سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Sat, 07 Dec 2019 17:23:35 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Sat, 07 Dec 2019 17:23:35 GMT تاريخ و حماسه 60 مهربانی، کریمه ای خانم // بانوی بی بدیل؛ معصومه ای خانم http://asremrooz.ir/vdcdns0xxyt05s6.2a2y.html به گزارش سرویس تاریخ م حماسه عصر امروز دهم ربیع الثانی سالروز وفات کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام می باشد. ضمن تسلیت این ماتم اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:#حضرت_معصومه #مرثیه_حضرت_معصومه   هم آفتابی و هم سایه بر سرم داری یک آسمان کرم و لطف دم به دم داری  تو آیتی ز بهشتی که آمدی ایران به روی دوش خودت بیرق کرم داری  امامزاده ی موسی بن جعفری اما برای فاطمه در شهر قم حرم داری  برای بخشش هر چه گناه، ای بانو به روی نامه ی اعمال ما قلم داری  تو مثل عمه ی سادات بر فراز حرم  به عشق گنبد سلطان خود علم داری  به زیر پای تو گل ریخت قم ولی پیداست برای روضه ی زینب همیشه غم داری  نه ازدحام حرامی، نه بزم نامحرم چه قدر دور و برت چشم محترم داری  شراب بود و کباب و رباب هم بود یزید گفت به مطرب بزن، چه کم داری؟!  🔸شاعر:  #امیر_عظیمی#حضرت_معصومه #مرثیه_حضرت_معصومه   جود و کرامت از کرمش جاودان شده هر چه دخیل هست به سویش روان شده  جبریل هم اگر برسد در حریم او حس میکند که وارد صحن جنان شده  او ظاهرش بتول ولی باطنش علی است در پشت آن جمال، جلالی نهان شده  از چه تمام فاطمه ها عمرشان کم است دنیا چرا به "فاطمه " نامهربان شده  خواهر حریف هجر برادر نمی شود بیهوده نیست اینهمه قدش کمان شده  با احترام آمد و با احترام رفت هر آنچه شآن اوست در اینجا همان شده  دور و برش فرشته نگهبان معجرش جانها فدای زینب بی پاسبان شده  گاهی میان مجلس نامحرمان شهر گاهی میان محمل بی سایبان شده  شکر خدا مقام تو زخم زبان نخورد شکر خدا برادر تو خیزران نخورد  🔸شاعر:  #علی_اکبر_لطیفیان #حضرت_معصومه #مرثیه_حضرت_معصومه   خواهر شدن یعنی،بلا بر جان خریدن از کودکی نازِ برادر را کشیدن خواهر شدن یعنی جدائی از تو هرگز مرگ است یک شب روی دلبر را ندیدن خواهر شدن یعنی مدینه تا کنارت با پای دل صحرا به صحرا را دویدن خواهرشدن یعنی چو شمعی آب گشتن قطره به قطره پایِ دیدارت چکیدن خواهر شدن یعنی زهجران پیر گشتن درکمتر از یک سال دور از تو خمیدن مشتاق دیدارم رضا جانم کجایی ای کاش وقت احتضار من بیایی  قم شد مسیر ِ آخرم الحمدلله زخمی نشد بال و پرم الحمدلله قم احترامم حفظ کرده تا که دیده من دخترِ پیغمبرم،الحمدلله در کوچه ها راهِ عبورم را نبستند مانند زهرا مادرم الحمدلله باضربۀ سیلی میانِ کوچه ای تنگ خونی نشد چشم ترم الحمدلله بین در ودیوار با داغیِ مسمار زخمی نگشته پیکرم الحمدلله دعوا نشد،..برچادر من جایِ پا نیست خاکی نگشته معجرم الحمدلله ماخاطراتی تلخ از بازار داریم باز است هرسو معبرم الحمدلله تاچند منزل دورِ من نا محرمی نیست ساکت بُوَد دور و برم الحمدلله در کوچۀ تنگ یهودی ها نرفتم آتش نیفتاده سرم الحمدلله بالای نیزه قاریِ قرآن ندیدم محمل نگشته منبرم الحمدلله حرفِ سنان و شمر وخولی نیست اینجا دارم تمام ِ زیورم الحمدلله کنج خرابه آبرویم را نبُردند دشمن نگفته کافرم الحمدلله دور از مدینه تشییعِ من دیدنی شد قبرم همان دم شد حرم الحمدلله مثلِ رقیه بی کفن دفنم نکردند باشد تنِ من محترم الحمدلله غسل تنم کاری ندارد چون به پنجه مویم نپیچیده به هم الحمدلله تاصبح زینب دورِ پیکر گریه میکرد همراهِ سر از داغِ  دختر گریه میکرد#حضرت_معصومه #مرثیه_حضرت_معصومه   مهربانی ، کریمه ای خانم بانوی بی بدیل ؛ معصومه التماس قنوت گریه ی من الدخیل الدخیل معصومه  شرف الشمس شهر قم هستی از تبار و ذراری خورشید پای دَرست ملائکه حاضر ای پناه مراجع تقلید  صحن بالا سر تو منزل نور مهبط جبرئیل این صحن است بال جمله ملائک عرشی زیر پاهای زائرت پهن است  حرم اهل بیت صحن شماست حرم خانواده ی زهرا کربلا و مدینه و مشهد نجف و کاظمین و سامرّا  وقت تجدید عهد با زهرا شهر یثرب اگر نشد قم هست گره هایم نگفته واشده است تا قسم به امام هشتم هست  گرچه چنگ خزان به جان تو و جان ایل و تبارت افتاده پاره پاره ولی نشد هرگز نامه ای که رضا فرستاده  بین این کوچه ها خدا را شکر محترم مانده گوشواره ی تو لاأقل هلهله نشد بر پای چشم گریان و پر ستاره ی تو  گرچه خم شد قدت ز فاصله ها ذبح اطفال را ندیدی تو حضرت زینب امام رضا تلّ و گودال را ندیدی تو  تشنه ای را که زیر یک دشنه دست و پا میزند که جان بدهد حق او نیست شمر با پایش جسم زخمیش را تکان بدهدوفات حضرت معصومه (سلام الله علیها)  ﺗﺎ ﮐﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺳﻼ‌ﻣﯽ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ ﺍﺯﺗﻮﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻧﮕﺮﺍﻧﻢ جان بی تو به لب آمده  ﺍﯼ ﭘﺎﺭﻩ ﺟﺎﻧﻢ دلگیرم ازین شهر و  روا ، نیست بمانم ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﯾﻌﻘﻮﺏ(ﻉ) ﺍﮔﺮﺟﺎﻣﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺣﺎﻻ‌ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﯼ ﺭﺿﺎ(ﻉ) ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺳﯿﺪﻩ...   ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﺒﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺩﺭ ﺁﺗﺶ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﭘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ ﺳﻔﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﻪ ﻗﻢ ﻫﻢ ﻧﻈﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﻤﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﻢ ﯾﮏ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﻣﺤﺮﻡ ﺑﺨﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﺳﭙﺎﻫﻢ!   ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩّﻩ ﻫﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻗﺪﻡ ﻣﺎﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻧﺮﺳﺪ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﺗﺎ ﻃﻮﺱ، ﻏﻢ ﻣﺎﺳﺖ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﻋﺮﺍﻕ ﻋﺠﻢ ﻣﺎﺳﺖ ﺣﺎﻻ‌ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﭘﺪﺭﻡ، ﻗﻢ ﺣﺮﻡ ﻣﺎﺳﺖ... حاشا ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ ﺩﻟﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺴﺎﺯﻡ ﺣﺮﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ  ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺭﺿﺎ (ﻉ) ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﻡ ﺣﺎﻻ‌ ﺑﻪ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺑﺮﺳﻢ ﯾﺎﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﻢ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﻭ ﺍﺳﯿﺮﻡ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺠﺮﻩ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﻭﺿﻪ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺑﺎﯾﺎﺩ ﻏﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ (ﺱ) ﻫﻖ ﻫﻖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﯼ ﺑﺮﮒ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ...   ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﮐﺴﯽ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻗﻢ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﺩﺭﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﻤﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﻌﺼﻮﻣﻪ ﯼ (ﺱ) ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ نامحرم اگر هست در این کوچه غمی نیست اینجا زدن فاطمه ها (س) حرف کمی نیست   ﺑﯿﻦ ﻧﻈﺮ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻭ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﻦ ﺍﺛﺮ ﻫﻠﻬﻠﻪ ﺑﺎ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﺑﯿﻦ ﻏﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ (س) ﺑﺎ ﻓﺎﻃﻤﻪ (ﺱ) ﻓﺮﻕ ﺍﺳﺖ  از مردم نامرد دراینجا اثری نیست در شهر قم از ضربه سیلی خبری نیست  #حضرت_معصومه سلام الله علیها #مجید_تال ]]> تاريخ و حماسه Fri, 06 Dec 2019 12:16:14 GMT http://asremrooz.ir/vdcdns0xxyt05s6.2a2y.html کی می‌شود به سامره در «سرّ من رای» // گویم به هادی و تو سلامٌ علیکما http://asremrooz.ir/vdcjmte88uqea8z.fsfu.