سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Thu, 21 Mar 2019 02:02:57 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Thu, 21 Mar 2019 02:02:57 GMT تاريخ و حماسه 60 خاک می گوید علی افلاک می گوید علی // هرکسی که خورده شیر پاک می گوید علی http://asremrooz.ir/vdceve8wzjh8nfi.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز امشب شب ولادت آقایی است که پیشوائى الهى و ربّانى، تجسّم نور و روشنائى، مركز توجّه تمامى موجودات و عارفان، فرزندى پاك از خانواده پاكان، گوینده‌اى حقّگو و هدایتگر و مركز و محور امامت و رهبریّت است.امشب شب ولادت مولایی است که وقتی خدای تعالی آیه، یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منكم...، را نازل فرمودند حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) برای مردم در خطبه ای فرمودند: ایها الناس ان الله امركم ان تطیعوه فی نبیه وتطیعونی فی وصیتی و وزیری و خلیفتی فی حیوتی و ولی الامر من بعد وفاتی و خیر من اخلف بعدی علی بن ابیطالب الا و من اطاع علیا فقد اطاعنی و من اطاعنی اطاع الله، و من فارق علیا فقد فارقنی و من فارقنی فقد فارق الله، و من فارق الله فعلیه لعنة الله.  خدای تعالی فرمودند كه: طاعت او دارید در حق من و طاعت من دارید در باب وصی و وزیر و خلیفه من در حیات من و امامت پس از وفات من، و بهترین خلیفه پس از من آن علی ابن ابیطالب(علیه السلام) است. هر كه طاعت او دارد طاعت من داشته باشد، و هر كه طاعت من دارد طاعت خدای داشته باشد، و هر كه از او مفارقت كند از من مفارقت كرده باشد، و هر كه از من مفارقت كند از خدای مفارقت كرده باشد - یعنی از دین خدا - و هر كه از خدا مفارقت بكند لعنت خدا بر او باد.امشب شب ولادت مولودی است که جبرئیل در حقش به رسول الله صلی الله و علیه و آله وقتی سئوال کرد چرا به این جوان (علی علیه السلام) تعظیم کردی عرض کرد:  وقتی که حق تعالی مرا خلق کرد، از من پرسید:   «تو کیستی و من کیستم؟» من در جواب متحیر ماندم و مدتی در مقام جواب ساکت بودم، که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و این طور به من تعلیم داد که بگو: «تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بنده ذلیل، جبرئیلم» از این جهت او را که دیدم تعظیمش کردم. و با نام علی علیه السلام سال را به پایان می بریم و سال جدید را آغاز می نماییم و در وصفش می گوییم:گاه می گوید علی آگاه می گوید علی  رو به روی آینه  " الله "  می گوید علی دار می گوید علی دلدار می گوید علی  لحظه لحظه " میثم تمار " می گوید علی باد می گوید علی آباد می گوید علی  تا ابد هر بنده ی آزاد  می گوید علی خاک می گوید علی افلاک می گوید علی  هرکسی که خورده شیر پاک می گوید علی حال می گوید علی خوشحال می گوید علی  چون ندارد نطفه اش اشکال می گوید علی ناب می گوید علی نایاب می گوید علی  مسجد و گلدسته و محراب می گوید علی شیر می گوید علی شمشیر می گوید علی کودکی با کاسه ای از شیر می گوید علی یا علی حیدر مدد ای فاتح خیبر مدد  یا علی حیدر مدد ای ساقی کوثر مدد بیم می گوید علی تکریم می گوید علی  در طواف کعبه  ابراهیم  می گوید علی نیل می گوید علی انجیل می گوید علی  بین  قربانگاه  اسماعیل  می گوید علی آه می گوید علی جانکاه می گوید علی  حضرت یوسف میان چاه می گوید علی راز می گوید علی ابراز می گوید علی  حضرت عیسی دم اعجاز می گوید علی شور می گوید علی منشور می گوید علی  حضرت موسی به کوه طور می گوید علی تاج می گوید علی محتاج می گوید علی  مصطفی هم در شب معراج می گوید علی یا علی حیدر مدد ای فاتح خیبر مدد  یا علی حیدر مدد ای ساقی کوثر مدد خار می گوید علی غمخوار می گوید علی  " فاطمه "  بین در و دیوار می گوید علی یار می گوید علی بسیار می گوید علی  ذوالفقار  حیدر  کرار  می گوید  علی مرد می گوید علی شبگرد می گوید علی  بین حجره مجتبی با درد می گوید علی بید می گوید علی تابید می گوید علی  روی نیزه حضرت خورشید می گوید علی سنگ می گوید علی فرسنگ می گوید علی  " اکبر لیلا "  به وقت جنگ می گوید علی مست می گوید علی سرمست می گوید علی  " اصغر شش ماهه " روی دست می گوید علی یاس می گوید علی احساس می گوید علی  با رجزهای  " انالعباس "  می گوید علی ذات می گوید علی ذرات می گوید علی  خطبه های عمه ی سادات می گوید علی تاب می گوید علی بیتاب می گوید علی در  خرابه  دختر  ارباب  می گوید  علی یا علی حیدر مدد ای فاتح خیبر مدد  یا علی حیدر مدد ای ساقی کوثر مدد یاد می گوید علی فریاد می گوید علی  زینت سجاده ها ، سجاد می گوید علی قوس  می گوید  علی ناقوس  می گوید علی  حضرت شمش الشموس طوس می گوید علی ثوم می گوید علی کلثوم می گوید علی  حضرت معصومه معصوم می گوید علی بود می گوید علی معبود می گوید علی  انتظار  مهدی  موعود  می گوید  علی💠ولادت اميرالمومنين صلوات الله عليه💠  پدر خاك آمده به زمین از فراسوی قله ی ادراك رونمایی شده است در خلقت دومین قید جمله ی لولاك    من چه گویم ز شان مادر او بی نظیری كه بی نظیر آورد غیر از این نیست وصف بنت اسد دختر شیر بود و شیر آورد    مستجیری به مستجار آمد روح تازه گرفت بیت عتیق كعبه ای كه علی درونش نیست چون ركابی شود بدون عقیق    صاحب خانه رفته در خانه دیگر اذن دخول لازم نیست حیدر از حفظ بود قرآن را با وجودش نزول لازم نیست    بین آغوش احمد مكی آیه هایی ز مومنون می خواند عقل كل بود و با كراماتش عاشقان را سوی جنون می خواند    كعبه تنها نه زادگاه علی در نجف نیز خاك او كعبه است سجده آورده ایم سمتش چون اولین سینه چاك او كعبه است    ملك الموت پیشمرگش بود او كه شاگرد ذوالفقار علی است خلقت اهل بیت كار خداست مابقی هرچه هست كار علی است    كیست مولا، همان كه در كعبه بر روی شانه ی پیمبر رفت شانه های نبی همان عرش است حیدر از عرش هم فراتر رفت    گردش روزگار دست علی است كهكشان دانه های تسبیحش درِ خیبر شكسته، چیزی نیست فتح آن قلعه بود تفریحش    چند سالی درست قبل ازل زندگی را شروع كرده علی هر زمان رزق می رسد از راه شك ندارم ركوع كرده علی    شب معراج مصطفی حس كرد در پس پرده روبروی علیست به گواه فمن یمت یرنی بازگشت همه به سوی علییست  #محمد_رسولى💠ولادت اميرالمومنين صلوات الله عليه💠  سلام ای جوابِ سلامِ خدا ظهورت طلوعِ تمام خدا تویی آفتابِ بلند زمین تویی سایه ی مُستدام خدا تویی که به تعظیم تو ابر کرد تویی صاحب احترام خدا تو نهجُ البلاغه تو قرآن تو وحی کلامی بگو هم کلامِ خدا صدایت صدایش به معراج بود حدیثت حدیث مدام خدا برای توکعبه جگر چاک زد بیا مرد بیت الحرام خدا  مرا کعبه ی سینه چاکم کنید فقط پای حیدر هلاکم کنید  علی ابتدا و علی انتهاست علی مصطفی و علی مرتضی ست علی اول است و علی آخر است علی در ظهور ولی در خفاست علی در معارج علی در بُراق علی اِنَما و علی وَالضُحی ست علی با حق است علی بر حق است علی کعبه است و علی در حَراست علی نیست آن و علی نیست این علی نه جدا و علی نه خداست  علی را بگو هرچه گویی کم است که زهرا علی و علی فاطمه ست  اگر تیغ تو سایه گستر شود همان ابتدا کارِ یکسر شود غلط گفتم آقا ندارد نیاز که تیغ شما خرج لشگر شود نیازی ندارد که میدان چو خاک به یک ضربه یِ مالک اشتر شود محال است جمعِ تمامِ سپاه که با قنبر تو برابر شود زمانِ شروعِ رجز خوانی ات زمین کَر شود آسمان کَر شود خدا دوست دارد تماشا کند کمی ذوالفقارِ علی تر شود  ببندد اگر دستمال نبرد نباشد کسی را خیال نبرد  به کعبه بکو راز تنزیل را بگو بشکند قلب قندیل را تو و مادر و مصطفی و خدا ببین دور خود جمع فامیل را کمی گَرد نعلینِ خود را بریز تَفَقُد نما بالِ جبریل را برای یتیمان کمی کار کُن بِکَن چاهِ آب و بزن بیل را بکش طعنه های زن پیر را ببر روزها بار زنبیل را  تویی صاحب پینه های قدیم تویی مرکب کودکان یتیم  نگهدار ما را برای خودت فقط بین مهمان سرای خودت مرا آینه کُن به دردی خورم در آغوش ایوان طلای خودت برای پدر مادرم کافی است نخی،ریشه ای از عبای خودت اگر پا گذارم به جاپایِ تو مرا می بری تا خدای خودت مرا می برد گوشه ای از بقیع فقط ردِ پا ردِ پای خودت سرت مانده بر شانه ی نخل ها بگو با من از ماجرای خودت  چرا استخوان در گلو مانده ای که با روضه هایی مگو مانده ای  #حسن_لطفى💠ولادت اميرالمومنين صلوات الله عليه💠  دلم غیر ایوان پناهی نداشت دلم زائری بود و راهی نداشت دلم در بساطش جز آهی نداشت علی داشت آن را كه شاهی نداشت به دور امیر كرم گشته ام صد و ده قدم در حرم گشته ام  به او گفتم ای شاه راهم بده امان نامه ای بر گناهم بده لیاقت به یك دم نگاهم بده پناهی ندارم پناهم بده صدا زد پریشانی ات با علی اگر خسته جانی بگو یا علی  همین لحظه ها بود پیدا شدم علی گفتم و از زمین پا شدم شب و روز حیران مولا شدم گدا بودم او خواست آقا شدم دلِ من بدون علی بی كس است بمیرم ببینم علی را بس است  تحمل به این نور لابد نبود ترك خوردن كعبه بی خود نبود و كعبه كه جای تَرَدُد نبود پس این ها همه یك تولد نبود خدا خواست ثابت كند بر جهان علی هست یكتاترین در جهان  فقیری كه انگشتر از او گرفت سلیمان شد و ذكر یاهو گرفت زمین تخت او آسمان تاج او به دوش نبی بود معراج او اگر مدح او بر لبم جا گرفت یدالله دستان من را گرفت به من گفت از مرد خندق بگو بیا از علیٌ مع الحق بگو  سه بار از نبی اذن میدان گرفت علی هست پس مصطفی جان گرفت نبی گفت جانم به قربان او علی جان من هست و من جان او علی با خدا و خدا با علی علی یا خدا گفت، حق یا علی امیری نداریم الّا علی اگر ناتوانی بگو یا علی  #مجید_تال ]]> تاريخ و حماسه Tue, 19 Mar 2019 15:04:21 GMT http://asremrooz.ir/vdceve8wzjh8nfi.b9bj.html قلب عوالم گر در این ایام شاد است // از یمن میلاد جواد ابن الجواد است http://asremrooz.ir/vdcaiynuu49nmy1.k5k4.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز یازدهمین معصوم و نهمین امام شیعیان نام شریف و مبارکش محمد است و القاب و کنیه‌های فراوانی دارد؛ مشهورترین لقبش جواد و هادی است و معروف‌ترین کنیه‌اش ابوجعفر.  حضرت امام جواد علیه السلام در دهمین روز از ماه رجب المرجب سال 195 هجری قمری در مدینه منوره چشم به جهان گشود. از چه راههایی به امام جواد علیه السلام متوسل شویم؟  