می‌شود.  معاون هماهنگ‌کننده سپاه قدس گیلان گفت: شهید "بابک نوری هریس" بسیجی جوان گیلانی است که همزمان با سالروز شهادت امام رضا (ع) در نبرد با تکفیری‌های داعش در سوریه به شهادت رسید.  بایرامی با اشاره به اینکه این شهید عزیز در دفاع از حریم آل الله مدال سرخ شهادت بر سینه آویخت افزود: مردم اخبار خود را از منایع رسمی و خبرگزاری‌های معتبر جستجو کنند تا اخبار ضد و نقیض و گاه آمیخته به دروغ باعث تشویق افکار و اذهان جامعه نشود.  معاون هماهنگ‌کننده سپاه قدس گیلان خاطرنشان کرد: به رسانه‌ها و منابع خبری نیز توصیه می‌شود تا تائید خبر از طریق منابع رسمی و مسئول نسبت به انتشار اخبار این‌چنینی در رسانه خود خودداری کنند.  به گزارش تسنیم، شهید بابک نوری هریس بیست و دومین شهید تقدیمی استان گیلان در دفاع از حریم حرم آل الله است. ]]> تاريخ و حماسه Mon, 20 Nov 2017 11:15:10 GMT http://asremrooz.ir/vdcbg5b5arhb5ap.uiur.html السلام علیک یا حبیب الباکین یا زین العابدین(ع) http://asremrooz.ir/vdcj8xe8yuqexyz.fsfu.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز بيان و نگارش سيره امام سجاد (علیه السلام) بسى دشوار است زيرا برخى از نويسندگان و مورخان، ذهن مردم را چنان آشفته كرده اند و چنين القاء كرده ‏اند كه آن امام بزرگوار (علیه السلام) در گوشه‏ اى نشسته و به عبادت پرداخت و كارى به سياست نداشت! اما برخلاف این تصور حضرت امام زين‏ العابدين (علیه السلام) در دوره اول كه دوره‏ اى پرهيجان و عبرت‏ انگيز بود، همانند قهرمانى بزرگ با گفتار و رفتارش حماسه آفريد و همچون يك انقلابى پرخروش، به دشمنان مقتدر خود، در برابر همه، پاسخ‏هاى دندان شكن و قاطعانه می داد. در كوفه در مقابل عبيدالله بن زياد - آن وحشى خونخوارى كه از شمشيرش خون مى‏ ريخت و سرمست‏ باده غرور بود - آنچنان سخن گفت كه ابن زياد دستور داد او را بكشيد! و اگر دفاع جانانه حضرت زينب (علیها سلام) نبود و اينكه بايد اينها را به عنوان اسير به شام مى ‏بردند، به احتمال زياد مرتكب قتل امام سجاد (علیه السلام) نيز مى ‏شدند. و اما اسوه علم و حلم، حضرت امام زین العابدین علیه السلام، پس از یک عمر چنین مجاهدت در راه خدا و پس از ابلاغ پیام عاشورا به جوامع بشری، به دست هشام و یا ولیدبن عبدالملک مسموم و در ۲۵ محرم سال ۹۵ هجری قمری به شهادت رسید و بدن مطهرش را در کنار تربت پاک امام حسن مجتبی علیه السلام در بقیع به خاک سپرده شد.اشعار زیر را در رثای شهادت سیدالساجدین علیه السلام تقدیم شما خوبانیا حبیب الباکین نوسروده ای به شوق سیدالساجدین (روحی لک الفداء)  همان وقتی که خنجر از تن خورشید سر می خواست امامت از دل آتش چنان ققنوس بر می خاست علی باشی و در میدان نجنگی ، داغ از این بدتر؟  خدا اورا به بزم عشق بازی شعله ور می خواست علی در خونِ خود پرپر علی با تیرِ در حنجر علی از شعله سوزان تر علی بودن هنر می خواست نباید شعلهء این ماجرا یک لحظه بنشیند عبایش سوخت در آتش که آتش بال و پر می خواست به پای این کبوتر نامه ای از جنس زنجیر است که فریاد بلند تشنگان پیغامبر می خواست مصیبت تازه بعداز کربلا آغاز شد یعنی به غیر از خونِ تن ، دشمن از او خون جگر می خواست خرابه خیزران خنیاگری ها خارجی خواندن نمک از زخم هایش زخم های تازه تر می خواست امامت را زنی با خود به هر جان کندنی می برد که زینب بود ، اگر او زیر دست و پا سپر می خواست پدر لب تشنه جان داد و گذشت اما تمام عمر صدای گریهء باران چه از جان پسر می خواست غریب است آنچنان کعبه میان آشنایانش که استعلام حقانیتش را از حجر می خواست  سیدحمیدرضا برقعی#امام_سجاد  سر سفره به غدا که نظرش می افتاد فکر اطفال