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز هشتم ربیع الثانی مصادف است با ولادت با سر سعادت پدر امام زمان حضرت امام حسن عسکری علیه السلام ضمن تبریک این شب و روز نورانی اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:#ولادت_امام_حسن_عسکری  همیشه طبعِ غزل حِس برتری دارد برای توست اگر شعر، مشتری دارد  تو از تبار که هستی سلاله‌ی زهرا که خط به خطِ غزل طعم دیگری دارد  تو آن امامِ شریفی که بینِ انگشتش ز جن و انس و ملک خیل لشگری دارد  صفات حق همه جمعند در صفات شما اگر که کفر نباشد برابری دارد  همیشه قامت تو در مدینه دیدن داشت ز بسکه هر قدمت شور محشری دارد  خدا دوباره تبارک به خویشتن گفته که این عَطیّه به سر تاج افسری دارد  تو آمدی و مدینه ندیده بود کسی... ...که اینچنین جلواتِ پیمبری دارد  تو آمدی همه گفتند تهنیت آقا زمین پس از پدرت خوب رهبری دارد  در آسمان که درخشیدی عرشیان گفتند عروس فاطمه به به، چه اختری دارد  عروس فاطمه از هر پیمبری امشب به گاهواره گلِ یاسِ اطهری دارد  صدف مدینه، تو گوهر شدی در آغوشش مدینه فخر کند که چه گوهری دارد  زلالیِ نفست عطر و بوی کوثر داشت شکوهِ هیبت تو نور حیدری دارد  تو هم حسن شدی، هم عسگری، دل ما هم به لطف این دو صفت، حال بهتری دارد  تو در مدینه قدم رنجه کردی و، حالا زمینِ سامره در خویش عسکری دارد  زمینِ سامره محوِ تجلیّات تو شد زمینِ سامره نامِ مطهری دارد  همیشه سایل این خانواده محتاج است همیشه دست توسل به محضری دارد  #کربلایی_رضا_باقریانگروه#امام_حسن_عسکری_علیه_السلام  کی می‌شود به سامره در «سرّ من رای» گویم به هادی و تو سلامٌ علیکما  تا روز مرگ جان بدهم در ولایتان حبّ شما طلب بکنم روزی از خدا  در فضل «ابومحمّد»‌ی ای چشمه کرم «ابن الرضا»ست شهرتت ای معدن سخا!  صاحب لوای عسکر دین است باب تو ای مادر عفیفه تو «سوسنِ» حیا  ای همچو بومسیلمه کذاب، خصم تو تو از کجا و مدّعی جاهل از کجا؟  ای آفتاب یازدهم، سرّ احمدی ای نورِ از سلاله خورشیدِ انّما  ای وارث ودیعه زهرا، امام نور ای امتداد چشمه تطهیر تا شما  مسموم زهر خصم ولایت چنان حسن مظلوم روزگار تویی مثل مرتضی  امروز چشم شیعه به صحن و سرای توست فرزند نور، ای پسرت حجت خدا!  در پشت ابر، ماه تمام تو تا به کی؟ با پای خسته گرم طلب شیعه تا کجا؟  أین الامام؟ یا حسن عسکری، دخیل در انتظار سامره توست، کربلا ...  #محمد_سعید_میرزایی #امام_حسن_عسکری_علیه_السلام  سجده ی بی "خدا خدا" هرگز بی ولای تو "ربنا" هرگز  عصمت الله اکبری آقا از ولی خدا ، خطا؟ هرگز  هر چه دارم خودت عطا کردی نزد غیر توام گدا؟ هرگز  من گره خورده ام به ایوانت از تو باشم دمی جدا ؟ هرگز  پر زدن از فضای "دلتنگی" جز به صحنین سامرا هرگز  چند وقتی شده.... که تب دارم از تو یک کربلا طلب دارم  در کرمخانه تا تو را دیدم بین دستانت "آتنا" دیدم  از ازل روی این دل زارم از تو من چند رد پا دیدم  قبل اینکه به سامرا آیم به گمانم تو را دو جا دیدم  اولین بار، پیش قبر حسن دومین بار ، کربلا دیدم  وقت یاد از حریم پاک تو در حرم هایشان تو را دیدم  من ندارم ، به من برس آقا که نباشم چو خار و خس آقا  با اجازه کمی برای دلت روضه میخوانم از هوای دلت  داغ مسمار و سینه را آقا می‌گذاری بگو کجای دلت  هر شب از داغ مادرت زهرا (س) قتل نفسیست در سرای دلت  ختمِ به کربلا و گودال است مثل هر دفعه ماجرای دلت  یک سوال از من و ... جواب از تو... نیزه ای رفت لابلای دلت؟  من یک از صد هزار را گفتم گریه کم کن دلم فدای دلت  گریه کم کن که گریه ها داری ای که از روضه ام عزاداری  سنگ کوفی نخورد بر سر تو زیر سم ها نرفت پیکر تو  روبروی سکینه (س) و زینب (س) غرق در خون نشد سراسر تو  مملو از خاک و خون و خاکستر حنجرت را ندید مادر تو  پیش چشمت نشد خدا را شکر اربا اربا علیِ اکبر تو  خیمه هایت نسوخت با هیزم تازیانه نخورد دختر تو  هیچ دستی نزد کنار سرت خیزران بر لب مطهر تو  من یک از صدهزار را گفتم قصه ای آبدار را گفتم  من که از روضه سر در آوردم از دل خود جگر درآوردم  بین این روضه از زبان خودم دو سه تا چشم تر درآوردم  عفو کن جان حجت ابن الحسن(ع) گریه ات را اگر درآوردم  آن قدر گریه کرده ام آقا از دو چشمم پدر درآوردم  نخل دردم که با دو قطره ی اشک مطمئنم ثمر درآوردم  هر زمانی که روضه ای خواندم سوی گودال پر درآوردم  سوی گودال سنگ می انداخت به تنش نیزه چنگ می انداخت....  #جعفر_ابوالفتحی #امام_حسن_عسکری_علیه_السلام  زمین شدیم ولی آسمانِ ما حسن است کرانه‌ایم ولی بی کرانِ ماحسن است گره گره همه اما امانِ ما حسن است پُر از حسن لبِ ما نوشِ جانِ ما حسن است هزار شُکر تمامِ جهانِ ما حسن است  رسید جلوه‌ای و باز یاعلی گفتیم پس از دو یاحسن از چارتا علی گفتیم دوباره از حسن و مرتضی علی گفتیم حسن حسن همه‌ی عمر با علی گفتیم به فاطمه بنویسید جانِ ما حسن است  بساطِ عاشقی‌ام جور شد به لطف شما و سهمِ سفره‌ی ما نور شد به لطف شما از آن زمان که زمین طور شد به لطف شما گدای سامره مشهور شد به لطف شما تمامِ عمر فقط آب و نانِ ما حسن است  برای عرضِ ادب شاعران کم آوردند برای پیش کشیِ تو جان کم آوردند به پای بوسی تو آستان کم آوردند قلم زدند به عُمر و زمان کم آوردند که عشقِ در رگ و در استخوانِ ما حسن است  گداشدیم بگوییم این سخن ها را نوشته اند خدایِ کَرَم حسن ها را برای ما که نوشتند پَر زدن ها را به سامرایِ شما رفتن آمدن ها را هزار شُکر که رزقِ دُکانِ ما حسن است  به روی شانه اگر گیسویت رها بشود عجیب نیست اگر قبله سامرا بشود حسن نماز و حسن قبله‌ی دعا بشود حسن رکوع و حسن سجده‌های ما بشود میان کرببلا هم اذان ما حسن است  نوشته اند بر این خانه از قدیم:الله که با تو جلوه کند جلوه‌ای عظیم: الله عصا بدست رسد پیشِ تو کلیم الله کلیم تا که بگوید حسن کریم الله چه غم از این همه غم،مهربانِ ماحسن است   اگرچه تکیه‌گَهِ خانه‌ها پدر باشد پدر همیشه همه کاره‌اش پسر باشد پسر برای پدر پاره‌ی جگر باشد پسر که هست گدا هم که پشت در باشد بزرگ خانه‌ی صاحب زمانِ ما حسن است   #حسن_لطفی#امام_حسن_عسکری- علیه السلام  والایی و با هیبتی ، عسکر تو هستی از نسل پاک ساقیِ کوثر تو هستی   یک نور باشد در جهان بهر هدایت زهرا تویی احمد تویی حیدر تو هستی  نامت حسن رسمت حسن حقا کریمی تو سفره داری، ساقی و ساغر تو هستی  با اینکه زندانی شدی نامت جهانیست دنیا تویی و عقبا تویی محشر تو هستی  بین دو انگشتت عدو دید و هراسید فهمید مولا جان یلِ لشکر تو هستی  من شک ندارم شیر میدان نبردی  میدان ببینی فاتح خیبر تو هستی  تفسیر قرآنِ شما عشق است مولا رحمی نما مولا که دین پرور تو هستی  لعنت به آنهایی که از حیدر بریدند  بی شک پریشان غم مادر تو هستی  از برکت اشک شما ما گریه کردیم  آقا عزادار شهِ بی سر تو هستی   تو قبله ای،کعبه به دنبال طوافت از هر صفا و مروه ای برتر تو هستی  قسمت نشد کعبه که دستانت ببوسد  بی شک قوام خانه ی داور تو هستی  از بس که کعبه دور تو چرخید میگفت شاه و ولی و مالک و سرور تو هستی  ما با شما باشیم بی شک در بهشتیم تنها پناه لحظه ی آخر تو هستی  منجی عالم پاره ی قلب و وجودت ایمان تویی قرآن تویی باور تو هستی  ما را سفارش کرده ای بر ذکر تعجیل  در انتظار حضرت دلبر تو هستی  جانم فدای صورت ماهِ عزیزت تنها هوادارِ دلِ مضطر تو هستی  آقای من جانم به لب آمد ز هجران تنها خریدار غم نوکر تو هستی   /عبدِ کریم/ ]]> تاريخ و حماسه Wed, 04 Dec 2019 14:20:16 GMT http://asremrooz.ir/vdcjmte88uqea8z.fsfu.html شش ویژگی اصلی شیعیان از منظر امام حسن عسکری (ع) http://asremrooz.ir/vdcb5fb5zrhbzfp.uiur.html به گزارش عصر امروز، برنامه «صبح و گفتگو» ویژه روز ولادت امام حسن عسکری (ع) در ارتباط تلفنی با حجت الاسلام عباس ابراهیمی مشاور فرهنگی مسجد مقدس جمکران و نماینده طلاب و فضلای استان بوشهر در مجمع نمایندگان طلاب و فضلای کشور از آنتن رادیو گفت و گو پخش شد.  