سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Mon, 25 Jun 2018 06:11:54 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Mon, 25 Jun 2018 06:11:54 GMT تاريخ و حماسه 60 روایت سردار مدافع حرمی که 1500 یتیم سوری را تحت پوشش گرفت http://asremrooz.ir/vdchm6ni623nxkd.tft2.html به گزارش عصر امروز، سردار سرتیپ دوم پاسدار شاهرخ دایی‌پور از فرماندهان و پیشکسوتان دوران دفاع مقدس‌، حین عملیات مستشاری در شهر بوکمال سوریه به درجه رفیع شهادت نائل شد. سردار شهید شاهرخ دایی‌پور از جانبازان سرفراز دوران دفاع مقدس بود که فرماندهی یگان ضد زره صف، فرماندهی توپخانه و ادوات منطقه غرب، مربی‌گری موشک تاو و ضد زره، عضویت در هیئت علمی دافوس سپاه و قهرمانی در رشته‌های کشتی و غواصی در نیروهای مسلح را در کارنامه دارد. او همچینین یکی از فرماندهان مستشار تیپ زینبیون(مدافعان حرم پاکستانی) نیز که به عنوان پانزدهمین شهید مدافع حرم کرمانشاه محسوب می رشود.  عباس محمدخانی بیشتر از 30 سال با شهید شاهرخ دایی پور دوست صمیمی بوده است. او هم خود یک جانباز دوران دفاع مقدس است و در گفتگو با خبرنگار تسنیم با اشاره به خلق و خوی شهید دایی پور و محبتش در خانواده می‌گوید: شجاعت و دلسوزی زیادی داشت. کسانی که در سوریه او را دیدند و همرزمش بودند، امروز شهادت می‌دهند که واقعا شهید دایی پور آنجا در حکم یک ستون برای بچه‌ها بوده و برای حضرت زینب(س) از جان مایه گذاشت. این شهید علی رغم اینکه از نظر مالی وضع بسیار خوبی داشته، بازنشسته بود و دو دختر جوان دارد، ولی باز هم هر چه می‌گفتیم حاج آقا! سردار! نیازی نیست شما هم حتما بروی. می‌گفت: «نه من باید بروم و آنجا کمک کنم. آنجا شیعه در خطر است. باید مواظب باشیم ناموس شیعه به دست وهابی‌ها نیفتد.» بسیار آدم بزرگوار و شریفی بود. با اخلاص بود. از نظر مالی چیزی کم نداشت، اما دل به دنیا نمی‌بست و همیشه دلش آنجا در سوریه بود. خوش به حالش که به آرزویش یعنی شهادت رسید.  او با اشاره به تخصص‌های رزمی شهید می‌گوید: ایشان فرمانده ضد زره بود. در سوریه و عملیات آزادسازی حلب مسئول عملیات بود و در هدایت صحنه نبرد، نقش مهمی ایفا می‌کرد.در هدایت بسیاری از عملیات‌های سوریه مشارکت داشت و نقش مستشاری بر عهده داشت. برادرم همرزم شهید در سوریه بوده و او هم خیلی از این شهید تعریف می‌کند. آدم بسیار شجاع و در عین حال متواضع و پاکی بود. اگر کنارش می‌نشستی فکر نمی‌کردی که یک سردار یا فرمانده است. خاکی مثل یک سرباز در میان بچه‌ها حضور پیدا می‌کرد. واقعا ستون محکمی برای همه بود. رهبری و حضرت زینب(س) با شهادت شهید دایی پور در واقع یک یار و پشتیبان و کمکی را از دست دادند.  محمدخانی در ادامه می‌گوید:  از نظر عملیاتی وظایف بسیاری را عهده‌دار بود. تمام حملات و درگیری‌ها را رصد می‌کرد. در آنجا میان جنگ و درگیری، انسان تربیت می‌کرد. خودش مستقیم در صحنه درگیری‌ها از صفر تا صد حضور داشت. خیلی مهم است که در صحنه درگیری، یک فرمانده به عنوان نفر اول خودش حضور داشته باشد. چیزی که همرزمانش می‌گویند این است که همیشه سعی داشت به عنوان نفر اول در خط مقدم حضور پیدا کند.  