سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Sun, 18 Aug 2019 12:00:06 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Sun, 18 Aug 2019 12:00:06 GMT تاريخ و حماسه 60 مبدع «هتل اوین» چه کسی بود؟ + عکس http://asremrooz.ir/vdcjxae8huqemxz.fsfu.html به گزارش عصر امروز، شهید سیداسدالله لاجوردی از آن شهدایی است که علی‌رغم داشتن حق بزرگی که بر گردن انقلاب اسلامی ‌و نظام جمهوری اسلامی دارد، کمتر درباره‌اش گفته و نوشته شده است. دلیلش شاید این باشد که متأسفانه برخی، تهمت‌هایی که سازمان منافقین در طول سال‌ها به این سردار انقلاب زده بودند، را باور کرده‌اند. تهمت‌ها و دروغ‌هایی مثل اینکه شهید لاجوردی فردی خشن، تندخو و یا حتی شکنجه‌گر و... بود!  اما دقیقاً در جهت عکس این دروغ‌ها، سیداسدالله لاجوردی که در راه عقیده و مبارزه با رژیم پهلوی و ضدانقلاب بسیار محکم بود و برای همین از طرف مقام معظم رهبری لقب «مرد پولادین انقلاب» را گرفت؛ در تعامل با مردم عادی و حتی با خطاکاران، انسانی به‌شدت مهربان، نرم‌خو و با روحیه‌ای پدرانه بود. انسانی مسئول و باتدبیر که با نگاهی به عملکردش در دوره‌های مسئولیت در «دادستانی انقلاب اسلامی کل کشور» و «ریاست سازمان زندان‌ها» می‌توان دو بعد شخصیتی او در قاطعیت برخورد با ضدانقلاب و همچنین در عین حال مهربانی با گناه و خطاکاران زندانی را به عیان مشاهده کرد...  قاطع و نفوذی‌شناس! شهید لاجوردی متولد سال ۱۳۱۴ بود و تحصیلات حوزوی را تا حدّ اجتهاد ادامه داده بود ولی لباس روحانیت بر تن نداشت. از نوجوانی در بازار تهران کار کرده بود و شغلش هم در زمان مبارزات علیه حکومت پهلوی «روسری‌دوزی» بود. از همان زمان طلبگی وارد مبارزات علیه رژیم پهلوی شده بود و به‌خاطر همین هم توسط ساواک چندین بار دستگیر شد و حدود ۹ سال از عمرش را در زندان‌های رژیم پهلوی و زیر شکنجه و فشار گذراند. تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) به پیروزی رسید.  او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تا سال ۱۳۶۳ مسئول دادستانی انقلاب اسلامی کل کشور شد. ایشان در مدتی که این مسئولیت را بر عهده داشت، با بصیرت عمیق و مثال‌زدنی از یکطرف با قاطعیت با عناصر ضدانقلاب مبارزه می‌کرد و از طرف دیگر هم با به راه انداختن بحث‌های عقیدتی در زندان، زمینه توبه و برگشت زندانیان سیاسی - از اعضای حزب توده و چریک‌های فدائی خلق گرفته تا اعضای سازمان مجاهدین خلق-  را فراهم می‌کرد.  با وجود انتشار وسیع شایعات علیه سیداسدالله لاجوردی در سطح جامعه و زدن تهمت‌هایی چون شکنجه و آزار زندانیان سیاسی به دستور ایشان!، شهید لاجوردی نگاهی کاملاً پدرانه و از سر عطوفت به آنها داشت.  رسیدگی به امور زندانیان، ابداع و ابتکار ایجاد فرهنگ توبه و بازسازی شخصیت عناصر گروهک‌های ضدانقلابی فرقان، منافقین و جریانات الحادی و مارکسیستی، بردن زندانیان به مراکز تفریحی و تفرجگاه‌ها، و یا به نمازجمعه بردنشان از دیگر اقدامات شهید بزرگوار لاجوردی بود. حتی غذاخوردن او با زندانیان و فوتبال و والیبال بازی کردن با آنها از دیگر کارهایی بود که به شکل مداوم توسط ایشان انجام می‌شد. البته متأسفانه آن بخش برخورد قاطع او با عناصر ضدانقلاب و به‌ویژه اعضای نفوذی سازمان مجاهدین خلق در ارکان اداره کشور، به مذاق برخی خوش نیامد، آن‌قدر که زمینه استعفا و رفتنش را از دادستانی انقلاب فراهم کردند.  داستان هم از این قرار بود که بعد از انفجار دفتر نخست‌وزیری و شهادت رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر (شهیدان رجائی و باهنر) توسط عامل نفوذی منافقین در دفتر نخست‌وزیر (کشمیری)، توجه شهید لاجوردی به انحراف افکار عمومی ‌توسط عده‌ای برای فراری دادن کشمیری از ایران جلب شد. وقایع منجر به فرار کشمیری و توطئه دوستان و یاران او برای شهید جلوه دادن او و عامل نفوذی نشان دادن شهید عبدالحسین دفتریان، باعث شد که سیداسدالله لاجوردی به‌صورت جدّی پیگیر شناسایی نفوذی‌ها شود.  او در جریان تحقیقاتش به نقش‌آفرینی محسن سازگارا معاون «ب.ن» و «س.ح» و حمایت دو مافوق او از اقداماتش پی برد. اما متأسفانه به دلیل حمایت برخی از افراد ناآگاه و یا نفوذی نتوانست خیانت این افراد را اثبات کند. ایشان بعد از استعفای اجباری از مقامش و در وصیتنامه‌ای که در سال ۱۳۶۴ و در هنگام حضور در جبهه‌های حق علیه باطل نوشت، درباره این نفوذی‌ها تأکید کرده است که: «خدایا! تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف، خطر منافقین انقلاب را (همانان که التقاط، به گونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانان که ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان، دستمال ابریشمی ‌بسیار بزرگ -به بزرگی مجمع الاضداد-  به دست گرفته‌اند، هم رجایی و باهنر را می‌کشند و هم به سوگشان می‌نشینند، هم با منافقین خلق، پیوند تشکیلاتی و سپس...! برقرار می‌کنند، هم آنان را دستگیر می‌کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت به آنان تلاش می‌کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می‌شوند، هم در مبارزه علیه آنان و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان خود را در صف منافق‌کشان می‌زنند و هم در حوزه‌های علمیه به فقه و فقاهت روی می‌آورند تا مسیر فقه را عوض کنند)، به مسئولین گوشزد کرده‌ام ولی نمی‌دانم چرا؟ (گرچه نسبت به بعضی، تا اندازه‌ای می‌‍‌دانم چرا!)‌ ترتیب اثر نداده‌اند.»  زندان اوین یا هتل اوین! بعد از استعفا از سال ۶۳ تا ۶۸، شهید لاجوردی یا در جبهه‌ها مشغول جهاد بود یا در حجره روسری دوزی و روسری فروشی‌اش مشغول تلاش برای تأمین معاش خانواده. اما بعد از سال ۶۸ مسئول زندان‌های کل کشور شد و از همان زمان انتصاب به این مسئولیت، دستور داد که به امور فرهنگی در زندان‌ها توجه ویژه شود. از جمله، دستور داد دیوارها رنگ زده و باغچه‌ها گلکاری شود و همچنین زمینه کار و فعالیت اقتصادی را برای زندانیان در داخل زندان فراهم کرد. تغییرات رفاهی و فرهنگی که در زندان‌ها در دوره ریاست ایشان ایجاد شد، حتی باعث شد که مرحوم کیومرث صابری فومنی معروف به «گل آقا» در مطلبی طنز عنوان «هتل اوین» را به زندان اوین بدهد.  او بدون اطلاع قبلی و به شکل سرزده از زندان‌های مختلف کشور بازدید انجام می‌داد و در صورت دیدن تخلفات روسای زندان‌ها، با آنها برخورد می‌کرد. ایشان حتی در سال‌های ابتدایی مسئولیتش دستورالعملی اجرائی را تنظیم و به‌عنوان «منشور زندانبانی» به تمام روسای زندان‌ها ابلاغ کرد. در صدر این منشور خطاب به کلیه روسا و مدیران زندانها آمده است: «هدف قانون از کیفر و زندان انتقام‌جویی نیست، بلکه نخست به‌منظور تنبّه و بیدار نمودن وجدان خفته یا غافل انسان‌هایی است که با دلایل گوناگون، دست به جرم و جنایت زده‌اند و ثانیا به‌منظور پاک نگه‌داشتن جامعه از وجود کسانی است که ممکن است فساد و تبهکاری را به دیگران سرایت دهند.»  می‌شود گفت عمده مفاد این منشور توجه به مسائل زندانیان از جهت رفاهی، درمانی، حفظ حرمت زندانیان و خانواده‌هایشان در ساعت ملاقات و... بود. اما تنها اشاره به ۲ بند از این منشور کافی است تا بیانگر مدیریت انقلابی و عطوفت شهید لاجوردی باشد: «از آنجا که بیشترین مسئولیت زندگی به وضع خانواده زندانیان از سوی انجمن حمایت از زندانیان به عهده مسئولین زندان‌ها محول شده، بر مسئولین زندان‌هاست که حضور فعّال و مستمر در زندان‌ها داشته و مشکلات شخصی و خانوادگی آنها را از نزدیک بررسی و در رفع آنها (در حد امکان) بکوشند.» «پرسنل زندان به هیچ وجه من‌الوجوه نبایستی از زندانیان به منظور انجام کارهای شخصی خود استفاده کنند و حق ندارند کوچکترین هدیه ولو حبّه قندی یا دانه خرمایی از زندانی بپذیرند.»  با اجرایی شدن این منشور در زندان‌های کشور، تغییر زیادی در محیط زندان‌ها ایجاد شد. این تغییرات به حدّی بود که وقتی «گالین دوپول» -کمیسریای عالی حقوق بشر و نماینده ویژه این کمیسیون-  به ایران آمد و از زندان‌های کشور بازدید کرد و وضعیت زندانیان ایرانی را دید، از وضعیت رفاهی آنها تعجب کرد. ***   شهید لاجوردی در سال ۷۶ به دلیل اختلافات سیاسی مسئولین دولت اصلاحات با وی، دوباره مجبور به استعفا شد و به همان حجره روسری دوزی و فروشی خود در بازار تهران برگشت. ظاهرا نفوذی‌ها و دوستداران مسعود رجوی و سازمان مخفوش! چندان دوست نداشتند که مرد پولادین انقلاب به‌عنوان مدیری انقلابی و کارآمد در مصدر امور زندان‌ها باشد.  به گزارش کیهان تا اینکه در تاریخ اول شهریور ۱۳۷۷ دشمنان دیرین سیداسدالله لاجوردی یعنی منافقین در جلوی مغازه‌اش، او را به شهادت رساندند.  