حجت الاسلام ابراهیمی دراین برنامه بیان کرد: امام حسن عسکری (ع) در روز هشتم ماه ربیع الثانی سال ۲۳۵ هجری قمری در مدینه منوره متولد شدند، پدر ایشان امام هادی (ع) و مادر حضرت بانویی پارسا به نام حُدَیث بودند، حضرت شش سال امامت کردند و در ۲۸ سالگی هم به شهادت رسیدند.  وی با اشاره به شدت گرفتن سخت گیری ها به ائمه اطهار (ع) و شیعیان از زمان امام جواد (ع) افزود: اوج این سخت گیری ها در زمان امام حسن عسکری (ع) بود اما با این وجود، امام دست از مبارزه نکشیدند و شاگردان زیادی تربیت کردند بطوریکه شیخ طوسی تعداد شاگردان حضرت را تا ۱۰۰ نفر ذکر کرده است.  مشاور فرهنگی مسجد مقدس جمکران با اشاره به توجه ویژه حضرت به معیشت مردم گفت: امام حسن عسکری (ع) به دلیل محدودیت ها، بخشی از ارتباط خود با مردم را از طریق شاگردان و نخبگان و بخشی را هم از طریق نامه ها و مکاتبات برقرار می کردند.  حجت الاسلام ابراهیمی کرامت و سخاوت را از ویژگی های بارز امام حسن عسکری (ع) برشمرد و گفت: حضرت بدون اینکه کسی از ایشان تقاضا کند به مردم کمک می کردند، ما نیز باید از این ویژگی امام درس بگیریم و بدون اینکه اطرافیان از ما تقاضا کنند به آنها کمک کنیم.  وی ادامه داد: گاهی احسان های ما محدود به انفاق های جزئی می شود، درصورتیکه ما در انفاق کردن باید دیگران را مانند خود بدانیم و مشکلات همسایگان، اقوام و آشنایان را حل کنیم.  حجت الاسلام ابراهیمی با اشاره به شش ویژگی اصلی شیعیان از منظر امام حسن عسکری (ع) بیان کرد: امام در یکی از مکاتبات خود به شش ویژگی شیعیان اشاره فرمودند که عبارتند از پارسایی در دین، راستگویی در سخن، امانتداری، خوش اخلاقی با مردم، سجده های طولانی و توجه به همسایگان.  نماینده طلاب و فضلای استان بوشهر در پایان مطرح کرد: ما هم اکنون در محاصره رسانه ای دشمن قرار داریم و دشمن به دنبال کتمان کتمان حقیقت و برعکس جلوه دادن حقایق است. یکی از ویژگی های بارز امام حسن عسکری (ع) روشن کردن حقیقت در فضای محاصره ای آن زمان بود تا جایی  که حضرت نویسندگان و نخبگان را به نوشتن و روشن کردن واقعیات و حقایق تشویق می کردند. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 04 Dec 2019 11:50:42 GMT http://asremrooz.ir/vdcb5fb5zrhbzfp.uiur.html ماجرای حضور بی‌اجازه روسای سه کشور در ایران +عکس http://asremrooz.ir/vdcftmd0yw6dexa.igiw.html به گزارش عصر امروز، ۸ آذرماه ۷۶ سال پیش محمدرضا پهلوی برای دیدار با مقامات عالی آمریکا و بریتانیا به سفارت  شوروی در تهران می‌رود. ملاقاتی که چند دقیقه و در حد یک سلام و احوال‌پرسی طول می‌کشد. این دیدار خلاف تمام رفت و آمدهای دیپلماتیک به خاک کشورها بود چراکه بدون اطلاع دولت ایران صورت گرفت. ۶ آذر سال ۱۳۲۲ رؤسای جمهور سه کشور فاتح جنگ جهانی دوم بدون اطلاع دولت وقت وارد خاک ایران شده و یکی از کنفرانس‌های چندگانه‌شان را در تهران برگزار کردند. در این کنفرانس چهار روزه «فرانکلین روزولت» رئیس‌جمهو، «وینستون چرچیل» نخست‌وزیر انگلیس و «ژوزف استالین» رهبر اتحاد جماهیر شوروی درباره وضعیت جهان بعد از جنگ جهانی دوم صحبت کردند.   ایران در آن زمان همچنان در اشغال قوای متفقین بود. نیروهای شوروی در آذربایجان و نظامیان انگلیسی در اطراف تهران حضور داشتند. سوم شهریور ۱۳۲۰، قوای متفقین برای نجات شوروی از پیشروی آلمان‌ها به این بهانه که "ایران در مقابل متفقین و درخواست‌های آنان سیاست مبهمی در پیش گرفته و در اخراج عمال آلمان اقدامی نکرده" به خاک این کشور حمله کردند. حرکت آنها در آن زمان به سمت تهران موجب شد تا رضاشاه روز ۲۵ شهریور از سلطنت استعفا دهد.   با استعفای رضاشاه و تلاش‌های ذکاءالملک فروغی نخست‌وزیر وقت، محمدرضای ۲۲ ساله جای پدر بر تخت سلطنت نشست و با حضور در مجلس سوگند یاد کرد. با ورود متفقین به خاک شوروی و عقب‌راندن آلمان‌ها، سیاست دولت انگلستان در ایران تغییر کرد و از شاه جدید حمایت کرد.   علت تشکیل این کنفرانس در تهران به پیشنهاد استالین رهبر شوروی بود و ملاقات نیز  در محل سفارت شوروی برگزار شد. در روز ورود رهبران متفقین، علی سهیلی نخست‌وزیر وقت ایران در جریان سفر این سه‌ نفر قرار داده شد و وی نیز خبر حضور آنها را به سمع محمدرضا پهلوی که بعد از تبعید پدرش به سلطنت رسیده بود، می‌دهد. محمدرضاشاه نیز برای شرکت در کنفرانس ناگزیر شد به محل سفارت برود اما در جریان کنفرانس، چرچیل و روزولت حاضر نشدند به دیدار شاه بروند و با وی تنها در محل سفارت دیدار کردند.  دیدار سرپایی چرچیل با محمدرضا شاه پهلوی  چرچیل نخست‌وزیر انگلستان تنها برای چند دقیقه در حیاط سفارت شوروی با شاه دیدار کرد که به یک سلام و احوال‌پرسی و گرفتن عکس ختم شد. در ملاقات با روزولت نیز محمدرضا پهلوی درخواست کرد پدرش را از جزیره موریس به نقطه دیگری که آب و هوایی بهتری داشته باشد تبعید کنند. هرچند رفتار استالین با شاه جوان در ظاهر محترمانه‌تر به نظر می‌رسید و پذیرفت در ضیافت شام وی در کاخ سعدآباد شرکت کند.   اولین خبر مربوط به این کنفرانس پس از عزیمت رهبران متفقین به کشورهایشان، توسط سهیلی در جلسه مشترک هیأت دولت، نمایندگان مجلس و سران لشکری و کشوری در روز ۱۰ آذرماه منتشر شد. سهیلی در این جلسه می‌گوید "ابتدا از طریق کاردار شوروی در تهران در جریان برگزاری این اجلاس در تهران قرار گرفتم... روز ۴ آذر استالین و روز پنجم آذر روزولت و چرچیل وارد تهران شدند. کنفرانس مشترک آنان روز ۶ آذر شروع شد. روز هفتم آذر نشست محرمانه آنان در سفارت شوروی جریان داشت، روز نهم این نشست خاتمه یافت و اعلامیه مشترک آنان منتشر شد و روز دهم رهبران هر سه کشور از ایران خارج شدند."  در کنفرانس تهران بود که طرح عملیات نهایی برای درهم شکستن نیروی مقاومت آلمانی‌ها تهیه شد. طرح ایجاد جبهه دوم و پیاده شدن قوای آمریکایی، انگلیسی، کانادایی و فرانسه آزاد در سواحل نورماندی فرانسه در ۱۶ خرداد ۱۳۲۳ و ضد حمله بزرگ ارتش سرخ شوروی به نیروهای آلمان با هدف بیرون راندن قطعی آلمانی‌ها از خاک شوروی در تیر ۱۳۲۳ از جمله مسائلی بود که در این نشست تصمیم‌گیری شد.  در کنفرانس تهران، در مورد تجزیه آلمان نیز گفت‌وگوهایی به عمل آمد. در جریان این مذاکرات، روزولت تنها راه مجازات آلمان را تجزیه این کشور عنوان کرد و چرچیل و استالین هم با این نظر مخالفت نکردند.  سران متفقین در دومین روز حضور بی‌اجازه در تهران، علاوه بر تصمیم‌گیری برای جهان پس از جنگ جهانی دوم، تولد ۶۹ سالگی چرچیل را جشن گرفتند. در این جشن، چرچیل شمشیر استالینگراد را که یک شمشیر تیغه بلند دولبه تشریفاتی است از طرف جرج ششم، پادشاه بریتانیا به جوزف استالین رهبر اتحاد جماهیر شوروی اهدا کرد که با استقبال وی و فرانکلین روزولت روبرو شد.  در پایان این کنفرانس، روز ۱۰ آذر سران متفقین اعلامیه مشترکی را به امضا رساندند که در یک بند آن درباره ایران نوشته شده بود "سه دولت نامبرده تصدیق دارند که این جنگ مشکلات اقتصادی خاصی برای ایران فراهم آورده و موافقت دارند که با در نظر گرفتن احتیاجات سنگینی که عملیات جنگی جهانی بر آنها تحمیل می‏‌کند و کمی وسایل حمل و نقل در دنیا و همچنین کمی مواد خام و سایر حوائج کشوری، کمک‏های اقتصادی خود را تا حد امکان به دولت ایران ادامه بدهند." بندی که بیشتر به یک تعارف سیاسی شباهت داشت چراکه این سه دولت هیچگاه حاضر نشدند غرامتی بابت خساراتی که ایران از جنگ جهانی دوم و حمله متفقین به خاک ما خورده بود بپردازند. ]]> تاريخ و حماسه Fri, 29 Nov 2019 13:17:40 GMT http://asremrooz.ir/vdcftmd0yw6dexa.igiw.html این شازده، فرمانده اغتشاشات کشور است! http://asremrooz.ir/vdcbw5b5grhbzsp.uiur.html به گزارش عصر امروز، امیرحسین اعتمادی، پریشب در مناظره‌ای با سینا عضدی در بی‌بی‌سی که معتقد بود مردم ایران رضا پهلوی را رهبر اعتراضات نمی‌دانند، برافروخته شد و ضمن پرخاش به مجری و طرف دیگر مناظره، در حالی که برای رضا پهلوی از عبارت «شاهزاده» استفاده می‌کرد، او را فرمانده عملیات اغتشاش و نافرمانی مدنی در ایران معرفی کرد.  