او از فعالیت این شهید در کشور لبنان و شرکت مستشاری در عملیات‌های مجاهدین لبنان چنین می‌گوید: چندین سال هم در لبنان بود و فعالیت داشت. در بحث درگیری‌هایی که در لبنان بوده حضور داشته و از آنجایی که فرمانده ضد زره بود، در لبنان آموزش به رزمنده‌های لبنان آموزش می‌داد. 8 سال هم که در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل جنگید. جانباز شیمیایی بود. خیلی از سوابق جبهه‌اش نیست. اصلا در این فکرها نبود که به دنبال این سوابق جبهه و جانبازی  برود.  محمد خانی به ویژگی شاخص این شهید مدافع حرم اشاره کرده و میگوبد: بسیار عاشق امام حسین(ع) و ائمه اطهار(ع) بود و بسیار به حضرت زینب(س) ارادت داشت. ظهر عاشورا 5 هزار غذای نذری به رزمندگان و مردم در سوریه داد. حتی ما گفتیم: «حاج آقا بگذار اقلا کمی گوشت غذا را کمتر بگذاریم تا اقتصادی‌تر دربیاید.» می گفت: «بگذار  این‌ها بدانند شیعه حضرت زینب(س) و حضرت علی(ع) چیست؟ ما اینجا در تهرانیم و نذری‌های مختلفی داریم ولی آن فاطمیون و زینبیون و افغانستانی‌ها و پاکستانی‌های مدافع حرم در ظهر عاشورا این نذری را دوست دارند.» 1500 نفر از یتیمان سوریه را تحت پوشش داشت و این موضوع را  هیچ کس نمی‌دانست.  او در پایان از رمز خستگی ناپذیذیر شدن شهید چنین می‌گوید:  این شجاعت و عشق به جهاد در میدان‌های مختلف سوریه و لبنان و ایران از عشقش به ولایت و رهبر و نظام و حضرت زینب(س) نشأت می‌گرفت. خلق و خوی کسی که سرش را برای حضرت زینب(س) می‌داد، با هیچ زبانی قابل توصیف نیست. بیش از سه سال بود که به سوریه رفت و آمد داشت. در نهایت ظاهرا در کمینی افتاده‌اند و از ناحیه سر از جانب تروریست‌ها مورد اصابت قرار گرفته و به شهادت رسیده است. ]]> تاريخ و حماسه Mon, 25 Jun 2018 01:39:46 GMT http://asremrooz.ir/vdchm6ni623nxkd.tft2.html عکس/ تیم ملی مدافعان حرم http://asremrooz.ir/vdcjaoe8huqettz.fsfu.html به گزارش عصر امروز، یک کابر فضای مجازی در صفحه توییتر خود تصویری از شهدای مدافع حرم را به اشتراک گذاشت. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 23 Jun 2018 13:55:00 GMT http://asremrooz.ir/vdcjaoe8huqettz.fsfu.html نه ندارد ضریح و گلدسته // قبر خاکی شده نشان بقیع http://asremrooz.ir/vdcfccd0tw6dm0a.igiw.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز در هشتم شوال سال 1344 هجري قمري پس از اشغال مکه ، وهابيان به سرکردگي عبدالعزيزبن سعود روي به مدينه آوردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان شهر، سرانجام آن را اشغال نموده، مأمورين عثماني را بيرون کردند و به تخريب قبور ائمه بقيع و ديگر قبور هم چنين قبر ابراهيم فرزند پيامبر اکرم – صلي الله عليه و آله و سلم – قبور زنان آن حضرت، قبر ام البنين مادر حضرت اباالفضل العباس – عليه السلام – و قبر عبدالله پدر پيامبر و اسماعيل فرزند امام صادق – عليه السلام – و بسياري قبور ديگر پرداختند. ضريح فولادي ائمه بقيع را که در اصفهان ساخته شده بود و روي قبور حضرات معصومين امام مجتبي، امام سجاد ، امام باقر و امام صادق – عليهم السلام – قرار داشت را از جا در آورده بردند. به گزارش عصر امروز ضمن تسلیت این روز به ساحت بقیه الله الاعظم اشعار تعدادی از شعرای کشورمان را در این خصوص تقدیمتان می نماییم:#تخریب_بقیع #هشتم_شوال   پشت دیواره ها