منابع: ۱- کتاب «مثل باران»- زندگینامه شهید سیداسدالله لاجوردی- ، نوشته میثم رشیدی مهرآبادی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صفحات ۴۷، ۵۱ و ۷۳ ۲- کتاب «عروج خونین» - شهید سیداسدالله لاجوردی- ، جلد چهارم، زیر نظر احمد قدیریان، بنیاد فرهنگی شهید لاجوردی، چاپ ۱۳۸۶.ش، صفحات ۱۱۲ و ۱۱۳ ۳- «مصاحبه با زهرا گل گل»- همسر شهید سیداسدالله لاجوردی- ، روزنامه جوان، مورخ ۳ شهریور ۱۳۹۶.ش ۴- مجله «اشارت دیده بان»، شماره ۳۳، آبان ۱۳۹۷.ش، «مرد پولادین»- ویژه‌نامه شهید سیداسدالله لاجوردی- ۵- مصاحبه با «سیدمحمدعلی مرویان حسینی»- معاون شهید لاجوردی در زمان ریاست در سازمان زندان‌ها- ، خبرگزاری تسنیم، ۳۱ مرداد ۱۳۹۶.ش ۶-  خبرگزاری دفاع مقدس، مصاحبه با «مصطفی مهذّب»- مدیرکل امور مالی دفتر ریاست جمهوری در زمان شهید رجائی- ، مورخ ۸ شهریور ۱۳۹۵.ش. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 18 Aug 2019 06:47:46 GMT http://asremrooz.ir/vdcjxae8huqemxz.fsfu.html 3 برادری که در یک روز شهید شدند http://asremrooz.ir/vdcdn50xnyt09s6.2a2y.html به گزارش عصر امروز خبر رسید نجفعلی شهید شده و از سرنوشت قدرت‌الله و ولی‌الله اطلاعی در دست نیست. پیکر نجفعلی هم در منطقه عملیاتی خیبر جا مانده و او هم مثل دو برادر کوچک‌ترش مفقود است. خبر شهادت نجفعلی در حالی که همسرش سه ماهه باردار بود، ضربه روحی سختی به خانواده وارد کرد، اما بلاتکلیفی سرنوشت قدرت‌الله و ولی‌الله کورسوی امیدی را در دل پدر و مادرش زنده نگه داشته بود. بعد‌ها از نامه‌های اسرای خیبر مشخص شد هر سه برادر در یک روز و به فاصله چند ساعت از هم به شهادت رسیده‌اند، اما کسی جرئت نداشت از این موضوع حرفی به پدر و مادرشان بزند. سال‌ها از پی هم گذشتند و مادر هر هفته لباس‌های ولی الله و قدرت‌الله را می‌شست و اتو می‌زد به امید این که وقتی دردانه‌هایش برگشتند، لباس تمیز و آماده برای پوشیدن داشته باشند. سال 75 پیکر هر سه شهید خانواده به فاصله چند ماه از هم تفحص شدند و به زادگاه‌شان روستای هویه فلاورجان برگشتند. تازه آن موقع بود که والدین شهیدان کریمی متوجه شدند سال 62فقط در یک روز، نیمی از شش فرزند پسرشان را از دست داده‌اند! گفت‌وگوی ما با رجبعلی کریمی برادر شهیدان کریمی را پیش‌رو دارید.  اواخر سال گذشته خبر رسید پدر شهیدان کریمی مرحوم شده‌اند ایشان چه کاره بودند؟ در خانواده چند خواهر و برادر بودید؟ پدرمان حاج اسدالله کریمی بهمن سال 97 مرحوم شد. مادرمان هم سال 86 به رحمت خدا رفت. پدرم کشاورز بود و در روستای هویه فلاورجان ساکن بودیم. خانواده ما تا روز پنجم اسفند ماه 1362 شش فرزند پسر و سه فرزند دختر داشت. در همان روز برادرم سردار نجفعلی کریمی به شهادت رسید و یکی دو ساعت بعد قدرت‌الله و ولی‌الله شهید شدند. جمعیت خانواده ما هم از 9 فرزند به شش فرزند کاهش یافت!   شما برادر بزرگ‌تر شهدا هستید؟ من سه خواهر و دو برادر بزرگ‌تر از خود دارم. متولد سال 36 هستم و بعد از من نجفعلی سال 39 به دنیا آمد و بعد از او قدرت‌الله سال 41 و ولی‌الله سال 44 به دنیا آمدند.   یعنی هر سه شهید فرزندان آخر خانواده بودند؟ بله، هر سه نفر هم به اقتضای جوانی و توانایی جسمی‌شان بیشترین سابقه جبهه را در خانواده ما داشتند. پشت سر هم جبهه می‌رفتند. خصوصاً نجفعلی و قدرت‌الله که پاسدار بودند و تقریباً از اوایل جنگ تا زمان شهادتشان در منطقه بودند. من هم پشت بند آن‌ها گاهی به جبهه می‌رفتم. متأهل بودم و با این وجود خدا توفیق داد که چند باری اعزام بگیرم. گاهی پیش می‌آمد که شش، هفت ماه همدیگر را نمی‌دیدیم. چون وقتی این برادر از جبهه می‌آمد، آن یکی اعزام می‌شد و کم پیش می‌آمد دور هم جمع شویم.   پدر و مادرتان با جبهه رفتن‌های پسرانشان مشکلی نداشتند؟ پدرمان آدم مذهبی و آگاهی بود. دوران طاغوت اصلاً اجازه نمی‌داد تلویزیون تماشا کنیم. سال 54 که به حج رفت، از آنجا یک ضبط صوت آورد که یا با آن قرآن گوش می‌داد یا نوار‌های مذهبی. با روحانیت هم رفت و آمد داشت. می‌خواهم عرض کنم که خودش در خط انقلاب بود و درک می‌کرد که باید جبهه‌ها خالی نمانند. منتها گاهی او و مادرمان گلایه می‌کردند که حداقل بگذارید برادر دیگرتان برگردد بعد شما بروید. گلایه بحقی هم بود. منتها شرایط زمان ایجاب می‌کرد که احساس مسئولیت کنیم و به جبهه برویم.   نجفعلی چطور برادری بود؟ کمی از ایشان بگویید.  سردار شهید نجفعلی کریمی بعد از من دنیا آمده بود. خیلی با هم رفیق بودیم. آدم شوخ‌طبعی بود و با بچه‌ها می‌جوشید و آن‌ها هم او را دوست داشتند. نجفعلی اخلاقی خوبی که داشت این بود که سعی می‌کرد بچه‌ها را با قرآن یا ادعیه آشنا کند. مثلاً به بچه‌های فامیل می‌گفت اگر فلان دعا را حفظ کنید برایتان جایزه می‌خرم. با خود ما هم چنین می‌کرد. خیلی وقت‌ها سر سفره می‌گفت اول باید سوره والعصر را دسته‌جمعی بخوانیم بعد غذا را شروع کنیم. اخلاق خاصی داشت و سعی می‌کرد افرادی که دلشان با انقلاب نبود را اهل کند. کدخدایی داشتیم که خیلی موافق انقلاب نبود. نجفعلی با او با احترام برخورد می‌کرد. می‌گفتیم چرا با فلانی که انقلابی نیست اینطور برخورد می‌کنی؟ می‌گفت ما باید این‌ها را جذب کنیم، نه اینکه با کم محلی و تندی آن‌ها را از خط انقلاب دور نماییم. طوری شده بود که کدخدا برای نجفعلی احترام زیادی قائل بود. هر وقت او را می‌دید با آن سن و سالش به پای نجفعلی بلند می‌شد.   نجفعلی را سردار معرفی کردید، چه سمتی در جبهه داشت؟ نجفعلی سال 59 که مقارن با شروع جنگ بود، به خدمت سربازی رفت و بلافاصله بعد از اتمام خدمتش به عضویت سپاه درآمد. چون سابقه زیادی در جبهه داشت، در تیپ 8 نجف به فرماندهی گردان رسید. مدتی فرمانده گردان ثامن‌الائمه (ع) بود و بعد فرمانده گردان امیرالمؤمنین (ع) شد. در همین کسوت هم به شهادت رسید.  قدرت‌الله چطور بچه‌ای بود؟ شوخ طبعی قدرت‌الله از نجفعلی هم بیشتر بود. در بسیج و مسائل فرهنگی و تبلیغاتی خیلی فعالیت می‌کرد. او هم بعد از نجفعلی به عضویت سپاه درآمد و زیاد جبهه می‌رفت. قدرت‌الله خصوصیت خاصی که داشت این بود که شب‌ها در خواب راه می‌رفت. یک وقت می‌دیدی ساعت 12 شب بلند می‌شد و به طرف مسجد می‌رفت. یا یک شب دیدیم دارد قرآن می‌خواند. صبح که می‌پرسیدیم چرا نصف شب قرآن می‌خواندی، اصلاً یادش نمی‌آمد چنین کاری کرده است. جالب است در خواب راه رفتن‌هایش هم رگه‌های مذهبی داشت. شوخ طبعی قدرت‌الله باعث شده بود با همه رفیق باشد و همه او را دوست داشتند.   ولی‌الله هنگام شهادتش 18 سال داشت، اما آنطور که شما گفتید زیاد جبهه می‌رفت. از چند سالگی جبهه‌ای شده بود؟ ولی‌الله سن کمی داشت که به جبهه رفت. هنگام شهادت 18 سال داشت، اما رزمنده باتجربه‌ای بود. جبهه رفتنش هم اینطور شد که یک روز برگه‌ای برای پدرمان آورد تا آن را امضا کند. البته پدرمان، چون سواد نداشت پای برگه‌ها را انگشت می‌زد. آن روز پدر پرسیده بود این برگه چیست؟ ولی‌الله گفته بود از مدرسه داده‌اند و شما اول امضا بزن تا من بگویم چیست. پدر تا برگه را انگشت می‌زند، ولی‌الله می‌گوید این برگه اجازه شما برای حضورم در جبهه است. پدر می‌گوید لااقل بگذار برادر‌های دیگرت برگردند بعد تو برو که ولی‌الله می‌گوید هر کس جای خودش تکلیفش را انجام می‌دهد و جبهه رفتن‌های آن‌ها تکلیفی از گردن من ساقط نمی‌کند.   خود شما هم بسیجی به جبهه می‌رفتید؟ بله، شغل من کشاورزی بود. نقاشی و لوله‌کشی هم می‌کردم و بعد از مدتی در صنایع دفاع مشغول کار شدم. زمان جنگ متأهل بودم، اما سعی می‌کردم به قدر خودم تکلیفم را انجام بدهم و به جبهه بروم.   از بین برادر‌های شهیدتان فقط نجفعلی متأهل بود؟  بله، ایشان اوایل سال 62 ازدواج کرد و اواخر همان سال هم به شهادت رسید. آن موقع همسرش باردار بود. شش ماه بعد از شهادت نجفعلی در شهریورماه سال 63 پسرش به دنیا آمد که به یاد پدر، اسم او را هم نجفعلی گذاشتند.   به ماجرای شهادت برادرهایتان بپردازیم. روز پنجم اسفند 62 چه اتفاقی افتاد؟ همانطور که قبلاً عرض کردم، نجفعلی در عملیات خیبر فرمانده گردان امیرالمؤمنین (ع) بود. چون نمی‌خواستند سه برادر کنار هم باشند قدرت‌الله و ولی‌الله را به گردان دیگری فرستاده بودند. روز پنجم اسفند ماه اول نجفعلی به شهادت می‌رسد. به عنوان فرمانده گردان، چون آدم شاخصی بود، خبر شهادتش را به آقای محمد رئیسی فرمانده گردانی می‌دهند که دو برادر دیگرم جزو نیرو‌های آن بودند. وقتی رئیسی خبر شهادت نجفعلی را می‌شنود، غیر ارادی گوشی بیسیم از دستش می‌افتد. رزمنده‌ها جویای احوالش می‌شوند و او هم می‌گوید که نجفعلی شهید شده است. قدرت‌الله و ولی‌الله از این خبر مطلع می‌شوند. می‌روند و صورت نجفعلی را هم می‌بوسند. دیگر رزمنده‌ها از آن‌ها می‌خواهند منطقه را ترک کنند و به پشت جبهه بروند، اما آن‌ها می‌گویند نجفعلی راه خودش را رفت و ما هم باید راه خودمان را برویم. کمی بعد هر دوی آن‌ها به شهادت می‌رسند، اما در منطقه‌ای که قدرت‌الله و ولی‌الله بودند، هیچ رزمنده‌ای سالم به عقب برنمی‌گردد. همه یا شهید می‌شوند یا به اسارت درمی‌آیند. به همین دلیل تا مدتی کسی از سرنوشت قدرت‌الله و ولی‌الله اطلاع دقیقی نداشت. ما می‌دانستیم نجفعلی شهید شده و پیکرش برنگشته است، اما تا یکی، دو ماه نمی‌دانستیم قدرت‌الله و ولی‌الله اسیر هستند یا به شهادت رسیده‌اند.   