رضا پهلوی هم شب گذشته ۲۸ آبان ۱۳۹۸ در مصاحبه با شبکه ماهواره‌ای اینترنشنال وابسته به رژیم وهابی سعودی از اغتشاشگران حمایت کرد.  این‌ها را بگذارید کنار روایتی از روزنامه انگلیسی «دیلی اکسپرس» که بعد از انتشار به سندی در ساواک تلدیل شده است. روایت این روزنامه از دربار پهلوی و مربوط به زمانی است که مشکلات اقتصادی مردم ایران در سال ۱۳۵۴ به اوج رسیده و دربار پهلوی برای خرید هدیه جشن تولد شازده، دچار سردرگمی و سرگردانی شده است.  صداقت رضا پهلوی در خصوص حمایت از ملت ایران و همراهی با مردم شریف کشورمان را در سندی از سازمان امنیت رژیم پهلوی معروف به ساواک که در سایت موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران آمده بخوانید:  روزنامه «دیلی اکسپرس» در صفحه ۳ شماره ۱۱ دسامبر ۱۹۷۵ (آذرماه ۱۳۵۴) با عنوان «پسری که همه چیز دارد» چنین می‌نویسد: «مشکل چه چیز خریدن برای نزدیک‌ترین و عزیزترین افراد به عنوان هدیه ایده‌آل انسان را به آشفتگی سوق می‌دهد. اما بیایید در این فصل شادی‌بخش درباره خانواده شاهزاد‌ه‌ای که در هر جشن تولد و یا عید با مشکل بزرگی روبه‌روست بیندیشیم.  ولایتعهد رضا پهلوی ۱۵ ‌ساله، پسر شاه ثروتمند ایران، کسی است که راضی نگاه داشتن وی کار مشکلی است.  وی از هنگامی که در گاهواره بود، تاکنون هدایای زیادی دریافت داشته است. علیا حضرت فرح، مادر ولیعهد ایران، ابروان خود را در هم کشیده و با کشیدن آن گفت: من نمی‌دانم دیگر چه هدیه‌ای به او بدهم. شهبانو دست‌های خود را به نشانه ناراحتی بالا برده و گفت: به پسری که همه چیز دارد، چه می‌توان هدیه کرد؟ بدیهی است انتخاب یک هدیه صحیح برای جوانی که روزی شاهنشاه یا شاه شاهان و ظل‌الله و مرکز عالم خواهد شد کار بس دشواری است. دادن هدیه طلا و برلیان به وزن خود او تلف کردن وقت است. زیرا شمش‌های طلا و سایر اشیای قیمتی در گاو‌صندوق‌های بانک به نام او گذارده شده است و نیازی به پول نقد هم ندارد. نوجوانان آرزوی کاخ برای خود می‌نمایند، ولی ولیعهد رضا پهلوی کاخ شاهنشاهی دارد و این کاخ مرمر در وسط کاخ نیاوران، آنجایی که والدینش زندگی می‌کنند واقع گردیده است.  وی دارای سگ اسپانیل است که هنگام ورود به کاخ از او استقبال می‌نماید و یک اتاق ناهارخوری با نور شمع دارد که از دوستان خود در آن پذیرایی می‌کند و آخرین مدل وسایل استریو موسیقی دارد که موزیک‌های مدرن از آن پخش می‌کند و در باغ کاخ یک استخر دارد و این کاخ برای هر جوان تنها ایده‌آل محسوب می‌گردد (تنها خانه رویایی محسوب می‌شود). صد سال قبل پسر شاه ایران برای خود در کاخ، حرم تشکیل می‌داد، ولی در ایران امروزی دیگر این طوری نیست، ولی با وجود این ولایتعهد از داشتن دوستان مونث برخوردار است.  وی به مدرسه‌ای می‌رود که دختر و پسر با هم هستند و دختران مدرسه جزء قشنگ‌ترین دختران ایران محسوب می‌شوند. علیاحضرت شخصا تحصیلات دوشیزگان را نظارت می‌فرمایند. بنابراین کلیه آنها از آن‌گونه تحصیلات برخوردارند که برای ملکه بودن لازم است. شاید احتمالا یکی از دوشیزگان دوران تحصیل روزی عروس دربار شود.   والاحضرت علاقه‌مند به داشتن اتومبیل شخصی هستند. علیاحضرت فرمودند: گرچه هنوز خود وی جوان است، در سیزدهمین جشن تولد خود از مادربزرگ خود یک اتومبیل «مینی» هدیه گرفت. والاحضرت در باغ کاخ مثل قهرمان، اتومبیلرانی می‌فرمایند و گاهی از دوچرخه و موتورسیکلت استفاده می‌کنند. والاحضرت علاقه وافری به پرواز داشتند و در سن ۱۴ ‌سالگی تنها هدایت هواپیمایی را به عهده گرفتند. علیاحضرت شب قبل از پرواز نگرانی خود را ابراز داشتند و فرمودند من حتی برای آنی نتوانستم بخوابم. وقتی والاحضرت با هواپیما از زمین بلند شدند گویی من مُردم و تا هواپیما به زمین نشست، زنده نشدم. موقعی که والاحضرت برای مسافرت رسمی به مصر با هواپیما عازم آن کشور شدند شخصا هواپیمای جت را به زمین نشاندند. والاحضرت علاقه وافری به فوتبال دارند و فرانک فارل مربی فوتبال به والاحضرت فن بازی فوتبال را تعلیم می‌دهد. والاحضرت امیدوارند تیم فوتبال ایران را در المپیک ۱۹۷۶ رهبری نمایند. والاحضرت در کلیه ورزش‌ها مهارت دارند و انواع وسایل اسکی و اسکی روی آب و وسایل شکار زیر آب دارند که می‌توان با این وسایل یک مغازه را کامل کرد. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 20 Nov 2019 14:32:23 GMT http://asremrooz.ir/vdcbw5b5grhbzsp.uiur.html پدرانه‌های شهیدی که با رفتنش کودکان زیادی یتیم شدند http://asremrooz.ir/vdcivrarvt1ay52.cbct.html به گزارش عصر امروز، 25 آبان‌ماه سال 1376 بود که با شهادت فرمانده ناحیه‌ی نیروی انتظامی استان سیستان و بلوچستان شهید جواد حاج خداکرم، دوره‌ای تازه در زندگی همسر و فرزندان این شهید به وجود آمد، همسر شهید خود را برای زندگی بدون حاج جواد آماده می‌کرد تا با الگو گرفتن از صبر و استقامت حضرت زینب (س) ادامه مسیر را طی کند، هنوز خاطرات بازی‌های کودکانه پدر در ذهن فرزندان خودنمایی می‌کرد که باید با پیکر پاک ایشان از سیستان و بلوچستان به تهران باز می‌گشتند و برای همیشه با اقتداء به فرزندان مولایشان امام حسین(ع) ادامه مسیر را با خاطرات پدر طی می‌کردند.  همسر و دختر شهید خداکرم به مناسبت بیست‌‌ودومین سالگرد شهادت در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی تسنیم خاطراتی را از  رفتارهای شهید با خانواده و همچنین روش‌های تربیتی ایشان را که برای فرزندان استفاده می‌کردند به زیبایی بیان کردند.  همسر شهید در ابتدا از رفتارهای بسیار دلنشین شهید خداکرم با پدر و مادرش می‌گوید: پای مادرش را می‌بوسید و وقتی از چیزی ناراحت می‌شد از خانه بیرون می‌رفت تا حرفی نزند که پدر و مادرش ناراحت شوند، همیشه با آرامش با پدر و مادرش حرف می‌زد و صدای خود را هنگام صحبت با آنها بالا نمی‌برد. شهید خداکرم وقتی شب به منزل باز می‌گشت، همسر و پدر فرمانده نبود، همه‌ی کارهای مربوط به شغلش را در پشت در خانه می‌گذاشت و بعد وارد منزل می‌شد.  همسرم همیشه با بچه‌ها بچه می‌شد، وقتی می‌دید دخترها دارند بازی دخترانه یا به قول قدیمی‌ها خاله‌بازی می‌کنند چادر سرش می‌کرد و در نقش مادر با آنها همراه می‌شد.  با بچه‌ها طوری رفتار می‌کرد که آنها مشتاق بودند هر چه زودتر پدرشان به خانه بیاید، و بعضی وقت‌ها که دیر می‌کرد بچه‌ها به پدرشان زنگ می‌زدند و می‌گفتند: کجایید؟ چرا تا الان نیامدید؟ قبل از رسیدنش به منزل به بچه‌ها زنگ می‌زد و می‌گفت: بابا چه چیزی می‌خواهید تا برایتان بخرم.  معمولاً بچه‌ها شام نمی‌خوردند تا پدرشان بیاید، وقتی حاجی از سرکار می‌آمد همراه با بچه‌ها سفره را پهن می‌کردند و غذا می‌خوردیم.  جمعه‌ها دست بچه‌ها‌ را می‌گرفت و همه باهم به نماز جمعه می‌رفتند، وقتی می‌آمدند با بچه‌ها در خانه فوتبال و والیبال بازی می‌کرد. با کودکان دوست بود، نه فقط با فرزندان خودمان بلکه با فرزندان‌ رفقایش هم که در جنگ به شهادت رسیده بودند. در دوران جنگ اگر پدر خانواده‌ای شهید می‌شد، بچه‌هایش را به منزلمان می‌آورد، خدا شاهد است جواد  بچه‌ها را در پشتش سوار می‌کرد و به آنها سواری می‌داد و با بچه‌ها مشغول بازی می‌شد و خیلی زیبا یتیم‌نوازی می‌کرد.  حاجی بزرگ فامیل بود، اگر کسی به اختلاف می‌خورد ایشان را برای ریش‌سفیدی می‌بردند، نمی‌گذاشت کدورتی به درازا بکشد و سریع برای حل مشکل اقدام می‌کرد.  