1 - مرحوم آیة الله کشمیری (رحمة الله علیه) می فرمودند، برای برآمدن حوائج توسل به امام جواد (علیه السلام) بسیار مفید است به این طریق که صلوات ختم کنید و ثواب آن را به حضرت هدیه کنید. راه دیگر این است که سوره یس خوانده شود و به روح این امام عزیز هدیه شود. که برای برآمدن حوائج دنیوی، بسیار مفید است. (روح و ریحان، ص 101و 102)  2 - نماز امام جواد (علیه السلام): این نماز دو رکعت  است و در هر رکعت حمد یک مرتبه و توحید هفتاد مرتبه است. که برای این هم آثار فراوانی ذکر شده است. برای برآمدن حوائج و رفع بلا و گرفتاری، بسیار موثر است. (مفاتیح الجنان، شیخ عباس قمی، ترجمه الهی قمشه ای، قم دفتر نشر مصطفی، 1381، ص 90) اشعار زیر در مدح نوگل امام رضا علیه السلام تقدیم شما خوبان:#میلاد جوادالائمه(ع) دهمین روز از رجب آمد روز میلاد ماه والا شد  در گلستان احمد وحیدر غنچه ای نازنین شکوفا شد  با شکوفایی اش بهار آمد پر زشادی تمام دلها شد  افتخار چنین گلی زیبا مجلسی در مدینه برپا شد  میزبان حضرت رضا(ع) باشد خانه اش مرکز تماشا شد  مایه برکت است این مولود قوت قلب شیعه پیدا شد  در سپهر ولایت شیعه نهمین ماه هم هویدا شد  این پسر نور دیدگان رضاست نام او نام ماه بطحا شد  بر ائمه جواد آمده است آمد وخصم شیعه رسوا شد  اوست فرزند حیدر(ع) وزهرا(س) درجنان شاد، قلب زهرا شد   تاکه خود را شناخت عالم بود کودکی،جانشین بابا شد  روز میلاد او چه خوش روزیست دل هرشیعه شاد وشیدا شد  کفتر دل به روز میلادش عازم بارگاه بابا شد  بعد تبریک بر امام رضا(ع)  کاظمینش زاو تقاضا شد  خوش بود در حریم او بینیم روی صاحب زمان هویدا شد  شعر:اسماعیل تقوایی#امام_جواد_مدح    ما را هرآنچه حضرت استاد ياد داد يك گوشه چشم كودك سلطان به باد داد  جايي براي عرضه حاجت نداشتيم  ما را پناه گوشه باب الجواد داد  دستش به كم نميرود و كم نمي دهد  كم خواستيم حاجت خود را،زياد داد  بيهوده تا غروب پي كسب روزي ام  رزق مرا جواد همان بامداد داد  سلطان طوس با قسم يا ابالجواد هر حاجتي كه پيش از اينها نداد داد  از كربلا فضليت مشهد فزون تر است  اين را جواد ياد من بي سواد داد  در چشم او چه بود كه با ياد مادرش  ابروي او به عاشق حكم جهاد داد#امام_جواد_ع_ولادت #مهدی_علی_قاسمی  امشب شب گدایی و عرض ارادت است باب المراد آمده و وقت حاجت است  امشب دوباره خنده به لبهای مرتضی است وقت نزول آیه ی ناب امامت است  یک یا جواد گفتم و دل کاظمین رفت نوکر همیشه در پی طوفِ زیارت است  یادش بخیر جامعه خواندم میان صحن بین بهشت... نه ... حرمت فوق جنت است  وقت زیارتت همه در فکر مشهدند از بس میان این دو عمارت شباهت است  حبّ تو را امام رضا هدیه می دهد با این حساب عاشقتان با سعادت است  ما را ولایت تو زآتش نجات داد خواندی مرا که عادت  این در مروّت است  ما سائلان سفره ی پر برکت توایم هرکس نشد گدای شما بی لیاقت است  توحید بی ولای شما کفر مطلق است دین بدون نام تو عین ضلالت است  تنها به فعل و سیره تان اقتدا کند... ...امروز اگر که شیعه به فکر برائت است  بر خشم و کینه های تو از آن دوتن قسم لعن عدوی فاطمه هر دم عبادت است  صد مرده زنده می شود از نام نامی ات عیسی دخیل توست که اهل کرامت است  با ذکر یا جواد دلم زیر و رو شود نامت برای قلب سیاهم طهارت است  شعرم اگر توان ثنای تو را نداشت آقا ببخش شاعرتان بی بضاعت است#امام_جواد_ع_ولادت قلب عوالم گر در این ایام شاد است از یمن میلاد جواد ابن الجواد است  ما لذت هر جود را با او چشیدیم ورنه به ظاهر مرد بخشنده زیاد است  وقتی کرامت های او بی حد و مرز است بازار حاتم های این عالَم کساد است  هر کوچک این قوم خود مردی بزرگ است در پنج سالی او امامِ اعتقاد است  در کاظمینِ او شود هر اشک، لبخند زیرا برای شیعیان باب المراد است  روی نیاز ما به سمت بی نیاز است بر حاجت ما او اجابت را نهاد است   مشهد اگر نزدیک باشد بستِ طوسی  راه ورود ما فقط باب الجواد است   #علی_اصغر_یزدی ميلادیه حضرت امام جواد علیه السلام   عید میلاد است میلاد جواد ابن الرضاست خرم از رویش زمین و روشن از نورش فضاست  داد ذات کبریا ریحانه را ریحانه ای کز شمیم روح بخش او دو عالم را صفاست  آمد آن ماهی که صد خورشید شد پروانه اش تافت آن مشعل که نورش نور حسن ابتداست  نام نیکویش جواد آباء و ابنایش جواد سربلند از بذل دست لطف او جود و سخاست  گرچه در برج ولایت گشته خورشید نهم در حقیقت اولین نور جمال کبریاست  او جواد اهلبیت و ما گدای اهلبیت  کارما عجز و گدایی کار او لطف و عطاست  هر که در کویش گدا شد ما گدای کوی او هرکه از راهش جدا شد راه ما از او جداست  تربتش بیت الّه و بیت الرسول است و بقیع کاظمینش هم نجف هم سامرا هم کربلاست   حاجت ار داری بگو با او که نجل فاطمه است درد اگر داری بیار اینجا که این ابن الرضاست  گرد راه کاظمینش خوشتر از مشک و عبیر خاک زوار حریمش بهتر از آب بقاست  عرش و فرش و دوزخ و جنت به حکمش پایبند آدم و حور و پری جن و ملک را پیشواست  آنکه فرمودش امام هشتمین روحی فداک  هر چه مدح من رسا باشد به وصفش نارساست  من نمی گویم خدا باشد ولی گویم که او  جلوه اش بی ابتدا و رحمتش بی انتهاست  صد چو عیسی آستان بوس حریمش با ادب صد چو موسی خادم بیت الولایش با عصاست  بحر لطفش همچو بحر رحمت حق موج زن  دست جودش همچنان دست علی مشکل گشاست   ایکه دست سائلت باشد به فرق نه فلک  ایکه خاک زائرت درد دو عالم را دواست  دست من خالی است اما کفّه جود تو پر کار من باشد گدایی کار تو جود و سخاست  من گدایم من گدایم تو جوادی تو جواد جود از آن جواد است و گدایی از گداست  من نه جنت خواستم نه حور خواهم نه قصور جنت و حور و قصور من فقط مهر شماست  بار معبودا تو می دانی که مرغ روح من  معتکف در کاظمین آن شه ارض و سماست  گر چه دورم از حریمش هست قبرش در دلم سینه ام را از فروغش یک جهان نور و ضیاست   #امام_جواد_ع_مدح_و_ولادت #قاسم_نعمتی   حق سيرتي به صورت انسان رسيده است آئينه دار جلوه يزدان رسيده است از ماوراي عرصه جولان جبرئيل ديباچه اي ز مظهر خوبان رسيده است وقتي كه پاي صحبت عرش است و كبريا آذين كنيد خانه كه مهمان رسيده است سرزنده مي شود همه گلهاي ارغوان عشقي لطيف تر ز بهاران رسيده است از آسمان نمايشِ رحمت چه ديدنيست الطافِ حق چو بارش باران رسيده است در مدحت جمالِ سرا پا خدائي اش سر رويِ دست ، يوسف كنعان رسيده است از بسكه دلرباست مناجاتهاي او از رويِ شوقْ موسيِ عمران رسيده است ذكر شهادتين به لبهاي كوچكش كودك ولي كمالِ مسلمان رسيده است بابُ المراد گل پسر ثامن الحجج  دُردانه امير خراسان رسيده است در بين ازدحام گدا كوچه وا كنيد نور دو چشم حضرت سلطان رسيده است ريحانه بهشتي شمس الشموس شد خورشيد زاده اي زِ امامان رسيده است بابا كُش است ناز علي اكبريِ او تاج سر تمام جوانان رسيده است مولَي الكريم بنده نوازي ، گره گشا دلسوز سائلان و فقيران رسيده است عاشق كُشَ است لحن حجاز لبانِ او تفسيرِ جامع همهْ قُرآن رسيده است مسكيني و اسير و زمين خورده اي بيا شأنِ نزول سوره انسان رسيده است مجنون كه جايِ خود به تمناي ديدنش ليلي به گيسوي پريشان رسيده است زانو زده به پيشِ علومش تمام علم علامه هميشه دوران رسيده است تضمين شيعه بودن ما با ولايتش احيا گر مباني ايمان رسيده است دستش كه هيچ نام عظيمش گره گشاست صاحب لواي بخشش و احسان رسيده است با نام او براتِ شهادت دهد رضا باب وصالِ جمله شهيدان رسيده است مُهر امامت است ميانِ دو شانه اش در ظلمت زمان ، مَهِ تابان رسيده است چون مادرش مشخصه حق و باطل است ميزانِ بينِ جنت و نيران رسيده است اربابِ ما مُراد چهل ساله رضا بدرالمنير ليله هجران رسيده است حاجت بياوريد كه بابا شده رضا كوري چشم جمله حسودان رسيده است شادم ولي غمي دلِ من رنج مي دهد شرح غمم به ناله سوزان رسيده است رويِ نگار ما و نگاه نَسَب شناس؟؟؟!!! زين غصه بر لبم به خدا جان رسيده است حيفْ اين پسر به چنگ حسودي اسير شد مانند مادري كه جوان بود و پير شد ]]> تاريخ و حماسه Sat, 16 Mar 2019 13:44:24 GMT http://asremrooz.ir/vdcaiynuu49nmy1.k5k4.html خداحافظ آقای «کربلا کربلا ...» http://asremrooz.ir/vdcgtt9xqak9nw4.rpra.html به گزارش عصرامروز، بعضی وقت‌ها سال ۱۳۶۳ می‌شود، تمام عمرت. وقتی تنها و غمگین در غم از دست دادن برادر ۱۶ ساله شهیدت روی تپه‌ماهور‌ها نشسته باشی و غمِ نبودش در سینه‌ات چنگ بزند. چشمانت هزار بار پر شود و دلت مالامال هزار بغض. بخواهی‌های های برای عزیز ازدست‌داده‌ات اشک بریزی، اما شرم کنی از شهدای کربلا. خدا شرمت را بخرد و دلت را هوایی کند. از خاکریز‌ها دلت را به کربلا بکشاند. آن‌قدر کریمانه که حس کنی روبه روی ضریح سیدالشهدا (ع) ایستاده‌ای و دلت می‌خواهد برای اربابی که یک‌عمر از کودکی تابه‌حال نوحه‌خوانش بوده‌ای نفس گرم‌کنی، چشم‌تر و شعر مهیا. با همان لباس خاکی رزمندگی دست ادب به سینه بایستی رو به کربلا و شعر نو سروده‌ات بخوانی: «کربلا کربلا ما داریم می‌آییم» در تمام بیت‌های آن شعر، نام شهدای انقلاب و دفاع مقدس را به نیابت از برادر شهیدت بیاوری و نوایت ماندگار شود، آن‌قدر که به آن بگویند: «نوای جبهه‌ها» خداحافظ آقای «کربلا کربلا ...» ۳۳ سال دوری و هجران   حاج «اکبر شریعت»، «نغمه‌خوان دارخوین»! گاهی وقت‌ها چقدر بین خواندن و رفتن فاصله هست، چیزی حدود ۳۳ سال. ظهر عاشورای سال ۱۳۶۳ که در قرارگاه «عاشورا» مداحی می‌کردی و کربلا کربلا ما داریم می‌آییم می‌خواندی، هیچ فکر می‌کردی ۳۳ سال راه، هجران و آرزوی وصل پیش رو داری تا راهی کربلا شوی؟ وقتی نوای تو را می‌گذاریم کنار وعده صادق شهید «ابراهیم هادی» که جاده را به دوستش نشان داد و گفت: «یک روزی می‌رسد که مردم از همین جاده‌ها دسته‌دسته می‌روند کربلا.» دل ما هم راهی و هوایی می‌شود. چه زیارتی بشود، تو «کربلا کربلا» بخوانی و ما رو به ضریح سیدالشهدا (ع)، سلام شهدا را به سالار شهیدشان برسانیم.   خداحافظ آقای «کربلا کربلا ...»حاج اکبر ناراحت نمی‌شود  راستی همین چند ساعت قبل، جمله‌ای می‌خواندیم که نوشته بود: مداح نوای «کربلا کربلا» چهره در خاک کشید. فکر کنم تو را نشناخته بود مثل خیلی از ما. اصلاً مگر نوحه‌ها می‌میرند؟! کربلا کربلایت همیشه زنده است؛ گوش کن! صدایت را می‌شنوی از قطعه شهدای بهشت‌زهرا (س)، از سینه سوخته پدران شهدا. خبر داشتی صدایت می‌چکد؟ یعنی اشک می‌شود و می‌چکد وقتی مادری قاب عکس پسران شهیدش را دستمال می‌کشد و زمزمه می‌کند: «کربلا کربلا ما داریم می‌آییم/ مفتح، حمید و حسین و محمد‌ها دادیم...» شعرت را تغییر می‌دهد و نام ۳ پسرش را هم جا می‌زند توی یکی از مصرع‌ها. خیالش حتماً راحت است که «شریعت» دلگیر نمی‌شود که اگر می‌شد، نوحه ماندگارش را به نام شهدا گره نمی‌زد. چرا ما انقدر تو را می‌شناختیم و خبر نداشتیم؟  صداقتت شیرین بود  مداح کمتر شناخته‌شده، اما محبوب جبهه‌ها، زندگی خاکسترِ یکنواختی و هیاهوی بسیار برای هیچ! روی زندگی ما پاشیده، ما را ببخش اگرچنان‌که باید یادت نبودیم. چقدر سادگی خانه و زندگی‌ات دوست‌داشتنی بود، وقتی گفتی: «این سادگی را ترجیح می‌دهم. دلم نمی‌خواهد حرام و حلال کنم.» صداقتت مثل حبه قندی که آرام گوشه لپت با چایی نرم و آب می‌کردی، شیرین بود: «ماهی یک‌میلیون و ۵۰۰ هزار تومان حقوق می‌گیرم، بالاخره می‌گذارنم.» درست آن لحظه که خبرنگار می‌گفت که داروهایت گران است و احتمالاً باید تمام حقوقت را پای خرید آن‌ها بدهی و گفتی: «نه! آن‌قدر نمی‌شود، ۲۵۰ هزار تومان می‌شود.» خداحافظ آقای «کربلا کربلا ...»