چطور از شهادتشان مطلع شدید؟ من سعی کردم دنبال آن‌ها بگردم. چون خودم رزمنده بودم و بچه‌های منطقه را می‌شناختم از آن‌ها پرس و جو می‌کردم. اما 13 اسفند ماه 62 تصادف کردم و به ناچار پنج، شش ماهی خانه‌نشین شدم. در همین ایام بچه‌ها از طریق نامه اسرای خیبر مطلع شده بودند که قدرت‌الله و ولی‌الله به شهادت رسیده‌اند. تقریباً دو ماه بعد از شهادتشان بود که من خبردار شدم هر سه برادرم در یک روز شهید شده‌اند. به سایر اعضای خانواده هم این خبر رسید، اما هیچ کدام موضوع شهادت قدرت‌الله و ولی‌الله را به پدر و مادرمان نگفتیم. آن بنده خدا‌ها فکر می‌کردند دو فرزندشان اسیر هستند و یک روز برمی‌گردند.   یعنی تا سال 75 که پیکر برادرهایتان برگشت، والدین شما از موضوع شهادت آن‌ها خبر نداشتند؟ خیر، خبر نداشتند. نجفعلی را که مثل ما می‌دانستند شهید شده است و فقط پیکر ندارد، اما مادرمان برای بازگشت قدرت‌الله و ولی‌الله نقشه‌ها داشت. همیشه لباس‌هایشان را می‌شست، اتو می‌زد و آماده نگه می‌داشت تا اگر برگشتند، لباس مرتب برای پوشیدن داشته باشند. جایشان را مرتب و همه چیز را مهیای آمدنشان می‌کرد. البته توأمان روحیه‌اش را حفظ کرده بود. مثلاً کسی می‌خواست او را دلداری بدهد، می‌گفت ما خاک پای امام حسین (ع) هم نیستیم. آقا آن همه مصیبت را دید و ما هم که شیعه هستیم باید در مصیبت‌ها صبر کنیم.  من یک عکس دیدم مربوط به سال 75 که سه شهید با نام فامیل کریمی روی دست مردم تشییع می‌شوند، اول فکر می‌کردم هر سه برادران شما هستند، اما نام یک شهید تفاوت داشت.  اوایل سال 75 اول پیکر قدرت‌الله و ولی‌الله همراه شهید فتح الله کریمی از اقوام دورمان تفحص و شناسایی شدند. تصویری که شما دیدید مربوط به تشییع پیکر قدرت‌الله و ولی‌الله و همان شهیدی است که عرض کردم. در روستای هویه فامیل کریمی زیاد داریم. شهید فتح‌الله کریمی هم از اقوام دور بود. چند ماه بعد بهمن ماه سال 75پیکر نجفعلی همراه شهید قدمعلی اکبری تفحص و تشییع شدند.   سال‌ها بعد از شهادت برادران کریمی، پدر و مادرتان وقتی متوجه شدند والدین سه شهید هستند حتماً این موضوع ضربه روحی سختی به آن‌ها وارد کرد؟ همان سال 75 هم پدرم و هم مادرم سکته کردند. روند بیماری و تحلیل قوای جسمی‌شان از همان سال شروع شد. البته سعی می‌کردند روحیه‌شان را حفظ کنند منتها از درون ضربه سختی خوردند. یادم است شب قبل روزی که قرار بود پیکر نجفعلی بیاید، همه در خانه پدرمان جمع بودیم. وقت اذان مغرب که شد، مادرم گفت فردا صبح قرار است پیکر نجفعلی بیاید ما الان وظیفه داریم نماز اول وقت بخوانیم. بلند شوید بروید وضو بگیرید تا وقت نماز نگذشته است. بعد از بیماری پدر و مادرم من از صنایع دفاع استعفا کردم و پیش آن‌ها آمدم. خانه‌ای کنار خانه‌شان ساختم و همان جا ماندگار شدم. مادرمان سال 86 بر اثر عوارض همان سکته‌ای که کرده بود درگذشت. پدرمان که روحیه بهتری داشت، حدود 11 سال بعد بهمن ماه 97 درگذشت و به فرزندان شهیدش پیوست.   روزنامه جوان: به نظر می‌رسد منطقه شما جو انقلابی داشته و شهدای زیادی را هم تقدیم کرده است. روستای هویه چند شهید دارد؟ شکر خدا فلاورجان و روستای هویه جو خوبی داشته و دارد. زمان جنگ خیلی از جوان‌ها و نوجوان‌های این منطقه به جبهه رفتند و به شهادت رسیدند. روستای ما در حال حاضر 3 هزار و 200 نفر جمعیت دارد. زمان جنگ جمعیتش کمتر بود، اما 23 شهید داده که دو، سه نفرشان همچنان مفقود هستند. 20 نفر هم جانباز داریم. چنین جوی باعث می‌شد تا بچه‌ها تشویق شوند و همیشه از منطقه ما رزمنده در جبهه حضور داشته باشد. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 17 Aug 2019 12:52:26 GMT http://asremrooz.ir/vdcdn50xnyt09s6.2a2y.html یا هادی‌الاُمَم! اگر انوار تو نبود // بیراهه می‌شدند تمام مسیرها http://asremrooz.ir/vdcbzzb59rhb0fp.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز پانزدهم ذیحجه مصادف است با سالروز ولادت هادی الامم آقا علی النقی علیه السلام. مولایی که جامعه کبیره را برای شیعیان و محبین ائمه علیهم السلام به ارمغان گذاشت.حضرت هادی علیه السلام در روایت زیبایی سرنوشت انسانها را به خوبی تبیین نموده و مسیر جاودانگی را چنین می فرمایند:  ألنّاسُ فِی الدُّنیا بِالأَموالِ وَ فی الآخِرَةِ بِالأَعمالِ مردم در دنیا با اموالشان و در آخرت با اعمالشان هستند  (بحارالانوار، ج۷۸، ص ۳۶۸)ضمن تبریک میلاد با سعادت ابن الرضا علیهم السلام اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:یا علی النقی الهادی (علیه السلام) ...   ای «سُرّ مَن رَأیٰ»ی * غم ما فقیرها ای  رویش امــید، میان کویرها  ای خالق زیارت کلّ ذواتِ نور ای جامعه سُرای  تبارِ کبیرها   یا هادی‌الاُمَم ! اگر انوار تو نبود بیراهه می‌شدند تمام مسیرها  منت کشیده عرش، برای جلوس تو اما نشسته‌ای  به  حصارِ  حصیرها  اثبات شد،  امامِ  تمامِ  خــلایقی  تا سر گذاشتند، به پای تو شیرها  ای مظهرِ شکوهِ علی؛ چارمین علی ! میلاد توست، مطلع عید غـــــدیرها  یا ایهاالعزیز !  تَصَدَّق  عَلیَ الذَّلیل  عشق تو عزت است، برای حقیرها  یکبار هم به گوشه‌ی صحنت نظر بکن یکدم  بیا به  دیدن  ما  گوشه‌گیرها !  بنشین کنار سفره‌ی  سائل تبارها برکت بده به لقمه‌ی نان و پنیرها  * سُرّ مَن رَأیٰ : شاد می‌شود هر که آن را می‌بیند - و همچنین نام قدیم شهر سامرا  #رضا_قاسمیولادت امام هادی (علیه السلام)  حسن لطفی  جلوه‌ای از جبروت آوردند سوره‌ای از ملکوت آوردند  اَبری از جنسِ بهار و باران به سرِ این بَرَهوت آوردند  خسته بودیم که ما را از لطف زیرِ یک سایه‌ی توت آوردند   به درِ خانه‌ی آقا یک شهر همگی دستِ قنوت آوردند  به تماشای تو آدم را باز از بهشتش به هبوط آوردند   از سرِ سفره‌ی زهرا امشب محضِ لبخندِ تو قوت آوردند   آب و آئینه و قرآن این است  نوه‌یِ شاهِ خراسان این است  قبله خوب است همین در باشد علیِ آلِ پیمبر باشد  چارمین نادِ علی را گفتند باید این نام مکرر باشد   چار دیواریِ کعبه یعنی... چارسو جانبِ حیدر باشد   جامعه خواندم و گفتند که آن با مفاتیح برابر باشد   بگذار از لب بامت نرویم  دلِ ما مثل کبوتر باشد  گیسویی دین و دلِ ما بُرده خاصه وقتی که معطر باشد  آی همنامِ رضا آمده است  مغزِ بادامِ رضا آمده است  زلفِ تو کاش مجعد نشود دل در این شام مُردد نشود  تو علی هستی و مانند علی هیچکس صاحبِ مَسند نشود  هست تا سامره و سردابش حالِ ما شُکرِ خدا بد نشود  جز نسیمی که پُر از عطرِ شماست کاش از کوچه‌ی ما رد نشود  دلِ من رفت به کویَت گفتم رفتِ تو کاش که آمد نشود  گره‌ام دستِ تو بود و واشد کار دستِ تو نباشد نشود  صد و ده مرتبه مُمتد گفتیم یا علی ابن محمد گفتیم  دیدنت جامه دَریدن دارد یا که انگشت بُریدن دارد  مژه‌ام خاکِ مسیرت را خورد الحق این سُرمه ، کشیدن دارد  ارزشش داشت پریشان باشیم  نازِ این زلف خریدن دارد   دلِ من می‌تپد آقا چه کنم آهویی مِیلِ رمیدن دارد  ما رسیدیم و زمین اُفتادیم  بوسه از خاکِ تو چیدن دارد  آنچه گفتند در اوصافِ شما دیدن و دیدن و دیدن دارد  علیِ عالیِ اعلیٰ هادیست دهمین معنیِ زهرا هادیست  چینی‌ام آینه‌ام می‌شکنم که تَرَک خورده‌ ترین قلب منم  سامرایِ تو بنا شد اما  من پریشانِ امام حسنم  بعد تو وقف بقیع ، کاش شود  عُمرِ من صرفِ حرم ساختنم  حضرت هادیِ ما مهدی کو من اویسم به هوایِ قَرنم  گریه‌ام را به مُحرم برسان کُشته‌ی روضه‌ی یک پیرهنم  خواهری گفت که ای وای حسین مادری گفت که ای بی کفنم  کاروان آه که آمد از راه هرکه دارد هوسش بسم‌الله  ولادت امام هادی (علیه السلام)  سید علی رکن الدین  بالاتر از این هاست لوایی که تو داری خورشید دمیده ز عبایی که تو داری  از بنده نوازی و عطایی که تو داری آقای جهان است گدایی که تو داری  ما خاک بخیلیم و شما ابر سخایی محبوب شده از کرمت شغل گدایی  چون جامه که بر قامت زیبا بنشیند مهر تو به دلهای مصفا بنشیند  هرکس به دلش مهر تو آقا بنشیند مهرش به دل حضرت زهرا بنشیند  لطف خود زهراست که ما اهل یقینیم آن روز دعا کرده که امروز چنینیم  تو آینه داری و کلام تو گهر بار در وصف تو ماندند...