سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Sat, 19 Oct 2019 15:00:51 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Sat, 19 Oct 2019 15:00:51 GMT تاريخ و حماسه 60 این چهل روز عدو سنگ به ما زد بد زد // هر که آمد غم من دید مرا زد بد زد http://asremrooz.ir/vdcbwgb5grhbzzp.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز اربعین یکی از مهمترین علامات شیعه به حساب آمده است. شیخ طوسی در دو کتاب «تهذیب الاحکام» و «مصباح المتحجد و سلاح المتعبد» در روایتی از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام)، زیارت ابی عبدالله علیه السلام در این روز را یکی از پنج علامت مومن برشمرده است.  بنا بر این گزارش، اما روز اربعین امام حسین علیه السلام، دو زائر دل شکسته داشته است، یکی زینب کبری سلام الله علیه و دیگری جابر، اما عاشقان ابی عبدالله جابر برای اولین بار قبر امام حسین علیه السلام را زیارت می کند، ولی عمه ی سادات اولین بار در گودال قتلگاه زائر حسینش بود بدن بی سر حسین را در آغوش گرفت (لبهاشو) گذاشت رو رگهای بریده ی برادر ... و عرضه داشت خدایا این قربانی را از آل رسول الله قبول بفرما  🍁صل الله علیک یا اباعبدالله🍁چهل روزه حسینم را ندیدمبلایش را به جان و دل خریدمچهل روز است چهل منزل اسیرمدعا کن در کنار تو بمیرمچهل روزه غم چهل ساله دیدم غم واندوه دیدم ناله دیدمسر پر خون تو همراه من بودبه هرجاچهل چراغ راه من بودهمینجا غرق در خون شد وجودمتن پاک توراگم کرده بودممیان نیزه ها دل باختم منترا دیدم ولی نشناختم من اگر امروز برداری سرت را توهم نشناسی ای گل خواهرت رازجا برخیز ای نور دودیدهببین موی سپید وقد خمیده  #امام حسین #اربعین حسینی    این چهل روز عدو سنگ به ما زد بد زد هر که آمد غم من دید مرا زد بد زد  شد چهل روز نه،انگار چهل سال گذشت غمت آتش به دل ارض و سما زد بد زد  نرود از نظرم صحنه ی گودال حسین هر که دور از بدنت بود جدا زد بد زد  پیش چشمان ترم حلقه به دور تو زدند پیرمردی به تنت آه عصا زد بد زد  من خودم از روی تل دیدم و فریاد زدم شمر بر پهلوی تو ضربه ی پا زد بد زد  تا درآورد عدو جسم علی را از خاک سر او را به سر نیزه که جا زد بد زد  یک شب از ناقه زمین خورد یتیم تو حسین زجر آمد چقدر طفل تو را زد بد زد  نشود قسمت کافر لگد زجر ای کاش که از آن ضربه عزیز تو صدا زد بد زد  سر بازار به ناموس تو می خندیدند خصم دانی که چرا طعنه به ما زد بد زد  دشمنی داشت عدو با علی از بدر و احد که نوامیس تو را در همه جا زد بد زد  🔸شاعر: #محمود_اسدی#اربعین حسینی   وقت ضیافت آمد و در پشت در ماندم تنها میان این قفس بی بال و پر ماندم جا ماندم از کرب و بلا و در به در ماندم این روزها جانم به لب آمد اگر ماندم  انگار که روی زمین تنها ترین هستم محروم از خیر کثیر اربعین هستم  مونس ندارم غیر این چشمان گریانم خیره شدن بر عکس شش گوشه است درمانم زوار، راهی بهشتند و پریشانم خیلی خجالت می کشم من از رفیقانم  کارم فقط اشک است و ناله از فراق دوست تربت ببوسم هر سحر از اشتیاق دوست  اصلا ندیده پستی و روی سیاهم را دیده همیشه خواهش و شوق نگاهم را قبل از دعایم داده هر آنچه بخواهم را او مطمئنا خوب می داند صلاحم را  من راضی ام بر آن چه که جانان پسندیده امسال قربانش شوم هجران پسندیده  تنها پناه و ملجأ جا مانده ها مشهد در وقت غربت دلخوشی هر گدا مشهد شاه خراسانی صدا زد که بیا مشهد تنها شدم رفتم به جای کربلا مشهد  خیلی رئوفانه به فریادم رسید آقا خیلی عطوفانه سرم دستی کشید آقا  دستم به دامانت رضا کاری برایم کن قدری از این درد و غمِ در سینه ام کم کن و انظر إلیَّ...سائلت را باز محرم کن سلطان! برات کربلایم را فراهم کن  تسکین هر درد و غمی روضه است، می دانی ابن شبیبم، چند خطی روضه می خوانی؟  فابک علی المظلوم.. جدم دست و پا می زد فابک علی المحروم.. زینب را صدا می زد فابک علی المهموم.. خولی بی هوا می زد فابک علی المغموم.. پیری با عصا می زد  او نیزه می خورد و علی آن لحظه آن جا بود عطشانِ زیر دست و پا فرزند زهرا بود  🔸شاعر: #علی_سپهری🏴  اربعین‌حسینی  🏴  #السلام‌علیک‌یااباعبدالله‌ علیه‌السلام    معراجمان پیاده روی بود تا حسین ما با خدا شدیم در این راه با حسین   صد شکر ما به نوکریِ او مکلفیم در هر قدم به حجِ تمتع مشرفیم   خرد و کلانُ ریز و درشتُ جوان و پیر هر کس رسید و گفت چه زیباست این مسیر   سختی برای زائر راهش حلاوت است زائر فقط به فکر سلامِ زیارت است   گر چه ز نعمت این سفر از هر کجا سر است گرد و غبار راهِ حرم خوردنی تر است   رفته است در حرم به صد امید آن پدر تا با توسلی  بشود صاحب پسر   از حاجت گرفتهٔ خود شاد گشته است آن مادری که صاحب اولاد گشته است   این غم نشاط واقعی ماست یا حسین بر ما دهند هرچه که خواهیم با حسین   #حامدآقایی اربعین‌حسینی    از نجف تا کربلا، این راه بی حکمت که نیست، کربلا هم با امیرالمومنین زیبا تر است   مثل زینب، جاده را پای پیاده می رویم مجمعِ طیّاره ها؛ بی سر نشین زیبا تر است   سربرهنه، پابرهنه، عاری از هر ادّعا اصلاً انگاری زیارت، این چنین زیباتر است   کربلا رفتن، نشستن، زیرِ پرچم های سرخ، کار زیبایی ست، اما اربعین زیبا تر است  این طرف ظرفِ نبات و آن طرف هم ظرفِ چای، موکبِ این مردمِ صحرا نشین زیبا تر است   من به این ایمان رسیدم در میانِ شغل ها چای ریزیّ امامِ سومین زیبا تر است    ساکنان عرش اعلی!... ای اهالیّ بهشت!... جنّتِ ما، کربلا، روی زمین زیبا تر است   #مهران‌قربانیاربعین‌حسینیای برادر جان رسیده خواهر تو از سفر آمدم اما ببین در هم شکسته بال و پر   بعد تو جان برادر روز خوش چشمم ندید از غم داغت شده موی سر زینب سفید   مانده بر روی تنم از تازیانه بس نشان زیر این بار گران زینب شده قامت کمان   کوچه و بازار شام آتش زده بر پیکرم سوخت از زخم زبان شامیان پا تا سرم   از خجالت مانده ام با تو چه گویم یار من مانده یک داغ از سفر بر روی قلب زار من   در خرابه لاله ات پر پر شده ای هست من جسم پاک دخترت ماند روی هر دو دست من   #وحیدزحمت‌کش ]]> تاريخ و حماسه Fri, 18 Oct 2019 12:44:58 GMT http://asremrooz.ir/vdcbwgb5grhbzzp.uiur.html سال‌ها پس از شهادت، جانبازی‌اش احراز شد! http://asremrooz.ir/vdcd9z0x5yt05o6.2a2y.html به گزارش عصر امروز، شهید حاج‌بهزاد قائدی بارده را تا چند سال پیش کمتر کسی می‌شناخت. او بدون بیان سابقه جانبازی و جبهه‌اش در یکی از محلات شهر اراک به صورت گمنام زندگی می‌کرد و کسی نمی‌دانست حاج‌بهزاد یک پایش را در دفاع مقدس از دست داده و جانباز شیمیایی ۷۰ درصد است. حتی خانواده‌اش هم اطلاع دقیقی از سابقه رزمندگی و جانبازی‌اش نداشتند. او با خدا معامله کرده بود و از بیان جانبازی‌هایش شرم داشت. شهید قائدی را چندین سال پس از شهادتش در سال ۱۳۸۹ شناختند. بنیاد شهید پس از شهادتش برایش پرونده تشکیل داد و شهادتش را احراز کرد. موسی انصاری، فرمانده سپاه شهرکرد، پیگیر معرفی حاج‌بهزاد به جامعه است تا این الگوی اخلاقی به مردم معرفی شود. انصاری شیفته تواضع و نیت خالص شهید قائدی است و در گفتگو با «جوان» از این شهید بزرگوار می‌گوید.  اولین شهادت حاج‌بهزاد در تاریخ ۲۶/ ۸ /۱۳۳۳ در روستای بارده از توابع استان چهارمحال و بختیاری متولد شد. پدرش در پالایشگاه آبادان استخدام می‌شود و خانواده برای امرار معاش به خوزستان و آبادان می‌روند. دوران کودکی و نوجوانی ایشان در آبادان سپری می‌شود و برای سال آخر دبیرستان به اهواز نقل مکان می‌کنند و در محله لشکرآباد ساکن می‌شوند. به خاطر زندگی در استان خوزستان زبان عربی را یاد می‌گیرد و پس از انقلاب فعالیت‌های انقلابی انجام می‌دهد. شهید قائدی قبل از انقلاب عضو تیم ملی بوکس ایران بود. حتی به مسابقات خارج از کشور اعزام می‌شود و مدال و مقام آسیایی و بین‌المللی هم می‌آورد. پس از انقلاب وقتی بوکس منع می‌شود ایشان از مسابقات کنار می‌کشد و در کنار نیروهای پاسدار و بسیجی مشغول کار می‌شود.  