وقتی متوجه می‌شد بعضی ‌از فامیل باهم اختلاف دارند به من می‌گفت: شب شام درست کنید مهمان داریم، بعد از اینکه مهمان‌ها شام را میل می‌کردند  آنها  را با هم آشتی می‌داد.  بازگو کردن خاطرات شهید خداکرم اشک چشمان همسرش را جاری می‌کند و ادامه گفت‌وگو را زینب حاج خداکرم فرزند شهید ادامه می‌دهد:  وقتی بابا به شهادت رسید من 16 پاییز را درک کرده بودم، پدر من خیلی کم در منزلمان حضور داشتند، اما در همان زمان کم، سعی می‌کردند بهترین خاطره‌ها را در ذهن ما ثبت کنند.  سال 1367 که من 7 ساله بودم، بابا برای نماز جلو می‌ایستاد، بلند و آهسته نمازش را می‌خواند تا ما نماز خواندن را با ایشان یاد بگیریم.  تربیت ایشان کاملاً عملی بود و اگر مطلبی را زبانی به ما تذکر می‌دادند کاملاً لحنشان نرم بود، هیچ‌وقت نمی‌گفت بابا نمازت را اول وقت بخوان، بلکه وقتی اذان می‌گفتند سریع خودش وضو می‌گرفت، سجاده‌ها را پهن می‌کرد و پیش‌نماز می‌شد، بلند می‌گفت: دخترها، پسرها عجله کنید، و بلند بلند نمازش را می‌خواند. اگر به ما می‌گفت دروغ نگویید، و یا اگر کسی به شما بدی کرد در حقش خوبی کنید، خودش مطلقاً دروغ نمی‌گفت و به همه خوبی می‌کرد و اصلاً برخلاف صحبت‌هایش عمل نمی‌کرد.  در مهمانی‌های دوره‌ای موقع نماز ایشان پیش‌نماز می‌ایستادند و جمع تقریباً 50 نفره‌ای وضو می‌گرفتند و به جماعت نماز می‌خواندیم.  چون خیلی مهمان دعوت می‌کرد ما با فامیل‌ها خیلی دور هم جمع می‌شدیم، بابا جواد در حیاط تاب بسته بود، بچه‌های فامیل را به صف می‌کرد و آنها را تاب می‌داد و با آنها بازی می‌کرد.  زمانی که پدرم زنده بود به همه‌ی فامیل خوش می‌گذشت، آنها می‌گفتند: شهید خداکرم ما را دور هم جمع می‌کرد، بعد از شهادت ایشان دیگر ما مثل آن‌ زمان دور هم جمع نشدیم و دوره‌های مهمانی‌مان قطع شد. زندگی با ایشان زندگی با آرامش و لذت بخشی بود و وقتی به شهادت رسید به معنای واقعی کلمه ما و بچه‌های فامیل معنای یتیمی را درک کردیم. بچه‌های عمو ابراهیم وقتی پدرشان به شهادت رسید سن‌شان زیاد نبود، وقتی پدر ما به شهادت رسید می‌گفتند: عمو جواد هیچ وقت نگذاشت ما یتیم شویم، ما الان فهمیدیم معنای یتیمی چیست؛ محبت‌های پدر به فامیل آن زمانی نمایان شد که همه‌ سر مزار پدرم می‌گفتند: بابا، بابا.کسانی که آنجا بودند با تعجب می‌گفتند: مگر شهید خداکرم چند تا فرزند داشته است.  به گزارش تسنیم نبود پدر برای ما خیلی سخت بود و اوایل شهادت ایشان به ما خیلی سخت گذشت، مخصوصاً برای ما دخترها که به شدت به بابا علاقه داشتیم. ]]> تاريخ و حماسه Tue, 19 Nov 2019 05:25:43 GMT http://asremrooz.ir/vdcivrarvt1ay52.cbct.html کومله از رادیو اعلام کرد دست خمینی را قطع کردیم! http://asremrooz.ir/vdcgzx9xtak9ut4.rpra.html به گزارش عصر امروز، همسر شهید مفقود «سیدابراهیم تارا» می‌گوید: ابراهیم به دلیل محبوبیتی که در کردستان داشت، خیلی از مردم و حتی خانواده گروهک‌ها را به خود جذب کرده بود. اعضای گروهک کومله از ابراهیم خیلی کینه داشتند تا اینکه در ۲۰ دی ۱۳۶۱ او را به کمین انداختند و شهید کردند. روز شهادت ابراهیم از رادیو کومله اعلام کردند دست خمینی را در کردستان قطع کردیم. در امامزاده علی‌اکبر (ع) چیذر یادبودی است برای شهید مفقود «سیدابراهیم تارا»؛ سردار شهیدی که توسط ضدانقلاب در کردستان به شهادت رسید و پیکرش هیچ وقت به آغوش خانواده بازنگشت؛ شهیدی که به گفته همسرش بسیار مهربان و مردمدار بود و توجه زیادی به بیت‌المال داشت. در ادامه گفت‌وگوی ما با همسر شهید تارا را می‌خوانید.  چه زمانی با شهید تارا آشنا شدید؟ من در ۱۸ سالگی با شهید تارا آشنا شدم و در ۱۹ سالگی با ایشان ازدواج کردم. ماجرای بسیار جالب آشنایی ما هم از این قرار بود که برادر من زمان درگیری‌های پاوه به همراه دو نفر از دوستانش به کردستان رفت تا از این درگیری‌ها عکس و فیلم تهیه کند. عکس من هم در وسط قرآن جیبی برادرم بود. او در کمین گروهک‌ها افتاد. علاوه بر عکس من، کارت انجمن اسلامی همراهش بود و احتمال می‌داد او را شهید کنند به همین خاطر عکس من را به یکی از دوستانش داد.  ضدانقلاب، برادر من را آزاد کردند، اما همان دوستش را به شهادت رساندند. در واقع عکس من در جیب شهید ماند. آن‌ها پیکر شهید را در کنار جاده قرار دادند. بر حسب اتفاق آن روز ابراهیم از کنار جاده عبور می‌کرد که با پیکر شهید مواجه شد. ابراهیم آن شهید را با خود به کرمانشاه برده و جیب‌های شهید را بررسی می‌کند تا بلکه با یافتن مشخصاتش به خانواده‌اش اطلاع بدهد. ابراهیم عکس من را در جیب شهید پیدا می‌کند. چهره من در این عکس برای ابراهیم آشنا به نظر می‌رسد و نمی‌داند که این عکس متعلق به چه کسی است.  آن شهید را به خاک سپردند. برادرم با شهید تارا آشنا شدند. یک بار در همین رفت و آمدها برادرم مدارکی به من داد تا به دست ابراهیم برسانم. من آن موقع در جهاد کار می‌کردم و محصل بودم. وقتی می‌خواستم مدارک را به شهید تارا بدهم، صورتم کاملاً پوشیده و سرم پایین بود. شهید تارا کلید روی میز کوبید و من یک لحظه ترسیدم. چادرم کمی کنار رفت و ابراهیم صورت من را دید و متوجه شد من صاحب آن عکس هستم. بعد هم ابراهیم با برادرم صحبت کرد که برای ازدواج بیشتر باهم آشنا شویم.  با توجه به فضای اوایل انقلاب و اینکه شهید تارا پاسدار بودند، نظر خانواده‌ها درباره ازدواج‌تان چه بود؟ خانواده من مخالف این ازدواج بودند، چون می‌گفتند پاسدار است و ممکن است شهید شود. خانواده ایشان هم مخالف بودند و می‌گفتند ابراهیم بچه تهران است و من بچه شهرستان. آن‌ها نگران بودند که اگر ابراهیم با من ازدواج کند، در منطقه بماند و دیگر به تهران بازنگردد. خلاصه ما به‌رغم مخالفت خانواده‌ها باهم ازدواج کردیم.  ما در سال ۵۹ با اعتقادات‌مان زندگی می‌کردیم. ازدواج من خیلی ساده بود. تمام طلای عروسی من یک حلقه بود. چون آن زمان هر روز شهید می‌آوردند و جشن نداشتیم. بعد هم به مشهد رفتیم و من برای ابراهیم انگشتر عقیق خریدم. دو روز در مشهد ماندیم که به خاطر کودتای نقاب در پادگان شهید نوژه به کرمانشاه برگشتیم. ابراهیم یک هفته راهی مأموریت شد و من در خانه ماندم.  من و ابراهیم کمتر از ۲۰ ماه باهم زندگی کردیم، چون بیشتر زندگی ما در رفت و آمد به منطقه گذشت. ما خانه اجاره کردیم، اما ۱۰ روز هم در آن خانه زندگی نکردیم. من هم در یک دوره‌ای با شهید تارا به کردستان می‌رفتم و گاهی که شرایط نامناسب بود در منزل پدر و اقوام بودم.  شهید تارا چه روحیاتی داشت؟ چه خاطراتی از ایشان دارید؟ بیشتر مردم این طور هستند که وقتی کسی از بین‌شان می‌رود، عزیز می‌شود، اما شهید تارا در دورانی که زنده بود هم خیلی عزیز بود، چون خیلی مهربان و مردمدار و خوش‌اخلاق بود. من ندیدم کسی از او ناراحت باشد. خیلی باگذشت بود. به معنای واقعی یک مسلمان و مؤمن بود. خلقیات و روحیات او نشئت گرفته از یک مکتب والا بود. همین باعث شده بود که در طول زندگی یک بار هم از دست او ناراحت نشوم.  از نظر تقیدات بسیار به مسائل شرعی پایبند بود که مثل او کسی را ندیدم. ابراهیم در زمان شهادتش فرمانده ۲۳ ساله بود. یک بار از بهشت زهرا (س) از کنار قبر منافقین عبور می‌کردیم. من پرسیدم «این‌ها قبر منافقین است؟» گفت «آره». با یک لحنی گفتم «آن‌ها به سزای عملشان رسیدند!» شهید تارا گفت «چرا این طوری می‌گویی؟ خدا خودش می‌داند چگونه با آن‌ها رفتار کند».  با توجه به شرایط نفاق در کردستان، مردم منطقه را به اندازه خانواده خودش دوست داشت. او با خانواده گروهک‌ها با عطوفت رفتار می‌کرد و می‌گفتم «این‌ها خانواده گروهک‌ها هستند نه خانواده پاسدارها!» او می‌گفت: «اگر بچه‌های آن‌ها اشتباه کردند، خانواده چه گناهی دارد؟!»  آن‌قدر با خانواده گروهک‌ها مهربان بود که آن خانواده‌ها به منزل ما می‌آمدند و ابراهیم ساعت‌ها پای درد دلشان می‌نشست، مایحتاج آن‌ها را تهیه می‌کرد، به آن‌ها سر می‌زد. او برخورد فوق‌العاده صمیمی‌با آن‌ها داشت. سالی که ما در کردستان بودیم، تعداد زیادی از اعضا از گروهک‌ها جدا شدند و به دامن نظام پناه آوردند و حتی برخی از این افراد جداشده با گروهک‌ها منازعه کردند. به همین خاطر ضدانقلاب به خون ابراهیم تشنه بود. چندین بار پیش آمد که برای ابراهیم کمین گذاشتند. حتی یک‌بار کمین گذاشتند که من هم کنار شهید تارا بودم. سپاه با آن‌ها درگیر شد و ما نجات پیدا کردیم.  