چه گفتار و چه اشعار  حقا که زلالی و نجیبی و نسب دار بر شیر ندارد اثری زوزه ی کفتار  در عالم از این نکته هزاران اثر افتاد با آل علی هر که در افتاد ور افتاد  بیراهه نرفتیم اگر هادی ما اوست ذکر ولی الله همان جلوه ی یا هوست  چون شیشه ی عطری که به یک واسطه خوشبوست در چنته ی ما نیست به جز مرحمت دوست  العبدُ و ما فی یده کان لمولاه از برکت خورشید کند جلوه گری ماه  تو هادی مایی و جهان بی تو سراب است اوصاف تو در آیه ی تطهیر کتاب است  تو عشق مدامی و دمت مستی ناب است جای ولی الله کجا بزم شراب است؟  یک آیه بخوان آتش کفرش به یم افتد یک شعر بگو کاخ و سرایش به هم افتد  گفتند شراب و دلت ای ماه کجا رفت از مجلس بغداد سوی شام بلا رفت  لب پاره شد و ناله ی زینب به هوا رفت خون از لب شه، روح زجان اُسرا رفت  شد مجلس اغیار همان بزم خرابه وقتی که سر افتاد به دامان ربابه ولادت امام هادی (علیه السلام)  محمد سعید میرزایی  فیض مدام، سلسله نورِ دائمی پور جواد ابن رضا سبط کاظمی  در شأنت این بس است که جد شما رضاست در فضلت این بس است که تو جدّ قائمی  تا پایه امامت و دین از تو قائم است خود عرش فضل را به خدا از قوائمی  اینگونه گفت وصف تو را هر که با تو بود هر شام در صلاتی و هر روز صائمی  یا حجّه الوفیّ، صفی هادی ای امام ای حضرت کریم که عین المکارمی  هادی! امامنا التقی المتقی، سلام نور دهم! امام علی‌النقی، سلام  مهر دهم! حقیقت کامل، امام من! آیینه جمیع فضائل، امام من!  لرزانده دستگاه خلافت شکوه تو! خاک از توکلّت متوکل، امام من  چاره ندید خصم مگر آنکه همچو باب بر تو خوراند زهر هلاهل امام من  لحظه به لحظه جان به تو مشتاق، هادیا! لحظه به لحظه دل به تو مایل، امام من  ای که هنوز حلقه در را نکوفته لطف تو داده حاجت سائل، امام من  نامت گره‌گشای تمامی مشکلات لطفت کلید حل مسائل امام من  هادی! امامنا التقی المتقی، سلام نور دهم! امام علی‌النقی، سلام  زین العباد، ثانی سجّاد، یا علی نور تو بر جواد، خدا داد، یا علی  تنها نه باب تو که به فردوس، فاطمه از خنده تو گشت دلش شاد، یا علی  روشن به روی گندمی‌ات شد دل جواد وقتی «سمانه» چون تو سمن زاد، یا علی  چون باب شهر علم نبی بود، جدّ تو شد ملک علم و دین ز تو آباد، یا علی  در پای تو گریسته وحش درنده هم ای بسته ولای تو آزاد، یا علی  تاریخ، ای حقیقت بیدار، چون علی هرگز تو را نمی‌برد از یاد، یا علی  هادی! امامنا التقی المتقی، سلام نور دهم! امام علی‌النقی، سلام #امام هادی #مدح امام_هادی  (علیه السلام)  جلوه‌ای از جبروت آوردند سوره‌ای از ملکوت آوردند  اَبری از جنسِ بهار و باران به سرِ این بَرَهوت آوردند  خسته بودیم که ما را از لطف زیرِ یک سایه‌ی توت آوردند   به درِ خانه‌ی آقا یک شهر همگی دستِ قنوت آوردند  به تماشای تو آدم را باز از بهشتش به هبوط آوردند   از سرِ سفره‌ی زهرا امشب محضِ لبخندِ تو قوت آوردند   آب و آئینه و قرآن این است  نوه‌یِ شاهِ خراسان این است  قبله خوب است همین در باشد علیِ آلِ پیمبر باشد  چارمین نادِ علی را گفتند باید این نام مکرر باشد   چار دیواریِ کعبه یعنی... چارسو جانبِ حیدر باشد   جامعه خواندم و گفتند که آن با مفاتیح برابر باشد   بگذار از لب بامت نرویم  دلِ ما مثل کبوتر باشد  گیسویی دین و دلِ ما بُرده خاصه وقتی که معطر باشد  آی همنامِ رضا آمده است  مغزِ بادامِ رضا آمده است  زلفِ تو کاش مجعد نشود دل در این شام مُردد نشود  تو علی هستی و مانند علی هیچکس صاحبِ مَسند نشود  هست تا سامره و سردابش حالِ ما شُکرِ خدا بد نشود  جز نسیمی که پُر از عطرِ شماست کاش از کوچه‌ی ما رد نشود  دلِ من رفت به کویَت گفتم رفتِ تو کاش که آمد نشود  گره‌ام دستِ تو بود و واشد کار دستِ تو نباشد نشود  صد و ده مرتبه مُمتد گفتیم یا علی ابن محمد گفتیم  دیدنت جامه دَریدن دارد یا که انگشت بُریدن دارد  مژه‌ام خاکِ مسیرت را خورد الحق این سُرمه ، کشیدن دارد  ارزشش داشت پریشان باشیم  نازِ این زلف خریدن دارد   دلِ من می‌تپد آقا چه کنم آهویی مِیلِ رمیدن دارد  ما رسیدیم و زمین اُفتادیم  بوسه از خاکِ تو چیدن دارد  آنچه گفتند در اوصافِ شما دیدن و دیدن و دیدن دارد  علیِ عالیِ اعلیٰ هادیست دهمین معنیِ زهرا هادیست  چینی‌ام آینه‌ام می‌شکنم که تَرَک خورده‌ ترین قلب منم  سامرایِ تو بنا شد اما  من پریشانِ امام حسنم  بعد تو وقف بقیع ، کاش شود  عُمرِ من صرفِ حرم ساختنم  حضرت هادیِ ما مهدی کو من اویسم به هوایِ قَرنم  گریه‌ام را به مُحرم برسان کُشته‌ی روضه‌ی یک پیرهنم  خواهری گفت که ای وای حسین مادری گفت که ای بی کفنم  کاروان آه که آمد از راه هرکه دارد هوسش بسم‌الله  شاعر: #حسن_لطفی*در ولادت امام هادی  (علیه السلام)   بهشت اهل ولا را ثمر مبارک باد   طلوع عید بزرگ دگر مبارک باد  بر آسمان ولایت قمر مبارک باد  محمدابن‌علی را پسر مبارک باد  -خـدای عـزّوجـلّ را ولـی تماشایـی است  -به روی دست محمّد، علی تماشایی است    سلام باد به ابن‌الرضا و فرزندش   شفای روح مسیحا ز فیض لبخندش  ندیده چشم بشر جز ائمه مانندش  سزد که مدح بگوید فقط خداوندش  -جمـال او همـه آیینـۀ امـام جواد  -علی است این، پدر و مادرم فدایش باد    سخن‌وران جهان مست یک عبارت او  جحیم باغ چنان گردد از اشارت او  سر سران همه در حلقۀ اسارت او  دعای «جامعه» زیباترین زیارت او  -زیارتی که سزد وحی سرمدش خوانند  -شناسنامۀ آل محمّدش خـوانند    مهی که مهر هم از ماه عارضش خجل است  چو آفتاب به دل‌های پاک مشتعل است  گل محبت او زینت بهشت دل است  عدو هم از کرمش شرمگین و منفعل است  -جهانیـان همه مرهون لطف او من هم  -نه من گدای در او شدم که دشمن هم    الا حرم حرمِ سامرات را زائر  بهشت، زائر صحن و سرات را زائر  فرشتگان حرم باصفات را زائر  جواد ماه رخ دلربات را زائر  -عجب نه گر به قفس شیر وحشی‌ات شد رام  -مطیـع سلسلۀ تـو است گردن ایـام    تو چارمین علی از عترت پیامبری  تو خود امام و امام جواد را پسری  تو بر امام رضا نیز پارۀ جگری  تو چون حسین چراغ هدایت بشری  -ائمه هادی و تو خود به کنیه‌ هادیشان  -بـه شاه راه هدایت شدی منادیشان    اگر چه بر حرم حضرتت جسارت شد   حریم محترمت در جهان زیارت شد   نصیب شیعه در این امتحان بشارت شد  نصیب دشمن تو ذلت و حقارت شد  -شکست شیعه محال است چون به حصنِ ولاست  -همیشه پرچـم فتـح شما بـه دست خداست    تمام خلقت هستی بوَد برای شما  نهاده سر به زمین آسمان به پای شما  سعادت همه عالم بود ولای شما  بوَد «بکُم فَتَح‌الله» در ثنای شما  -خدا برای شما خلق کرد عالم را  -ز خـاک پـای شما آفرید آدم را    به غیر باب شما حق نیافریده دری  خداپرست نی‌ام گر زنم در دگری  نبود و نیست به جز بر درِ شما خبری  اگر کنید به کل جهانیان نظری  -قسم به هر که گذارد قدم به راه شما  -شونـد خلـق، ابـوذر بـه یک نگاه شما     مصیبت است اگر یک نظر به ما نکنید  مرا ز دامن پر مهرتان جدا نکنید  رهم دهید در این خانه و رها نکنید  مرا به دوری خود دور از خدا نکنید  -من و جدا شدن از دامن شما هرگز  -طریـق دوستـی دشمـن شما هرگز    حیاتِ بود و نبود از برای یک دمتان  خدای داده شرافت به کل عالمتان  خدا گواست که اوصاف ما بود کمتان  عطا کنید مضامین نو به میثمتان  -که همچو «میثم» تمار مدحتان گوید  -همیشه در همه احوال راهتان پوید ]]> تاريخ و حماسه Sat, 17 Aug 2019 05:59:49 GMT http://asremrooz.ir/vdcbzzb59rhb0fp.uiur.html ماموریت بزرگ سفیر ایران در سوییس برای درمان خارش! http://asremrooz.ir/vdcay0nue49ni61.k5k4.html به گزارش عصر امروز، این روز‌ها، افرادی در شبکه‌های مجازی دست به تطهیر رژیم پهلوی می‌زنند، اما واقعیت را می‌توان از اوراق و اسناد دقیق و متقن تاریخی پیدا کرد. یکی از این اسناد، خاطرات کارگزاران رژیم پهلوی است  به همین دلیل خبرگزاری فارس از خاطرات کارگزاران رژیم پهلوی  بریده‌های را منتشر می‌کند تا واقعیت آن دوران بی‌‌کم و کاست نشان داده شود. در کتاب «پشت پرده تخت طاووس» نوشته مینو صمیمی در صفحات ۸۲ تا ۸۶ آمده است: مینو صمیمی دیپلمات زن ایرانی در سفارتخانه شاه در سوئیس، جریان یک ماموریت مهم و خواندنی را چنین شرح داده است.  «غرق در افکار خودم بودم. یک مرتبه دیدم در مقابلم ایستاده و با صدایی که از فرط عجله می‌لرزد به من دستور می‌دهد زود باش هر کاری داری زمین بگذار و آماده شو که یک کار بسیار فوری پیش آمده است و بلافاصله ادامه داد هم‌اکنون خبر دادند اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر، به دلیل عود بیماری مزمن «اگزما» وجود مبارک دچار خارش شده‌اند و نیاز به یک پماد کورتیزون دارند که گویا برای رفع ناراحتی ایشان بسیار موثر است و باید به سرعت تهیه شود. اولین فکری که به ذهنم رسید رفتن به نزدیک‌ترین داروخانه برای خرید پماد کورتیزون بود و بلافاصله با راننده مخصوص سفیر حرکت کردم تا اولین داروخانه پماد موردنظر را تهیه کنم.  