ورزشکار بودن و دانستن زبان عربی در کار نظامی خیلی کمکش می‌کند. حاج‌بهزاد با شجاعت خاصی مرتب به گشت‌های اطلاعاتی می‌رود. چون زبان عربی‌اش خوب بوده به عنوان نیروی اطلاعاتی وارد خاک عراق می‌شود. در حین یکی از شناسایی‌هایش در کشور عراق پایش روی مین می‌رود و مجروح می‌شود. عراقی‌ها او را می‌گیرند و به عنوان اسیر می‌برند. ایشان سال ۱۳۶۱ به اسارت دشمن درمی‌آید. چون داخل خاک عراق جانباز می‌شود و به کشور برنمی‌گردد و کسی هیچ اطلاعی از او ندارد احتمال می‌دهند که ایشان شهید شده و خبر شهادتش را به خانواده‌اش اعلام می‌کنند و برایش مجلس ختم می‌گیرند. روزنامه کیهان در تاریخ سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۶۱ این‌گونه تیتر می‌زند: «بهزاد قائدی، مشتزن سابق تیم ملی شهید شد.» نشریات ورزشی خبر شهادت بوکسور سابق تیم ملی را اعلام می‌کنند و برایش مراسم گرفته می‌شود.  جانبازی پای حاج‌بهزاد را در اسارت به خاطر رعایت نکردن مسائل بهداشتی و درمانی از زانو قطع می‌کنند. او دو سال پس از اسارت آزاد می‌شود و به وطن برمی‌گردد. کسی از دلیل آزادی ایشان اطلاع دقیقی ندارد. مشخص نیست به خاطر بلد بودن زبان عربی او را آزاد کرده‌اند یا اینکه در جریان مبادله اسرای جانباز و بیمار به میهن بازگشته است. بازگشت ایشان باعث خوشحالی خانواده و دوستانش می‌شود. این بار روزنامه کیهان در تیتر خوشحال‌کننده‌ای در تاریخ شنبه ۷ مهر ۱۳۶۳ می‌نویسد: «میعاد با بهزاد قائدی- شهید زنده در کیهان ورزشی». خبرنگار خوش‌ذوق کیهان ورزشی در متن خبرش چنین می‌آورد: «وقتی رزمنده بهزاد وارد دفتر روزنامه شد با تبسم گفت هدف بنده از آمدن به دفتر مجله کیهان ورزشی فقط آن بود که به اطلاع برسانم متأسفانه افتخار پیوستن به خیل شهیدان اسلام نصیب این حقیر نشده است.»  حاج‌بهزاد پس از آزادی با وجودی که یک پایش را از دست داده باز هم عازم مناطق عملیاتی می‌شود. در یکی از عملیات‌ها جانباز ۷۰ درصد شیمیایی می‌شود. به مرور دوباره فعالیت‌های ورزشی‌اش را از سر می‌گیرد و مربی بوکس استان خوزستان می‌شود. به استخدام شرکت نفت هم درمی‌آید. چون همسرش اهل شهر اراک بود به این شهر کوچ می‌کند و بقیه عمرش را در این شهر زندگی می‌کند. حاج‌بهزاد در شرکت نفت کار می‌کرد و آنجا هم به عنوان مربی بوکس و داور در استان خوزستان فعالیت داشت.  ناجی یک محل زندگی حاج‌بهزاد از اینجا به بعد تماشایی است. ایشان به محله تخت‌سید در روستای کرهرود استان مرکزی کوچ می‌کند. ایشان به خاطر جانبازی هایش هیچ‌گاه به بنیاد شهید مراجعه نمی‌کند و هیچ درصدی نمی‌گیرد. از سابقه جبهه‌اش جایی سخن نمی‌گوید و به صورت گمنام شروع به خدمت‌رسانی به مردم روستا می‌کند. همسرش می‌گوید ایشان دنبال کارهای جانبازی‌اش نرفته بود و دنبال این مسائل نبود که بخواهد پیگیر کارهای جانبازی و سابقه جبهه‌اش باشد. او برای قطع پا و شیمیایی شدن یک بار هم به بنیاد شهید مراجعه نکرده بود. زمانی که پسرش در محل کارش استخدام شد یک برگه از سابقه رزمندگی پدرش نداشت.  همسر شهید در خاطره‌ای تعریف می‌کرد، چهار ماه پس از شهادت حاج‌بهزاد در خانه را می‌زنند و می‌گویند که با سید کار دارند. همسرش به خاطر پادرد از طبقه بالا می‌گوید که سید از دنیا رفته و نیست. آن شخص وقتی این جمله را می‌شنود از حال می‌رود. وقتی حال شخص بهتر می‌شود و همسر شهید می‌خواهد نسبتش را با حاج‌بهزاد بداند، او می‌گوید حاج‌بهزاد نیست و چهار ماه است که اجاره خانه‌ام را نداده‌ام. همسر سید تازه متوجه می‌شود که شوهرش اجاره خانه آن شخص را می‌داده و هیچ‌کس از این موضوع خبر نداشته است.  به تمام خانواده‌های مستضعف روستا سر می‌زد و کمک‌شان می‌کرد. حاجی را به عنوان ناجی محله می‌شناختند. وقتی وارد محله می‌شد ۲۰ تا بستنی می‌خرید و به بچه‌هایی که در کوچه بازی می‌کردند بستنی می‌داد. رسالتی پدرانه بر عهده داشت و به پیر و جوان خدمت می‌کرد. خانواده‌اش می‌گویند هیچ کدام از مدال‌های ورزشی اش را ما ندیدیم. زمانی که مدال می‌آورد قبل از اینکه به خانه برسد همه را اهدا می‌کرد. خانواده از صحبت‌های رؤسای فدراسیون بوکس متوجه قهرمانی‌های سید می‌شوند. خانواده‌اش هیچ اطلاعی از فعالیت‌ها و کارهایش نداشتند. خانواده و دوستان و آشنایان بعد از شهادتش تازه فهمیدند او چه کسی بوده و به همین خاطر رفقایش به دنبال زنده کردن نام سید افتادند. آزادگانی که در تکریت عراق با حاج رضا بوده‌اند در اردبیل برایش یادواره می‌گیرند. یک افسر عراقی هم کتابی چاپ کرده و نوشته که برخورد ایشان چه تأثیر عمیقی رویش گذاشته است.  دومین شهادت حاج‌بهزاد یک برادر به نام بهفر قائدی داشت. زندگی ایشان هم خیلی جالب است. برادرش هم ۱۰ سال جانباز شیمیایی بالای ۷۰ درصد بود و فقط با اکسیژن تنفس می‌کرد. به خاطر نزدیکی به بیمارستان ساسان خانه‌اش را به تهران می‌آورد. وقتی ایشان هم به رحمت خدا می‌رود هیچ‌کس متوجه جانبازی‌اش نمی‌شود و به عنوان فوتی به خاک می‌سپارند، اما بعداً متوجه می‌شوند او هشت سال در جبهه حضور داشته و جانباز شیمیایی بوده. این دو برادر آنقدر در عالم دیگری بودند که دنبال پرونده و درصد نرفتند و خودشان را کاملاً وقف انقلاب و خدمت به مردم کردند. ۱۳۸۹ حاج‌بهزاد وصیت کرده بود پیکرش را در تخت‌سید به خاک بسپارند. ایشان در صبح روز جمعه سال ۱۳۸۹ به خیل شهدا می‌پیوندد و طبق وصیتش همان جا دفن می‌شود. هر دو برادر در اوج گمنامی و مظلومیت از دنیا می‌روند و بعدها بنیاد شهید دو برادر را شهید اعلام می‌کند. زمانی که شهادت بهفر قائدی محرز می‌شود بنیاد شهید استان تهران سنگ قبر او را عوض و نام شهید روی سنگ حک می‌کند.  هیچ‌کس تا چند سال پیش اطلاعی از شهید قائدی نداشت و در اوج گمنامی بود. خودش می‌خواست شناخته نشود. جالب این که الان به خوبی در حال شناخته شدن است. در اربعین آزادگان برایش یادواره می‌گیرند. پس از شهادتش روزنامه‌ها تیتر زدند: «رزمنده‌ای که دو بار به شهادت رسید.» یعنی یک بار در سال ۱۳۶۱ که برایش مراسم گرفتند و بار دیگر هم زمانی که بنیاد شهید شهادتش را احراز کرد.  مظلومیت دو برادر وقتی به خانواده شهید سر زدیم گفتند شما اولین نفری هستید که به ما سر می‌زنید. خانواده هم هیچ چشمداشتی و هیچ خواسته و توقعی از کسی نداشتند. در این سال‌ها سختی زیادی کشیده و چیزی از کسی نخواسته بودند. خانواده شهید هم خیلی مظلوم است. آنقدر افتاده و بی‌توقعند که هیچ انتظاری از کسی یا جایی ندارند. همسر شهید تعریف می‌کرد که یک روز بیرون رفته بودم و دیدم عکس بزرگ حاج‌بهزاد را در خیابان زده‌اند. من تعجب کردم که چرا عکس شوهرم را در خیابان زده‌اند. ایشان نمی‌دانست که مردم شوهرش را می‌شناسند. همسر شهید می‌گوید اطلاعات من از شوهرم صفر است و هر چیزی که از ایشان می‌دانم از صحبت‌های دیگران است. حتی پسرش هم می‌گفت من چیزی از پدرم نمی‌دانم و هر چیزی که می‌دانم را بعد از شهادتش متوجه شدیم.  