گرسنه به سرش می افتاد  شیرخواره بغل ِتازه عروسی میدید یادِ لالایِ رباب و پسرش می افتاد  گله میکرد ز چشم بد بازاریها سر بازار همینکه گذرش می افتاد  گوسفندی جلویش ذبح شد و رفت از حال به دلش روضه ی ذبح پدرش می افتاد  این چهل سال فقط سینه زد و گفت حسین یاد گودال فقط سینه زد و گفت حسین  یاد روزی که‌ ز خیمه نگران زد بیرون با عصا گریه کنان سینه زنان زد بیرون  بی رمق جانب گودال نظر می انداخت دید با یک سر آشفته سنان زد بیرون  از تن شاه لباس عربی را بردند نیزه از هرطرف پیکر آن زد بیرون  چادر فاطمه را هم‌ بخدا خونی کرد خون‌ آن حنجر خشکیده چنان بیرون‌ زد  حاجت این دل غمدیده روا میشد کاش آن چهل منزل در پیش دوتا میشد کاش  دور ناموس خدا حلقه نامحرم بود خواست کاری بکند حیف که‌ فرصت کم بود  آنطرف‌ چشم  نوامیس بدستانش بود اینطرف برروی دستش گره ای محکم بود  هرکه‌ پرسید ز بازار فقط گفت الشام.. گفت‌ آنقدر بدانید که‌ خولی هم بود  وسط مجلس می تکیه به زینب دادم  چون که بر عرش خدا تکیه زدن حقم بود  گذر از شام به جز طعنه و آزار چه داشت سهل ای کاش که همراه خودش پارچه داشت  سید پوریا هاشمی#امام_سجاد   من چهل سال غم و غصه مکرر دیدم نرود از نظرم آنچه که آخر دیدم  بلبلان از غم گلها همه بیتاب شدند غنچه ها را همه پژمرده و پرپر دیدم  کوچه ی تنگ ندیدم چو عمویم امّا تنگی قتلگه و پیکر بی سر دیدم  مات و مبهوت نظر کردم و فریاد زدم جای یک زخم هلالی روی پیکر دیدم  آنچه من دیده ام ای کاش نبیند چشمی من خودم کاکل او در کف لشکر دیدم  از همه سختی گودال همین بس باشد قتل صبر پدر و نیزه و خنجر دیدم  بوریا جمع تنش را همه بر عهده گرفت پی انگشت پدر در همه جا گردیدم  با عبا جمع نمودم که نریزد عباس پاره های تنِ سقای دلاور دیدم  کاش می مردم ازاین غم که نبینم امّا چادر سوخته وپاره ی خواهر دیدم  وای از شام که ناموس خدا را بردند خنده و هلهله در مردم کافر دیدم  سخت تر از همه بازار یهودی ها بود عمه ها را همه در حالت مضطر دیدم  سخن از برده فروشی شد و لرزید رباب به روی نیزه سرشک علی اصغر دیدم  محمود اسدی(شائق)#امام_سجاد   سر می گذارم بر سر دیوار روضه  وقتی که می افتم به یاد یار روضه    عرض ارادت می کنم بر آن مسیحی  که روی دوش خود گرفته دار روضه    مصداق کل یوم عاشوراست این مرد  او شاهدی زنده است در اشعار روضه    زخمی قدیمی از در و دیوار دارد  آزرده او را واژه ی مسمار روضه    سی سال اشک و هق هق و ذکر مصیبت  در چشم او شد زندگی سرشار روضه    بیماری کرببلایش مصلحت بود  بیمار بوده او ولی بیمار روضه    هر شب به روی سفره اش با دیدن آب  می کرد با خون جگر افطار روضه    هر جا که ذبحی را کنارش سر بریدند  افتاد یاد مقتل غمبار روضه    بابای مظلوم مرا لب تشنه کشتند  وقتی که شمر نحس شد آوار روضه    خیلی خجالت می کشم از عمه هایم  از ازدحام کوچه و بازار روضه    بی معجری ها یک طرف، از یک طرف هم  گوش رقیه، غارت گوشوار روضه  امیر عظیمی#امام_سجاد  خیال کن که پر از زخم ، پیکرت باشد شکسته در غل و زنجیرها پرت باشد  خیال کن هدف سنگ های کوفه و شام به روی نیزه سر دو برادرت باشد  فقط تو باشی و هشتاد و چار ناموست و جمله های"حواست به معجرت باشد"  خیال کن حرمت بی پناه مانده و بعد به روی نی سر سردار لشگرت باشد  کنار عمۀ سادات، یکطرف، شمر و سنان و حرمله هم سمت دیگرت باشد  خیال کن که علی باشی و به مثل علی دو دست بسته کماکان مقدرت باشد  خیال کن همه اینها که گفته ام هستند علاوه بر همه توهین به مادرت باشد  یزید باشد و بزم شراب باشد و وای به تشت زر سر بابا برابرت باشد  و بدتر از همه اینکه میان بزم شراب نگاه باشد و باشیّ و خواهرت باشد  و باز از همه بدتر که مدت سی سال تمام آن جلوی دیدهء ترت باشد  به اشک حضرت سجاد می خورم سوگند که دیده هر چه که گفتیم ، باورت باشد  مهدی مقیمی ]]> تاريخ و حماسه Thu, 04 Oct 2018 13:06:40 GMT http://asremrooz.ir/vdcj8xe8yuqexyz.fsfu.html خدا بخیر کند لحظه های آخر را // خدا بخیر کند رفتن برادر را http://asremrooz.ir/vdcepx8wzjh8ezi.