مدیر داروخانه با شنیدن نام پماد کورتیزون گفت: پمادی به این نام نداریم و آنگاه پس از جستجوی قطور راهنمای داروها توضیح داد: اصولا چون پمادی به این نام در سوئیس ساخته نمی‌شود، یافتن آن در سراسر سوئیس محال است. ولی پمادهای حاوی کورتیزون با نام‌های دیگر وجود دارد که می‌تواند به جایش مصرف شود.  وقتی به سفارتخانه برگشتم و گفته مدیر داروخانه را برای سفیر نقل کردم، یک مرتبه جهنمی به پا شد و سفیر با درشتی خطاب به من فریاد زد؛ من نمی‌فهمم چطور شما حرف یک داروساز احمق و ابله سوئیسی را باور کردید و دست خالی برگشتید؟ فورا بروید و هر طور شده پماد کورتیزون را پیدا کنید. تمام آن روز بعدازظهر تا شب در شهرهای مختلف سوئیس از این داروخانه به آن داروخانه رفتم، حتی در آن سوی مرز جستجوی داروخانه‌های داخلی آلمان را از قلم نینداختم تا شاید پماد کذایی را پیدا کنم اما با آن همه تکاپو، هیچ نتیجه‌ای به دست نیاوردم.  موقعی که سرانجام در ساعت ۶ بعدازظهر به سفارتخانه بازگشتم، با سفیری که از شدت ناراحتی رنگ به چهره نداشت، مواجه شدم. به من فهماند که در تمام بعدازظهر از سوی وزیر دربار تحت فشار قرار داشته تا هر چه زودتر پماد را پیدا کند و بفرستد.  سفیر بعد از آگاهی از نتیجه منفی از ماموریتم برای آنکه جای هیچ چون و چرایی باقی نماند، به من دستور داد همین الان با رئیس اداره گمرک سوئیس تماس بگیرید. شاید او بداند این پماد را کجا می‌شود پیدا کرد. به او گفتم: ولی قربان الان مدتی است که وقت اداری تمام شده و نمی‌توان کسی را در اداره گمرک پیدا کرد. گفت: به هر حال تماس بگیرید. وقتی تلفن کردم کارمند اداره گمرک گوشی را برداشت، ولی چون نتوانست هیچ اطلاعاتی در مورد داروی موردنظر بدهد، سفیر آهسته در گوشم گفت از او شماره تلفن منزل رئیس اداره گمرک را بگیرد.  کارمند گمرک با شنیدن قضیه گفت، به هیچ وجه نمی‌تواند تلفن منزل رئیس را در اختیارم بگذارد، ولی من چون دیدم سفیر عنقریب از شدت ناراحتی سکته خواهد کرد، با لحن ملتمسانه به کارمند کشیک گفتم خواهش می‌کنم به من کمک کنید. مسئله خیلی مهم و ضروری است و به مرگ و زندگی یک نفر مربوط می‌شود. درحالی که به خاطر این دروغگویی از خودم احساس تنفر می‌کردم، کارمند گمرک حاضر شد تلفن من را به رئیس گمرک بدهد تا اگر او شخصا تمایل داشت با من تماس بگیرد. چند دقیقه بعد رئیس گمرک به من تلفن کرد و جریان را برایش شرح دادم و به خصوص تاکید کردم سفارتخانه چشم به کمک او دوخته است. ولی رئیس اداره که لحن کلامش نشان می‌داد با مردم‌آزاری دیپلمات‌های ایرانی آشنایی کامل دارد با بی‌تفاوتی گفت باید تا فردا صبح صبر کنید تا من به اداره بروم،‌ در آنجا با نگاهی به پرونده داروها جواب شما را بدهم. موقعی که جواب رئیس را برای سفیر ترجمه کردم، او دفعتا گوشی تلفن را از دستم گرفت با زبان فرانسه شکسته بسته و التماس و زاری کرد تا بالاخره توانست رئیس گمرک را راضی کند که همان شب با اتومبیل سفارتخانه به دفتر کارش برود و در مورد یافتن پماد کورتیزون در سوئیس به ما جواب قطعی بدهد.  حدود ساعت ۹ شب بود که رئیس گمرک از دفتر کارش به سفارتخانه تلفن کرد و گفت: در سوئیس پمادی به نام کورتیزون ساخته نمی‌شود، اما در آمریکا و انگلیس می‌توان پمادی به این نام یافت که سفیر نیز بعد از شنیدن این خبر بلافاصله به سفارتخانه‌های ایران در واشنگتن و لندن تماس گرفت و از آنها خواست تا اسرع وقت پماد موردنظر شاه را تهیه کنند و به سوئیس بفرستند و به این ترتیب یک سلسله تلاش بیهوده در وضعیتی به پایان رسید که اصلا نیازی به آن همه دوندگی نبود و در داروخانه‌های سوئیس نیز می‌شد پماد حاوی کورتیزون را به راحتی یافت، ولی چون نام تجاری دارو در سوئیس چیز دیگری بود، سفیر جرات نمی‌کرد پیشنهاد مرا بپذیرد و پمادی با همان فرمول منتها با نام تجاری دیگر برای استفاده شاه بفرستد! چرا که معتقد بود دستورات شاهانه باید مو به مو اجرا شود و کسی حق ندارد کلمات او را به میل خود تعبیر کند.  بالاخره یک هواپیمای اختصاصی از سوئیس به لندن رفت و با خود ۲۰ لوله پماد کذایی را به زوریخ آورد.  بعد هم این پماد در فرودگاه زوریخ به یک اتومبیل انتقال یافت و با سرعت به سن‌موریتس فرستاده شد تا برای درمان خارش دست شاه مورد استفاده قرار گیرد. ]]> تاريخ و حماسه Mon, 12 Aug 2019 11:36:22 GMT http://asremrooz.ir/vdcay0nue49ni61.k5k4.html خاطره رهبرانقلاب از روز عرفه +عکس http://asremrooz.ir/vdcjoae8huqemyz.fsfu.html به گزارش عصر امروز، صفحه اینستاگرام ریحانه منتسب به دفتر حفظ  و نشر آثار مقام معظم رهبری، خاطره حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از انجام اعمال روز عرفه در دوران نوجوانی‌در کنار خانواده شان را منتشر کرد. ‌ رهبر انقلاب: یادم است هنوز بالغ نبودم که اعمال روز عرفه را بجا آوردم... مادرم خیلی اهل دعا و توجه و اعمال مستحبی بود.  می‌رفتیم یک گوشه حیاط که سایه بود - منزل ما حیاط کوچکی داشت - آن‌جا فرش پهن می‌کردیم؛ چون مستحب است که زیر آسمان باشد. هوا گرم بود؛ آن سالهایی که الان در ذهنم مانده، یا تابستان بود، یا شاید پاییز بود، روزها نسبتاً بلند بود. در آن سایه می‌نشستیم و ساعتهای متمادی، اعمال روز عرفه را انجام می‌دادیم.   هم دعا داشت، هم ذکر و هم نماز. مادرم می‌خواند، من و بعضی از برادر و خواهرها هم بودند، می‌خواندیم.  دوره جوانی و نوجوانی من این‌گونه بود؛ دوره اُنس با معنویات و با دعا و نیایش.۱۳۷۶/۱۱/۱۴ ]]> تاريخ و حماسه Sun, 11 Aug 2019 11:21:29 GMT http://asremrooz.ir/vdcjoae8huqemyz.fsfu.html پیکر شهید لشکر فاطمیون در حرم مطهر رضوی تشییع شد http://asremrooz.ir/vdcefp8wfjh8poi.b9bj.html به گزارش عصر امروز، ظهر امروز بعد از برگزاری نماز عبادی سیاسی جمعه در حرم مطهر رضوی، نمازگزاران و مردم شهیدپرور مشهد پیکر شهید سیدناظر موسوی را تشییع کردند.  بعد از قرائت نماز بر  پیکر این شهید والامقام، پیکر شهید از رواق امام خمینی(ره) تا صحن آزادی حرم مطهر رضوی با حضور نمازگزاران، خانواده شهدا و جمعی از مسؤولان تشییع شد.   شهید سیدناظر موسوی ساکن محله مهاجرنشین گلشهر مشهد بود که هشتم مرداد ماه سال جاری، در حین پاکسازی مناطق آزاد شده بوکمال در سوریه، بر اثر انفجار مین به‌ شهادت رسید.  پیکر این شهید لشکر فاطمیون پس از تشییع و طواف در حرم حضرت رضا(ع) و اقامه نماز در گلزار شهدای بهشت رضا(ع) به‌ خاک سپرده می‌شود. ]]> تاريخ و حماسه Fri, 09 Aug 2019 14:18:08 GMT http://asremrooz.ir/vdcefp8wfjh8poi.b9bj.html یک عمر داغ کربلا یادش نمیرفت // دلشوره هایِ عمّه را یادش نمیرفت http://asremrooz.ir/vdcewp8wwjh8poi.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز هفتم ذیحجه مصادف است با سالروز شهادت یادگار کربلا حضرت امام محمد باقر(علیه السلام ).بنا بر این گزارش حضرت امام باقر علیه السلام گنجینه علمی را که در درون خود داشته و معدن علم الهی که در لوح وجودیشان بود را با حدود 30 هزارحدیث برای نسلهای پس از خود به یادگار گذاشته تا در جامعه گسترش یابد.و با این روایت زیبا از ایشان اشعاری را در شب حزن انگیز شهادتش تقدیم شما خوبان می نماییم: قالَ الاْمامُ الباقر - عليه السلام - : مَنْ كَفَّ عَنْ أعْراضِ النّاسِ أقالَهُ اللّهُ نَفْسَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ، وَ مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ.«كتاب الزّهد، ص ۱، ح ۹»هركس دنبال هتك حرمت - ناموس و آبروي - ديگران نباشد، خداوند متعال او را در قيامت مورد عفو و بخشش قرار مي دهد و هركس غضب و خشم خود را از ديگران باز دارد، خداوند نيز خشم و غضب خود را در قيامت از او بر طرف مي سازد.#امام_باقر_علیه_السلام #غزل  یک عمر داغ کربلا یادش نمیرفت دلشوره هایِ عمّه را یادش نمیرفت  درس و حدیثش مانعِ روضه نمیشد برپاییِ بزم عزا یادش نمیرفت  بر دوش ِ دل، بار مصیبت داشت عمری جان دادن خون خدا یادش نمیرفت  بالاسرِ هر پیکر بر خاک خفته لبخندِ شمرِ(لع) بی حیا یادش نمیرفت  بردند بی صبرانه بعد از گوشواره- گهواره را بینِ عبا... یادش نمیرفت  تب داشت بابا! سوخت خیمه! زجر(لع) آمد! زد تازیانه بیهوا! یادش نمیرفت  هنگام غارت بود و در بین شلوغی... افتاد زیر دست و پا یادش نمیرفت  لعنت بر آن دستی که هجده نیزه آورد سرهای روی نیزه ها یادش نمیرفت  کنج خرابه...زیر نور ماه...آرام... شب-گریه هایِ بیصدا یادش نمیرفت  در کنج حجره، داشت جان میداد امّا کهنه حصیر و بوریا یادش نمیرفت!   #مرضیه_عاطفی#امام_باقر _علیه_السلام  آه یادم نمی رود هرگز غم جانسوز غارت خلخال حمله ی نابرابر لشکر به زنان و به خیمه و اطفال  صحنه اش بین صحن چشمانم میدهد زجر هر شب و روزم ذوالجناح آمد از دل میدان با دو صد زخم بر سر و کوپال  چه بگویم از آن غروب غریب در هیاهوی نیزه و شمشیر تنی از روی شیب قربانگاه غلت می خورد تا ته گودال  چه بگویم که تیزی خنجر  به روی حنجری فشار آورد یک نفر بین قاتلانش شد بر سر سر بریدنش جنجال  هم غرورم شکست هم قلبم آن زمانی که دختری خسته از روی ناقه بر زمین افتاد دشت تاریک بود و رفت از حال  محمدحسن بیات لو#امام_باقر_علیه_السلام #روضه_امام_باقر_علیه_السلام  با چشم خود دیدم ، عمه پریشان بود  افتاد در گودال،شاهی که عطشان بود  دیدم عمو عباس ، با مشکِ خالی رفت در انتظار او، هر خیمه گریان بود  بعد از عمو‌ عباس،  وقتی علم افتاد اشک و فغان و غم،در خیمه مهمان بود  در عصر عاشورا، بی حرمتی کردند  خار بیابان ها ، در پایِ طفلان بود  در خاطرم مانده، وقتی که از گودال  آن ذوالجناح آمد ،خونین و نالان بود  بابای من تب دار، بی حال و بیمار و در خیمه ای تنها،محزون و بی جان بود  سهمم اسارت شد، از کربلا تا شام این رسم مهمانی،از یک مسلمان بود؟  در کنج ویرانه ، بزم مِی و بازار  داغ و غم و اندوه، سهم اسیران بود  زهر جفا بر من، کم کم اثر کرده اوج مصیباتم ، در کنج ویران بود  /عبدِ کریم #مرثیه_امام_باقر _علیه_السلام   ازشرار زهر کین پا تا سرم آتش گرفت آه ای مادر بیا بال و پرم آتش گرفت  هر نفس از سینه ام شعله زبانه میکشد سوختم از تب تمام پیکرم آتش گرفت  روز من با خاطرات کربلا شب می شود بسکه گریه کرده ام پلک ترم آتش گرفت  هر طلوعی را غروبی عاقبت پایان دهد ای امان از آن غروبی که حرم آتش گرفت  شعله بر جان همه اهل حرم افتاده بود دختری فریاد میزد معجرم آتش گرفت  بعد داغ کربلا و تشنگی بچه ها هر کجا که آب دیدم حنجرم آتش گرفت  🔸شاعر: #نوید_طاهری#مرثیه_امام_باقر  _علیه_السلام  یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده قلمش نه، دم تیغ دو دمش افتاده   مثل روز دهم از فرط عطش با طفلان درشب حجره به روی شکمش افتاده   آخرین لحظه همان لحظه ی تلخی ست که مَرد دیده از دست ابالفضل علمش افتاده   دیده که دست و سر و چشم عمو عباسش تا دم علقمه در هر قدمش افتاده   نفسش را رمقی نیست و در خاطر مرد زخمهای تن آقا رقمش افتاده   بعد اینقدر مصیبت که سرش آوردند تازه تیغ آمده بر قدّ خمش افتاده   آخرین لحظه به یاد فقط این جمله ی شمر که:خودم می کِشم و می کُشمش افتاده   دمش از بس که حسینی ست چو پایین رفته باز در پای دمش بازدمش افتاده   مثل بین الحرمین است مدینه اما سر پا نیست...دراین سو حرمش افتاده  #مهدی_رحیمی ]]> تاريخ و حماسه Thu, 08 Aug 2019 14:29:35 GMT http://asremrooz.ir/vdcewp8wwjh8poi.b9bj.html بهتر از زهرا برای حیدر کرّار نیست // چون امیرالمؤمنین در گنبد دَوّار نیست http://asremrooz.ir/vdcbf0b58rhb00p.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز قطع به یقین ازدواج دردانه نبوت و پیدایش تمام هستی یعنی وجود مبارک حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) با امیر خوبیها و مولای جهانیان آقا امیرالمومنین حضرت علی (علیه السلام) از مهم ترین اتفاقات تاریخ شیعه و جهان هستی می باشد، زیرا سلسله امامان شیعه و راهنمایان جهانیان به کمال حقیقت ثمره این ازدواج هستند. مطابق با احادیث، پیامبر اکرم (صلی الله و علیه و آله) به وحی و اذن الهی، حضرت فاطمه را به ازدواج حضرت علی علیهما السلام در آوردند زیرا حضرت زهرا سلام الله خواستگاران زیادی داشتند که به همه جواب منفی می دانند و وقتی صحابه از پیامبر دلیلش را پرسیدند حضرت فرمودند ازدواج دخترم به اذن الهی میسر می شود.  همچنین در مورد تاریخ این ازدواج چندین نظر وجود دارد که در تقویم رسمی جمهوری اسلامی ایران از این بین، روز یکم ذی الحجه به عنوان تاریخ این ازدواج تعیین شده است. به همین میمنت اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:از عرش فرشته ها اگر می آیند به جشنِ دلِ پیامبر می آیند   زهراست عروس و شاه داماد علی این دو چقدر به یکدگر می آیند!  #استادعلی اکبر_لطیفیانشراب عشق نوش مرتضی شد که زهرا یاس پوش مرتضی شد علی را دید همتایی ندارد خدا خود ساقدوش مرتضی شد  #حسن_لطفیعلی و جلوه‌ی پروردگاری  ندارد هیچ غیر از ذوالفقاری به کوریِ فلانی و فلانی خدا می‌رفت با او خواستگاری  #حسن_لطفیاز واژه اگر ریسه ببندید کم است از شوق دو چشم آسمان غرقِ نم است  شاباش دهید و دائما کِل بکشید دست علی و فاطمه در دست هم است  #نرجس_قادریعلی در زرم و آتش با خدا بود شُکوهِ معجزاتش با خدا بود مگو چیزی ندارد که عروسیش... تماماً سور و ساتَش با خدا بود  #حسن_لطفی#ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا_علیهماالسلام #ترکیب_بند  در آسمان مدینه ستاره باران بود ستاره بود و همه کوچه ها چراغان بود  خدا دو نور خودش را رسانده بود بهم عجیب نیست اگر شهر نور افشان بود  ملائکه همگی آمدند روی زمین از ازدحام ملک شهر راه بندان بود  فرشته ها هم از آن سفره شام میخوردند ولیمه علی و فاطمه فراوان بود  شبی که صاحب مجلس خود پیمبر بود چه مجلسی! که در آن جبرئیل مهمان بود  چه افتخار بزرگی نصیب ایران شد عنان مرکب زهرا به دست سلمان بود  در آسمان و زمین شور و جشن و همهمه است شب عروسی و عقد علی و فاطمه است  شب عروسی و عقد دو دُرّ ناب خداست همه مخارج این جشن با حساب خداست  اگر که هردو جهان خواستگار زهرا بود علی میان همه اول انتخاب خداست  برای دادن پاسخ اگر تامل کرد رسول منتظر دیدن جواب خداست  سزات مهریه فاطمه، علی باشد برای اینکه علی مظهر کتاب خداست  ظهور فاطمه را هیچکس نخواهد دید چرا که نزد علی هست و در حجاب خداست  کسی که باعث رنج علی و فاطمه شد همیشه مستحق آتش عذاب خداست  به پیشگاه خدا مصطفی ستایش کرد به فاطمه چقدر از علی سفارش کرد  از این به بعد تو همخانه علی هستی علیست شمع و تو پروانه علی هستی  نبی سپرد به دست وصی نگینش را از این به بعد تو دردانه علی هستی  اگر که ساقی کوثر علی شده، کوثر... تویی و صاحب میخانه علی هستی  بخاطر تو علی روزیش دوچندان شد تو رزق و روزی روزانه علی هستی  اگر که شان تو برتر نباشد از حیدر بدون شک که تو هم شانه علی هستی  فرشته آمد و قرآن به دورشان چرخاند خدای عزوجل نیز عقدشان را خواند  خدیجه نیست کنارش که مادرش باشد شب عروسی او پیش دخترش باشد  خدیجه نیست که یاری کند پیمبر را خدیجه نیست که همراه همسرش باشد  چه روسری و لباس عروسیش ساده است  خدیجه نیست به فکر گل سرش باشد  کنار چادر او میکشد به روی زمین خدیجه نیست نگهدار معجرش باشد  چقدر جای خدیجه مقابلش خالیست کنار سفره عقدش برابرش باشد  خدیجه نیست برایش حنا درست کند برای شام عروسی غذا درست کند  #آرش_براریازدواج حضرت علی علیه السلام   بخت بر اهل زمین و آسمان رو کرده است آیه نَه... حلقه برایت جبرئیل آورده است  حلقه آورده برایت خطبه را جاری کنی با نفسهای خداییِ خودت کاری کنی  عشق را معنا کن و با خطبه اَت اِعجاز کن عاشقی را با نوای یا علی آغاز کن  دخترت را همدمِ خورشید عالمتاب کن مِهرِ بانوی زلال آسمان را آب کن  بهتر از زهرا برای حیدر کرّار نیست چون امیرالمؤمنین در گنبد دَوّار نیست  "قدر زر زرگر شِناسد قدر گوهر گوهری" مرتضی شد فاطمی و فاطمه شد حیدری  بهترینها را برای هم جدا کرده خدا مُصحف امشب کوثر خود را گرفت از مصطفی  داستان لیلی و مجنون اگر افسانه است از اَزل مِهر علی بر سینه یِ زهرا نشست  جز علی یاری نخواهد... جز علی کُفوی نبود لعنت حق بر مُعاند... کوریِ چشم حسود...  