پسر حاج‌بهزاد می‌گوید شما بروید سراغ عمویم تا ببینید او چه شخصیتی بوده است. می‌گوید باز پدر من را دوستانش معرفی کرده‌اند، ولی عمویم کسی را نداشته تا او را به جامعه معرفی کند. به خاطر شیمیایی شدن فرزندی هم نداشت. شهید بهفر قائدی ۱۰ سال در بیمارستان ساسان بستری بود و سختی‌های زیادی کشید. هیچ کس را نداشت که کمکش کند و در اوج غربت به شهادت رسید. حاج‌بهزاد دنبال کارهای برادرش بود که عمرش قد نداد. دو برادر مقام والا و بزرگی داشتند. در دوران دفاع مقدس که بسیاری از رزمندگان گمنام بودند این دو برادر هم در گمنامی مجاهدت کردند و سال‌ها پس از پایان دفاع مقدس نیز همچنان ناشناخته ماندند. این‌ها الگوهایی هستند که باید به جامعه معرفی شوند. ما در سپاه استان دنبال این هستیم که یادبودی برای ایشان بگیریم. سنگ مزارش را پیگیر هستیم و می‌خواهیم خاطراتش را از طریق بسیج ورزشکاران منتشر کنیم. به گزارش روزنامه جوان اگر به محله کرهرود و تخت‌سید بروید همه حاج‌رضا را می‌شناسند. یک روز سرهنگی را فرستادند تا درباره شهید تحقیق کند. او تعریف می‌کرد وقتی به محله رسیدم و از هر کسی درباره حاج‌رضا سؤال پرسیدم گریه کرد و گفت او یک ناجی برایمان بود. می‌گفتند او همانند یک فرشته برای مردم محله نازل شده بود. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 13 Oct 2019 05:11:23 GMT http://asremrooz.ir/vdcd9z0x5yt05o6.2a2y.html دعوت عمومی به عروسی «رحیم صفوی» http://asremrooz.ir/vdchxvnik23nqkd.tft2.html به گزارش عصر امروز، آنچه می خوانید، برشی از روایت «مهرشاد شبابی» از همراهی با سرلشگر سید رحیم صفوی در کتاب همراه است:  قرار شد کارت عروسی را آقای افشار، شوهر خواهر رحیم تهیه کند. او هم یک برگه A4 را نصف کرد و با عکس برگردان هایی که الان هم هست، یک گل کنج آن انداخت. رحیم یکی از این برگه ها را که در واقع کارت عروسی هم بود روی تابلوی اعلانات دفتر سپاه اصفهان زد و از پاسدارها دعوت عمومی کرده بود.  با این دعوت عمومی، جمعیت آقایان خیلی زیاد شده بود. بعدا رحیم می گفت: دیگه توی حیاط خونه جا برای کفش پاسدارها نبود. خیلی هاشون مجبور شدن پوتین هاشون رو توی کوچه دربیارن. اما حضورشان خیلی موثر و خوب بود. با کارهایشان کلی مجلس مردانه را گرم و شاد کردند. شعرهای طنز خواندند و نمایش کمدی اجرا کردند. رحیم هم که همیشه متعادل بود با آنها مخالفت نکرد چون آن زمان عده ای حتی دست زدن را حرام می دانستند.  قبل از خواندن خطبه عقد، آقای پرورش سخنرانی کرد و بعد از آن آیت الله طاهری، امام جمعه اصفهان خطبه عقد را خواند. یادم هست موقع خواندن خطبه عقد باز هم خواستم سنت شکنی کنم. تصمیم گرفتم همان بار اول که آقای طاهری برای خواندن خطبه اجازه میگیرد، بله را بگویم. از هول اینکه کار به بار دوم نکشد، هنوز جملات آقای طاهری تمام نشده بود که بله را گفتم. آقای طاهری خندید و گفت: حالا اینقدر عجله نکنین! خجالت کشیدم اما همه خندیدند.  کتاب «همراه» را انتشارات مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس به چاپ رسانده است. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 12 Oct 2019 12:34:45 GMT http://asremrooz.ir/vdchxvnik23nqkd.tft2.html یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم // ما خاک پای خاک پای مجتبائیم http://asremrooz.ir/vdcfjxd0tw6dexa.igiw.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز هفتم صفر بنابر روایتی سالروز شهادت سبط اکبر پیامبر آقا امام حسن مجتبی علیه السلام می باشد. واژه «حَسَن» به معنای نیکو است این نام را پیامبر(صلی و الله و علیه و آله) برای حضرتش برگزیدند.حضرت امام حسن مجتبی (علیه السّلام) از عابدترین و زاهد ترین مردم بود. در مناقب ابن شهر آشوب و روضة الواعظين روايت شده است كه حضرت امام حسن (عليه السّلام) هرگاه وضو مى‏ ساخت، بندهاى بدنش مى‏ لرزيد و رنگ مباركش زرد مى‏ گشت. سبب اين حال را از آن حضرت پرسيدند، فرمودند: سزاوار است بر كسى كه مى ‏خواهد نزد ربّ العرش به بندگى بايستد رنگش زرد گردد و رعشه در مفاصلش افتد. وقتی حضرت به مسجد مى ‏رفت، چون به درب مسجد مى ‏رسيد، سر را به سوى آسمان بلند مى‏ كرد و مى ‏فرمود: «الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسى‏ء فتجاوز عن قبيح ما عندي بجميل ما عندك يا كريم: اى خداى من، اين ميهمان تو است كه به درگاه تو ايستاده. اى خداوند نيكوكار، به نزد تو آمده بنده تبهكار، پس در گذر از كارهاى زشت و ناستوده من به نيكيهاى خودت اى كريم.»غریب بن غریب  در خانه غریب وخارج از خانه غریب ای جان بفدای تو غریب بن غریب  رنجیده ز خصم و بعض یاران گشتی مظلوم زمانه بودی ومرد شکیب  مسموم شدی بدست همسر، افسوس لعنت به بنی امیه اصحاب فریب  زینب چو بدید پاره های جگرت نالید،مصیبت نوام گشت نصیب  ای زینت دوش مصطفی، در جنت مادر به عزای تو زکف داد شکیب  بردند کنار جد خود دفن شوی اصحاب جمل زدند نعشت آسیب  درخاک بقیع پیکرآرام گرفت سوزد دل شیعه از برای تو حبیب  امید خدا حرم برایت سازیم شب می گذردزمان صبح است قریب  شعر:اسماعیل تقواییشهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)  🔻علی اکبر لطیفیان  بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست  بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست چشمی که گریان عزای مجتبی نیست  وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست  در کربلا هر چند با دقت بگردی چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست  کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست  طوری تمام هستی اش وقف حسین شد انگار قاسم هم برای مجتبی نیست  او جای خود دارد در این دنیا مجال ِ رزم آوری بچه های مجتبی نیست  یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم ما خاک پای خاک پای مجتبائیم  آیا شده بال و پرت افتاده باشد در گوشه ای از بسترت افتاده باشد  آیا شده مرد جمل باشی و اما مانند برگی پیکرت افتاده باشد  آیا شده در سن وسال کودکی ات جایی ببینی مادرت افتاده باشد  آیا شده در لحظه های آخرینت چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد  من شک ندارم که عروس فاطمه نیست وقتی به جانت همسرت افتاده باشد  آیا شده سجاده ات هنگام غارت دست سپاه و لشگرت افتاده باشد  مظلوم و تنها و غریب عالمین است گریه کن غم های این بی کس حسین است#امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام #غزل  غزلی از حرمت ساخته‌ام با «مثلا» گرچه خاک است روی قبر تو ؛ اما مثلا ...  گنبدِ زرد تو خورشید شده می‌تابد  نور می‌گیرد از آن ؛ گنبدِ خضرا مثلا  چه ضریحی شده کارِ هنرِ فرشچیان ! جنسِ هر پنجره‌اش هست ، مُطلّا مثلا  چقدَر پارچه‌ی سبز ، گره خورده به آن می‌کنی باز ، تمام گره‌ها را مثلا  خادمانت همه دورِ سرمان می‌گردند ما عزیزیم ، در این صحنِ مُعلّا مثلا  تشنه‌ها مست شوند از مِیِ سقاخانه ساقیِ میکده هم «حضرت سقا» مثلا  هیئتی شکل گرفته‌ست ، میان حرمت  نام هیئت شده «یا حضرت زهرا» مثلا  روضه‌خوانی وسطِ صحن ، حکایت می‌خواند  قصه‌ی کوچه‌ای از شهر تو ؛ حالا مثلا ...  مادری با پسرش رد شده از آن ؛ اما ... هیچ کس راه نبسته‌ست بر آنها مثلا  دست نامردِ کسی هم وسط کوچه نبود چادری خاک نخورده‌ست ، در آنجا مثلا  مادرِ قصه‌ی ما رفت ، صحیح و سالم وَ نپوشاند ، رخ از دیده‌ی مولا مثلاای شاهد ناله های مادر اول پسر عزیز حیدر ای آنکه میان اولیا شد مظلومی تو زحد فراتر مولا حسنی وحسن کامل شرمنده ی روی توست اختر ای آنکه کریم اهل بیتی از حاتم وهر کریم برتر از دوست تو ناروا شنیدی دیگرچه رسد به خصم کافر زخمت بزدند بعض یاران یاران به دشمنان برابر شدپشت توخالی از سپاهت صفین شد ودوباره حیدر اینگونه برون زخانه بودی درخانه اسیر جور همسر اوخورده فریب وزهر دادت افتاد به پیکرتو آذر افسوس زآن دمی که زینب آمد به بر تو زار ومضطر دیدش جگرت به تشت خونی گفتا که بمیرم ای برادر گفتی دم آخر است زینب خوشحالم از آنچه شد مقدر دیگر غم کوچه را ندارم زود است روم به پیش مادر بردند که دفن تو نمایند درپیش مزار جد اطهر افسوس که اینچنین نگردید مانع شد از آن عدوی حیدر گردید هدف به تیر دشمن تابوت تو ای حبیب داور روی کفن تو لاله گون شد ای بهر رسول سبط اکبر آخر به بقیع دفن گشتی ای صاحب مدفنی محقر خوش باد دمی که شیعه سازد بهرت حرمی مثال حیدر    شاعر : اسماعیل تقوایی ]]> تاريخ و حماسه Sat, 05 Oct 2019 16:07:00 GMT http://asremrooz.ir/vdcfjxd0tw6dexa.igiw.html سی سال با شنیدنِ «سقّا»، «علم»، «عمو» // یاد لبان خشک علمدار گریه کرد http://asremrooz.ir/vdce7o8wpjh8pei.