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز بالاخره غم دهمین روز محرم هم فرارسید و دوستاران اهل بیت امروز عاشورای 97 را به ماتم نشسته اند.اما جانمان به قربان آن مولایی که عصر امروز بدنش زیر صم اسبان حرامیان پهنه کربلا را رنگین نمود و سرش را با ذبح کردن از تن شریفش جدا نمودند و آیا می دانید که ذبح کردن و نحر کردن دو چیز است:   ذبح کردن سر از بدن جدا کردن است، و نحر این است که نیزه یا کاردی در نحر او، که گودی گردن است، فرو می برند، مانند شتر که او را نحر می کنند.  لذا خطاب به حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در فقرات زیارت می خوانیم: السلام علی من هو نحره منحور ...  یا حسین ...خدا بخیر کند لحظه های آخر را خدا  بخیر  کند  رفتن  برادر  را یکی بگیرد از آن دور  چشم خواهر را که شمر بین دو دستش گرفته یک سررا #امام_حسین    اینبار بی مقدمه از سر شروع کرد  این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد     مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را  از جای بوسه های پیمبر شروع کرد  از تل دوید مرثیه ی قتلگاه را  از لابلای نیزه و خنجر شروع کرد     از خط به خط مقتل گودال رد شد و با گریه از اسیری خواهر شروع کرد   اینجا چقدر چشم حرامی به خیمه هاست!  طاقت نداشت از خط دیگر شروع کرد   زیر عبا گرفت سرش را و صیحه زد  از روضه های سیلی و معجر شروع کرد    برگشت ، روضه را به تمامی دشت برد از اربن اربنِ تن اکبر شروع کرد    لب تشنه بود خیره به لیوان و آب شد  از التهاب مشک برادر شروع کرد     هی دست را شبیه به یک گاهواره کرد  از لای لایِ مادر اصغر شروع کرد   تیر از گلوی کودک من در بیاورید!  هی خواند و گریه کرد و مکرر شروع کرد   غش کردروضه خوان نفسش با شماره شد مدّاحی از کناره ی منبر شروع کرد:    ای تشنه لب حسین من ای بی کفن حسین!  دم را برای روضه ی مادر شروع کرد    یک کوچه وا کنید که زهرا رسیده است  مداح بی مقدمه از  در شروع کرد   🔸شاعر: #محسن_ناصحی#زبان_حال_حضرت_زینب نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید  شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده  زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟ تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-  جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت  مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم جهان را جان بده،  پلکی بزن، یا حی یا قیوم  خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی  خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی  تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم  تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد  حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته  بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من  تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود  شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم   نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید  🔸شاعر:  #سیدحمیدرضا_برقعی ]]> تاريخ و حماسه Thu, 20 Sep 2018 07:13:21 GMT http://asremrooz.ir/vdcepx8wzjh8ezi.b9bj.html