می تپد در سینه قلب مادرِ ما با علی هدیه یِ جشن عروسی یکصد و ده یاعلی  ضرب قلب فاطمه  حیدر امیرالمؤمنین ذکر شیرِ علقمه   حیدر امیرالمؤمنین  جشن شادی شما جشن مَلک در ماسواست ذکر ما یا فاطمه... ذکر حرم یا مرتضاست  عیدیِ ما را بده مولا تو در باب الرّضا یک نجف با کربلا یک حج پر از شور و ولا  معنی و مفهوم و مصداق صراط المستقیم ندبه خوان کعبه ای تا جمعه یِ وصل نسیم  حسین ایمانی#ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا_علیهماالسلام #مثنوی  می رسد قصه به آن جا که علی دل تنگ است می فروشد زِرهی را که رفیق جنگ است  چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد "إن یکاد" از نفس فاطمه بر تن دارد  خبر از شوق به افلاک سراسیمه رسید تا که این نیمهء توحید به آن نیمه رسید  علی و فاطمه در سایهء هم... فکر کنید شانه در شانه دوتا کعبهء یک دست سفید  عشق تا قبلِ همین واقعه مصداق نداشت ساز و آواز خدا گوشهء عشّاق نداشت  کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام  فاطمه... فاطمه با رایحهء گُل آمد ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد  آسمان با نفسش رنگ دگر پیدا کرد دست او پیرهن نو به تن دنیا کرد  ابر مهریهء او بود که باران آمد نفَس فاطمه فرمود که باران آمد  ناگهان پنجره ای رو به تماشا وا شد هر کجا قافیه "یا فاطمةالزهرا" شد  مثنوی نام تو را برده، تلاطم دارد چادرت را بتکان، قصد تیمّم دارد  می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام  #سیدحمیدرضابرقعی ]]> تاريخ و حماسه Sat, 03 Aug 2019 07:29:58 GMT http://asremrooz.ir/vdcbf0b58rhb00p.uiur.html یک قرن هجمه علیه «مجتهد اول تهران» http://asremrooz.ir/vdcjyme88uqemmz.fsfu.html به گزارش عصر امروز 111 سال از شهادت شیخ فضل‌الله نوری می‌گذرد و هنوز ماجرای بردار کردن آن شیخ مشروطه خواه مورد بحث و جدل میان مورخان است. تمرکز بیش از حد برخی بر برهه یک سال پایانی حیات شیخ که بر مخالفت او با مشروطه متمرکز شده بود، موجب شده تا سایر برهه‌های نزدگی وی مغفول واقع شود. زمانی که محوریت او توانست تمام علمای ایران و مقیم نجف را در حمایت از مشروطیت بسیج کند و هنگامی که وی برای حفظ شرع مقدس اسلام از توطئه بابی‌ها و فراماسون‌ها، تحصن را در پیش گرفت. در این گزارش، نگاهی به سیر زندگی و مبارزات شیخ فضل‌الله و دلیل شهادت وی خواهیم داشت:   آیت‌الله شهید شیخ فضل‌الله کجوری معروف به نوری، مجتهد اول تهران و از علمای پیشگام عصر مشروطه در کنار آیت‌الله سید عبدالله بهبهانی و آیت‌الله سید محمد طباطبایی، در سال 1259 قمری به‌دنیا آمد.  شیخ فضل‌الله پس از انجام تحصیلات مقدماتی و سطوح عازم عتبات شد و در محضر آیات عظام میرزاحسن شیرازی و آیت‌الله حبیب‌الله رشتی به فرا گرفتن علوم اسلامی پرداخت. وی پس از مراجعت از عتبات در تهران سکونت گزید و وکیل میرزای شیرازی صاحب فتوای تنباکو بود و در ماجرای نهضت تحریم توتون و تنباکو، در کنار میرزا حسن آشتیانی پرچمدار نهضت بود.   دوره قاجار به مشهورترین و مقبول‌ترین مجتهد پایتخت، لقب "مجتهد اول تهران" اطلاق می‌شد و چنین شخصی هم دارای نفوذ معنوی و هم نفوذ اجتماعی بود. در دوران ناصرالدین شاه، حاج ملاعلی کنی صاحب این عنوان بود و در دوران نهضت مشروطیت، شیخ فضل‌الله را به‌عنوان مجتهد اول تهران می‌شناختند لذا حضور شیخ در جمع انقلاب مشروطه، موثر بود.  شیخ فضل‌الله نوری در اوایل اقامت در تهران. وی در آن زمان مجتهد اول تهران بود  ** آغاز مشروطه و حضور شیخ فضل‌الله در تحصن شهرری و قم  با گسترش آگاهی مردم در سال 1284، اعتراضات عمومی به وضع موجود از جمله ظلم و تعدی برخی شاهزادگان قاجار در ولایات، مسافرت‌های پر خرج ناصرالدین‌شاه و صدر اعظم، چوب زدن دوتن از تجار محترم و معتمد بازار تهران توسط علاءالدوله به بهانه کم بود قند موجب شد تا شیخ فضل‌الله نوری و دو سید نهضت مشروطه یعنی آیات محمد طباطبایی و عبدالله بهبهانی، مدت یک ماه در حرم حضرت عبدالعظیم تحصن کنند.   این تحصن که به مهاجرت صغری معروف بود، عزل علاءالدوله حاکم تهران و وعده تاسیس عدالت‌خانه را در پی داشت. با بازگشت علما و مردم از تحصن در شهرری، عین‌الدوله صدراعظم مظفرالدین شاه اقدام به دستگیری واعظان و منبری‌های نهضت کرد. یک راهپیمایی در تهران آغاز شد که به درگیری سربازان با مردم انجامید و یک طلبه به‌نام "عبدالحمید" به شهادت رسید. مردم جسد او را بر دست گرفته و با سینه‌زنی و عزاداری وارد مسجد شدند و در مسجد تحصن کردند که فرمانده قوای تهران با فرمان حمله، موجب کشته شدن یکصد نفر از مردم شد.  علمای مشروطه و هزار نفر از مردم تهران، این‌بار قصد کردند برای تحصن به قم بروند که به مهاجرت کبری مشهور شد. از آنجا که این حرکت همراهی مجتهد اول تهران یعنی شیخ فضل‌الله نوری را به‌همراه داشت، موجی از قیام سراسری را در کشور ایجاد کرد و مراجع سایر شهرها مانند آقانجفی اصفهانی و ملاقربانعلی زنجانی به این تحصن پیوستند. از طرفی، سایر روحانیون شهرها با ارسال تلگراف حمایت خود را از این حرکت اعلام کردند.  حمایت مراجع نجف یعنی میرزای نائینی و آخوند خراسانی نیز به دلیل حضور شیخ فضل‌الله در جمع متحصنان بود. آیت‌الله بهجت دراین‌باره معتقد است" مرحوم آخوند شیخ فضل الله را قبول داشته و اصل ورود ایشان به مشروطه به خاطر شیخ بوده."  در حالی‌که علما و مردم راهی قم بودند، برخی دیگر از مشروطه‌خواهان که عمدتا وابسته به جریانات روشنفکری و بابی‌مسلک‌ها بودند، در سفارت انگلستان تحصن کردند. انجمن‌های مخفی و غیبی که عمدتا ریشه‌های فراماسونری داشتند یا اعضای دو فرضه ضاله بابی‌ها و ازلی‌ها، بعدها در آینده مشروطه نقش اساسی ایفا کردند که به آن خواهیم پرداخت.   با گسترش تحصن، شاه دستور عزل عین‌الدوله از صدارت و فرمان مشروطیت را صادر کرد و مشیرالدوله صدراعظم شد. مقدمات تشکیل مجلس شورای ملی اسلامی(مظفرالدین‌شاه در حکم مشروطه بر لفظ "اسلامی‌" آن تصریح کرده بود) انجام و انتخابات تهران در سال 1285 آغاز شد. اولین دوره مجلس، صنفی بود و نمایندگانی از روحانیون، بازرگانان، کشاورزان، اعیان و پیشه‌وران حضور داشتند. در همان دوره مجلس، صنیع‌الدوله قانون اساسی را با کمک پسران صدراعظم تدوین کرد و در 14 ذی‌القعده همان سال به امضای مظفرالدین شاه و ولیعهدش محمدعلی‌شاه رسید.   تدوین قانون اساسی مشروطه بیشتر برعهده نمایندگان اعیان عضو مجلس بود که عمدتا دانش‌آموخته اروپا بودند و این قانون اساسی به‌جای آنکه مبتنی بر آموزه‌های حقوق اسلامی و مناسب با شرایط ایران باشد، کپی شده از قوانین اساسی کشورهای بلغارستان، بلژیک و فرانسه بود.  ** قانون نویسی اشراف‌زادگان قاجار و آغاز مخالفت‌های شیخِ شهید  مظفرالدین شاه در شب امضای قانون اساسی درگذشت و ولیعهد وی به تخت سلطنت رسید. وی در اولین اقدام مشیرالدوله را از صندلی صدارت پایین کشید و عنصر بدنام دوره قاجار یعنی علی اصغرخان اتابک را از اروپا برای صدراعظمی فراخواند. متاسفانه رویارویی محمدعلی شاه با مشروطیت و همزمانی آن با اعترضات شیخ فضل‌الله نوری با روند مشروطه، برخی را به این اشتباه انداخته که شیخ در این مرحله با محمدعلی شاه همراه شده است در حالی که براساس نامه شیخ فضل‌الله نوری به روحانیون سایر بلاد، علت مخالفت او، نفوذ غرب‌زدگان در نهضتی بود که روحانیون و متشرعان، آن را شروع کرده بودند.   بخشی از نامه شیخ فضل‌الله نوری به‌این شرح است: چیزی نگذرد که حریت مطلقه رواج و منکرات مجاز و مشکرات، مباح و مخدرات مکشوف و شریعت منسوخ و قران مهجور بشود و این سوء ذکر و عوارض عظیم در شرح احوال شماها ابدالدهر باقی بماند. شما بهتر می‌دانید که دین اسلام اکمل ادیان و اتم شرایع است و این دین دنیا را به عدل و شوری گرفت. آیا چه افتاده است که امروز باید دستور عدل ما از پاریس برسد و نسخه شورای ما از انگلیس بیاید. اگر  این سرّ سیاسی را از دارالخلافه و غیرها استکشاف فرمودید، خواهید دید که در این فتنه عظیم، "برز اسلام کله الی الکفر کله"! آنوقت داعیه اسلام را اجابت خواهید کرد و استغاثه ما را لبیک خواهید گفت."  جالب اینجاست این نظریه که برخی تصور می‌کنند شیخ فضل‌الله حاضر بود برای روی کارآمدن احکام اسلام، دوباره استبداد بر قرار باشد، کاملا در تعارض با نوشته‌های او است. شیخ در همین نامه با تاکید بر دواصل شوری و عدالت، با عتاب به محمدعلی‌شاه می‌نویسد: "اعمام همایون با گنج‌های قارونی خود را به‌کناری کشیده‌اند ، رجال دولت همه خاموش، همه مدهوش کانهم خشب مسنده پادشاه اسلام‌پناه آیا خود نیز غافل است یا متغافل؟"  اختلاف بین مشروطه‌خواهان و شیخ فضل‌الله و طرفداران "مشروطه مشروعه" موجب شد تا طرح ترور شیخ ریخته شود. 16 ذی الحجه 1336ق شیخ فضل‌الله توسط کریم دواتگر مورد سوء قصد قرار گرفت و گلوله‌ای به پای شیخ اصابت کرد. ضارب نیز هنگام دستگیری گلوله‌ای به گلوی خویش شلیک کرد و مجروح شد ولی پس از مدتی که در زندان به سر برد شیخ ضارب خود را بخشید. کریم دواتگر، از اعضای کمیته مجازات بود که اعضای آن عمدتا از فرقه بابیه بودند.  در حالی‌که  تهران عرصه درگیری بین طرفداران استبداد و مشروطه‌خواهان بود، شیخ فضل‌الله نوری که پایان این ماجرا را به نفع بابی‌ها و وابستگان به انگلستان می‌دید، همراه برخی از هوادارانش در حرم عبدالعظیم متحصن شد. در این تحصن، برخلاف آنچه تصور می‌شود شیخ تنها بوده، مجتهدان بزرگی مانند سید احمد بهبهانی برادر سید عبدالله بهبهانی، ملا محمد آملی از مراجع تهران، آیت‌الله رستم آبادی از علمای شمیرانات و حدود 70 نفر از ائمه جماعات تهران و 400 طلبه وی را همراهی می‌کردند. همچنین آیت‌الله سید حسین قمی از شاگردان شیخ فضل‌الله نوری که بعدها جزو مراجع بزرگ شیعه شد در حمایت از وی بیانیه صادر می‌کند.   