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز 25 محرم الحرام مصادف است با سالروز شهادت زین العابدین سید و ساجدین حضرت علی ابن الحسین علیه السلام. امام هماهمی که کتاب صحیفه سجادیش نمونه کامل قرآن صاعد است.در این خصوص امام راحل می فرمایند:صحیفه کامله سجادیه، نمونه کامل قرآن صاعد است و از بزرگ‌ترین مناجات عرفانی در خلوتگاه انس است که دست ما کوتاه از نیل به برکات آن است؛ آن کتابی است الهی که از سرچشمه نورالله نشأت گرفته و طریقه سلوک اولیای بزرگ و اوصیای عظیم‌الشأن را به اصحاب خلوتگاه الهی می‌آموزد. کتاب شریفی است که سبک بیان معارف الهیه اصحاب معرفت را چون سبک قرآن کریم بدون تکلف الفاظ در شیوه دعا و مناجات برای تشنگان معارف الهیه بیان می‌کند. این کتاب مقدس چون قرآن کریم سفره الهی است که در آن، همه‌گونه نعمت موجود است و هرکس به مقدار اشتهای معنوی خود از آن استفاده می‌کند. این کتاب همچون قرآن الهی ادقِّ معارف غیبی که از تجلیّات الهی در ملک و ملکوت و جبروت و لاهوت و مافوق آن حاصل می‌شود در ذهن من و تو نیاید و دست طلبکاران از حقایق آن کوتاه است، به شیوه خاص خود قطراتی که از دریای بیکران عرفان خود می‌چشاند و آنان را محو و نابود می‌کند: #حالات_حضرت_سجاد_علیه_السلام_در_راه_شام  (به سایهء شتری زآفتاب برده پناه) (کسیکه عالم امکان به زیر سایهء اوست)  به بند و قید جفا دست قدرتی بسته ست که حول و قدرت او را امامت آیهء اوست  شهی که عرش برین باشدش نشیمنگاه بسیط خاک و زمین کی سزای پایهء اوست  قیاس صبر جهان کی توان به صبرش کرد قوام صبر جهان خشتکی ز پایهء اوست  اگرچه پیکر او گشته ناتوان و ضعیف زنی چو زینب کبری بسان دایهء اوست  فراز نخل نی آن مصحف ورق به ورق چو ذکر ذبح عظیم و حروف آیهء اوست  به دشت ماریه گر پرچمی به خون غلطید فراز ناقهء او راس شه چو رایهء اوست  صفوف فوج ملک، رهبری چو جبرائیل به پیش موکب او جملگی طلایهء اوست  اگر چه خصم سِتَد درهمیّ و حق را کُشت بحق که هر دو جهانی کمینه مایهء اوست    #نگین  #مختار_وطن_پرست#امام_سجاد_شهادت    دیر آمدی اجل دلم از غصه آب شد کوهی زغم بروی سر من خراب شد  دنیا نساخت با من دلخسته،سوختم قلبم ز خاطرات جوانی کباب شد  بیمار بودم و پدرم یاوری نداشت فریادهای العطشش بی جواب شد  یادم نرفته دامن آتش گرفته را یا دختری که زَهره اش از ترس آب شد  از روی نیزه یک سر کوچک زمین که خورد فریاد عمه وای به حال رباب شد  من هرچه میکشم فقط از شام میکشم آنجا که خارجی به امامت خطاب شد  هر کینه ای ز حیدر و خیبر که داشتند با ضربه های سنگ به زنها حساب شد  در کوچه های پر ز یهودی چه سخت بود تحقیر اهل بیت پیمبر ثواب شد  بر خورد به غرورم و مردم همان زمان وقتی که عمه وارد بزم شراب شد  کابوس هر شبم شده بازار شامیان تا آستین پاره به سرها حجاب شد  این درد قاتلم شده ،حرف از کنیز بود از بین جمع خواهر من انتخاب شد  دیگر بس است جان مرا زودتر بگیر دنیا فقط برای وجودم عذاب شد   #علی_اکبر_نازک_کار‍ #امام_سجاد_شهادت   سی سال در فراق پدر، زار گریه کرد از داغ غربتِ شهِ بی یار گریه کرد  سی سال نیمه شب سر سجّاده تا سحر چشمش به هم نیامد و بیدار گریه کرد  سی سال با شنیدنِ «سقّا»، «علم»، «عمو» یاد لبان خشک علمدار گریه کرد  سی سال هر جوان رشیدی به راه دید با یاد شبه احمد مختار گریه کرد  سی سال هر زمان که سر سفره‌ای نشست یک دم نگاه کرد و دوصدبار گریه کرد  سی سال تا که برد کسی نام شیرخوار یاد رباب و اصغر و گهوار گریه کرد  سی سال تا نظر به قدِ خواهرش نمود با خاطرات مجلس اغیار گریه کرد  هر کودکی که دید به ره، زیر لب سرود: «دامن»،«شراره»،«سنگ»،«سنان»،«خار»؛ گریه کرد   #فقیر_تهرانی#امام_سجاد_شهادت    روضه ی سوختن کرب و بلا را دیده او وداع حرم و خون خدا را دیده قاتل و مقتل کلِّ شهدا را دیده عصر ان واقعه قحطی حیا را دیده هر چه ما روضه شنیدیم تمامش را دیده اتش و سوختن اهل خیامش را دیده  دیده پاهای مغیلان زده ی خواهر را درد شرمندگی از سوختن معجر را خنده ی شمر و سنان زجر به یکدیگر را ساربان و پدر و قصه ی انگشتر را کاش در کرب و بلا این همه نیرنگ نبود کاش انگشتر و انگشت بهم تنگ نبود  روز تشییع پدر تیر سه پر پیرش کرد قبر کوچک،تن سقا،چقدر پیرش کرد روی نیزه شدن ان همه سر پیرش کرد خیزران و لب و دندان پدر پیرش کرد زیر زنجیر تمام بدنش زخمی بود تا چهل سال دلش مثل تنش زخمی بود  شام بر روح و تنش تیغه ی تکفیر کشید اتش از بام که افتاد سرش تیر کشید درد بسیار تر از خنجر و شمشیر کشید یکسر از قهقهه ی حرمله تحقیر کشید مرد تنهای اسیران شده باشی سخت است شاهدی بر صدقه نان شده باشی سخت است  #حسن_کردیشهادت امام سجاد (علیه السلام)  🔻سعید نسیمی  امام مقتل و روضه، امام اشك و بكا امام سجده و محراب امام ذكر و دعا  امام وارث آلاله‌های بی‌سر عشق امام شبنم گلواژه‌های سرخ بلا  امام واقعهء حرّه، ای پناه همه امام غربت شيعه، امام خوف و رجا  امام ناقهء عريان، امام شام‌ستيز كه كرد خطبهء شامت يزيد را رسوا  امام روضهء «الشّام» وسنگ وآتش وبام زنان و معجر و سرها، نظارهء اعدا  چقدر آينهء ريسمان و دست عليست ميان اين غل و زنجير دست‌های شما  فدای غيرت چشمان بسته از شرمت كه همسر تو ز سيلی فتاد چون زهرا  امام روضهء سختِ «زحرمله چه خبر؟» امام گريهء مشك دريدهء سقا  امام پيرو خورشيد سرخ نيزه‌نشين امام بوسه به حلق مقطّع‌الاعضا  تمام عمر زآب وغذا وطفل وجوان گريز روضه زدی ياد ظهر عاشورا  هجوم اين همه گرگ و دريدن يوسف به تير ونيزه وخنجر، به تيغ وسنگ وعصا  امام نالهء شب‌های بی‌چراغ بقيع كه بی‌صداست چو فرياد زائران شما  #امام_سجاد علیه السلام #سعید_نسیمی ]]> تاريخ و حماسه Wed, 25 Sep 2019 05:23:03 GMT http://asremrooz.ir/vdce7o8wpjh8pei.b9bj.html اخطار به یک فوتبالی برای اذان گفتن با صدای بلند! + عکس http://asremrooz.ir/vdcgu79x7ak9374.rpra.html به گزارش عصر امروز، نخبگان در هر کشوری، قطعا از سرمایه‌های بسیار گرانقدر و بی‌نظیر آن کشور محسوب می‌شوند. سرمایه‌هایی که موجب پیشرفت و تعالی جامعه، هموطنان و کشورشان خواهند شد. به همین دلیل برای مردم و مسئولین هرکشوری مورد احترام هستند...  اما آیا باید همیشه زمینه و امکانات برای فرد نخبه فراهم باشد تا بتواند فعالیت و کار کند؟ آیا اگر شرایط فراهم نبود، فرد نخبه می‌تواند از فعالیت و خدمت به کشور دست بردارد و حتی جلای وطن کند؟  آیا نخبگان جوانی در تاریخ معاصر ایران بوده‌اند که با عدم وجود شرایط و امکانات مناسب، وجود موانع بسیار بر سر راه و اهدافشان، دست از تلاش و فعالیت برنداشته باشند و موجب پیشرفت کشور هم شده باشند؟... و اینکه چگونه می‌توان به تصحیح تفکر غلط برخی از نخبگان جوان کشور درباره «ناامیدی به علت قدر نخبه‌ها را ندانستن!!!» و «آماده بودن شرایط و امکانات شرط فعالیت کردن نخبگان!» اقدام کرد؟  اینها سؤالاتی است که پاسخ آن را می‌توان به راحتی از دل زندگینامه سردار شهید «حسن غازی» استخراج کرد....  نخبه ورزشی شورای عالی انقلاب فرهنگی در «سند راهبردی کشور در امور نخبگان»، تعریف نخبه را این چنین بیان کرده است: «به فردی برجسته و کارآمد اطلاق می‌شود که در خلق و گسترش علم، فناوری، هنر، ادب، فرهنگ و مدیریت کشور در چارچوب ارزش‌های اسلامی اثرگذاری بارز داشته باشد و همچنین فعالیت‌های وی بر پایه هوش، خلاقیت، انگیزه و توانمندی‌های ذاتی از یک سو و خبرگی، تخصص و توانمندی‌های اکتسابی از سوی دیگر، موجب سرعت بخشیدن به پیشرفت و تعالی کشور شود، نخبه گفته می‌شود.» کتابی با محوریت زندگی شهید حسن غازی با نام «وقت اضافه» از سوی نشر نارگل منتشر شده است  یکی از شهدایی که می‌توان او را مصداق بارز فرد نخبه، آن هم با تعریف بالا دانست سردار شهید «حسن غازی» است.  