صدایت کی پیر شد، مَرد؟  حاج اکبر، گفته بودی «کربلا کربلا» را برای خودت نجوا می‌کردی، بیشتر شب‌ها. راستی چرا خودت را آن‌قدر گمنام کردی که حتی در شهری که زندگی می‌کردی خیلی‌ها فکر می‌کردند سال‌هاست شهید شده‌ای و خبری از تو نداشتند؟ نغمه‌خوان دارخوین شاید خیلی‌ها اگر جای تو بودند با همان مستند پخش‌شده از ظهرعاشورا و مداحی کربلا کربلا آن‌هم در سالنی پر از رزمنده‌های تشنه شهادت و عزادار سیدالشهدا (ع) حالا حالا‌ها برای خودشان برو و بیا می‌تراشیدند. چرا تو این کمتر شناخته‌شده بودنت را به راه و رسم آن‌ها ترجیح دادی؟ فقط وقتی خبرنگار‌ها خواستند یک جمله بی‌تعارف به مردم بگویی، گفتی‌ها را گفتی: «کربلا...» حاج اکبر ما آن شب پای تلویزیون تماشایت می‌کردیم. با حرف بی‌تعارفت گلویمان را بغض گرفت و با بازخوانی نوحه ۳۳ سال قبلت بغضمان ترکید و چشممان‌تر شد، درست مثل حالا که نیستی. راستی چرا صدایت آن‌قدر پیر شده بود، مگر نمی‌گویند: «صدا پیر نمی‌شود؟» شاید تأثیر آن ۳۳ سال انتظار بود، خدا می‌داند.  صدایت از دارخوین می‌آید، هنوز  حاج اکبر، دلمان می‌خواهد برویم آن جمله‌ای را که خوانده بودیم را اصلاح کنیم و بنویسیم: شاید شریعت چهره در خاک کشید و آسمانی شد کربلا کربلایش، اما هرگز نمی‌میرد. ما هنوز صدایش را از خاکریز‌های دارخوین می‌شنویم. از نگاه نافذ حججی‌های دهه هفتادی می‌بینیم. از عزم و اراده «شهید بعد از این»‌های دهه هشتادی و نودی‌مان. مداح جبهه‌ها خیالت راحت؛ ما هم مثل تو شب‌های جمعه وقتی دلمان می‌گیرد، رو به شش‌گوشه ارباب می‌خوانیم کربلا کربلا ما داریم می‌آییم.. ]]> تاريخ و حماسه Fri, 15 Mar 2019 08:07:40 GMT http://asremrooz.ir/vdcgtt9xqak9nw4.rpra.html شهادت یکی از فرماندهان سپاه http://asremrooz.ir/vdcgnt9xqak9nx4.rpra.html به گزارش عصرامروز، روابط عمومی دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(ع)  در اطلاعیه ای اعلام کرد: سرهنگ دوم پاسدار حسین جوینده، از مربیان ارشد آموزشی دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(ع) حین انجام ماموریت آموزشی به درجه رفیع شهادت نائل شد.  دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین(ع)  با تبریک و تسلیت شهادت این پاسدار سرافراز سپاه اسلام محضر حضرت ولیعصر(عج) و نائب بر حقش امام خامنه‌ای، خانواده معظم و همرزمان آن شهید والامقام اعلام کرد: آیین تشییع شهید حسین جوینده روز شنبه (۲۵ اسفند ماه) ازساعت ۸ صبح در دانشگاه افسری و تربیت پاسداری امام حسین( علیه السلام) برگزار می‌شود. ]]> تاريخ و حماسه Thu, 14 Mar 2019 09:00:10 GMT http://asremrooz.ir/vdcgnt9xqak9nx4.rpra.html یک نکته مهم در سررسید شخصی فرمانده لشکر ۲۷ http://asremrooz.ir/vdcaeynu049nmu1.k5k4.html به گزارش عصرامروز، عباس کریمی سال ۱۳۳۶ هجری شمسی در «قهرود» کاشان متولد شد. دوران ابتدایی را در این روستا به پایان رسانید و وارد هنرستان شد. بعد از اخذ دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت. دوران خدمت وظیفه او با مبارزات انقلابی امت اسلامی ایران همزمان بود. با وجود خفقان شدید حاکم بر مراکز نظامی، اعلامیه‌های حضرت امام خمینی (ره) را مخفیانه به «پادگان عباس‌آباد» تهران منتقل و آنها را پخش می‌کرد. پس از فرمان حضرت امام خمینی (ره)، خدمت سربازی خود را رها کرد و با پیوستن به صف مبارزین در راه پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی فعالیت کرد و در جریان تشریف فرمایی حضرت امام (ره) نیز جزو نیروهای انتظامی کمیته استقبال بود. در بهار سال ۱۳۵۸ به هنگام تأسیس سپاه پاسداران کاشان با احساس تکلیف، به عضویت سپاه درآمد و در قسمت اطلاعات مشغول به خدمت شد.  مبارزه با ضد انقلاب در تابستان سال ۱۳۵۹ داوطلبانه برای مبارزه با ضدانقلاب عازم کردستان شد و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات – عملیات همکاری کرد. پس از مدت کوتاهی، به واسطه بروز رشادت و دقت عمل، به عنوان «مسئول اطلاعات – عملیات» این سپاه معرفی شد. از جمله فعالیت‌های شهید در منطقه «خونرنگ» کردستان، انجام شناسایی عملیات و آزادسازی منطقه دزلی و … بود که توسط نیروهای تحت امر و با هدایت او صورت گرفت. شهید کریمی بعدها همراه سردار «جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان» و شهید چراغی به جبهه‌های جنوب عزیمت کرد و به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات «تیپ محمدرسول الله (ص)» به فعالیت خود ادامه داد.  مجروحیت و ازدواج این سردار دلاور اسلام در عملیات «فتح‌المبین» از ناحیه پا بشدت مجروح شد و حدود دو ماه بستری بود و در این ایام (به توصیه پدرش) مقدمات ازدواج خود را فراهم کرد. بنابه اظهار همسر شهید، مراسم عقد آنان در ۲۱ مهر سال ۱۳۶۱ انجام شد. فردای آن روز (یعنی در ۲۲ مهرماه) با هم به گلزار شهدای دارالسلام رفتند و با شهدا تجدید عهد و پیمان کردند. نزدیکی‌های عملیات «مسلم بن عقیل (ع)» بود که عباس با همان وضعیت مجروح (عصا به دست) به صف رزمندگان لشکر پیوست و حضور او با این حال، در تقویت روحیه رزمندگان اثر به سزایی داشت.  در عملیات «والفجرمقدماتی» به عنوان مسئول اطلاعات «سپاه ۱۱ قدر» (که تازه تشکیل شده بود) معرفی شد و مدتی به «مسئولیت فرماندهی تیپ سوم سلمان» از لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص) منصوب شد و در کنار بسیجیان دریادل، به نبردی بی‌امان علیه دشمن بعثی صهیونیستی پرداخت و تا عملیات «خیبر» در این مسئولیت انجام وظیفه کرد. با شهادت شهید بزرگوار حاج محمد ابراهیم همت در عملیات خیبر، فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) را به عهده گرفت.  ویژگی‌ها و صفات شهید انس ویژه‌ای با قرآن داشت. روزانه حتماً آیاتی از کلام الله مجید را تلاوت می‌کرد. به تعقیبات نماز اهمیت می‌داد. همواره با وضو بود. در مجالس دعا، عموماً حالاتش دگرگون می‌شد. به ائمه طاهرین (ع) عشق می‌ورزید و از محبین و دلسوختگان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بود. رفتار، گفتار و برخوردهای شهید در خانواده، اجتماع و سپاه حاکی از آن بود که او سعی می‌کرد برنامه‌های تربیتی اسلام را در هر جا که حضور دارد به مورد اجرا بگذارد. بشدت از غیبت دوری می‌کرد و اگر کوچک‌ترین سخن و سعایتی از کسی می‌شد، اظهار ناراحتی می‌کرد و نمی‌گذاشت صحبت او ادامه یابد. در مقابل مؤمنین متواضع و فروتن بود. به کودکان احترام می‌گذاشت. هر وقت به آنها اشاره می‌کرد می‌گفت: «اینها مردان آینده هستند، دلیرمردان جبهه‌اند.ویژگی‌های بارز اخلاقی، از او شخصیتی ساخته بود که ناخودآگاه دیگران را مجذوب خود می‌ساخت.  همسرش در این باره می‌گوید: از رفتار، نشست و برخاست و نیز صحبت‌ها و برخوردهای شهید احساس عجیبی به انسان دست می‌داد. هنگامی که من با ایشان روبرو می‌شدم بی‌اختیار خود را ملزم به رعایت ادب و احترام در مقابل او می‌دیدم.  حاج عباس در اثر استمرار بخشیدن به برنامه‌های تربیتی اسلام برای نیل به مقام و مرتبه انقطاع الی‌الله تلاش می‌کرد و هیچ نوع علاقه و میلی که معارض با حب الهی و رضا و خشنودی او باشد در وجودش باقی نمانده بود.  اخلاق فرماندهی با توجه به ضرورت انقلاب اسلامی در داشتن الگو و معیار خاص در چارچوب اسلام، یک نوع اعمال فرماندهی در جریان جنگ عراق علیه ایران اسلامی، براساس تعالیم مکتب و رهنمودهای امام عظیم الشان (ره) تجلی پیدا کرد که با فرماندهی مرسوم در سازمانهای نظامی مغایرت داشت؛ فرماندهی براساس پیوندها و اعتقادات قلبی به جای امر و نهی بی‌روح و انجام دستورات و فرامین از روی تعبد و عشق و اعتقاد، به جای اطاعت چشم و گوش بسته و عاری از روح و عشق.  در این نوع فرماندهی اگر فرمانده خود را موظف بداند که در مورد مسائل مختلف با همکاران مشورت کند، آرا و نظرات آنها را بشنود و بعد تصمیم بگیرد، در نتیجه، همه با جان و دل می‌پذیرند و به وظیفه و تکلیفشان عمل می‌کنند و همه تسلیم دستورات و اوامر الهی می‌شوند. در این دیدگاه، اطاعت از فرمانده، اطاعت از خداست و تخلف از او خلاف شرع است.  شیوه‌های فراوان در سپاه در سیره فرماندهان شهید تبلور یافته، الگوی روشن اینگونه فرماندهی است، شهید کریمی نیز با الهام از این شیوه الهی مانند سایر سرداران غیور جبهه اسلام، با صلابت و استواری، رزمندگان را در جهت عقب زدن و تعقیب قوای مضمحل دشمن هدایت می‌کرد و لحظه‌ای از این امر مهم غفلت نداشت.  این فرمانده در سررسید شخصی و به خط خودش نوشته است: «خصوصیات یک فرمانده به این شرح است: سلامتی جسم و فزونی علم، مشورت با نیروها، سعه صدر و نداشتن حس انتقام، برخورد با افراد تحت فرماندهی از راه ارشاد و موعظه، در کنار همه تاکتیک‌ها، از همه مهم‌تر، فاصله نگرفتن از خداست. فرمانده‌ای که ابتکار عمل نداشته باشد، تسلیم است. ابتکار عمل، سلاح برنده مؤمن است.»  در برابر مشکلات، خونسردی خود را حفظ می‌کرد و در انجام هر کاری توکلش به خدا بود. با آرامش خاطر و امیدواری کامل به نتیجه اقداماتش، وارد عمل می‌شد. صبر و استقامت با او عجین بود و وجودش در بین سربازان امام زمان (عج) مایه دلگرمی و حرکت بود.  با بسیجی‌ها مأنوس و صمیمی بود و به آنها عشق می‌ورزید. در کنار آنها بر روی خاک می‌نشست، با آنها غذا می‌خورد، به درد دل آنها گوش می‌داد، آنها را راهنمایی می‌کرد و تا آنجا که از دستش برمی‌آمد مشکل آنان را حل و فصل می‌کرد و ارتباط و سرکشی از خانواده شهدا توسط او زبانزد همگان بود.  نحوه شهادت «عباس کریمی قهرودی» چهارمین فرمانده «لشکر پیاده - مکانیزه ۲۷ محمد رسول الله» در روز ۲۳ اسفند ماه ۱۳۶۳ در چهارمین روز عملیات «بدر» در منطقه عملیاتی شرق رودخانه «دجله» بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به ناحیه پشت سرش شربت شهادت نوشید. پیکر غرق در خون و گل حاج عباس کریمی زمانی به تهران منتقل شد که تنها چند روز از اولین سالگرد شهادت فرمانده پیشین لشکر محمد رسول الله (ص) یعنی «حاج محمد ابراهیم همت» می‌گذشت.  عباس را طبق وصیت خودش در بهشت زهرا (س) تهران - قطعه ۲۴ در جوار مزار شهید دکتر مصطفی چمران دفن کردند. ]]> تاريخ و حماسه Thu, 14 Mar 2019 07:29:33 GMT http://asremrooz.ir/vdcaeynu049nmu1.k5k4.html پیکر پاک ۱۱۵ شهید دفاع مقدس شنبه وارد کشور می‌شود http://asremrooz.ir/vdceoe8wpjh8nzi.b9bj.html به گزارش عصر امروز، سردار سیدمحمد باقرزاده با بیان اینکه امروز آخرین روز کاری جستجوی شهدا در سال ۹۷ بود، اظهار کرد: تا آخرین ساعت کاری امروز، تعداد ۱۰۰ شهید تفحص شده به ۱۱۵ شهید رسید که تا چند روز دیگر وارد وطن خواهند شد.  وی عنوان کرد: امروز به صورت رسمی دوره کاری سال ۹۷ به اتمام رسید و در سال جدید نیز مجددا عملیات تفحص پیکر مطهر شهدا آغاز خواهد شد.  