بار آخر هم که در بوکان کمین گذاشته بودند من و دخترمان سمیه همراه ابراهیم بودیم. او من و سمیه را از ماشین پیاده کرد و به سپاه منتقل شدیم و خودش به مأموریت رفت. بعد از دو ساعت ابراهیم به کمین افتاد و زیر شکنجه شهید شد.  از کجا مطلع شدید که زیر شکنجه شهید شدند؟ این مسئله را نمی‌توانم تعریف کنم، چون وقتی در این باره حرف می‌زنم تا مدت‌ها بیمار می‌شوم. اشک‌هایم جاری می‌شود و دیگر نمی‌توانم کنترلش کنم. فقط این را بگویم که وقتی صدای رگبار آمد، سمیه که خواب بود ناگهان از خواب پرید و با حالت عجیبی دست‌هایش را رو به آسمان برد و بابا... بابا گفت. آن زمان تازه سمیه شروع به حرف زدن کرده بود. ابراهیم سه آرزو داشت. می‌گفت اولین آرزویم این است که زیر شکنجه شهید شوم، دومین آرزوی من این است که موقع شهادتم سرم روی دامن مادرم حضرت زهرا (س) باشد و سومین آرزوی من این است که جسد من برای همیشه در کردستان بماند. ابراهیم به آرزوهایش رسید و هنوز هم پیکر او پیدا نشده است.  گروهک کومله پیامی برای شما نفرستادند؟ همان شبی که ضدانقلاب ابراهیم را دستگیر کردند، پیامی‌از رادیو کومله دادند که ما دست خمینی را در کردستان قطع کردیم.  شهید تارا وصیتنامه داشتند؟ وقتی من و ابراهیم بعد از عقد به مشهد رفتیم، در آنجا وصیتنامه‌اش را به من داد. آن موقع من ۱۹ ساله و یک دختر بسیار عاشق و احساساتی بودم. بدون اینکه وصیتنامه را بخوانم آن را پاره کردم. با توجه به اینکه ابراهیم من را خیلی دوست داشت، دیگر وصیتنامه ننوشت، اما همیشه به من می‌گفت «فراموش نکن بعد از من بگویی بچه‌ها در کردستان چه زجری کشیدند.»  در زندگی شهدا و بزرگان مسئله بیت‌المال بسیار مورد توجه بوده و حتی در خاطرات شهید باکری می‌خوانیم که برای یادداشت کردن خرید خانه از خودکار بیت‌المال هم استفاده نمی‌کردند. مصداق این مراقبت را قطعاً در زندگی شهید تارا داشتیم. می‌خواستم به این موارد اشاره کنید.  آن زمان ابراهیم «مسئول امور قضایی واحد اطلاعات منطقه ۷ کشوری» بود. با این مسئولیت سخت به شدت روی مسئله بیت‌المال حساس بود. ما در کردستان بودیم که جنس قاچاق در آنجا می‌فروختند. خیلی از مردم این جنس‌ها را می‌خریدند. من یک‌بار گفتم «از این زیر استکانی‌ها بخریم»، ابراهیم موقع ناراحتی، چشمانش سرخ می‌شد. او با ناراحتی و چشمانی سرخ شده به من گفت «دیگر اصلاً این حرف را نزن».  من به همراه ابراهیم در کردستان به عنوان پاسدار کار می‌کردم. هر کدام از ما ۲ هزار تومان حقوق می‌گرفتیم و آن را تا آخر ماه باید مدیریت می‌کردیم. دخترمان سمیه یک ساله بود. او برای من و خودش و دخترمان فقط یک غذا می‌گرفت. غذا را من و دخترم می‌خوردیم اگر چیزی از آن می‌ماند، ابراهیم با نان می‌خورد. اگر هم غذا نمی‌ماند، فقط نان می‌خورد. با اینکه من همکارش بود سهم غذای من را نمی‌گرفت. با مأموریت سخت و سرمای منهای ۲۰ درجه باز هم به همین غذا راضی بود. آن موقع غذای سپاه، تن ماهی یا عدس پلو بود. هیچ وقت گوشه‌های نان را دور نمی‌ریخت و می‌گفت گناه دارد. آن زمان واقعاًَ رعایت می‌کردند از یک خودکار و یک ورق کاغذ تا مسائل بزرگ‌تر. مواظب بود که هیچ کدام از این‌ها هدر نرود.  در واقع اگر رزمنده‌ها توانستند با دستان خالی مقابل آن همه امکانات دشمن بایستند، به خاطر همین اعتقادات بود. به قدری پاک و مخلص بودند که توانستیم پیروز شویم. به نظرم اگر شهید تارا زنده می‌شد و شرایط الان را می‌دید، دق می‌کرد.  بعد از دستگیری شهید تارا چه کردید؟ ضدانقلاب شما را هم تهدید می‌کرد؟ ضدانقلاب خانه به خانه دنبال من و سمیه می‌گشتند، به همین خاطر سپاه ما را از کردستان خارج کرد و در تهران و کرمانشاه زندگی می‌کردیم. من بعد از یک مدت به منطقه جنگی برگشتم و ۷۱ ماه در پشت جبهه فعالیت می‌کردم. بعد از پایان جنگ تا مقطع کارشناسی ارشد درس خواندم.  روزنامه جوان: از دخترتان سمیه‌سادات برایمان بگویید. الان چه می‌کند؟ بعد از شهادت ابراهیم من حال خوبی نداشتم، اما سمیه‌سادات کم‌کم بزرگ می‌شد و من با بزرگ شدنش به آرامش می‌رسیدم. اکنون سمیه‌سادات در رشته ژنتیک مقطع دکترا مشغول تحصیل است. خدا به دخترم هم فرزندی داده که به یاد پدربزرگش اسم او را «تارا» گذاشتیم. ]]> تاريخ و حماسه Mon, 18 Nov 2019 05:49:37 GMT http://asremrooz.ir/vdcgzx9xtak9ut4.rpra.html خانواده‌ای با ۶ پسر و ۶ رزمنده http://asremrooz.ir/vdci5zarrt1ayw2.cbct.html به گزارش عصر امروز، پرویز متولد سال ۴۳ و یعقوب متولد سال ۴۷ بود. این دو برادر هر دو در یک خانواده مذهبی و انقلابی در شهر تبریز رشد کرده بودند. خانواده‌ای با شش فرزند پسر که از بین پسرها، دو نفرشان شهید شدند و دو نفر هم به مقام جانبازی نائل آمدند. سال‌های دفاع مقدس برای خانواده باغبان هر لحظه‌اش مملو از خاطرات، دلشوره‌ها و اخباری بود که از حضور پرتعداد پسران این خانواده در جبهه‌ها حکایت می‌کرد. گفت‌وگوی ما با سردار جانباز علی باغبان‌نوین برادر شهیدان پرویز و یعقوب باغبان‌نوین را پیش رو دارید.  آقای باغبان کمی از خانواده خود بگویید. چگونه خانواده‌ای داشتید که دو شهید و دو جانباز تقدیم کرده است؟ ما یک خانواده مذهبی و متدین از قشر متوسط داشتیم. پدرم کارش آزاد بود. ما شش برادر بودیم و خواهر نداشتیم. بنده متولد سال ۴۰ هستم دو شهید (پرویز و یعقوب) کوچک‌ترین عضو خانواده بودند. فاصله سنی من با شهید پرویز سه سال و شهید یعقوب هفت سال بود. در زمان جنگ گاهی اتفاق می‌افتاد هر شش برادر همگی در جبهه بودیم. خانواده ما دو شهید و دو جانباز نثار انقلاب کرده است. خودم ۲۲ درصد جانبازی دارم؛ یکی از برادرانم هنوز عوارض موج‌گرفتگی در جنگ را همراه خودش دارد. چون انقلاب کرده بودیم و دوست نداشتیم دوباره خاک وطنمان را از دست بدهیم برای همین در مسیر جبهه در رفت‌وآمد بودیم. با آنکه خانواده پدر و مادرم تنها می‌ماند و از ما گلایه می‌کردند، ولی ما برادرها وظیفه خودمان می‌دانستیم که جبهه‌ها را خالی نگذاریم.   از میان شش پسر، کدام برادر اول به جبهه رفت؟ بنده توفیق داشتم که بعد از گذشت شش ماه از شروع جنگ، ابتدا در کردستان حضور پیدا کردم. بعد از آن توفیق پیدا کردم پنج بار دیگر به جبهه بروم و چندین مرتبه هم با برادرم شهید پرویز در جبهه همرزم بودیم. حتی در عملیات آزادسازی خرمشهر که پرویز شهید شد، با یکدیگر بودیم. آن زمان از اقوام و دوروبری‌هایمان خیلی‌ها به جبهه می‌رفتند. دایی و دو نفر از بستگان و بچه‌های مسجد و... خیلی‌ها جبهه‌ای بودند.   در همان جبهه که با پرویز بودید متوجه شهادتش شدید؟ نه؛ آنجا متوجه نشدم. پرویز خبرنگار روزنامه اطلاعات بود. دسته عملیاتی ما جدا از یکدیگر بود. با آنکه هر دو در عملیات بیت‌المقدس شرکت داشتیم، ولی من از شهادتش مطلع نشده بودم. آن موقع نیروهای رزمنده آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل دو گردان بیشتر نداشتند و فرمانده‌مان شهید علی تجلایی بود. من در گردان شهید مدنی و برادرم پرویز در گردان شهید قاضی بود. در مرحله دوم عملیات الی بیت‌المقدس تا نزدیکی‌های خرمشهر پیش رفته بودیم. باید بگویم من هر روز داداش پرویز را می‌دیدم ولی عملیات که تمام شد دیگر از او خبری نداشتم. با آنکه دوستان از شهادت پرویز خبر داشتند برای اینکه من ناراحت نشوم به من چیزی نگفته بودند. وقتی دیدند من خیلی پرس‌وجو می‌کنم یکی از همرزمانمان به من گفت: «پرویز بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش با جمعی از دوستانش به شهادت رسیده است.» آنجا شخصی به نام آقا مهدی مسئول تعاون رزمی بود که آمار شهدا و مجروحین دست ایشان بود. ایشان خبر موثق داشت و گفت برادرت شهید شده است. به من مرخصی دادند تا بتوانم در مراسم تشییع پرویز شرکت کنم. گفتم می‌خواهم تا آخر عملیات آزادسازی خرمشهر حضور داشته باشم. آقا مهدی برگشت به من گفت: «فکر کردی اگر حادثه‌ای برای شما هم اتفاق بیفتد آیا خانواده شما می‌تواند تحمل دو مصیبت همزمان را داشته باشد؟» من را با یک اتوبوس آمبولانسی از خرمشهر به اهواز و از آنجا به تهران فرستادند و با هواپیما خودم را سریع به تبریز رساندم. در تبریز میدانی به نام میدان شهدا نام دارد که دیدم آنجا خلوت است. فکر کردم برادرم را تشییع کردند و به گلزار شهدا برده‌اند. سریع خود را آنجا رساندم دیدم گلزار شهدا هم خبری نیست. مجدداً به میدان شهدا برگشتم. خودم را آماده می‌کردم به مادرم روحیه بدهم تا پذیرای خبر شهادت داداش پرویز باشد. دیدم مادرم به طرفم آمد و دست برگردنم انداخت و من را بوسید و دلداری داد و گفت: «علی ناراحت نباش من پرویز را در راه اسلام داده‌ام و ناراحت نیستم. می‌دانستم که شما به منطقه می‌روید یا شهید می‌شوید یا اسیر یا مجروح!»   