او در سال ۱۳۳۸ در شهر اصفهان متولد شده بود. خانواده‌ای مذهبی داشت و دانش‌آموز درس‌خوانی بود. در کنار درس خوان بودن، به فوتبال هم خیلی علاقه داشت و بازیکن بسیار قابلی بود. در دوره دبیرستان ابتدا کاپیتان تیم فوتبال مدرسه شان شد و به دلیل برنده شدن تیم شان در مسابقات منطقه‌ای و استانی، و مهم‌تر از آن به نمایش گذاشتن قابلیت‌های فنی خود در این رشته، به تیم فوتبال نوجوانان سپاهان دعوت شد.  بعد از انجام چند بازی در تیم نوجوانان سپاهان، آنچنان درخشید که ابتدا کاپیتان تیم شد و سپس در جریان مسابقات قهرمانی تیم‌های نوجوان کشور، برای حضور در تیم ملی جوانان انتخاب شد.  البته حضور در لیگ حرفه‌ای و مشغول شدن به تمرینات، او را از سایر فعالیت‌هایش غافل نمی‌کرد. یکی از آن فعالیت‌ها رسیدگی به درس‌هایش بود. اما فعالیت دیگرش پیگیری امور مذهبی و مبارزاتی علیه رژیم پهلوی بود.  از آنجا که حسن آقا در خانواده‌ای مذهبی متولد شده بود، حضور در محافل مذهبی و مبارزاتی را از کودکی آغاز کرده بود، برای همین در همان سن نوجوانی برای سایر هم تیمی‌های خود، جلسات مخفی تشکیل می‌داد و ضمن دادن آموزش‌های قرآنی و مذهبی به دوستانش روحیه مبارزه با حکومت پهلوی را هم در آنها ایجاد می‌کرد.  مثلا رئیس شهربانی دزفول به سرپرست تیم نوجوانان اصفهان به‌خاطر اینکه «حسن آقا» صبح با صدای بلند اذان می‌گفت و دوستانش را برای نماز صبح از خواب بیدار می‌کرد، اخطار داده بود...  نخبه علمی توجه جدّی به درس‌ها و خوب درس خواندن در کنار سایر فعالیت‌ها، باعث شد که حسن آقا بعد از پایان دوره دبیرستان و بعد از شرکت در کنکور در رشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شود.  اما قبول شدن او در دانشگاه با روزهای پیروزی انقلاب اسلامی همزمان شده بود. او در عین حال که حضور در کلاس‌های درس و یادگیری مطالب رشته پزشکی برایش خیلی مهم بود ولی حوادث کشور و نیاز انقلاب به حضور فعالانه در دفاع از نظام اسلامی را مهم می‌دانست. برای همین با شروع تحرکات ضدانقلاب در غرب کشور در سال ۵۸ درحالی‌که تازه سال اول دانشگاه بود، درس را رها کرد و بعد از طی یک دوره امدادگری در بیمارستان دکتر شریعتی اصفهان، برگه مأموریت گرفت و برای کمک به پاسداران و رزمندگان راهی کردستان شد. و اینها یعنی «حسن آقا» تشخیص می‌داد که برای تحصیل در رشته پزشکی، باید شرایط امنیت و آرامش برای همه فراهم باشد؛ و چون فراهم نبود، به جبهه رفت تا در حدّ توان خود شرایط را برای پیشرفت کشور آماده کند...  نخبه نظامی با شروع جنگ تحمیلی و تجاوز ارتش بعث صدام به خاک کشور، حضور او در جبهه‌ها تداوم پیدا کرد. اما به دلیل تغییر شرایط از بخش امدادگری به فاز نظامی وارد شد. آن‌وقت در یکی از عملیات‌ها مقادیر بسیار زیادی از توپ وتانک بعثیون به غنیمت نیروهای اسلام درآمد. اتفاقی که باعث شد، «حسن آقا» به فکر راه انداختن یک گردان توپخانه و ادوات جنگی برای سپاه بیفتد. عابدزاده در کنار شهید غازی  هوش سرشار او باعث شده بود که به فکر بیفتد با مهندسی معکوس روش عملکرد و حتی ساخت آن توپ وتانک‌ها را به دست بیاورد. کار را با حضور چند جوان نخبه و دغدغه‌مند مانند خودش شروع کرد. جوانانی چون «محمد آقایی»، «حسن طهرانی مقدم»، «محمدرحیم احمدی» و...  اینچنین توپخانه «جوادالائمه(ع)» که بعدها به گروه توپخانه و موشکی ۱۵ خرداد معروف شد، توسط حسن آقا شکل گرفت.  اما اینجا تازه اول ماجرا بود، آموزش فشرده ادوات موشکی در دو ماه و در سوریه؛ آموزشی که در حالت عادی دوره یک‌ساله دارد. برگشت به ایران و شروع به طراحی، ساخت و عملیات... در این مقطع حسن آقا به‌عنوان یک نخبه نظامی به سختی شرایط کار، حجم بالای کار و وظایف، نبود امکانات و بودجه و.... هیچ اهمیتی نمی‌داد و فقط به تکلیفش برای بالا بردن سطح دفاعی کشور فکر می‌کرد و برایش تلاش شبانه‌روزی می‌کرد...  تلاش‌های او و دوستانش، به علاوه کسب موفقیت‌های جدید در بخش توپخانه‌ای سپاه پاسداران ادامه داشت تا زمان به روز ۱۱ اسفند ۱۳۶۲.ش رسید. روزی که حسن آقا برای پاسخ دادن به حملات توپخانه‌ای دشمن، در عملیات خیبر در منطقه طلائیه حضور داشت و با اصابت‌ترکش‌های موشکی که در نزدیکی گروه آنها منفجر شد، به شهادت رسید. اما چون بعثی‌ها شکست را نزدیک می‌دیدند، منطقه طلائیه را به زیر آب بردند و به این شکل جسد سردار شهید «حسن غازی» مفقود شد و به عقب برنگشت.  شهید حسن غازی به‌عنوان یک جوان نخبه که در سه بخش ورزشی، علمی و نظامی درخشیده بود؛ هیچگاه منتظر فراهم شدن شرایط و حمایت مسئولان نمی‌ماند. بلکه با روحیه جهادی و انرژی فوق‌العاده‌اش شرایط را برای رسیدن به اهدافش تغییر می‌داد و زمینه را برای پیشرفت کشور فراهم می‌کرد.  به گزارش کیهان آنچنان‌که شهید طهرانی مقدم در وصف خصوصیات و روحیات او گفته است: «ماشاءالله از این انرژی! شهید [حسن] غازی که اصلا ما مسخ ایشان بودیم در اخلاق، در قدرت فرماندهی، در اخلاق محمدی(ص)، در آن سجایا با کرامت‌های بالای انسانی، یک گنج مخفیه بود ایشان. درّی بودند که در روی زمین می‌درخشیدند و زمین برای‌شان خیلی کوچک بود...ما در جنگ با شهید غازی تا لحظات آخر با هم بودیم که ما بی‌لیاقت بودیم و در واقع برگشت داده شدیم. البته «محمد آقایی» که در آنجا شهید زنده[شد]، «اعتصامی» جانباز شد و «حسن غازی» هم شهید شد.»  قسمتی از وصیت نامه شهید حسن غازی باید بنده خدا شد. بنده خدا شدن تو را از بند همه بندگی‌ها و از بندگی همه بنده‌ها آزاد می‌سازد. چون عبادت خدا آزادیبخش است و عبودیت او حریت می‌آورد. ببین اسیر چه هستی؟ شکم و غذا؟ شهوت و شهرت؟ خانه و خادم؟ نام و نان؟ زن و فرزند؟ زر و سیم؟ وابسته به هر چه که باشی به همان اندازه قیمت داری.  منابع: ۱- «با دستهای خالی»- خاطراتی از شهید حسن طهرانی مقدم- ، به کوشش مهدی بختیاری، نشر یازهرا(س)، چاپ اول ۱۳۹۴.ش ۲- «شقایق عاشق»- روایتهایی از زندگی سردار شهید حسن غازی»، نوشته زینب عطایی، نشر ستارگان، چاپ اول ۱۳۹۴.ش ۳- سند راهبردی کشور در امور نخبگان، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مصوبه جلسه ۲۴۸، مورخ ۱۱/مهر/ ۱۳۹۱.ش ]]> تاريخ و حماسه Sun, 15 Sep 2019 06:26:53 GMT http://asremrooz.ir/vdcgu79x7ak9374.rpra.html شد شمر ز قتلگه برون، فهمیدم // آمد بسرم از آنچه می ترسیدم http://asremrooz.ir/vdch-6nii23n--d.tft2.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز عاشورای اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله از امروز تازه شروع می شود که اوج آن با غارت و اسارت خاندان امام حسین علیه السلام می باشد.و در این میان قلم و زبان از بیان داغ رفته بر دختر علی علیه السلام و صبر و تحمل این غافله سالار هر چه بگوید کم گفته است، چرا که مقام ایشان آن اندازه بلند است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با آن عظمت و رفعت، ایشان را زینب به معنای آبروی پدر نام نهاده است.