رئیس کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: این ۱۱۵ شهید دوران دفاع مقدس مربوط به عملیات‌های رمضان، محرم، کربلای‌۵، کربلای‌۸ و تک دشمن هستند.  سردار باقرزاده عنوان کرد: در حال حاضر پیکر مطهر این ۱۱۵ شهید در منطقه زبیر عراق هستند و دوستان عراقی در حال آماده کردن مقدمات عملیات انتقال شهدا به ایران هستند.  وی افزود: شنبه ۲۵ اسفندماه ساعت ۱۰ صبح پیکر این شهدا از طریق مرز آبی و اسکله بندر خرمشهر با استقبال مردم و عشایر غیور به ویژه عشایر لرستان وارد کشور می‌شود.  رئیس کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: پیکر مطهر شهدا برای زیارت زائران راهیان‌نور در معراج شهدای اهواز قرار خواهد گرفت و سپس برای شناسایی به تهران منتقل خواهند شد. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 13 Mar 2019 19:18:28 GMT http://asremrooz.ir/vdceoe8wpjh8nzi.b9bj.html اگر «همت» نبود تکلیف «حججی» چه می‌شد؟ http://asremrooz.ir/vdcayynu049nm61.k5k4.html به گزارش عصرامروز، حسین قدیانی نوشت: مالدینی، باره‌سی، آلبرتینی، دونادونی و البته باجو و صدالبته مارادونا تصاویر دیوار اتاقم بودند در دوره تخس نوجوانی که به هیچ صراطی مستقیم نبودم! این مال ایامی است که همه عشقم فوتبال بود! کم هم شر نبودم! از پیچاندن مدرسه به نفع فوتبال بگیر تا نق و نوق‌های فرزند شهیدانه در نخستین سال‌های عصر جوانی که تازه داشت پشت لبم سبز می‌شد! بعضاً سر هیچ و پوچ به زمین و زمان گیر می‌دادم! کافی بود توپم عوض گل، بخورد تیر دروازه تا خون «بابااکبر» را بی‌ثمر بخوانم! روزهایی هم می‌آمد که از همه مقدسات می‌بریدم و بنا می‌کردم به کفریات! بیشترین جنگم با این جمله امام بود که «خرمشهر را خدا آزاد کرد»! واقعاً معتقد بودم کار پدرم بود! پدرم و فرماندهانش! اینقدر احساساتی! اینقدر خل! سن و سال یورش همین افکار بود دیگر! تازه داشتم با زخم‌زبان سهمیه آشنا می‌شدم و خب! هر جا که کم می‌آوردم، حتی از پدر هم می‌بریدم! و اباطیلی مثل «اصلا جنگ به تو چه؟!» ورد زبانم می‌شد! باری پدربزرگم که هیچ با این احوالات من حال نمی‌کرد، عکس‌های جبهه‌اش را درآورد و نشانم داد! نگو چند ماه بعد از شهادت پدر، خودش هم چند ماهی عازم منطقه شده! ولو به سبب پیری، پشت خط! و حالا نشان آن یادها و یادگاری‌ها به پسر پسرش! و توضیح تصاویر؛ «این منم با عباس کریمی! عجیب محجوب و باحیا بود! همین که فهمید پدر شهیدم، دستم را بوسید و اجازه نداد از آشپزخانه، قدمی جلوتر بردارم! فوق فوقش تا ایستگاه صلواتی! از بس خاکی و سربه‌زیر و متواضع بود که هیچ نشانی از فرماندهی بروز نمی‌داد! جوری بود که انگار همه مافوقش هستند! این عکس اما مال چند ماه قبل است! اینجا همت فرمانده بود! همان دفعه اول که دیدمش عاشقش شدم! خیلی مرد بود! خیلی آقا بود! سر اسمش قسم می‌خوردند! از چشمانش نور می‌بارید! اصلاً نمی‌شد او را دوست نداشت! همه دنبال همت بودند! همه با همت کار داشتند! هر که هر مشکلی داشت، راه‌حلش همت بود! عجیب هوای بچه‌هایش را داشت! تکیه‌گاه رزمنده‌ها بود! کافی بود بفهمد نیرویی به هر دلیل، مشکلی دارد! تا مشکل او را حل نمی‌کرد، آرام نمی‌گرفت! بی‌خود نبود آنقدر محبوب بود! یک بار در دوکوهه، به او گفتم: انگشتت را چرا بستی؟! خندید و گفت: این پدرصلواتی‌ها از بس محکم به من دست می‌دهند و از بس مرا سفت بغل می‌کنند و حالاحالا هم ول نمی‌کنند که همیشه باید از محبت‌شان یک جای بدنم مو برداشته باشد! نگاه کن! اینجا هم شستش باندپیچی دارد!» نگاه من اما نه به دست همت، که به چشمش بود! چشم‌هایش! دیوانه‌کننده بود چشم‌هایش! آنقدر دیوانه‌کننده که رفتم از «مهستان» که تازه داشت راه می‌افتاد و هنوز کلی مغازه خالی داشت، یک پوستر بزرگ همت خریدم و به تصاویر روی اتاق اضافه کردم! مالدینی و باره‌سی و آلبرتینی و دونادونی و باجو و حتی مارادونا جملگی دنبال توپ بودند اما همت با چشم‌هایش داشت مرا می‌پایید! از میان آن همه ستاره، فقط همت نور داشت! از میان آن همه ستاره، فقط چشم همت به من بود!  مالدینی در حال تکل بود؛ باره‌سی داشت بازوبندش را درست می‌کرد؛ آلبرتینی در لباس آث میلان در حال شادی بعد از گل به یوونتوس بود؛ دونادونی در حال ور رفتن با موهای فرش بود؛ باجو چشم به زمین سبز دوخته بود و مارادونا هم همچنان داشت همه را دریبل می‌زد اما حواس همت دقیقاً به خود من بود! و به هر آنکه او را می‌دید! رسماً داشتم از دست می‌رفتم، اگر نور علی نور دیدگان همت، مرا دیده‌بانی نمی‌کرد! و آن مژه‌های باشکوه، تنها ریسمانی بود که دل مرا در خط نگه داشت! گاه روزها و شب‌هایی می‌آمد که از همه می‌بریدم ولی «سردار خیبر» باز مرا به خط می‌کرد! با چشم‌هایش! چشم‌هایی که کیلومتری بسته می‌شد! چرا که حاج‌همت، کیلومتری می‌خوابید!  در ماشین و از فاصله مبدا تا مقصد! داخل تویوتا و از اندیمشک تا کرخه مثلاً! کجا همت وقت می‌کرد شب‌ها بخوابد با وجود آن همه کار؟! مدام سرش روی نقشه عملیات بود، بلکه یک زخم کمتر بردارند نیروهایش! حساسیتی داشت روی جان بچه‌ها که بی‌مانند بود! آری! خواب فقط داخل ماشین! و آن وقت تقدیر خدا را ببین که در طلائیه، لشکرش با آن عظمت تبدیل شد به فقط چند نفر! و شهادت خودش روی ترک موتور! و بدنی بدون سر! اگر خرازی شهره به خنده‌هایش بود؛ همه همت را به چشم‌هایش می‌شناختند! و محل استقرار چشم در صورت است! همان سر و صورتی که همت نداشت! و تا ساعت‌ها هیچ‌کس نفهمید این پیکر بی‌سر، متعلق به همان همت محبوب است! نباید هم می‌فهمیدند! کجا تاب داشتند بسیجی‌ها که همت را بدون چشم‌هایش ببینند؟! همان چشم‌هایی که خواب خوش شبانه را بر خود محروم می‌کرد تا دل به درددل خردترین رزمنده دوکوهه بسپارد! در جبهه، پیر و جوان و سردار و سرباز، همه و همه راز چشم‌های همت را فهمیدند؛ آن دم که عاقبت متوجه شدند آن پیکر بی‌سر، پیکر همت است! چشم‌هایش! چشم‌هایی که خریدارش خدا شد! در افق مجنون! و در غروب طلایی طلائیه! خدا این‌جور سرمه شهادت می‌کشد بر چشم بندگان عاشقش! و از من اگر از دستاورد انقلاب اسلامی بپرسی، قبل از راه و برق و موشک و نانو، اشاره می‌کنم به همین همت! و چشم‌هایش! چشم‌هایی که متصل به چشمه روح‌الله بود! و سرچشمه اخلاص! به‌به از کلام همت، آنجا که می‌گوید؛ «اگر قلم برمی‌داری، اگر قدم برمی‌داری، همه و همه برای رضای خدا باشد»! بله که چشم‌های همت به من فهماند که «خرمشهر را خدا آزاد کرد»!  و ما همه به همت بدهکاریم! اگر چشم همت نبود، نگاه محسن حججی از که می‌خواست الگو بگیرد؟! و اگر پیکر بی‌سر همت نبود، کجا می‌خواست در راه معشوق سر ببازد شهید سرجدای مدافع حرم؟! حق آن است که بگوییم احمد کاظمی‌ها، محسن حججی‌ها را ساختند و این، اذعان خود شهیدان نسل معاصر نیز هست! ملتی که دیروزش ابراهیم هادی داشته باشد، باید هم امروز به هادی ذوالفقاری بنازد! ما با وجود چشم همت و لبخند خرازی و این نشان ذوالفقار حاج‌قاسم، هیهات! برای یک لحظه هم از «مقاومت» خسته و پشیمان نمی‌شویم! احسنت به مکتب جبهه و فرهنگ جنگ که حقیقتاً انسان‌ساز است و مروج اخلاق! آنجا که آقاعزیز در لباس فرمانده ارشد سپاه به حاج‌قاسم، تبریک می‌گوید! این خود «نشان تواضع» است! و نشانه آدمیت! چشم همت، روشن! همرزمانش از کربلای ۴ و ۵ گذشتند و به خود کربلا رسیدند! و تا قدس شریف نیز راهی نیست ان‌شاءالله! ما با «خمینی» لرزیدن کسرای شرق را دیدیم و با «خامنه‌ای» در حال تماشای لرزش کسرای غربیم! سالیانی است که در منطقه، نه خبری از پترائوس هست و نه خبری از عمرسلیمان! سلیمانی اما با اسد می‌آید! و رئیس‌جمهور ما برخلاف همتای یانکی گاوچرانش در روز روشن و در نهایت عزت و احترام به عراق می‌رود! این هم کمک مقاومت به اقتصاد! و مدد سلیمانی به دیپلماسی! کاش دولت قدر چشم همت را بداند! اگر جایی سرافرازیم، مال آن نگاه و آن نور است و اگر جایی مغلوب، مال جدایی از راه همت است! حاج‌قاسم با همت است که این همه می‌درخشد! دولت هم کاش همت را پیدا کند! اساساً هر دولتی که چشمش به صدقه اجنبی باشد، یعنی همت را گم کرده! من نیز در اوج جهالت، توهم زده بودم مالدینی حتی قادر است روی شبهات من نیز تکل ببندد! نه! آنکه مرا نگه داشت، همت بود! سلام و صلوات خدا بر شهید حاج‌محمد ابراهیم همت!  آخرین بار که متنی اختصاصی برای همت نوشتم، برمی‌گشت به سال ۸۸ با این عنوان: «سردار! حریف ما فتوشاپ نیست!» هنوز هم طولانی‌ترین یادداشتم برای همت است که آن را سال‌ها پیش از ۸۸ نوشتم و در قسمت ضمائم کتاب «نه ده» قابل مطالعه است؛ «حاج‌همت بزرگ‌تر بود یا بزرگراه همت؟!» آن ایام هنوز بزرگراه همت، از غرب بدل به خرازی و از شرق تبدیل به زین‌الدین نشده بود لیکن بزرگراهی با نام ۳ شهید، استعاره از آن است که نه برای همت، اسمش مهم بود، نه برای شهیدان خرازی و زین‌الدین! توی مخاطب، همه همت‌های این متن را تعویض کن با نام باکری و باقری! هیچ خللی در متن وارد نمی‌شود! برای امثال آقاعزیز و حاج‌قاسم، اول جنگ و جهاد با نفس مطرح است، بعد مصاف با دشمن! همان که شهید چیت‌سازیان گفت؛ «اگر می‌خواهی از سیم‌خاردار دشمن بگذری، ابتدا باید از سیم‌خاردار نفس خودت عبور کنی!» از ابراهیم هادی می‌خوانی؛ درود می‌فرستی به خمینی بابت پرورش همچین عارفی! و از هادی ذوالفقاری می‌خوانی؛ درود می‌فرستی بر خامنه‌ای برای تربیت همچین زاهدی! بگذار فاش بگویم؛ برای من، ولایت فقیه با چشمان همت و نگاه حججی ثابت می‌شود! و الا من محروم از درس و مدرسه و سواد را چه به کتاب «ولایت فقیه» امام؟! من، خمینی را بر حق می‌دانم؛ به شهادت همت! و خامنه‌ای را بر حق می‌دانم؛ به شهادت همدانی! آری! حقانیت ولی‌فقیه برای حقیری چون من آنجا ثابت می‌شود که آقاعزیز، حاج‌قاسم را «برادر» می‌نامد! و حاج‌قاسم هم آقاعزیز را «برادر» می‌خواند! من که جای خود دارم؛ این فرهنگ اخلاق‌مدار و این مکتب انسان‌محور، حتی دل «ادواردو آنیلی» را هم می‌تواند ببرد! قطعاً مالدینی و کی و کی - که بعضاً نمودک‌هایی هم از اخلاق داشتند! - ستاره‌های ملموس‌تری برای فرزند صاحب متمول یوونتوس بودند ولی آنچه پای ادواردو را به نمازجمعه تهران باز کرد و آنچه باعث شد جوانان بحرینی به نام محسن حججی روضه بخوانند، متاثر از همین فرهنگ بود که همت در جبهه، حکومت بر قلب‌ها می‌کرد! این را دقیقاً برای همین متن، تلفنی از پدربزرگم پرسیدم؛ «کلا چند بار حاج‌همت را در منطقه دیدی؟!» درآمد؛ «با احتساب همه دفعات، بیشتر از نیم‌ساعت با همت حرف نزدم!» یعنی مانده‌ام چگونه آدمی بود همت که آن روز که شرحش رفت، پدربزرگم همین که چشمش به عکس همت افتاد، بنا کرد گریه! بله! همه آن حرف‌ها را با اشک چشم داشت به من می‌گفت! می‌گفت: «بالاخره یک طوری فهمید من پدر شهیدم! مدام بنا کرد بوسیدن پیشانی‌ام که حاج‌آقا! شما باید برگردی عقب! ما را بیش از این شرمنده نکن!»  