با آغاز دوران استبداد صغیر و توپ بستن مجلس به‌دست لیاخوف روسی و به‌فرمان محمدعلی شاه قاجار، موجی از دستگیری سران نهضت مشروطه آغاز می‌شود. برخی مانند ملک‌المتکلمین و جهانگیرخان صوراسرافیل دستگیر و در باغشاه اعدام شدند. سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی در نزدیکی بروجرد دستگیر و در زندان خفه کردند، برخی نیز مانند تقی‌زاده و معاضدالسلطنه به سفارت انگلستان پناه بردند! با انتشار اخبار تهران، مردم در تبریز، رشت، اصفهان و سایر نقاط دست به قیام زدند و برای فتح تهران قشون‌کشی کردند.   23 تیرماه 1288 تهران تصرف شد و محمدعلی شاه به سفارت روسیه پناهنده شد. فرزند 12 ساله او احمدشاه قاجار به تخت سلطنت نشست. با فتح تهران، اداره امور برعهده افرادی قرار گرفت که از آغاز با منش اسلامی شیخ فضل‌الله و سایر روحانیون مخالف بودند و موجی از وحشت سراسر تهران را در برگرفت. در واقع تصرف‌کنندگان تهران به‌جای‌ آنکه حامیان استبداد را محاکمه کنند، سراغ متدینان رفتند و در دادگاهی صوری حکم به اعدام شیخ فضل‌الله نوری دادند.   درتحصن شیخ فضل‌الله برخلاف آنچه تصور می‌شود شیخ تنها بوده، مجتهدان بزرگی مانند سید احمد بهبهانی برادر سید عبدالله بهبهانی، ملا محمد آملی از مراجع تهران، آیت‌الله رستم آبادی از علمای شمیرانات و حدود 70 نفر از ائمه جماعات تهران و 400 طلبه وی را همراهی می‌کردند  برای مثال لیاخوف روسی که مجلس را به توپ بسته بود دوباره فرمانده قزاقها شد و امنیت تهران را به او سپردند و یا عین‌الدوله را مورد بخشش قرار دادند اما شیخ فضل‌الله نوری مجتهد اول تهران که در حمایت از مشروطه و فراگیری نهضت نقش اساسی داشت، در محکمه‌ای نمایشی با حکم شیخ ابراهیم زنجانی و یپرم خان ارمنی رئیس نظمیه به اعدام محکوم کردند.   شیخ ابراهیم زنجانی و تمام اعضای دادگاه شیخ فضل‌الله نوری از اعضای لژ بیداری بودند. این لژ، اولین لژ فراماسونری منظم و با قاعده در ایران بود.  11 مردادماه 1288، شیخ فضل‌الله نوری را برای اجرای حکم اعدام به میدان توپخانه بردند و یپرم خان ارمنی که ریاست نظمیه را به عهده داشت حکم را به اجرا درآورد و شیخ به شهادت رسید.   چرخه ترور علاوه بر شیخ‌فضل‌الله نوری، دامن سید عبدالله بهبهانی را هم گرفت و نهم رجب 1328 قمری، وی را به قتل رساندند. اخبار ترورها و اعدام شیخ فضل‌الله نوری وقتی به نجف رسید، آخوند خراسانی از مراجع بزرگ شیعه مقیم نجف، شبی که قصد داشت برای رسیدگی و اطلاع دقیق از اوضاع، به ایران بیاید سپیده‌دم 21 آذر 1290، درگذشت و برخی مرگ وی را ناشی از مسمومیت توسط ایادی روس می‌دانند.  آیت‌الله بهجت درباره شهادت شیخ فضل‌الله نوری معتقد بود" مرحوم شیخ فضل الله که از مخالفان مشروطه بود از پیش خبر می‌داد که کشف حجاب از لوازم مشروطه است آن مرحوم می‌گفت مقررات مشروطه به ظاهر اسلامی است ولی از مسائل لاابالی و بلکه بی‌دین سرچشمه می‌گیرد و تایید می‌شود لذا به مشروطه خواهان گفته بود مرا می‌کشند، شما را هم می‌کشند در نهایت نیز چنین شد. آقا سید عبدالله بهبهانی را که طرفدار مشروطه بود بدتر از مرحوم آقا شیخ فضل الله از بین بردند و تیرباران کردند." ]]> تاريخ و حماسه Fri, 02 Aug 2019 19:12:27 GMT http://asremrooz.ir/vdcjyme88uqemmz.fsfu.html تو از ازل جوادی و ما از ازل فقیر // یا ایهاالجواد تصدق علی الفقیر http://asremrooz.ir/vdcaeinu649nim1.k5k4.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز آخر ماه ذیقعده مصادف است با شهادت جگر گوشه ثامن الائمه علیه السلام ابن الرضا آقا جواد الائمه علیه السلام. ضمن تسلیت به ساحت مقدس قطب عالم امکان مولا امام زمان ارواحنا فداه اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:#جواد_الائمه🏴  چون نهالی که در آتش ثمرش می سوزد... مثل مرغی که همه بال و پرش می سوزد...  سم اثر کرده و هی پا به زمین می کوبد وسط حجره جوانی جگرش می سوزد  نجف و مشهد و قم، سوخت ز هرم آهش می کشد آه و همه دور و برش می سوزد  دست و پا می زند و دور و برش میخندند رفته گودال... دو چشمان ترش می سوزد  وسط هلهله ها آه کشیدن سخت است... وای دارد حرمی در نظرش می سوزد  دختری دید...که بر خیمه پناه آورده... دید در غارت خیمه، سپرش می سوزد  روضه شام چرا زیر لبش می خواند ؟ آتش افتاده به عمامه سرش می سوزد...  گفت: یا فاطمه در لحظه ی آخر، انگار داشت می دید، که یک خانه، درش می سوزد...  هاتفی برد به مشهد، پسرت را کشتند... پدرش سوخت که دارد پسرش می سوزد  #حامدفلاحي راد#امام جواد #مرثیه امام_جواد   همسری نامهربان، بال و پرم را زخم‌ کرد طعنه هایِ بی حسابش،شهپرم را زخم‌ کرد  «العطش»گفتم که یک جرعه رسد آبِ حیات این تقلّا ها ، تمامِ پیکرم را زخم‌ کرد  حال و روزم‌ را نظاره کرد زهرایِ بتول دیدنِ من، قلبِ زهرا مادرم را زخم‌ کرد  رویتِ ماهِ کبودی که ملاقات آمده.. عاقبت هم پلک و هم چشمِ ترم را زخم‌ کرد  می برند این جسمِ زارم‌ را به سویِ پشت بام پلّه هایِ تیزِ این خانه ، سرم را زخم‌ کرد  چون عمویم«مجتبی» خیلی غریبم شیعیان خاطراتِ بینوایی، دفترم را زخم‌ کرد  با لبِ تشنه چنان جدّم حسین جان می دهم تشنگی بدجور کلِّ حنجرم را زخم‌ کرد  شاعر:  #محسن راحت حقامام جواد #مرثیه امام_جواد   تو از ازل جوادی و ما از ازل فقیر یا ایهاالجواد تصدق علی الفقیر  حس کرده است ثروت عالم به دست اوست وقتی گرفته است تو را در بغل فقیر  این گوشه چشم توست که اکسیر اعظم است با یک نگاه تو به غنی شد بدل فقیر  از حداکثر همه سر بوده هر زمان  از تو رسیده است به حداقل ، فقیر  از دیگران اگر چه شنیده کرم ، ولی دیده همیشه لطف تو را در عمل فقیر  با دست پر به خانه ی خود رفته هر زمان با دست خالی آمده در این محل فقیر  (( دارایی کریم به منزل نمی رسد ))* درباره ی تو ساخته ضرب المثل فقیر  از آن زمان که لطف تو را دید تا ابد شد زندگی تلخ به کامش عسل فقیر  شاعر: #مجتبی_خرسندی  * محمد سهرابی#امام جواد #مرثیه امام_جواد  در دست تو عیار کرم می شود زیاد در سایه سار اسم تو کم می شود زیاد  نوبت به گفتن از سر زلفت که می شود بی شک شهید اهل قلم می شود زیاد  مثل نفس برای رضایی که بی گمان در بازدم علاقه به دم می شود زیاد  در مسلک جواد اگر قول جود رفت وقت وفای وعده رقم می شود زیاد  باب الجواد چیست که در بین زائران آن جا که می رسند قسم می شود زیاد  باب الجواد چیست که هر کس از آن گذشت در چشم هاش شوق حرم می شود زیاد  من مانده ام که مثل تو در بین اهل بیت از زن چرا به مرد ستم می شود زیاد؟  در چشم سرمه ایِ  گهرشاد دم به دم شادی افول کرده و غم می شود زیاد  وقتی که اُمِّ رذل تأسّی به جعده کرد در فکر او علاقه به سم می شود زیاد  حالا مسیر روضه به جایی رسیده که؛ پیش امام چار قدم می شود زیاد  گودال نیست حجره اش اما به پیکرش از ضرب تیر و نیزه ورم می شود زیاد   گاهی شبیه اکبر و چون قاسم اینچنین؛ هم می شود خلاصه و هم می شود زیاد  شاعر: #مهدی_رحیمی#امام جواد #مرثیه امام_جواد  دل اهل ایمان عزاخانه شد همه ملک امکان عزاخانه شد سیه پوش ماتم شده کاظمین مدینه ، خراسان عزا خانه شد  جوادالائمه یا ابن الرضا  به تبعید او تا فلک سر نهاد غریبی بابایش آمد به یاد مدینه خدا حافظی کن به اشک شبیه رضا با امام جواد  جواد الائمه یا ابن الرضا  مدینه بگو با رسول خدا نظر کن به بغداد و برگو چرا ؟ که فرزند او تشنه جان می دهد که فرزند او می زند دست و پا  جواد الائمه یا ابن الرضا  مدینه خبر ده تو بر مادرش چه کرده عدو با دل اطهرش بگو چون تو شد در جوانی شهید بگو چون حسن پاره شد جگرش  جواد الائمه یا ابن الرضا  شاعر: #میثم مومنی نژاد#امام جواد #مرثیه امام_جواد  بردار از خاکِ  کفِ حُجره سَرَت را از بی کسی کمتر صدا کُن مادرت را  اینجا جوابِ ناله‌هایت نیش‌خند است اصلاً نمی‌فهمند چشمانِ  تَرَت را  با هلهله با پایکوبی خنده کردند سوزِ صدای خسته‌ی بی جوهَرَت را  آهِ جگر سوزَت امانت را بُریده اتش زدی با سرفه‌ات دوروبَرَت را  حتی  توانِ  ایستادن  هم  نداری قوّت نداری وا کُنی بال و پَرَت را  پیداست از حالِ وَخیمت زَهر بدجور آتش زده باغِ گُلِ نیلوفَرَت را  داری به خود می‌پیچی اما حیف اینجا چشمی نمی‌بارَد دلِ غَم پروَرَت را  باید که تنها در غریبی بگذرانی در خانه‌ی خود لحظه‌های آخرَت را  در پیشِ رویت آب را رویِ زمین ریخت می‌بینی آقا دشمنیِ همسَرَت را ؟  بی حرمتی شد به مقامت باز هم شُکر خنجر نزد بوسه ضریحِ حنجَرَت را  میدانم اما شرم دارم که بگویم بُردند پشتِ بامِ خانه پیکرَتَ را  شاعر: #محمدحسنبیات_لو ]]> تاريخ و حماسه Thu, 01 Aug 2019 14:54:43 GMT http://asremrooz.ir/vdcaeinu649nim1.k5k4.html