درد دل زینب   شد شمر ز قتلگه برون، فهمیدم آمد بسرم از آنچه می ترسیدم   با رفتن او به جستجویت رفتم دیدم تن بی سر ترا نالیدم   در قتلگهت قرار من رفت زدست رو سوی مدینه بی امان گرییدم   درد دل من زحد فزون شد وقتی انگشت بریده ات برادر دیدم   جای رخ چون مهت عزیز زهرا خونین رگ گردن ترا بوسیدم   تو گرمی جان من به دنیا بودی برخیز بتاب بر من ای خورشیدم   از بعد تو شد هجوم بر اهل حرم صد طعنه زدشمنان تو بشنیدم   آتش بزدند خیمه های حرمت باران شدم وبه خیمه ها باریدم   جان پسرت علی بیفتاد خطر مردانه برای حفظ او جنگیدم   در یاری کودکان وزنهای حرم بر طبق سفارشات تو کوشیدم   ای کاش به زیر نعل مرکبهاشان جای تن بی سر تو می خوابیدم   با اینکه مرا تو داده بودی خبرش صحبت زاسارت آمدو ترسیدم   سخت است اسارتم ولیکن باشد همراهی تو زروی نی امیدم   شاعر : اسماعیل تقوایی #حضرت_زینب   مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو  تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو  از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو  حالا که می روی کمی آهسته تر برو آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو  طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو  لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو  از آب هم مضایقه کردند کوفیان ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو  باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟ هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو  🔸شاعر: #سعید_خرازی بی سرپناه ، سایهٔ بر سر کجا روم با شمر و با سنانِ ستمگر کجا روم   همراه خواهرت شده چشمان پستِشان از ترس دستِ دشمن و معجر کجا روم   با گریهاش آخرش از دست می رود من با ربابِ بی علی اصغر کجا روم   درآتش خیام به صحرا دویده ایم از بغض شهر شام، برادر کجا روم   زد تازیانه لحظه محمل سواری است وقتی که نیست شانه اکبر کجا روم   #حامد_آقاییحضرت_زینب_س_ یاسر_مسافر  آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد  بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد  وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد  ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود  ابری که روی صورت من را گرفت و بعد  انگار صدای مادری دلخسته می رسید  آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد   همراه آن صدا تمامیِّ کودکان  ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد  هر کس که زنده بود از اهل خیام تو  مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد  دور از نگاه علمدار لشگرت آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد  سرمست انتقام ولی بی نصیب تر پس معجر از سر زنها گرفت وبعد * ((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل)) #حضرت_زینب_س_ نترس دختر خوبم  خداکه هست هنوز کنار عمه برای تو جا که هست هنوز  نترس عزیز دلم گرچه راه تاریک است سر حسین تو بر نیزه ها که هست هنوز  ببین که بر سر آن نیزه یک قمر بالاست سر عمو است نگهبان ما که هست هنوز  برای پیکر بر خاک مانده ی بابات کفن اگر که نشد بوریا که هست هنوز  خدا کند به همین نیزه ها بماند سر تنور مانده و تشت طلا که هست هنوز  گلایه میکنی از درد گوش و سیلی ها بدان که آبله و زخم پا که هست هنوز  به شام می روی عمه خدا به خیر کند خرابه مانده و ظرف غذا که هست هنوز  تو دختر زهرایی قوی بمان عمه به پیش روی تو صد کربلا که هست ]]> تاريخ و حماسه Wed, 11 Sep 2019 06:43:55 GMT http://asremrooz.ir/vdch-6nii23n--d.tft2.html ابالفضل یعنی که مولا علی // صد و سی و سه مرتبه یاعلی http://asremrooz.ir/vdcd9j0xnyt09k6.2a2y.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز شب تاسوعای حسینی رسید. تاسوعا متعلق به باب الحوایج الی الله عباس ابن علی علیهما السلام می باشد. عباسی که امام  سجاد علیهما السلام در وصفش چنین فرموده اند: رَحِمَ‏ اللَّهُ‏ الْعَبَّاسَ‏ فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلَی وَ فَدَی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّی قُطِعَتْ یَدَاهُ فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ بِهِمَا جَنَاحَیْنِ یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّةِ کَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.خدا حضرت عباس را رحمت کند! حقا که امام حسین را بر خویشتن مقدم داشت و جان خود را فدای آن حضرت نمود تا اینکه دستهای مبارکش قطع شد. خدای مهربان در عوض دستهای عباس‏ علیه السّلام دو بال‏ به وی عطا کرد تا بوسیله آنها در بهشت با ملائکه پرواز نماید. کما اینکه این نعمت را نیز به جعفر بن ابی طالب عطا کرد. عبّاس را نزد خداوند منزلتی‏ است ‏که در روز قیامت همه‏ شهیدان بر آن رشک‏ می ‏برند. حضرت اباالفضل العباس(علیه السلام)  🔻حسن لطفی  علیُ مع‌الحق و حق با علیست که ماکو ولی ، بعدش الا علیست محمد علی است و زهرا علیست که کارِ خدا دستِ مولا علیست  علی گویم و گفته‌ام بارها چه کم باشد اینگونه بسیارها   علی جلوه‌ای کرد و تکرار شد علی عازمِ قلبِ پیکار شد علی بارِ دیگر که کرّار شد علی شد جوان و علمدار شد  ابالفضل یعنی که مولا علی صد و سی و سه مرتبه یاعلی   فقط اوست تیغّ دو دَم میزند و مانندِ حیدر عَلم میزند همینکه به میدان قدم میزند چپ و راست را هِی بهم میزند  به پیشانیش نقشِ زردِ علیست که این دستمالِ نبرد علیست   اگر اینچنین عزمِ میدان کُنَد پیشمان شوند و پریشان کُنَد حرم را پِیِ خود رجز خوان کُنَد زَنَد ضربه و یاحسن جان کُنَد  زَنَد باحسین و زَنَد باحسن کِشد یاحسین و کِشد یاحسن   میانِ حرم مرکبِ کودکان به میدان ولی کوهِ آتشفشان میانِ حرم خادم این و آن به میدان ولی مَردِ تیغ و کمان  رقیه از این دوش سر برنداشت که از دوشِ او جایِ بهتر نداشت   امیر است و آواره زینب است کفیل است و بیچاره زینب است ولی او فقط چاره زینب است بگو که همه کاره زینب است  همیشه حرم را بهم میزند  که دل میبرد تا قدم میزند   اگر خیلِ مژگانِ گیرا نبود اگر برقِ چشمانِ آقا نبود و اینقدر خوش قدّ و بالا نبود چه میشُد که اینقدر زیبا نبود  ببین آخر از دور چشمش زدند خدایا چه بدجور چشمش زدند   نشان داد چشمانِ خود را به آب لبِ خشک و سوزانِ خود را به آب و نوزادِ بی جانِ خود را به آب فرو کرد دستانِ خود را به آب  پُر از آب شد مَشکِ آب آورش خجالت کشید از دو دستِ تَرَش   به سویِ حرم راه طفلان گرفت که از بارشِ تیر باران گرفت دو بازویِ او تیغِ بُران گرفت ولی مَشک را او به دندان گرفت  نَفَس زد به تاب آمدم صبر کن که خانم رُباب آمدم صبر کن   شد از تیرها خریدار پشت که خَم شد به مَشک و پدیدار پشت شده زیرِ رگبار خونبار پشت به مقتل نوشتند شد خار پشت  ولی حیف تیری به مَشکش نشست و تیرِ دگر قابِ چشمش شکست   چه شد حرمله روی زانو نشست که تیرش میانِ دو اَبرو نشست نوکِ نیزه‌ای سمتِ پهلو نشست عمودی به سر خورد و بر او نشست  عمو از سرِ زین زمین ریخت ریخت  سپاهی سرش از کمین ریخت ریخت   سر و وضعِ او را بِهَم ریختند به نیزه عمو را بِهَم ریختند به تیغی گلو را بِهَم ریختند کشیدند و مو را بِهَم ریختند  حرامی همه پشتِ هم آمدند پس از او ارازل حرم آمدند   پس از او دلِ زارِ خواهر شکست یتیمی زمین خورد و از پَر شکست و سیلی چنان خورد که سر شکست که دندان شیریِ دختر شکست  یتیمی عمو گفت او را زدند چه کج رویِ نیزه عمو را زدندحضرت اباالفضل العباس(علیه السلام)  🔻محسن عرب خالقی  عطش از خشکی لب‌های تو سیراب شده آب از هُرم ترک‌های لبت آب شده  بعد از آنی که تو لب‌تشنه عطش را کشتی تشنه لب ماندن ساقی همه‌جا باب شده  بعد افتادن عکس تو در آیینۀ آب برکه از شوق رخت خانۀ مهتاب شده  این فرات است که از درد غمت ای دریا بس که پیچیده به خود یکسره، گرداب شده  تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست دل اهل حرم از داغ تو بی‌تاب شده  تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز همه گفتند که ابروی تو محراب شده  صحنه‌ای که کمر کوه شکست از غم آن عکس تیری‌ست که در دیدۀ تو قاب شده#حضرت_عباس    کارِ ما شد از جفایِ خارها پیچیده تر در دلم شد حسرتِ دیدارها پیچیده تر  بعدِ تو طوفان به سمتِ خیمه ها خواهد رسید می شود حالِ همه گلزارها پیچیده تر  کوچکت کردند بدرها شمشیر و تیغ و نیزه ها پس گره خورده به کلِّ کارها پیچیده تر  رفتی و اصلأ نگفتی باخودت..