به او گفتم: «من که شرمنده‌ترم! شنیدم تو برداشتی زن و بچه‌هایت را هم آوردی اندیمشک!» خیلی بااخلاص بود همت! در آشپزخانه مسؤول بودم و ناگهان آمد داخل! یک مقدار برنج گذاشتم کف ملاقه که مزه‌اش را بچشد! گفت: «بچه‌ها آن جلو گرسنه‌اند! من در حد همین چند دانه برنج هم عذاب وجدان می‌گیرم خدایی!» و بعد هم بنا کرد گریه! نگو در راه برگشت به مقر فرماندهی، خبر شهادت چند تایی از بچه‌ها را می‌شنود که یکی‌شان یک دختر هم داشت ظاهراً! حالا خودش هم زن داشت و هم ۲ تا بچه که تا پشت جبهه آورده بودشان!» عجبا! پشت تلفن هم داشت از این خاطره‌ها می‌گفت و گریه می‌کرد همین‌طور! کلاً هم نیم‌ساعت با همت خاطره دارد! چشم‌هایش! چه رازی بود در چشم‌های همت که خداوند، خود خریدارش شد؟! هان ای ابراهیم همت! روزی منظور ما از «منطقه» فکه و مجنون و طلائیه بود و اینک اما به یمن جوشش خون تو و همرزمانت، خود کربلا هم منطقه ما شده است! ما را تا منطقه مقدسه ظهور، با نور چشم‌های هنوز هم روشنت یاوری کن! عاقبت، تو همت مایی! همت جاویدان ما! همت تمام‌نشدنی ما! همان همت عصر بچگی که همچنان معجزه می‌کند برق چشم‌هایش! چشم‌هایش... ]]> تاريخ و حماسه Wed, 13 Mar 2019 08:43:14 GMT http://asremrooz.ir/vdcayynu049nm61.k5k4.html من باجناق آقای روحانی‌ام + عکس http://asremrooz.ir/vdcaeynua49nm61.k5k4.html به گزارش عصرامروز، کتاب «شیر دارخوین» زندگی داستانی شهید جواد دل آذر از سرداران لشگر ۱۷ علی بن ابی طالب (علیه السلام) قم است که به همت فاطمه دولتی در تلاش مستمر ۱۴ ماهه اش نوشته شده است.  این کتاب چند روز پیش در قم رونمایی شد. نام قبلی کتاب، «جواد فری» بود که به «شیر دارخوین» تغییر کرد.  فاطمه دولتی که متولد سال ۱۳۷۳ است به خوبی توانسته فضای جنگ و جبهه را به تصویر بکشد و با توجه به اینکه ساکن قم است، در فضا سازی این شهر نیز موفق عمل کرده است. او حتی به مناطق جنگی رفته تا حس و حال شهید در آن مناطق را به نحو بهتری منعکس کند.  افرادی به عنوان مشاوران محتوایی، نظامی و اسناد، فاطمه دولتی را در این کتاب یاری کرده اند و وظیفه ویراستاری کتاب با زهره دربانی بوده است.  این کتاب در ۴ فصل به اضافه فصلی مخصوص تصاویری از شهید تدوین شده و به صورت دو رنگ به چاپ رسیده است.  «شیر دارخوین» را انتشارات سامیر به کوشش موسسه راویان فتح قم منتشر کرده است و برای ۳۰۲ صفحه آن قیمت ۳۰,۰۰۰ تومان در نظر گرفته است.  جواد دل آذر که متولد سال ۱۳۳۷ بود، سالهای حضور خود در جبهه را با مسئولیت‌های گوناگونی از قبیل فرماندهی «محور» و «عملیات» لشگر ۱۷ علی ابن ابی‌طالب (ع) طی کرد. او سرانجام در تاریخ ۱۳ اسفند ۱۳۶۴ در عملیات والفجر ۸ به فیض عظیم شهادت نایل آمد و از عالم ملک به جهان ملکوت پر کشید. او قبل از آن هم مجروحیت شدیدی را پشت سر گذاشته بود.  آنچه در ادامه می خوانید، گزیده کوتاهی از این کتاب است:  آسمان رو به تاریکی می رفت، شناسایی ها انجام شده بود، بچه ها آماده بودند، طرح نقشه عملیات ریخته شده بود. فقط مانده بود آمدن مهدی.  - اکبر؟  -هوم؟  - میای بریم یکم سربه سر بچه های عقیدتی بذاریم؟  اکبر ابرو بالا انداخت، لبخندی زد، مشکلی نداشت. -باز چی تو سرته؟  - بالاخره باید به حرکتی بزنیم دیگه، بریم ببینیم محسن هس؟  -نیس جواد، نیس. تو که می دونی. نقشه ات برای محسنه؟  -دهنت گلاب.  جواد دستی به موهاش کشید و راه افتاد. بچه های عقیدتی مشغول بودند با دیدن جوان و اکبر ایستادند، خوش و بشها انجام شد، جواد چشم ریزکرد، گشت دنبال کسی  - آقامحسن نیستن!  یکی از بچه ها که همیشه همراه محسن بود زودتر از همه جواب داد: «نه آقاجواد، رفتی مرخصی کاری دارین؟  جواد استکان چایی که براش ریخته بودند را برداشت.  -کار که دارم، ولی خودم بهش میگم، ناسلامتی ما فامیلیم، همو می بینیم. فقط هر وقت اومد یادتون نره ازش یه شیرینی حسابی بگیرین.    یکی از رزمنده ها شیشه مربای پر از قند را گذاشت جلوی جواد.  - بفرما شیرینی برای چی؟ بی مناسبت که نمی شه.  - بی مناسبت چه برادر من. ایشون داماد شده. کم الکیه؟  بچه های عقیدی نگاهی به هم انداختند، جواد در نگاه آنها دلخوری دید. محسن مسئول شان بود، رفیق شان بود. بی خبر داماد شدن اش برای بچه ها هم عجیب بود هم سنگین.  - فکر کنم برای بعله برون رفته  صدای «مبارک باشه، خوشبخت بشن، همیشه به شادی» بچه ها آرام و با اکراه بلند شد. جواد چای را سرکشید.  - بین خودمون بمونه، منو آقامحسن الان دیگه باجناقیم. خواهر زن منو گرفته.  بچه ها تأیید کردند. جوانکی جلو آمد. چشمهاش پر از سؤال بود.  - آقا دل آذر مبارک باشه. ولی شما نمیدونی چرا از ما پنهون کرده؟  جواد شانه بالا انداخت. ایستاد. نگاهی به اکبر که می خندید انداخت.  -نمی دونم. ولی زیاد بهش فکر نکن. اخلاق اش همین جوریه. خب ما دیگه بریم.  با اشاره جواد، اکبر بلند شد. هنوز چند متر از بچه های عقیدتی دور نشده بودند که اکبر زد زیر خنده.  -اینا چی بود گفتی جواد؟  - چی بود؟ من با خمپاره ازدواج کردم اون با آرپی جی. خب باجناق میشیم دیگه.  اکبر سری تکان داد. جواد رو به هر غریبه ای که می پرسید: ((شما متأهل هستید؟» می گفت: «بله من باجناق آقای روحانی ام.» حالا امشب روحانی را به خانه بخت خیالی فرستاده بود.  * شهید محسن روحانی مسئول عقیدتی لشکر هفده علی ابن ابی طالب بود. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 13 Mar 2019 07:43:44 GMT http://asremrooz.ir/vdcaeynua49nm61.k5k4.html زوایای کمتر دیده‌شده از مصدق به زبان خودش http://asremrooz.ir/vdcg3w9xtak9ny4.rpra.html به گزارش ، در سال‌های اخیر برخی گزاره‌های مختلفی درباره محمد مصدق در فضای مجازی و در رسانه‌ها منتشر شده که به نظر می‌رسد بعضی از این گزاره‌ها بیشتر تاثیر گرفته از حب و بغض‌ها نسبت به این شخصیت است.   در همین راستا، شاید کتاب خاطرات و تألمات مصدق که نوشته وی در دوران تبعید در احمدآباد است، با وجود اینکه از موضع خود شخص قضاوت شونده است، برخی نکات جالب و قابل تامل درباره روحیه، منش و شخصیت مصدق را به مخاطب ارائه می‌کند.  یکی از زوایای واکای شده در این متن، منش مدیریتی مصدق و همچنین بررسی حقیقت گزاره‌های مشهور درباره وی است.   * مصدق در سودای کسب تابعیت سوئیس  یکی از مولفه‌هایی که با شدت زیادی به آن پرداخته می‌شود، وطن‌پرستی مصدق و عرق شدید او به ایران است اما بررسی کتاب خاطرات و تالمات نشان می‌دهد، مصدق ضمن علاقه به وطن، جنبه‌ای از وطن‌پرستی خود ارائه نمی‌دهد. مصدق که حدود ۴ سال تحصیل در رشته حقوق و کارآموزی در این رشته را در سوئیس گذارنده است، ضمن اینکه در جایی از کتاب می‌نویسد، به مامور راه آهن سوئیس گفتم سوئیس کشور دوم من است، در صفحه ۱۱۸ این کتاب نوشته است:    «من همیشه در این فکر بودم اگر روزی نتوانم در ایران به وطن خود خدمت کنم محل اقامت خود را در سوئیس قرار بدهم و از همین لحاظ در آنجا کارآموزی کرده و تصدیق‌نامه وکالت گرفتم و چون استفاده از این شغل موکول به تحصیل تابعیت بود درخواست تابعیت نمودم که شرح آن در فصل سیزدهم گذشت. ولی توقفم در تمام مدت جنگ در ایران سبب شده بود که کارم ناتمام بماند و به واسطه پیشامد جنگ عده زیادی از ملل مختلف از آن دولت درخواست تابعیت کنند و دولت نیز برای اعتراض از هرگونه مشکلات مدت اقامت سه ساله را که یکی از شرایط قانون ثابت بود به ۱۰ سال افزایش دهد. تا کمتر بتوانند درخواست تابعیت بنمایند و چون مدت اقامت من در سوئیس بیش از ۴ سال نبود مشمول مقررات جدید نگردیدم.»  همچنین مصدق، در بخش دیگری از کتاب خود و در صفحه ۱۱۴ و ۱۱۳ به اقامت چند ساله فرزندان خود در سوئیس اشاره می‌کند. وی نوشته است: «قبل از تشکیل دولت وثوق‌السلطان‌العلما بروجردی وکیل دوره چهارم تقنینیه به خانه من آمد و گفت عنقریب دولت او تشکیل می‌شود چنانچه مایل باشید در این دولت شرکت کنید یکی از پست‌های وزارتی را برای شما حفظ کند که از نظر مخالفت مرامین عذر خواستم. چیزی نگذشت که اداره تشخیص عایدات آتش گرفت و این کار عنوانی شد که وزیر مالیه خانه من بیاید و من را برای تشکیل مجدد آن اداره و جلوگیری از خسارت دولت دعوت کند و چون نمی‌خواستم آن دولت کاری قبول کنم موافقت خود را موکول به استخاره نمودم ولی عصر آن روز که وزرا به فرح‌آباد رفتند به عرض شاه رسانیدند و من را در مقابل کاری انجام شده قرار دادند که چون در حدود ۵ سال دو فرزندم در اروپا بودند و آنها را ندیده بودم از قبول کار معذرت طلبیدم. از ایران رفتم و متجاوز از یک سال در سوئیس به سر بردم.»  * استعفا، مشی مدیریتی و اخلاقی مصدق  مصدق به واسطه نسبت خانوادگی و فامیلی با سلطنت قاجار بسیار زودتر از آنچه که باید، پا به عرضه مدیریت می‌گذارد. اما این دوران مصادف است با دهه‌های آخر این حکومت. دورانی که دولت‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند و بازار پذیرش مسئولیت و استعفا بسیار داغ است.  برخی استعفاها و یا کناره‌گیری‌های مصدق از سمت منطقی است چون یا نخست وزیر جدید با ادامه فعالیت او موافق نیست و یا اینکه دولت استفعا می‌دهد. اما به نظر می‌رسد این فضا تا حد زیادی در روحیه و منش مدیریتی مصدق تاثیر داشته است چرا که وی در چند برهه از دوره مدیریت خود رو به استعفا می‌آورد و اساسا حل مساله با روش استعفا و یا تهدید به استعفا، به یکی از اصول مدیریتی وی تبدیل می‌شود.   به عنوان مثال، مصدق درخصوص دیدار خود با مستوفی‌الممالک که مدتی در سمت نخست وزیری بود و پس از مدتی تصمیم به استعفا می‌گیرد، می‌نویسد: «صبح یکی از روزها که پنجشنبه بود مستوفی‌الممالک مرا خواست و اظهار نمود که مخالفین دولت از ایجاد هرگونه مشکلات و کارشکنی مضایقه ندارند. وضع‌مان خوب نیست و همه روز عده‌ای از بین می‌روند. دولت هم نمی‌تواند برای مردم کاری بکند،‌ این است که ناچارم آبروی خود را حفظ کنم و از کار کناره نمایم. گفتم مطلب همین است که به آن توجه کرده‌اید و غیر از کناره‌جویی هم چاره ندارید، نه پول است نه وسایل موتوری که ما بتوانیم از نقاط دوردست مخصوصا از سیستان که در آن سال محصول خوب آمده و غله همیشه آنجا ارزان بود جنس وارد کنیم. پس از مدتی مذاکره و سنجش اوضاع مخصوصا راجع به امور مالی تصمیم گرفت در هیأت دولت موضوع را طرح کند.»  