بعد از شهادت پرویز چطور شد که یعقوب هم به جبهه رفت؟ قبل از یعقوب، ما که برادر بزرگ‌تر او بودیم بارها به جبهه اعزام شده بودیم، ولی او هم وظیفه شرعی‌اش می‌دانست که به جبهه برود و به نوبه خودش در جهاد مردم ایران سهیم باشد. یعقوب متولد ۱۵ مرداد ماه سال ۴۷ بود. موقعی که به جبهه می‌رفت ۱۵ سال بیشتر نداشت. موقع ثبت‌نام از او به علت کم بودن سنش ایراد گرفتند و گفتند نمی‌توانیم اعزامت کنیم. آن روز من شاهد ماجرای ثبت‌نام یعقوب به جبهه بودم و شنیدم که به او جواب منفی دادند. ناگهان یعقوب به اتاق خلوت پایگاه مقاومت مسجد پناه آورد و شروع به گریه کرد. با خودم گفتم یعقوب با این سن کم از جبهه چه می‌داند که اینطور گریه می‌کند. بعد از شهادتش فهمیدم که یعقوب چه افکار بلندی داشت. واقعاً عاشق خدا و شهادت بود و شهادت هم سن و سال نمی‌شناسد. همانطور که شهادت حضرت قاسم در واقعه عاشورا حجتی برای همه بود، به نظر من زمانی که انسان به مقام بالایی می‌رسد خدا هم او را می‌پذیرد و شهید می‌کند. اینکه یعقوب با اصرار موفق شد از پدر و مادرمان رضایت بگیرد و ثبت‌نام کند و به جبهه برود، دلیلی بر عزم راسخش بود. او در اعزام اول رفت و سال ۶۲ شهید شد.   نحوه شهادتش به چه صورت بود؟ یعقوب عضو گردان تخریب بود و قسمت تخریب از بخش‌های مهم جنگ محسوب می‌شود. نیروهایی که در این بخش کار می‌کردند لحظه لحظه با شهادت سر و کار داشتند. عملیات جزیره مجنون بود که عراقی‌ها بر اثر فشارهایی که به منطقه آورده بودند منجر شده بود گردان تخریب را به گردان رزمی تبدیل کنند. بعثی‌ها نیروی پیاده‌شان کمتر از نیروی زرهی بود. بچه‌ها در حال تغییر موضع بودند و داشتند عقب‌نشینی می‌کردند که ناگهان یعقوب از ناحیه پا مجروح می‌شود و هرچه دوستان اصرار می‌کنند او را به عقب ببرند اجازه نمی‌دهد و می‌گوید: «اگر شما به خاطر من معطل شوید حتماً عراقی‌ها سر می‌رسند.» محمد نجف‌پور یکی از دوستان یعقوب که شاهد مجروحیت رزمندگان ازجمله یعقوب بود برای ما تعریف کرد: ما یعقوب را به علت اصرار خودش رها کردیم و رفتیم پشت خاکریز پنهان شدیم که دیدیم عراقی‌ها به ستون زرهی نزدیک شدند و یک افسر عراقی از تانک پیاده شد. کلت را درآورد و به پیشانی هشت نفری که مجروح بودند هرکدام یک تیر خلاص زد. یک تیر خلاص هم به پیشانی یعقوب زد که جایش در عکس شهادت یعقوب مشخص است. از همان بچه‌هایی که پشت خاکریز بودند یکی‌شان با دیدن کار افسر عراقی نمی‌تواند تحمل کند و با کلتش همان افسر بعثی را به درک واصل می‌کند. دیگر عراقی‌ها وقتی می‌بینند فرمانده یگان زرهی‌شان کشته شده است سوار تانک می‌شوند و عقب‌نشینی می‌کنند و می‌روند. محمد نجف‌پور دوست یعقوب در ادامه می‌گفت: کمی بعد توانستیم جنازه بچه‌ها را به عقب بیاوریم که به دست عراقی‌ها نیفتد. بعد از شهادت یعقوب به فاصله هشت روز پیکرش به دست خانواده رسید. هنوز خون یعقوب خشک نشده بود که من لباس یونیفرم سپاه او را آغشته به خونش کردم تا یادگاری برای مادرم بماند. موقعی که مادرم پیکر پسرش را در آغوش گرفت یک عکس یادگاری از آن لحظه انداختیم. مادرم با دست خودش یعقوب را داخل قبر گذاشت.   یعقوب ۱۵ ساله وصیتنامه‌ای هم داشت؟ او با آن سن کم وصیتنامه‌اش را خیلی زیبا نوشته بود. در بخشی از وصیتنامه‌اش گفته بود: پدر و مادر عزیز گریه نکنید. بگذار آن مادری گریه کند که فرزندش نوکر شرق و غرب شده و علیه جمهوری اسلامی قیام می‌کند. شمایید در بهشت موعد، زیرا که همین صبر و استقامت‌ها است که جنگ را به پیش می‌برد. ما بر این جمله امام یقین داریم. ولی به گفته قرآن باید صبر کرد (ان الله مع الصابرین).   در آزادسازی خرمشهر شما یکی از برادرانتان را از دست دادید؛ چه خاطره‌ای از این عملیات دارید؟ بعد از شهادت پرویز من برای شرکت در مراسم او به تبریز برگشتم. کمی بعد به ما اطلاع دادند که می‌خواهند خانواده شهدا را به دیدار حضرت امام (ره) ببرند. سوم خرداد سال ۶۱ همراه پدر و مادرم از تبریز به سمت تهران حرکت کردیم. بعد از دو ساعت به میانه رسیده بودیم که از رادیو اعلام کردند: «خرمشهر آزاد شده است». ما آن روز دومین گروه بودیم که به خدمت امام (ره) می‌رسیدیم. من در همان جماران با خوشحالی فریاد زدم: «خرمشهر آزاد شد، قلب امام شاد شد.»   سخن پایانی... من از روزنامه «جوان» در پی زنده نگه داشتن نام شهدا و پیگیری ثبت آثار شهدا تشکر می‌کنم. خاطرم هست هشت سال پیش برای کاری به تهران آمده بودم. متأسفانه دیدم در بزرگراهی که به نام یک شهید بود، صفت شهید از نامش حذف شده بود. الان هم چنین کاری داشت صورت می‌گرفت که اعتراض‌های مردمی مانع شد. حرف من این است مردم جوانان خود را تقدیم اسلام کرده‌اند و نباید یکسری چنین برخوردی با نام شهدا داشته باشند. بحمدالله جوانان انقلابی و خانواده شهدا هوشیارند و اجازه لطمه زدن به این میراث گرانقدر را نمی‌دهند. ما اجازه نمی‌دهیم به بهانه‌های پوچ یکسری از جریان‌ها سعی کنند نام شهدا را ابتدا از معابر و سپس از یادها پاک کنند. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 02 Nov 2019 05:41:31 GMT http://asremrooz.ir/vdci5zarrt1ayw2.cbct.html جان عالم فدای پیغمبر(ص) http://asremrooz.ir/vdcbf8b59rhbz5p.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز 28 صفر سالروز شهادت نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله و علیه و آله آغاز مظلومیت اهل بیت علیهم السلام می باشد. ضمن تسلیت این ایام جانگداز اشعار زیر تقدیم شما خوبان می شود: جان عالم فدای پیغمبر بی نگاهش نبود طی طریق شان او را نگفته‌ایم درست وصف او را نخوانده‌ایم دقیق  عالمی بی تلالو نورش به ضلالت همیشه محکوم است به فدایش که بین امت خویش هم غریب است هم که مظلوم است  عقل ما عاجز است از درکش علت خلق کائنات است او بی وجودش همیشه گمراهیم چون که تنها ره نجات است او  کیست جز حضرت محمد (ص) که در دل عرش قرة العین است بین ذات خدا و حضرت او فاصله کم ز قاب قوسین است  عمر چل ساله‌ی رسالت او آیه در آیه مهربانی بود گرچه بر خاک بود شصت و سه سال اهل اینجا نه، آسمانی بود  اوست آنکه در شب معراج با خداوند همکلام شده است بعد از ابلاغ روز عید غدیر کار او با جهان تمام شده است  لحظه‌ی رفتن از علی می‌گفت دین اسلام روح تازه گرفت وقت وارد شدن به خانه‌ی او ملک الموت هم اجازه گرفت  خانه‌ای در مدینه که یک عمر ملجا بی پناهی‌ همه بود داشت می‌رفت مصطفی اما دل پریشان برای فاطمه بود  فاطمه، فاطمه همان که رسول داشت بر دست او نوازش‌ها حضرت مصطفی چه‌ها می‌دید در پس آن همه سفارش‌ها  فاطمه ، آنکه نزد پیغمبر هر زمان محترم‌تر از همه بود چشم این شهر شاهد یک عمر احترام نبی به فاطمه بود  چشم خود را که بست پیغمبر فاجعه زود اتفاق افتاد در دل امت رسول خدا بذر نامردی و نفاق افتاد  مست قدرت شدند بعضی ها باطل آمد برای حق پوشی در فضای مدینه پاشیدند گرد مسمومی از فراموشی  یادشان رفت -کمتر از یک روز- آن همه گفته ی پیمبر را زودتر از تصور تاریخ یادشان رفت حق حیدر را  اهل یثرب، مهاجر و انصار همگی خویش را نشان دادند دست یاری علی به پیش آورد در جوابش سری تکان دادند  فتنه پیچیده تر شد و آنگاه نوبت غصب حق فاطمه شد آمد از خانه او پی حقش تا به مسجد رسید، همهمه شد  خطبه ای خواند و حق خود را خواست با روایات و تکیه بر آیات شیر زن، مثل همسر شیرش زیر بار ستم رود؟ هیهات!  آنچنان خطبه خواند آنجا که دست تزویر عاقبت رو شد سینه ی مسجد النبی آنروز صحنه ی کارزار بانو شد  مِلک زهراست آسمان و زمین او به یک باغ احتیاج نداشت داشت با انحراف می جنگید درد تحریف دین علاج نداشت  آمد آن روز که شقاوت را به تماشای مردم آوردند آمد آن روز که چهل نامرد  تیغ و شمشیر و هیزم آوردند  خانه ی وحی را نگاه کنید کار او به کجا کشیده شده این طرف فاطمه به پشت در و آن طرف هیزمی که چیده شده  آمدند و به درب کوبیدند خانه ای که پر است از حوری لگد جمعیت به در می خورد تا بگیرند بیعت زوری  در هیاهوی این همه ضربه  کفر، آیینه را شکستش داد میخ میخواست ضربه ای بزند لگدی یک بهانه دستش داد  آنقدر که فشار بر در بود به حرارت رسیده بود تنش همه گفتند محسنش می سوخت من نوشتم که بیشتر حسنش  آنکه از چادرش ملک می ریخت نور قدیسه بود در ذاتش به کدامین گناه نا کرده  گیسوانش گرفته بود آتش  دست حق را به ریسمان بستند دارد از خانه میرود مولا فاطمه خواست تا که نگذارد تازیانه گرفت دستش را  #پیامبر_اکرم صلی الله علیه وآله #محمد_رسولی #شهادت‌پیامبراسلام   درمیان اهالی گریه اولین روضه آخرین روضه است  اینکه بعد از غدیر، پیغمبر ازعلی گفت و گفت، این روضه است  زهر کم کم براو اثر می کرد زردی چهره هم یقین روضه است  *لفظِ اِرْجِع فاِنَّه یَهْجُر تا قلم خواست بدترین روضه است  با گریزش شکستن دندان وسط کوچه اولین روضه است  با دلیل شهادت زهرا لفظ پیغمبر امین روضه است  #مهدی‌رحیمی‌زمستان #پيامبر_اكرم صلوات الله عليه  کل عوالم تحت فرمان محمد رزق دو عالم بر سر خوان محمد  اعجاز های انبیأ یک سمت باشد یک سمت هم اعجاز قرآن محمد  صدها خلیل الله خدمتکار احمد صدها ذبیح‌الله قربان محمد  دینی بجز اسلام مقبول خدا نیست  شکر خدا هستم مسلمان محمد   بهر شفاعت هست در روز قیامت دست پیمبرها به دامان محمد   جان پیمبر بسته بر جان علی و ... ...جان علی هم بسته بر جان محمد   بعد از غدیر خم فقط چندین مسلمان... ...ماندند پای عهد و پیمان محمد  مرثیه خوانی پیمبر کار ما نیست زهراست اول‌مرثیه‌خوان محمد  ریحانه باغ نبی را چید گلچین افتاد آتش بر گلستان محمد  زینب گریبان چاک زد در شام و کوفه از غصه پاره شد گریبان محمد  اهل قرن در شام و کوفه کاش بودند تا نشکند با چوب، دندان محمد  #آرش_براری #پيامبر_اكرم صلوات الله عليه  سایه ات را کم نکن ، بعداز تو ای ختم رسل  در هم و برهم شود دورانِ من بی اختیار    کینه ها از مرتضی آتشفشانی می شود  می شود تنها شه مردانِ من بی اختیار    یک دعایی کن پس از تو دخترت راهی شود  یک دعایی کن رسد پایانِ من بی اختیار    می زنم خود را به آب و آتش و دیوار ودر  تا مگر گیرد اجل این جانِ من بی اختیار    پای حیدر جانشینت ، جان چه باشد ای پدر  کیست تا گیرد سر و سامانِ من بی اختیار    دیدنِ حیدر ، حسن حتّی حسین بغض آور است  بی امان شد دیده ی گریانِ من بی اختیار     #محسن‌راحت‌حق ]]> تاريخ و حماسه Sun, 27 Oct 2019 06:07:49 GMT http://asremrooz.ir/vdcbf8b59rhbz5p.uiur.html پیش‌بینی چاپ عکس امام روی پول ایران http://asremrooz.ir/vdcg7q9xqak9uz4.rpra.html به گزارش عصر امروز، سیدمحمدصادق قاضی طباطبایی، فرزند آیت‌الله حاج سیدحسین قاضی طباطبایی(ره) از مبارزان علیه رژیم و از دوست‌داران حضرت امام (ره) بوده است که امام به وی عنایت داشت. آیت‌الله قاضی، همرزم آیت‌الله طالقانی بود و یکی از عارفان بزرگی بود که سعی داشت گمنام باقی بماند. کتابی هم درباره زندگی و کرامات او به نام «شیدای گمنامی» منتشر شده است.  او برادرزاده آیت‌الله العظمی سیدعلی قاضی طباطبایی بود و امام علاقه بسیاری به او داشت. حتی زمانی که امام (ره) در قم تشریف داشتند، مراسم روضه هفتگی آیت‌الله سیدحسین قاضی طباطبایی را با علامه طباطبایی شرکت می‌کرد.  سیدمحمدصادق قاضی طباطبایی به علت دوستی پدرش با امام، تحت تاثیر ایشان قرار گرفت و در مبارزه علیه رژیم پهلوی شرکت کرد و با شهید مصطفی خمینی نیز ارتباط داشت. به مناسبت سالروز شهادت مشکوک آیت‌‏اللَّه سیدمصطفی خمینی در اول آبان ۱۳۵۶ شمسی برابر با ۹ ذی قعده ۱۳۹۷ قمری در ۴۷ سالگی با وی به گفت‌وگو پرداختیم که می‌خوانید:  فارس: شما با آقا مصطفی خمینی دوستی داشتید. در جایی شنیدم که ایشان روزی خاطره جالبی برای شما نقل کرده است. آن خاطره چه بود؟  مرحوم حاج سیدمصطفی خمینی برایم نقل کرد که روزی مرحوم آیت‌الله سید‌حسین قاضی طباطبایی در خلوت با پدرم نشسته و مشغول صحبت‌های گوناگون بودند. دیدم مرحوم آقای قاضی طباطبایی یک قطعه اسکناس ظاهراً پنج ریالی که تصویر شاه روی آن بود، از جیب خود در آورد و به مرحوم آقای خمینی نشان داد و گفت: «در آینده عکس شما را به‌جای این عکس روی اسکناس می‌بینم.» مرحوم آقای خمینی به این‌گونه گفتارهای آقای قاضی طباطبایی توجه خاصی می‌کردند. در تفکر فرو رفتند و فرمودند: «این هم از آن حرف‌هاست.» زمانی که مرحوم آقا مصطفی در بیت امام این مطلب را به من گفتند، برایم سخنی بسیار گزافه آمد و به شوخی از کنارش گذشتم.   سیدمحمدصادق قاضی طباطبایی  فارس: ظاهرا پدر شما پیغامی به آقا مصطفی دادند که به امام برساند. آن ماجرا چه بود؟  در سال ۱۳۴۲ پس از ملاقات با امام و آقای شریعتمداری در منزلشان که به اتفاق حدود ۱۰ تن از دوستان صورت گرفت، این تقریباً اوایل شروع مبارزه روحانیت بود. پس از خروج از منزل آقای شریعتمداری در سه‌راه موزه، توسط کامکار رئیس آگاهی شهرستان قم بازداشت شدم و پس از بازجویی مقدماتی به تهران نزد سرهنگ مولوی رئیس ساواک تهران فرستاده و از آنجا به زندان قزل‌قلعه منتقل شدم. در آنجا با عده‌ای از روحانیون مبارز هم‌بند شدم؛ از جمله مرحوم شیخ فضل‌الله محلاتی، مرحوم حاج شیخ رضا گلسرخی، مرحوم ربانی املشی، مرحوم شیخ محمد تهرانی، مرحوم حاج شیخ مهدی حق‌پناه، مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی و عده‌ای دیگر. نزدیک به دو ماه در زندان بودیم که قرار شد تمام افرادی که در مورد روحانیت در زندان بودند، آزاد شوند. من تنها فرد غیر روحانی بودم که آزاد شدم. البته قبل از آزادی ما را به اتاق سرلشکر پاکروان رئیس ساواک بردند و او هم قدری تندی کرد و از در نصیحت وارد شد. یکی از روحانیون به نام حاج شیخ علی‌اصغر مروارید که در جمع آزادشدگان بود، پاسخ ایشان را داد و تقریباً منفعلش کرد.   به قم آمدیم. منزلمان نزدیک منزل مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی بود. به لحاظ علاقه به والد اغلب آقایان به دیدار من حقیر آمدند؛ از جمله آقایان مرعشی نجفی، شریعتمداری و امام. امام به من یک جلد تفسیر منهاج‌الصادقین و شیشه عطری هم مرحمت کردند.  پس از چند روز به اتفاق مرحوم پدرم برای بازدید به منازل آقایان از جمله امام رفتیم. در اتاق اندرونی منزل امام بودیم که مرحوم آقا مصطفی، مطلب اسکناس را برایم گفت. مرحوم پدرم به آقا مصطفی که ایشان داماد مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری و باجناق آقای مهندس عبدالباقی طباطبایی فرزند علامه طباطبایی بودند، گفته بود: وقتی بنده‌زاده را به بازدید آقا می‌آورم، شما به مرحوم امام بگو بنده‌زاده را نصیحت کند. دنبال این کارها نرود، مادرش مریض احوال است و نگران می‌شود.  اتفاقاً مرحوم آقا مصطفی این مطلب را به امام گفته بودند و مرحوم امام برعکس خواسته پدرم به من سفارش کرد خوف و هراس به دل راه ندهید و در مبارزه کتک، شلاق، تبعید، زندان و کشته شدن هم وجود دارد. مرحوم پدرم به آقا مصطفی فرمودند: آقا! عجب حرفم را وارونه کردند. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 23 Oct 2019 19:16:06 GMT http://asremrooz.ir/vdcg7q9xqak9uz4.rpra.html