وضعِ حسین می شود بی یار وبی سردارها پیچیده تر  نوکری کردی..نصیبت شد برادر گفتنم مادرم آمد..شد این اسرارها پیچیده تر  بعدِ از این سبِّ علی و فاطمه خواهند کرد بعد از این قطعاً شود انکارها پیچیده تر  می کند با دستِ خود رَختِ اسارت را به تن سهمِ خواهر می شود آزارها پیچیده تر  بر سرِ نیزه من وتو شاهدِ غم می شویم کارِ زینب بر سرِ بازارها پیچیده تر  الامان از چشمِ نامحرم..امان از بیکسی دردِ ناموس ست در انظارها پیچیده تر  ای علمدارِ رشیدم باز یک قولی بده تا شوی بر نی چنان قهّارها پیچیده تر  چشمِ خود را لحظه ای هم بر رخِ زینب نبود باز هم اعجاز کن چون یارها پیچیده تر  رویِ نی یا که سلامت،حفظِ زینب با شماست هست کار ِ حیدرِ کرّار ها پیچیده تر #حضرت_عباس    شرمنده ام نشد که بمانم کنارِ تو تسکین شوم برایِ دلِ بی قرارِ تو  اشکِ رقیه دیدم و گفتم که میشوم  مرهم به زخم های دلِ غُصِّه دارِ تو  رفتم فُرات را به حضورت بیاورم  تیری به مَشک خورد و شدم شرمسارِ تو  این نیزه ها نذاشت که با خود بیاورم  آبی برایِ کودکِ چَشم انتظارِ تو  تا پایِ دشمنان نرود سمتِ خیمه ها  دست و سر و تمامِ تَنم شد حصارِ تو  با ذکر یا أخا تو به بالینم آمدی  با این حساب من شده ام از تبارِ ت#حضرت_عباس نه آن طاقت که برگردم تنت بر جای بگذارم نه قوت تا که جسمت را ز روی خاک بردارم  الا ای مونس تنهائیم در بین دشمنها چگونه در میان دشمنان تنهات بگذارم  مخور غم گر قیامت متصل گردیده بر سجده که پیش تیر دشمن من رکوعش را بجا آرم  تو بعد از من نماندی تا تنم از خاک برداری مرا مهلت نباشد تا تو را بر خاک بسپارم  اگر تا صبح محشر در کنار کشته ات باشم به هر زخمت هزاران بار جای اشک خون بارم  جراحات تنت آنقدر بسیارند، عبّاسم که ممکن نیست زخمت را بشویم یا که بشمارم  چنان بی تو به چشمم ملک هستی تیره گردیده که گوئی روز روشن آسمان را دود پندارم ]]> تاريخ و حماسه Sun, 08 Sep 2019 14:56:52 GMT http://asremrooz.ir/vdcd9j0xnyt09k6.2a2y.html گل نازم بخواب لالالالایی // بخواب عمر رباب لالالالایی http://asremrooz.ir/vdchv6niw23n-md.tft2.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز هفتم محرم حزن عجیبی دارد زیرا به نام شش ماه ای خورده است که با دستان کوچکش گره های بزرگی را باز می کند.علی اصغر یعنی بزرگترین سند مظلومیت  باب الحوائج حضرت علی اصغر علیه السلام، یعنی درخشانترین چهره کربلا، بزرگترین سند مظلومیت و معتبرترین زاویه شهادت ...چشم تاریخ، هیچ وزنه ‏ای را در شهادت، به چنین سنگینی ندیده است.حضرت علی اصغر علیه السلام گر چه طفل رضیع و کودک کوچکی است، اما او را «باب الحوائج» می ‏دانند، زیرا مقامش نزد خدا والاست.و در زیارت ناحیه مقدسه از قول امام زمان عجل الله تعالی درباره این کودک شهید آمده است: «السلام على عبد الله بن الحسین،الطفل الرضیع،المرمى الصریع،المتشحط دما،المصعد دمه فى السماء،المذبوح بالسهم فى حجر ابیه،لعن الله رامیه حرملة بن کاهل الأسدى وذویه...» سلام بر عبد الله پسر حسین، کودک شیر خوار تیر خورده‌، به زمین افتاده‌، به خون غلتیده، که خونش به آسمان بالا رفت و در آغوش پدرش به وسیله‌ تیر ذبح شد...#حضرت_علی_اصغر   چه رخ داده بین سپاه عدو که هر کس به شکلی کند گفتگو  یکی گفت آمد چها بر سرش حسین آمده با علی اصغرش  یکی گفت ریزد سرشک از دوعین  به زانو در آمد در آخر حسین  یکی گفت معلوم شد بر همه غریب است خیلی گل فاطمه  یکی گفت ماه تراب آمده به دنبال یک جرعه آب آمده  یکی گفت با حرمله اینچنین سپیدی زیر گلو را ببین  یکی گفت این غنچه پژمرده است لبش از عطش بد ترک خورده است  یکی گفت نشکفته پرپر شده یکی گفت این جوجه بی سر شده  یکی گفت پاشیده شد حنجرش یکی گفت وای از دل مادرش   یکی گفت قلبم شد از غم کباب دم خیمه استاده مامش رباب  یکی گفت شه از چه حیران شده ؟ عزیز پیمبر پریشان شده  یکی گفت رنگ از رخ او پرید حسین از عیالش خجالت کشید  یکی گفت آتش به دلها زنم سر کوچکش را به نی ها زنم  🔸شاعر: #محمود_اسدی#حضرت_علی_اصغر   چشم آسمانی اش هزار قمر داشت زیر پا به جای خاک دُر و‌گهر داشت   شاهزاده بود و در برابر دشمن در نگاه خود نوید صبح ظفر داشت  سینه سپر کرده بود در دل میدان او نوه ی شیر بود و میل خطر داشت  مثل علی بی زره به معرکه می رفت حیدر کرار دگر بود ....جگر داشت  مثل عمو رفت به دیدار سه شعبه  باز هر چه بود علمدار سپر داشت   حرمله ای کاش تو را ذبح نمی کرد کاش که از غربت حسین خبر داشت  🔸شاعر: #احسان_نرگسی_رضاپور #حضرت_علی_اصغر   زندگی برگشته؛ با هوی مسیحایی که نیست آب، آورد از فراتِ خشک، سقایی که نیست  چشم‌هایش گرم شد؛ گهواره می‌خواهد چه کار ؟! طفلکم خوابیده، روی دست بابایی که نیست  دوختم پیراهنِ یک‌سالگی را پیش پیش دلخوشم امروز، با رویای فردایی که نیست  تا بغل وا می‌کنم، با شوق، سویم می‌دَود ایستاده روی پای خویش، آن پایی که نیست  لای‌لایی؛ خنده؛ بابا گفتنش؛ یا گریه‌اش گوش‌هایم پر شده با این صداهایی که نیست  باز هم باران گرفت و مشک‌هایم آب شد از عطش می‌ترسم از روز مبادایی که نیست  اشک‌هایم رود‌ شد تا که نمیرد ماهی‌ام می‌رود این رود، در آغوشِ دریایی که نیست   هر شبم با فکر مادر بودنم سر می‌شود خون شده چشمانم از کابوسِ رویایی که نیست  زندگی بعد از علی دیگر برایم مردگی‌ست قبر این بی‌شیرخوار آنجاست، هر جایی که نیست  مرده‌ام در کربلا؛ در روز عاشورای سرخ زنده‌ در دنیای رویاهام، دنیایی که نیست  🔸شاعر: #رضا_قاسمی #حضرت_علی_اصغر   ازحرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته شال بسته، با نقابِ تازه ای برخاسته  گرچه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها تازه مغرب، آفتابِ تازه ای برخاسته  باد دارد از مسیر ِ چشمهایش می وَزَد لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته  بیشتر شد تشنگی ها، او خودش  آب، آب بود پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته  با همه پیغمبران، پیغمبری ام فرق کرد رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته  آن همه لبیک گفتن یکطرف، این یکطرف پرسش ِ ما راجوابِ تازه ای برخاسته  ریخت برهم لشگری را تاکه بر دستم رسید با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته  زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته  این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته  گردنی که خشک باشد آخرش این میشود تیر هم که باشتابِ تازه ای برخاسته  روی این دستم تنش؛ برروی این دستم سرش آه بفرستم کدامش را برای مادرش  🔸شاعر: #علی_اکبر_لطیفیانزمزمه  شیرازی  تو خیمه ها گشتم ولی نمونده آبی چه کار کنم مادر برات یه کم بخوابی  پسرکم      آروم بگیر      لالالالایی من ندارم یه  قطره شیر   لالالالایی  گل     نازم بخواب         لالالالایی بخواب     عمر رباب      لالالالایی  لالالالا  لالا   لالایی اصغر  بیهوش شدی یا بازی  چشماتو بستی ناخن بکش معلوم بشه که زنده هستی   چه آرزوهایی  داره تو  سینه مادر  بزرگ بشی  دومادیتو  ببینه مادر  گل   نازم   بخواب      لالالالایی بخواب  عمر  رباب      لالالالایی  لالالالا  لالا  لالایی اصغر   غصه نخور علی عموت یه پهلوونه میره و ان شاالله برات آب میرسونه  پسرکم‌    آروم بگیر    لالالالایی من ندارم یه قطره شیر لالالالایی  لالالالا   لالا   لالایی اصغر ]]> تاريخ و حماسه Sat, 07 Sep 2019 08:15:45 GMT http://asremrooz.ir/vdchv6niw23n-md.tft2.html دستمو رها کن عمّه / بذار تا برم تو گودال / عمو بی یاور و یاره / ببین که سرش هست جنجال http://asremrooz.ir/vdcaaanui49nie1.k5k4.