مثال دیگر، به دوران استانداری فارس برمی‌گردد. وی در صفحه ۱۲۳ کتاب خود به ماجرایی پیش پا افتاده‌ای که برای هر مدیری ممکن است به وجود بیاید، اشاره می‌کند که وی برای حل آن تصمیم به استعفا می‌گیرد. وی نوشته است:  «به حسب اتفاق یکی از خانواده‌های متنفذ شهر تقاضا نمود عده‌ای مال متعلق به یک مکاری از حمل زغال معاف شود و علت این بود که در جریان جنگ جهانی اول و چندی هم پس از خاتمه جنگ بعضی از کالاهای خارجی در ایران کمیاب شده و قیمتشان بسیار بالا رفته بود و هر مال‌التجاره‌ای که زودتر به مقصد می‌رسید نفع سرشاری عاید صاحب مال می‌گردید که من با این تبعیض موافقت ننمودم و روز بعد به صورت مال‌هایی را که برای حمل زغال فرستاده بودند دیدم، معلوم شد آن دسته مکاری را نایب‌الایاله به خواهش آن خانواده از حمل زغال معاف کرده است که بار خود را به اصفهان حمل کنند و از تسریع ورود مال‌التجاره به مقصد نفع سرشاری عاید صاحب مال نمایند. این بود که تصمیم گرفتم دیگر کار نکنم و چند ساعت بعد وسایل حرکت فراهم شد به تهران حرکت نمایم که از من مطلع شدند و گروه بسیاری از تمام طبقات نایب‌الایاله را با خود آوردند که تعهد نمود دیگر کاری برخلاف مقررات نکند و به این طریق موضوع خاتمه یافت و تا من متصدی کار بودم هیچ نشنیدم که متعهدین خلف عهد کنند تمام طبقات بدون استثنا با نظریات من موافقت می‌کردند و در پیشرفت امور ایالتی از هر گونه مساعدت خودداری نمی‌کردند.»  در واقع طبق توضیح، استفعا برای مصدق یک حربه بوده که با استفاده از آن همه افراد را تحت امر خود کند و این بار حربه تهدید به استعفا جواب می‌دهد و به گفته خودش پس از آن همه با نظراتش موافقت می‌کردند.   مصدق در خصوص ماجرای نخست‌وزیری سیدضیاءالدین طباطبایی و نامه تلگراف شاه به وی می‌نویسد: «نظر به اینکه نه فقط اجزای تلگراف بلکه انتشار آن را هم در صلاح مملکت نمی‌دانستم تلگراف زیر را به شاه مخابره نمودم.  ۶ اوت ۱۲۹۹ از شیراز به تهران – دست‌خط جهان‌مطاع تلگرافی به وسیله تلگراف مرکزی زیارت شد. در مقام دولت‌خواهی آنچه می‌داند به عرض خاک‌پای مبارک می‌رساند که این تلگراف اگر در فارس انتشار یابد باعث بسی اغتشاش و انقلاب خواهد شد و اصلاح آن مشکل خواهد بود. چاکر نخواست در دولت‌خواهی موجب این انقلاب شود و تاکنون آن را مکتوم داشته، هر گاه تلگراف مذکور برحسب امر ملوکانه و انتشارش لازم است امر جهان مطاع مبارک صادر شود که تلگراف‌خانه انتشار یابد. والی فارس دکتر محمد مصدق. (۱۲۶)  پس از این تلگراف بیانیه رئیس دولت و رئیس کل قوا رسید که در جراید روز منتشر گردید.   وی در ادامه به گفت‌وگوی خود با کلنل فریزر فرمانده قشون جنوب و پیشنهاد او برای ادامه همکاری با دولت جدید سید‌ضیاء اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد که با نظرات او مخالفت کرده است.   مصدق در ادامه می‌نویسد: ...... و چون دید (کلنل فریزر) که من با دلیل و برهان حرف می‌زنم و حاضر نمی‌شوم برای دخالت خارجی در امور مملکت کوچکترین موافقتی بکنم پس بهتر این بود که من خود استعفا بدهم و من هم هیچ چاره‌ای غیر از این نداشتم. چونکه پیشرفت نظریات من بسته به این بود که شاه استعفای مرا قبول نکند، همچنانکه در نهضت اخیر هم آزادی و استقلال حقیقی بسته به این بود که شاه مرا عزل ننماید و دولت دیگری را بلافاصله روی کار نیاورد. به همین جهت هم من به احمدشاه تلگراف کردم و به دولت استعفا ندادم.   وی همچنین به اقدامات خود در مجلس، در سال ۲۳ می‌پردازد که بار دیگر تصمیم به استعفا گرفته بود. مصدق به ماجرای مخالفت با لایحه امتیاز نفت شمال می‌پردازد و در صفحه ۱۳۱، می‌نویسد: «روز ۱۳ اسفند ۱۳۲۳ که بین من با بعضی از وکلا در مجلس سخنانی در گرفت که از جلسه خارج شدم و تصمیم گرفتم دیگر به مجلس نروم.»  مصدق در ادامه به تماس تلفنی مصطفی فاتح معاون شرکت نفت ایران و انگلیس و اینکه گفت عده‌ای شما را فردا به مجلس خواهند برد همچنین به حضور فرزند ادیب‌الممالک فراهانی از طرف کلنل فریزر و بیان پیامی مشابه با آن همان تماس تلفنی اشاره می‌کند و در ادامه می‌نویسد: «روز بعد ابتدا عده‌ای آمدند که مورد توجه واقع نشدند و سپس جمعیت زیادی از دانشجویان و اشخاص دیگر از هر قبیل و هر قسم وارد شدند و گفتند بین خانه من و خیابان نادری آنقدر جمعیت است که به زحمت می‌توان عبور نمود این بود همگی به قصد مجلس حرکت کردیم و هر قدر مجلس نزدیک‌تر می‌شدیم بر تعداد مردم افزوده می‌شد و چون در اتومبیل عده زیاد بود، تنگی جا سبب شده بود که من دچار حمله شوم؛ در میدان بهارستان مرا از اتومبیل خارج کردند و روی دست می‌بردند که وارد مجلس کنند که نظامیان در را بستند و باز مرا همانطور و با همان حال برای استراحت به کافه‌ای که در ضلع شمال‌شرقی میدان و مقابل مجلس واقع شده بود بردند. ناگهان سرتیپ گلشائیان فرماندار نظامی تهران دستور داد شلیک کنند و یکی از سربازان که مرا هدف کرده بود تیرش به خطا رفت و رضا خواجه‌نوری را که در ایوان طبقه فوقانی کافه ایستاده بود از پای در آورد.»  مصدق با اشاره به مسائل و مشکلات پیش آمده بعد از استعفای دولت قوام و توضیح مشکلات کشور و اداره آن، می‌نویسد «این مشکلات و معذوراتی که برایم ایجاد شده بود سبب شد که تصمیم بگیرم هیچ وقت در امور دولت دخالت نکنم و نظریاتی که قبل از انتصابم به وزارت عدلیه داشتم به موقع اجرا گذارم یعنی امور خود را تسویه کرده، از ایران مهاجرت نمایم که قضیه لاهوتی در تبریز پیش آمد ... (۱۴۳).» درواقع مصدق تصمیم به مهاجرت می‌گیرد و براساس نوشته‌های خود مقصد مورد نظرش سوئیس بوده است. اما به دلیل مساله آذربایجان و درخواست از او برای استانداری، وی سفر را به تاخیر می‌اندازد.  مصدق یکی از شروط خود را برای پذیرش استانداری آذربایجان این بود که همه نظامیان در آذربایجان تحت امر وی باشند که سردار سپه با این پیشنهاد موافقت کرده و دستور می‌دهد همه نظامیان تحت امر والی آذربایجان باشند.  مصدق در ادامه به شرح اقداماتش در آذربایجان می‌پردازد و سپس علت استعفای خود را این گونه توضیح می‌دهد: « امریه وزارت جنگ به فرمانده لشکر آذربایجان سبب شد که با نظر دولت موافقت کنم و با حال کسالت، خود را به خدمت مملکت حاضر نمایم. ولی بیش از چند ماه نتوانستم به کار ادامه دهم و علت استعفای من این بود که در اُسکو وضعیتی پیش آمده بود که برای جلوگیری از آن می‌بایست عده‌ای سوار به آنجا اعزام شوند، دستور اعزام ۱۰ سواره‌نظام به فرمانده لشکر دادم که گفتم برای جنگ با سمیتقو مورد احتیاجند و دستورم را اجرا ننمود. سپس خواستم که ۱۰ قبضه تفنگ و تفنگ‌های ضبطی از سردار عشایر بدهند که خود ۱۰ نفر سوار استخدام و به آنجا روانه کنم که باز به همان دلیل موافقت ننمود و بعد معلوم شد که وزارت جنگ امریه‌ای را که قبل از حرکت من از تهران صادر کرده بود القا نموده و آن وقت فهمیدم که مدت مأموریت من در آن استان به سر آمده است.  این بود که دولت قوام که بعد از دولت مشیرالدوله تشکیل شده بود استعفا دادم که مورد قبول واقع نشد و چون دیگر در آن ایالت از من خدمتی ساخته نبود به وسیله تلگراف دیگری ضرب‌‌الاجل کردم که تا ۲۰ سرطان در تبریز می‌مانم و آن روز حرکت می‌کنم خواه استعفایم قبول شود و نشود. فرمانده لشکر نیز همان وقت تغییر کرد که ما به اتفاق حرکت کردیم ...» (۱۵۶ و ۱۵۷)  در صفحه ۲۵۸ و ۲۵۹ کتاب، نویسنده درباره همان ماجرای ۲۶ تیر ماه سال ۳۱ که به قیام ۳۱ تیر ماه منجر می‌شود، می‌نویسد:   «این بود که روز ۲۶ تیر ۳۱ قبل از ظهر به پیشگاه ملوکانه شرفیاب و پیشنهاد نمودم (تصدی همزمان نخست‌وزیری و وزارت جنگ) که مورد موافقت قرار نگرفت و اعلیحضرت همایون شاهنشاهی فرمایشاتی به این مضمون فرمودند: "پس بگویید من چمدان خود را ببندم و از این مملکت بروم." که هیچ وقت حاضر نمی‌شدم چنین کاری شود فوراً، استعفا دادم و از جای خود حرکت کردم ولی اعلیحضرت پشت در اتاق که بسته بود ایستادند و از خروج من ممانعت فرمودند. این کار مدتی طول کشید، دچار حمله شدم و از حال رفتم و پس از بهبودی حال که اجازه مرخصی دادند فرمودند تا ساعت ۸ بعدازظهر اگر از من به شما خبری نرسید آن وقت استعفای خود را کتباً بفرستید و چنانچه برای من پیش آمدی بکند از شما انتظار مساعدت و همراهی دارم که عرض شد به اعلیحضرت قسم یاد کردم به عهد خود وفادارم.  مصدق در ادامه نوشته است: اکنون اعتراف می‌کنم راجع به استعفا، خطای بزرگی مرتکب شدم. چنانچه که قوام‌السلطنه آن اعلامیه کذایی را نمی‌داد و با مخالفت صریح مردم مواجه نمی‌شد و دولت خود را تشکیل نمی‌داد و قبل از آنکه دادگاه اعلام رأی کند دولتین ایران و انگلیس روی این نظر که اختلاف در صلاح دولتین نیست دعوای خود را از دادگاه لاهه پس می‌گرفتند و کار به نفع دولت انگلیس تمام می‌شد، زحمات هیأت نمایندگی ایران به هدر می‌رفت. موافقت دولت در مراجع بین‌المللی سبب شد که مردم تهران از این پیشرفت‌ها آنقدر به خود ببالند که در خود احساس شخصیت کنند که روز ۳۰ تیر آن چنان فداکاری نمایند تا من را به جای ثابت بنشانند و این هم یکی از بزرگترین مراحلی بود که ملت ایران در راه آزادی و استقلال خود طی نمود.»  درواقع مصدق به صراحت بر اشتباه بزرگ خود در تقاضای استعفا و تاثیر منفی آن بر نهضت ملی شدن صنعت نفت اعتراف کرده و معتقد است اگر قوام آن اشتباه را نمی‌کرد، آن استفعا همه آنچه را که نهضت رشته بود، پنبه می‌کرد.  * عزمیت به خارج از کشور برای معالجه  از دیگر گزاره‌های بسیار مطرح درباره مصدق مخالفتش با اعزام به خارج از کشور برای معالجه است اما طبق نوشته‌های خودش، در زمانیکه در کمیسیون تطبیق کار می‌کرد دچار ضعف مزاج می‌شود و دیگر امکان انجام وظیفه را نداشته است. به همین جهت به نزد دکتر محمودخان معتمد و دوست قدیم خود مراجعه و وی بیماری مصدق را آپاندیس عنوان می‌کند و به گفته وی دکتر کرک طیب مریض‌خانه آمریکایی هم آن را تأیید کرد و تا آن وقت این مرض در ایران شایع نبود و کسی هم عمل نکرده بود. دکتر مصدق می‌گوید، برای درمان باید به خارج از کشور مسافرت کنم.  همزمان با عزیمت مصدق به خارج از کشور دکتر کرک در دیداری با مصدق به وی می‌گوید که می‌خواهد با همسر و فرزند خود به آمریکا برود. مصدق در این باره نیز می‌نویسد: «من نیز تصمیم گرفتم که با او عزیمت کنم که اگر در این راه اتفاقی افتاد از او استفاده کنم و چون اتومبیل در آن وقت کم بود یکی از وزرای دولت وثوق هم به من وعده نمود از روس‌ها برایم یک آمبولانس صلیب احمر بگیرد. روز بعد که دکتر از من پرسید قضیه را گفتم او هم موافقت نمود که هر دو یک روز حرکت کنیم تا پهلوی (بندر پهلوی) با هم باشیم و برای این کار من ۱۰۰ تومان به او بدهم. اما به دلایلی که مصدق توضیح می‌دهد تصمیم می‌گیرد به جای اینکه هر دو با هم حرکت کنند و با هم مسافرت کنند تصمیم می‌گیرد یک روز زودتر از وی حرکت کند تا اگر در راه اتفاقی افتاد برسد و دستوری بدهد و هر قدری هم پول خواست به او بدهد.  بالاخره مصدق با دکتر کرک سوار کشتی می‌شوند. خودش اینگونه توضیح می‌دهد: شب در دریا به من بسیار سخت گذشت و صبح قبل از رسیدن به ساحل طی قرارداد ۴۰۰ منات روسی که آن وقت ۱۰۰ تومان ارزش داشت به او دادم که نمی‌خواست قبول کند و چون تحقیق کرده بود به علت قشون ۱۵ روز راه‌آهن بادکوبه مسافر قبول نمی‌کند از من خواهش کرد موقع عمل در بیمارستان باشد و هر وقت هم خواست اجازه دهند بیاید با من صحبت کند.  خلاصه اینکه مصدق در بیمارستان بزرگ بادکوبه که یکی از اطباء آلمان قبل از جنگ جهانی اول آن را بنا کرده بود، اما در نتیجه جنگ به اتباع روسیه واگذار شده بود، عمل جراحی آپاندیس می‌کند. مصدق می‌نویسد: دکتر فین‌کلشتن جراح معروف مرا با حضور دکتر کرک عمل نمود و قسمتی از آپاندیس مرا که در الکل گذارده بود گفت اندک تأخیر سبب می‌شد که از این عمل نتیجه مطلوب عاید نشود.  وی در ادامه می‌نویسد: توقف من در بیمارستان به واسطه مجروحین جنگی به اتاق طولی نکشید در مریض‌خانه به هتل رفتم و چون هوای قفقاز بهتر بود به تفلیس رفتم تا چندی در آنجا استراحت کنم.» (صفحه ۹۲، ۹۳، ۹۴ و ۹۵)  مطالبی که در بالا نوشته شد، برگرفته از کتاب خاطرات و تالمات مصدق است که کلمه به کلمه آن را مصدق در دوران تبعید نوشته است. این مطالب که حتی در برخی بخش‌ها به طور طبیعی نگاه یک‌طرفانه‌ای را ارائه می‌دهد، ابعاد دقیق‌تری از مشی مدیریتی، شدت و ضعف تصمیمات و تا حدودی ابعاد شخصیتی وی را نمایان می‌کند که البته در این یادداشت فقط به بخشی از آن پرداخته شده است.   در این نوشتار سعی شد به ابعادی از شخصیت مصدق پرداخته شود که چندان به آن پرداخته نشده است و چه بهتر که برای جلوگیری از هرگونه شائبه‌ای مصدق را از زبان و قلم خودش به تصویر کشید تا فاصله آنچه که خود او ارائه می‌دهد با آنچه که بعضی هواداران او سعی در ارائه آن هستند بهتر و بیشتر نمایان شود. به نظر می‌رسد جامعه امروز ایران بیش از آنکه نیازمند بت‌سازی و مداحی برای برخی شخصیت‌های تاریخی باشد، محتاج به شناخت بهتر و بی‌پرده آنهاست چرا که این تصویر‌سازی‌ها می‌تواند حرکت تاریخی و تصمیمات یک ملت در بزنگاه‌های حساس یک جهت‌دهی و دستخوش تغییرات اساسی کند.  * مرتضی ماکنالی ]]> تاريخ و حماسه Mon, 11 Mar 2019 10:18:24 GMT http://asremrooz.ir/vdcg3w9xtak9ny4.rpra.html ناگفته‌هایی از زندگی یک چریک عارف http://asremrooz.ir/vdchixniv23nm6d.tft2.html به گزارش عصرامروز، دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران ، خیابان پانزده خرداد متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ سپس در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ التحصیل شد. چمران یک سال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریکا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در کالیفرنیا ومعتبرترین دانشگاه آمریکا - برکلی - با ممتاز ترین درجه علمی موفق به اخذ مدرک دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.چ مثل چمران و چمران مانند هیچ کس. شهیدچمران فقط مانند خودش بود؛ کسی که چند جمله و چند صفحه گنجایش توصیف روح بزرگش را ندارند؛ چرا که او روحی الهی و بزرگ داشت و تنها دل در گرو محبت خداوند. چنین روحی را به سختی می‌توان درک کرد، چه رسد به توصیف! چگونه می‌توان انسانی را توصیف کرد که جمع اضداد است و در عین حال همه خوبی‌ها را دارد، هم او که در یتیم خانه‌ای در لبنان زندگی می‌کرد و از غصه کودکان بی‌پناه دلش آرام نمی‌گیرد، همان است که حتی نامش در میدان نبرد تن دشمنان را به لرزه در می‌آورد، مبارزات چریکی او الگویی برای همه آزاداندیشان شده است؛ اما... این شیر میدان نبرد هنگام مناجات با پروردگارش هم چون عارفی زاهد ناله برمی‌آورد و در صحنه‌ای دیگر دانشمندی تیزهوش و دقیق می‌شود، در هنر هم پیشروست و همه هنرها را همزمان دارد. هم نقاشی چیره دست است و هم عکاسی ماهر... اما گویا هیچ یک از این‌ها را نمی‌بیند، دید او آن قدر وسیع است که تنها به هدف والای الهی و انسانی می‌اندیشد و تمامی‌تعلقات را بر زمین می‌گذارد و به سوی معشوق پرواز می‌کند... صفحه فرهنگ مقاومت این هفته مزیّن به نام بزرگمردی است که 37 سال از شهادت او می‌گذرد که با مدیریت جهادی پایه‌گذار ستاد جنگ‌های نامنظم و چریکی شد و نقش راهبردی را در رویارویی با جریان‌های نفاق در مرزهای کشور داشت. به مناسبت 17 اسفند، سالروز ولادت این سرباز پرافتخار اسلام با برادر کوچکتر او یعنی مهندس مهدی چمران به گفت وگو نشستیم تا کمی از حال و هوای خانواده و سبک زندگی شهید چمران بیشتر بدانیم... سید محمد مشکوهًْ الممالک  - ابتدا کمی از خانواده چمران و اوضاع و احوال آنها برایمان بگویید؟ پدرمان حسن چمران در هفت سالگی از روستای چمرون یا همان چمران (روستایی زیبا و کوهستانی بین ساوه و همدان) به تهران می‌آید و شروع به کار می‌کند. او در حالی که تحصیلات ابتدایی‌اش را در مکتب‌خانه‌های قدیم گذرانده بود از همان زمان در یک کارگاه بافندگی و جوراب بافی مشغول به کار می‌شود و در سن جوانی 20 یا 21 سالگی با مادرمان ازدواج می‌کند. پدربزرگ مادری ما روحانی‌ای بسیار رشید و اهل ورزش بود و در محله چاله میدان کنار مرقد حضرت سید اسماعیل(ع) شیشه گرخانه داشتند. از این رو فامیلی مادر ما شیشه‌گر بود. پدر و مادر ما بعد از ازدواج با یکدیگر در خانه‌ای اجاره‌ای در منطقه بازار زندگی خود را آغاز کردند. پدر در سال 1377 و مادر در سال 1383 فوت شدند.  ما 6 برادر بودیم؛ عباس، مرتضی، مصطفی، مهدی، محمدهادی، نصرالله (حسین) که همه جز مصطفی در محله بازار به دنیا آمدیم. مصطفی در قم متولد شد و شناسنامه او را در تهران گرفتیم. خانواده هشت نفره ما ابتدا خانه‌ای اجاره‌ای در سرپولک داشت تا اینکه برای زندگی به منزل دایی رضاعی خود رفتیم. دو اتاق به ابعاد چهار در پنج و دو و نیم در پنج در اختیار ما بود. پدر به مسائل عدالت اجتماعی و حلال بودن نان اعتقاد زیادی داشت. مثلا جوراب‌های بافته شده را که سر بازار به قیمت دو تومان فروخته می‌شد، 17 ریال می‌فروخت و وقتی دلیل این کار را از او جویا می‌شدیم می‌گفت: «از آنجایی که تنها 15 ریال صرف بافتن جوراب شده است باید دو ریال روی آن سود بیاید و به قیمت 17 ریال فروخته شود.» چنین اعتقادی به زندگی خانواده چمران برکت داده بود به گونه‌ای که علیرغم درآمد کم، زندگی خوبی داشتیم. - در رابطه با رفتار و اخلاق فردی شهید چمران بفرمایید. همان طور که گفتم بنده سه برادر دیگر هم داشتم که از مصطفی بزرگتر بودند، و من و مصطفی پشت سر هم بودیم، او 9 سال از من بزرگتر بود و رابطه خوبی با هم داشتیم، او شخصیت بسیار دوست داشتنی داشت نه تنها برای من؛ بلکه برای همه همکلاسی‌ها و دوستانش، اهل جوانمردی و ایثار و فداکاری بود، یک بار خودش می‌گفت که یکی از دوستانش نمره پایین گرفته بود و رد شده بود، دکتر هم‌گریه‌اش گرفته بود که چرا دوستش رد شده و خود او دکتر را دلداری داده بود، یا دانشکده فنی که بود یک رای‌گیری کرده بودند و او که سال سوم دانشکده بود به عنوان محبوب‌ترین دانشجوی دانشکده فنی انتخاب شده بود. - چطور شد که دکتر چمران درس و دانشگاه را رها کرد و وارد میدان‌های نبرد شد، دکتر چمران به مبارزه و جهاد چگونه نگاه می‌کرد؟ در ستاد جنگ‌های نامنظم در اهواز یک شب که فکر می‌کنم شب میلاد پیامبر(ص) یا عید مبعث بود، دکتر سخنرانی کرد که چکیده آن این است که: «یک عمر دنبال شرایط امروز می‌گشتم، ما برای ملی شدن صنعت نفت مبارزه کردیم، بعد اختلافات درونی بین ملی گراها و نیروهای مذهبی به وجود آمد و این اختلافات باعث شد که آمریکا بیاید و کودتای 28 مرداد را راه بیاندازد و مصدق را سرنگون کند، بعد از کودتای 28 مرداد برای ادامه تحصیل به آمریکا رفتم چون فکر می‌کردم در آمریکا مبارزات پارلمانتاریستی بکنیم برای ایران، خیلی هم مبارزه کردیم ولی زورمان نرسید، فکر کردم که برویم در مرزهای فلسطین برای آزادی قدس شریف بجنگیم، به مصر رفتم برای مبارزه و دو سال ماندم و آموزش دیدم و آموزش دادم و کاملا آماده به لبنان رفتم و 8 سال در مقابل اسرائیل ایستادم و جنگیدم، با فلسطینی‌ها دلخوش بودم که دیدم آنها تحرکی ندارند، ما مقابل اسرائیل ایستادیم و شهید دادیم، ما‌تانک‌های اسرائیلی‌ها را برای نخستین بار در تاریخ به آتش کشیدیم.» این حرف‌ها جایی گفته نشده، آن زمان هم کسی چیزی نگفت. اسرائیل‌تانک‌هایش را آورده بود به منطقه بنت جبین ارتفاعات تل مسعود و مستقر شد که بتواند جبل عامل و جنوب لبنان را تحت سیطره خود داشته باشد، دکتر تصمیم گرفت با 40-50 نفر از نیروها و با پشتیبانی فلسطینی‌ها، این‌تانک‌ها را از آنجا بیرون کند. ‌تانک‌های اسرائیلی‌ها را به آتش می‌کشد، اسرائیلی‌ها هم می‌گریزند و‌تانک‌ها را می‌گذارند و می‌روند، حاج احمد آقا و دکتر با هم با این‌تانک‌ها عکس یادگاری گرفتند. دکتر گفت من این کارها را انجام دادم، جنگ‌ها را کردم، به کشورهای دیگر نگاه می‌کردم و می‌دیدم که هیچ کدام مسیر مبارزه درستی ندارند تا انقلاب اسلامی‌شد، به ایران آمدم، رهبر ایران یک مجتهد و یک مرجع عالی قدر مانند امام خمینی(ره)است و مردم و رزرمنده‌ها را می‌بینم که با چه خلوص و صفایی می‌آیند و همه چیز خود را فدا می‌کنند و امروز خوشحالم که برای اسلام و دینم و وطنم قاطعانه می‌جنگیم و این جنگ به یک پیروزی بزرگ خواهد انجامید و این خیلی ارزش دارد. این تفکر را با این ایدئولوژیست‌هایی که امروز پیدا شده‌اند مقایسه کنید، این انقلابی که با این زحمات و خون‌ها به ثمر رسیده را عده‌ای با نافرمانی‌های مدنی و ارتباط با خارج و ایجاد آشوب‌های لکه‌ای در نقاط مختلف کشور و ربط دادن آنها به اصل کل انقلاب بخواهند این انقلاب را به شکست بکشند و به صورت یک دولت و حکومت سکولار به پیش ببرند و اینجاست که انسان می‌فهمد که آن شهید جایش کجاست و چه فکر می‌کرده و این آقا جایش کجاست و چه فکر می‌کند. - آیا شهید چمران از بنی صدر هم شکایت می‌کرد؟ ما با کمبودهای فراوانی مواجه بودیم، مثلا زمانی که دکتر در سوسنگرد زخمی‌شده بود و در بیمارستان بود می‌گفت که ما سه تا گلوله آرپیجی داشتیم و مقابل یک تیپ زرهی دشمن می‌جنگیدیم و‌تانک‌های دشمن را زده بودیم، تنها سه گلوله برایمان باقی مانده بود، دیگر نتوانستیم با آرپیجی بجنگیم و با مسلسل و تفنگمان می‌جنگیدیم، آنجا کمبودها را مطرح می‌کند و بعد هم از امام می‌خواهد که سپاه پاسداران و نیروهای داوطلب را هر چه بیشتر تقویت کنند، این تنها موردی است که می‌آید در ملا عام می‌گوید که ما کمبود داریم. کمبودها را به کسانی که باید می‌گفت، نه اینکه بیاید و دل مردم را خالی بکند، ما متاسفانه می‌بینیم خیلی‌ها مسائلی که حتی در کشور نیست را در بین مردم مطرح می‌کنند و این بد است و‌ اشتباه بزرگی است، یکی می‌آید و می‌گوید ما را با چند موشک و بمب از بین می‌برند و یا یکی می‌گوید ما باید بودجه را بودجه اضطراری بدهیم و وضعمان بحرانی است، در حالی که ما دیدیم که حضرت آقا گفتند نه وضع ما بحرانی نیست، سخت هست ولی سختی‌های بدتر از این را داشتیم و پشت سر گذاشتیم؛ ولی شهید این گونه نبود و ستاد جنگ‌های نامنظم را با آقا تشکیل دادند. - گویا شما دوره‌ای همراه شهید چمران بوده‌اید، لطفا در این مورد توضیح بدهید. وقتی رفت آمریکا با نامه با هم در ارتباط بودیم، آن هم نامه‌های معمولی که ساواک آنها را بررسی می‌کرد. وقتی که آمد لبنان می‌رفتم و او را می‌دیدم، پنهانی هم می‌رفتیم، تا زمانی که امام راحل به پاریس رفتند، رفتم دیدن او در لبنان و با پیامی‌از طرف دکتر رفتم پاریس خدمت امام(ره)؛ ولی آن بار با پاسپورت و قدی افراشته رفتیم؛ چون دولت دیگر قدرتی نداشت. وقتی برگشت ایران در خانه ما بود و وقتی هم که همسرش آمد همیشه با دکتر بودم، گاهی سه چهار روز با دکتر بودم و در نخست‌وزیری می‌ماندم، چند ماهی بود که با ماشین خودم او را این طرف و آن طرف می‌بردم و هم راننده‌اش بودم و هم یک کلت گرفته بودم و بدون اینکه کسی بفهمد محافظش بودم، خیلی چیزها از او آموختم، به ویژه در دوران جنگ که انسان در یک حالات خاصی هم هست خیلی می‌تواند بیاموزد، فداکاری‌ها، گذشت‌ها و آن سکوت‌ها برای انقلاب و برای پیروزی، همه دردها و رنج‌ها را در دل ریختن.... بنده یک بار به زحمت ایشان را راضی کردم که بیاید تهران، چون ما را اذیت می‌کردند، هم به ما سلاح و مهمات نمی‌دادند، من مسئول تدارکات بودم، می‌آمدم تهران برای گرفتن سلاح، خیلی هم با سماجت و پشتکار دنبال می‌کردم تا بتوانم سلاح و مهمات بگیرم، گاهی هم می‌گفتند نداریم، از طرفی هم فضاسازی‌هایی که علیه ما می‌شد، هم چپی‌ها کار می‌کردند و هم یک عده افراطی‌های راستی، رفتیم پیش حاج احمدآقا که خیلی هم دکتر را دوست داشت و احترام می‌گذاشت، آقا هم در جریان بودند، با ایشان هم مشکلات را مطرح می‌کردیم. یک بار نیمه‌های شب رفتیم پیش آقای‌هاشمی‌رفسنجانی که آن زمان رئیس‌ مجلس بودند و حمایت‌هایی کردند که در جنگ بتوانیم با قدرت جلو برویم؛ البته اختلافات و فشارها را وارد جبهه نمی‌کردیم که بچه‌ها فقط و فقط به دشمن توجه کنند. - کدام بعد از وجود دکتر چمران مغفول مانده؟ دکتر چمران با یک روز و دو روز شناخته نمی‌شوند. در دنیا خیلی کم داریم افرادی که این گونه باشند، آنها هم که پیدا شدند شرایط و جایگاه شهید چمران را نداشتند و این گونه هم در انقلاب نیامدند، عوامل زیادی باعث شد که شهید بیاید در این میدان، اول خواست خدا بوده، نبوغ ذاتی خود شهید چمران بوده و آنچه باید بیش از هر چیزی به آن‌اشاره کرد، خلوص عرفان و همه چیز را برای خدا خواستن دکتر بود؛ چون هیچ وقت برای خودش، دوستان و گروهش فکر نمی‌کرد، فقط و فقط برای خدا بود، خدا هم استعداد خاصی را در وجود او قرار داده بود، یک نابغه بود، در ریاضیات‌ فیزیک، خیلی تیز و باهوش بود و خدا هم راهنمایی‌اش کرد تا چنین تصمیمات بزرگی را در زندگی‌اش بگیرد که نظیر آن وجود ندارد. همه او را به عنوان یک سردار و فرمانده و رزمنده می‌شناسند، البته همه این‌ها بود؛ ولی فقط این نبود که تنها یک جنگجوی پرهیزگار باشد؛ بلکه یک معلم متعهد هم بود که این را حضرت امام(ره) می‌فرماید. دانش و علمش مغفول مانده، اگر در بحث علم، همان فیزیک را در نظر بگیریم، و اگر برمی‌گشت و در این زمینه کار می‌کرد، یکی از شخصیت‌های بزرگ علمی در سطح جهان ‌می‌شد، او همه این‌ها را با هم داشت. - سیره شهید چمران چه نسخه‌ای برای مشکلات امروز کشور دارد؟ زمانی که دولت موقت پایان‌پذیرفته بود و دوران حکومت شورای انقلاب بود، او بعد از ظهرها می‌آمد در نخست‌وزیری چون آنجا راحت‌تر می‌توانست افراد را ببیند و ملاقات کند، تا نیمه‌های شب و حتی تا صبح با آنها به صحبت و بحث می‌نشست و از هر جا که می‌آمدند آنها را می‌دید. یادم هست که شهید صیاد شیرازی از اصفهان می‌آمد و تا صبح در مورد ارتش با هم صحبت می‌کردند چون دکتر چمران وزیر دفاع بود. آمد در اتاق خودش که ما هم آنجا مستقر بودیم، یک آقای آفریقایی هم همراهش بود گفت از همکلاسی‌های من در آمریکا بوده و رشته الکترونیک خوانده، از آمریکا برگشته و رفته نیجریه و آنجا وزیر است و حالا آمده که من را ببیند، او از بچه‌های مسلمان خوب هم‌دانشگاهی من در آمریکا است و آمده که من را ببیند. او رفت نشست و بعد هم من را صدا کرد که بیا ببین این شخص چه می‌گوید. می‌گفت انقلاب اسلامی‌ یک حرکت بزرگ تاریخی بود که شماها، خود ملت ایران ارزشش را به خوبی نمی‌دانید؛ ولی ما آفریقایی‌ها بهتر از شما می‌دانیم، ما نگران شما هستیم؛ چون اگر خدای نکرده انقلاب اسلامی‌شما به شکست بینجامد ما دیگر نمی‌توانیم در دنیا سر بلند کنیم، بایستی قرن‌ها همین طور بمانیم، تحت استعمار بودیم، از استعمار بیرون آمدیم؛ ولی هنوز هم بر ما حاکم هستند و می‌گفت این اختلافات داخلی شما را که می‌بینیم می‌ترسیم و نگران می‌شویم که اگر این انقلاب به نتیجه نرسد ما چه بکنیم، اگر فکر خودتان نیستید و دلتان برای خودتان نمی‌سوزد لااقل دلتان برای ما آفریقایی‌ها بسوزد، بگذارید شما به پیروزی برسید تا ما هم پیروز شویم. همان روز من به آقای دکتر گفتم می‌دانید امروز چه اتفاقی افتاده؟ گفت نمی‌دانم، گفتم آمریکا ما را تحریم کرده است، نه دیگر قطعات می‌دهد نه بالگرد و ادوات جنگی، دکتر هم بلافاصله دستانش را به حالت قنوت بالا برد و گفت الهی شکر، گفتم ما را تحریم کردند، وسایل و پول‌های ما را نمی‌دهند، باز هم گفت الهی شکر. - شهید چمران تعدادی دستنوشته داشتند، در آنها به چه نکاتی‌اشاره داشتند؟ دستنوشته شهید چمران هنگامی‌که وارد ایران شده بود که خطاب به مادرمان نوشته است: وقتی می‌خواستم از ایران بروم تو به فرودگاه آمدی و در گوش من چنین گفتی که‌ای مصطفی! من تو را با شیره جانم بزرگ کردم و حالا که داری از ایران می‌روی هیچ چیزی از تو نمی‌خواهم، فقط یک سفارش دارم که خدا را فراموش نکنی. ای مادر بعد از 22 سال به وطن بازمی‌گردم و به تو اطمینان می‌دهم که حتی برای یک لحظه هم خدا را فراموش نکرده‌ام. دکتر دست نوشته دیگری را در بهشت زهرا(س) بر سر مزار شهدا نوشته است که نیایش گونه است؛ اما در آن استراتژی و خط خود را مشخص می‌کند، این را برای این می‌خوانم که برخی نمایندگان مجلس می‌گویند حقوق ما کم است یا پدر ما فلان بوده و باید اینقدر حقوق بگیریم و نظایر این...  خدایا به شکرانه این پیروزی بزرگ (انقلاب اسلامی) خوش دارم که هدیه‌ای تقدیم تو کنم؛ اما چیزی جز جان ندارم، من از شدت سرور می‌سوزم، می‌لرزم و شرم زده‌ام و نمی‌دانم خدایا تو را چگونه شکر کنم، می‌خواهم همه چیز خود را بدهم، می‌خواهم خود را قربانی کنم، با کمال اخلاص آنچه دارم تقدیم می‌کنم، مالی ندارم، ملکی ندارم، درویشم، بی‌چیزم، فقط قلبی سوزان دارم که آن را هم تقدیم کرده‌ام و جانم ناچیزتر از آن است که برای تقدیم آن بخواهم منتی بگذارم، جانم که چیزی نیست. خدایا من آمده‌ام، با همه وجودم، با قلبم و روحم، آمده‌ام که خود را قربانی راه تو کنم، آمده‌ام تا همه حیات و هستی خود را به شکرانه این پیروزی بزرگ تقدیم تو کنم، من چیزی از تو نمی‌خواهم، من سربازی گمنامم، من درویشی سراپا برهنه‌ام و هنگامی‌که چشم از جهان فرو می‌بندم می‌خواهم که هیچ چیز نداشته باشم، می‌خواهم فقط برای خدا باشم، می‌خواهم از هر شائبه خودخواهی و خودبینی به دور باشم، می‌خواهم بسوزم تا راه را روشن کنم. شهدای ما سوختند تا راه را برای ما روشن کنند تا فتنه 88 صورت نپذیرد، تا 9 دی‌ها به وجود بیاید، راه روشنی که هر روز در نمازها از خدا می‌خواهیم همین راه است، شهدای ما سوختند و رفتند تا ما راه را‌ اشتباه نرویم و از طریق مستقیم الهی منحرف نشویم، پشت سر رهبری راه را دنبال کنیم و به بیراهه نرویم. از شهید چمران وقتی که به شهادت رسید یک تفنگ کلاشینکف خونین که با خاک‌های دهلاویه در هم آمیخته بود، به جا ماند که هم اکنون در موزه نظامی ‌سعدآباد است، یک لباس چریکی هم به تن داشت که دوستان ما آن را تکه تکه کردند و به نیت تبرک و تیمّن بردند و جیب‌های آن را هم با وسایلش به من دادند، یک دست کت و شلوار هم در ساختمان نخست‌وزیری داشت؛ چون همراه با همسر لبنانیش در اتاقی در زیرزمین که شبها راننده‌ها استراحت می‌کردند مانده بود و خانه‌ای نداشت و به کاخ‌ها نرفته بود. کت و شلوارش را هم همسرش به کارکنان نخست‌وزیری داد. چند هزار جلد کتاب داشت که کتابها را با کامیون از لبنان آوردیم و در کتابخانه بنیاد شهید چمران نگهداری و استفاده می‌کنیم. 35 هزار تومان هم پول نقد در بانک ملی، شعبه پاستور، واحد مجلس شورای اسلامی‌داشت، او نماینده مردم تهران بود و حقوق نماینده‌ها هم 7 هزار تومان بود و چند ماهی که در جبهه بود حقوقش را نگرفته بود، من هم رفتم که پول را بگیرم، اما حیفم آمد گفتم بگذار بماند تا عبرتی برای آیندگان باشد، برای نمایندگان آینده، برای خودم که یادم بماند نمایندگانی این‌گونه بودند، الان هم پول در همان شعبه باقی مانده است و در حقیقت خواسته‌اش را که گفته بود خدایا از تو می‌خواهم هنگام رفتن از این دنیا چیزی نداشته باشم خدا اجابت کرد. - به نظر شما چگونه می‌توانیم جایگاه شهدا را بیشتر درک کنیم؟ حالا اگرچه شهدای مدافع حرم را داریم ولی با مقایسه‌هایی که می‌شود خیلی چیزها برایمان روشن می‌شود که شهدای ما واقعا چگونه بودند، فرمانده لشکری که آن قدر متواضع است که شب پوتین نیروهای خود را واکس می‌زند یا لباس‌ها و ظرف‌هایشان را می‌شوید و یا جابه جایی مهمات را انجام می‌دهد، یا شهید بابایی که وارد قرارگاهی می‌شود و او را نمی‌شناسند و به جلسه راه نمی‌دهند، او هم چیزی نمی‌گوید و گوشه‌ای می‌نشیند و وقتی می‌فهمند که او عضو همین جلسه است می‌آیند و او را می‌برند داخل، این را با فردی مقایسه کنیم که اگر او را در جایی نشناسند عصبانی می‌شود و فحش می‌دهد و توقع دارد که همه دنیا مقابلش سر تعظیم فرود بیاورند به خاطر اینکه به جایی رسیده است. یا مثلا وزیر یا مسئولی که وقتی خبرنگار از او سؤالی می‌پرسد میکروفن او را پرت می‌کند یا کلمات نامناسبی که حتی در شان یک انسان معمولی هم نیست ادا می‌کند؛ البته قیاس این‌ها با شهدا کار درستی نیست چرا که هیچ وقت هیچ کسی را نمی‌توانیم با شهدا قیاس کنیم؛ ولی به خاطر اینکه بتوانیم جایگاه افراد را بهتر بشناسیم و جایگاه شهدا را بهتر درک کنیم، باید قیاس‌های خیلی معمولی را انجام دهیم و خیلی مسائل را درک کنیم. رزمندگان ما با صلابت ایستاده بودند و سخت می‌جنگیدند و نگران خیلی از مسائل مانند تحریم و آب و نان نبودند؛ ولی عده‌ای می‌گویند مردم دیگر خسته شده‌اند برویم باب مذاکره را باز کنیم و مسائل را حل کنیم و فکر می‌کنند دشمنان ما کسانی هستند که با چند کلمه خوش و بش و چند تا صحبت زیبا و تبسم و لبخند به آنها می‌شود مسائل را حل کرد، در صورتی که آنها سقوط و شکست ما را می‌خواهند، آنها می‌خواهند که ما برایشان نوکری کنیم، همان گونه که خیلی از ملت‌های دیگر را به چنین وضعی کشانده‌اند و امروز آنها را می‌دوشند و به آنها آسیب می‌رسانند. شهدا این را نشان دادن که باید در مقابلشان ایستاد. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 10 Mar 2019 06:31:31 GMT http://asremrooz.ir/vdchixniv23nm6d.tft2.html