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز شب پنجم ماه محرم شب عبدالله یتیم حسن ابن علی علیهم السلام است.حضرت عبدالله، فرزند امام حسن علیه‌السلام و برادر حضرت قاسم بن‌الحسن است. سن او را از 9 تا 11 سال نوشته‌اند. در زمان شهادت حضرت، اختلاف است. بعضی نیز گفته‌اند زمانی که ابی عبدالله علیه‌السلام از اسب به زمین افتاد و هنوز مشغول نبرد پیاده بود که برای رفع خستگی، اندکی ایستاد. لشکر هم چند دقیقه صبر کردند ولی با نهیب شمر ملعون دوباره بر آن حضرت حمله‌ور شدند و محاصره‌اش کردند. در این حال عبدالله بن حسن علیه‌السلام که خُردسال بود از خیمه خارج شد. حضرت زینب علیها سلام دوید و دستش را گرفت، اما هرچه خواست او را در خیمه نگه دارد، عبدالله آرام نمی‌گرفت و راضی نمی‌شد و می‌گفت: «به خدا دست از عمویم برنمی‌دارم. هر جا که او رفته، من هم می‌روم.» صدای شیون از حرم بلند شد. امام علیه‌السلام که بر اثر عطش و جراحات و سختی نبرد، دچار ضعف شده بود، روی خاک نشست. عبدالله دستش را از دست عمّه‌ کشید و دوان دوان خود را به عمو رساند. وقتی رسید که دید ابجر بن کعب از بالای زین خم شده با شمشیر قصد قتل عمویش را دارد. فریاد زد و فرمود: «وَیْلَکْ یَابْنَ الْخَبیثَهُ، أتَقْتُلُ عَمِّی؟ وای بر تو ای حرامزاده! آیا می‌خواهی عموی مرا بکشی؟» آن نانجیب شمشیر را فرود آورد و به دست عبدالله رسید و دستش قطع شد و به پوست آویخت. عبدالله فریاد کشید: «یااُمَّاه» ای مادرم و بعد گفت: «عموجان! مرا دریاب.» امام علیه‌السلام او را در آغوش كشيد و به سينه چسباند و فرمود: «فرزند برادرم! بر آنچه پیش می‌آید صبر کن. این سختی‌ها را به حساب خدا بگذار و خدا تو را به پدران صالحت ملحق می‌سازد.»رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم  رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم   رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی  نشان حرمله و خولی و سنان بدهم   دلم قرار ندارد در این قفس باید  کبوتر دل خود را به آسمان بدهم   عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو  من آمدم که حسن را نشانتان بدهم   عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است  خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم   سپر برای تو با سینه می شوم هیهات  اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم   مگر که زنده نباشم که در دل گودال  اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم   من آمدم که شوم حائل تو با عمه  مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم   عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان  جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم   کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم  عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم   صدای مرکب و نعل جدید می آید  عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم   فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر  که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم   عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش  بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم   برای آنکه جسارت به پیکرت نشود  خودم لباس تنت را به این و آن بدهم   #حضرت_عبدالله_بن_حسن علیه السلام #مهدی_مقیمیحضرت عبدالله بن الحسن (علیه السلام)  🔻علی اکبر لطیفیان  کشته‌ی دوست شدن در نظر مردان است  پس بلا بیشترش دور و بر مردان است   یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد  در دل کودک این‌ها جگر مردان است   همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند  این پسربچّه‌ی خیمه پدر مردان است   بست عمّامه همه یاد جمل افتادند  این پسر هرچه که باشد پسر مردان است   نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست  دست بر دست گرفتن هنر مردان است   بگذارید «حسن» بودن او جلوه کند  حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است   گرچه «ابنُ‌الحسنم»؛ پُر شدم از ثارالله  بنویسید مرا «یابنَ‌اباعبدالله» #شب_پنجم_محرم_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن_علیه‌السلام   *غزل اول پیش از شهادت   بر رویِ خاک بال و پَرِ خویش میزند  دارد دوباره او به سرِ خویش میزند   طفلِ یتیم حسِ یتیمی نداشته  حالا عجیب بر جگرِ خویش میزند   جانِ عمو نه ، جانِ پدر او شنیده بود  خود را به خاطرِ پدرِ خویش میزند   عمه رها نمی‌کند و طفل دائما  بوسه به دستِ همسفرِ خویش میزند   عمه هم از حرارتِ او داد می‌کشید  از آتشش به دور و بَرِ خویش میزند   با التماس گفت ببین خورد بر زمین  دارد به خاکها کمرِ خویش میزند   صیاد آمده است و با هرچه نیزه هست  بر رویِ صیدِ محتضرِ خویش میزند   از هر قبیله طایفه‌ای ریخت بر سرش  یک پیرمرد با پسرِ خویش میزند   عمه نگاه کن چقدر روی صورتش  یک نانجیب با سپرِ خویش میزند   عمه حریفِ بی کسی او نمی‌شود  از بسکه ناله از جگرِ خویش میزند - -  از دور دید دست سپر شد ولی کسی  دارد به دست او تبرِ خویش میزند  (حسن لطفی ۹۵/۰۷/۱۵)   **غزل دوم بعد از اُفتادن در آغوش عمو       ‌‌‌‌‌* * * چسبیده است سینه به سینه به دلبرش  اُفتاده است پیکرِ او رویِ پیکرش   رویِ هزار و نُهصد و پنجاه زخم بود  از تیغ و داس و نیزه و خنجر سراسرش   اُفتاد و نیزه‌ها همه رفتند در تَنَش  بیرون زدند یک یکَش از سمتِ دیگرش   یک بال که جدا شده اُفتاده یک طرف  یک بال هم که سخت شکسته است با پرش   در گوشِ او عمو چقدر گفت جانِ من  او هم جواب داد عمو جان با سرش   اُفتاده است رویِ عمو ، باز می‌زنند  دَرهَم کنند تا دو بدن را در آخرش   اینبار هم سه‌شعبه و ای وای حرمله  نزدیک شد درست زَنَد زیرِ حنجرش   پاشید خونِ گرمِ گلو وای بر عمو  می‌ریخت از محاسنِ سرخِ مطهرش   از سمت پا گرفت کسی طفل را کشید  از سمت سر نشست حرامی ، به خنجرش   تاکه حسین زجر کِشَد پیشِ چشم او  اول زدند و بعد نشستند بر سرش  - -  فهمیده‌اند مادرِ او بین خیمه هاست  سر را گرفت و رفت به دنبالِ مادرش  ‌  حسن لطفیغزل مصیبت حضرت عبدالله بن الحسن(ع) #شاعر_مجتبی_صمدی_شهاب   من آمدم عمو نگرانی برای چه؟ فکر خیام و فکر زنانی برای چه؟  من آمدم تا که نگویند بی کسی  در زیر تیغ و نیزه نهانی برای چه؟  گویند زینت سَرِ دوش پیمبری  بر روی خاک و رمل روانی برای چه؟  من آمدم به نام حسن جلوه ای کنم  خواهی مرا ز خویش برانی برای چه؟  برخیز مثل ظهر نمازت اقامه کن  اینجا نماز عصر بخوانی برای چه؟  درگیر عقل و عشق شدم تا که آمدم  با من مگو تو تازه جوانی برای چه؟...  اینجا رسیده ای بخدا عشق من توئی  هستی شکار نیزه پَرانی برای چه؟  از شعلهء لبت جگرم سوخت چون پدر  مانند تشنهء رمضانی برای چه؟    فوّاره میزند زتنت خون چه سازمت؟ از هم گسیخته شریانی برای چه؟  این دست ها به درد من اصلا نمیخورد  از علقمه تو خون به دهانی برای چه؟  شمشیر و تیر و نیزه و زخم زبان و سنگ بر کشتن تو کرده تبانی برای چه؟  با نیزه جسم تو به زمین دوخته مگر؟ آخر نمیخوری تو تکانی برای چه؟  یک نیزه در گلوی تو بد گیر کرده است  خون میرود ز تو فَوَرانی برای چه؟  اجزای پیکرت به زمین ریخته شده  چون برگِ پای دارِ خزانی برای چه؟  دُزدیدن سرِ تو زده بر سر کسی  اسباب خنده های سنانی برای چه؟ ]]> تاريخ و حماسه Wed, 04 Sep 2019 14:16:04 GMT http://asremrooz.ir/vdcaaanui49nie1.k5k4.html