پُر از حرف است گریه ی بی صدای زائرها غیر صحن و حرم نمی باشد حاجتِ ربنایِ زائرها   می شود از غبارِ روی زمین غربتی سخت آشکار اینجا گنبد و پرچمی ندارد با دستِ تقدیر روزگار اینجا   نه ندارد ضریح و گلدسته قبر خاکی شده نشان بقیع پر زدن روی بام ها شده است آرزوی کبوتران بقیع   تا که نظمی دهد به زائرها خادم و دست مهربانی نیست روی این قبرهای خاک آلود نه نگردید سایه بانی نیست   لا به لای مصائب این درد بگذریم از تبی که سوزان است آنچه آزرده میکند دل را گِل شدن ها زمان باران است   با یقین گویم این جراحت ها عاقبت التیام می گیرد میرسد منجی جهان و با ذوالفقار انتقام می گیرد   با ظهورش تمام خواهد شد غصه های تمام زائرها گنبدی می شود نصیبِ بقیع مثل گنبد طلای کرب و بلا   کارمان می شود حرم سازی تحت فرمان حضرت مهدی پا بگیرد برای مادر هم یک حرم با نظارت مهدی   علیرضا حضرتی ( ناعمی )   ای بقیع! ای غملی قبرستان سلام اولسون سنه ای جفادن جنّت ویران! سلام اولسون سنه   وار اوزاق یولدان سنه عرض سلامی شیعه‌نون تؤپراقوندا دفن اولوبدی دورد امامی شیعه‌نون محنتوندن قالمیوب صبر و دوامی شیعه‌نون سسلنور با دیدۀ گریان سلام اولسون سنه   ای بقیع! سن خاک غم‌سن، سن محن دریاسی‌سن بیت الأحزان‌سان، علی‌نون شاهد غوغاسی‌سن اهل عشقین کعبۀ آمالینون معناسی‌سن شیعه هر یئردن دئیر، هر آن سلام اولسون سنه   شیعه‌نی ویرانه اولماقون چتین درده سالوب طاقت و آرامینی آل سعود الدن آلوب دورد پؤزولموش قبر پرغم گون قباقینده قالوب ماسواللهی ائدوب نالان سلام اولسون سنه   ای‌بقیع! وار سنده دورد جور و جفانون خسته‌سی دورد پیمبر سئوگولی، دورد دلبر وارسته‌سی دورد امامین یوخ ولی بیر گنبد و گلدسته‌سی بو ملال و محنته قربان، سلام اولسون سنه   ای بقیع! سنده یاتوبدور نوگل زهرا حسن وارث صبر علی، دنیا بویی محنت‌چکن اؤز ائوینده، اؤز عیالیندن محبّت گؤرموین سسله ای قلبی اولان القان سلام اولسون سنه   ای بقیع! سنده یاتوب قیرخ ایل جهانی داغلیان وای‌حسینیم‌وای دئیوب، اشکین جماله باغلیان حضرت سجّاد آقام، بابا غمینده آغلیان ای سراسر محنت و حرمان سلام اولسون سنه   ای بقیع! سنده نه چوخ طاهاشیم طاهر یاتوب حق یولوندا قلبی القانه دؤنن صابر یاتوب هر جهتدن مصطفایه اوخشویان باقر یاتوب سویلرم اول شاهه، ای‌سلطان! سلام اولسون‌سنه   ای بقیع! آدون گلنده آرتیلور تاب و تبیم دفن اولوبدور سنده حیدرخو، رئیس مذهبیم جعفر صادق امامیم، پیشوای مکتبیم سسلرم ای حامی قرآن سلام اولسون سنه   ای بقیع! گلسه آدون اهل وفا دل داغلیار سنده مهدی گؤزیاشین غملی عذاره باغلیار وای آنام ایوای دئیر، سینه ویرار، قان آغلیار سسلنر ای مادر گریان سلام اولسون سنه   ای بقیع! هجرونده هر دم شیعه‌لر اشکین الر عطر زهرا فاطمیّه گونلری سندن گلر بیلمورم گلسه آقام، آیا اورکلر دینجلر؟ فاش اولار بو محنت پنهان؟ سلام اولسون سنه   اهل دل مین‌دوردیوز ایل‌دی جانی سنده آختارور عالمی آغلار قویان عنوانی سنده آختارور حیدری‌لر، مدفن زهرانی سنده آختارور نوحه ایلور با دل سوزان سلام اولسون سنه   #بقیع #8شوال #ترکی  حجت مرتضایی  ای بقیع ای بقیع آستانت رفیع  گشته ای دردل شیعه داغی وسیع درتو پنهان شد لاله طاها شدشبانه دفن حضرت زهرا  حرمت شد خراب شیعیان دلکباب میکنیم مادعا تاشود مستجاب حرمت آخر می شود آباد  آن مزار خاکی رود ازیاد  خاک توپرزداغ بی شمع وبی چراغ گیرم ازتو مزارگلی راسراغ گشته ام خیلی قبرزهرارا کرده ای مخفی یارمولارا  فرق دارد جلوه اش در ظاهر و معنا حرم گاه شادی، گاه غم دارد برای ما حرم  کل معصومین معز المؤمنین در عالم اند قبرشان قبله است حالا بی حرم یا با حرم  یک حرم در زینبیه یک حرم در شهر قم یک طرف زائر فراوان یک طرف تنها حرم  مرتضی و فاطمه از هر نظر مثل هم اند هست تنها فرق بین حیدر و زهرا حرم  اوج غربت در کدامین داغ معنا می شود اینکه شاهی از کفن محروم باشد یا حرم؟  فکر کن سبط نبی، حتی ندارد سنگ قبر خادم فرزند او دارد در این دنیا حرم  شادی واهی کنید امروز را وهابیون چون که میسازیم با قتل شما، فردا حرم  در مدینه کاخ ها با خاک یکسان می شوند بعد از آن از دور چون دُر می شود پیدا حرم  گاه معنای حرم هرگز ضریح و بقعه نیست داشت تعبیری دگر در روز عاشورا حرم  یک سوی زینب حرم یک سوی دیگر قتلگاه پیر شد در رفت و آمد های مقتل تا حرم  ناله میزد مادری با اشک واویلا حسین ناله میزد خواهری با اشک واویلا حرممرحوم سید رضا حسینی سعدی زمان  گر چه در ظاهر قبور غمفزا دارد بقیع لیک در باطن بسی ذوق و صفا دارد بقیع  دیدۀ طاهر نه بیند آن صفای معنوی چشم دل بیند چه ظوء و چه ضیاء دارد بقیع  گرچه شبها در بود بسته نه شمع و نه چراغ روشنائی لیکن از نور خدا دارد بقیع  جذبه اش دلهای ما را میکشد بی اختیار الله الله کاه دل را کهربا دارد بقیع  قبر پاک پنج کعصوم است زینت بخش آن گر چه سایر قبرهای پربها دارد بقیع  خاک آنجا کوی سبقت میبرد از مهر و ماه زانکه از خورشید بهتر مجتبی دارد بقیع  حضرت زین العباد و باقر علم النّبی فخر شیعه صادق آل عبا دارد بقیع  گمشده قبریست آنجا جان عالم ها فداش کس نمیداند که زهرا در کجا دارد بقیع  از نوا و ناله های آن ستمدیده هنوز اشک غم میبارد و چون نی نوا دارد بقیع  از صدای فاطمه در بیت الاحزانش پدید ناله های دلنشین و دلربا دارد بقیع  لاله گر بینی حکایت میکند از داغ دل داغ دلهائی ز بنت مصطفی دارد بقیع  دست زخمی، سینۀ مجروح، پهلوئی شکست زیر خاک خود نهفته از جفا دارد بقیع  مهدی موعود تا نآید نگردد آشکار قبر آن بانوی عالم را خفا دارد بقیع  بس گل خوشبو ز گلزار رسول کائنات پرپر و خندان چو دشت کربلا دارد بقیع  کربلا عباس اگر دارد وفادار و رشید فاطمه ام البنین بینوا دارد بقیع  میکند دلهای مس را ای «حسینی» صاف زر جان زهرای شهیده کیمیا دارد بقیع   ]]> تاريخ و حماسه Fri, 22 Jun 2018 07:04:49 GMT http://asremrooz.ir/vdcfccd0tw6dm0a.igiw.html جوانی که دستور «حاج قاسم سلیمانی» را اطاعت نکرد http://asremrooz.ir/vdca0anue49new1.k5k4.html به گزارش عصر امروز، «حسین یوسف‌اللهی» را همه بر و بچه‌های لشکر 41 ثارالله مثل ستاره‌ای می‌دانستند که درخشان‌تر از ستاره‌های کویر کرمان است. او جوانی است که در روزهای جنگ جانشین فرمانده واحد اطلاعات لشکر خودش بود و به خاطر پاکی‌اش،به صفای باطنی دست یافته و بعضی از راز و رمزهای پیرامون خود را کشف کرده بود. از زندگی این جوان بزرگ، کتابی با عنوان «پوتین های سوخته» منتشر شده است.  «حسین یوسف‌اللهی» در روزهای پایانی بهمن ماه سال 1364 شمسی، بر اثر جراحت های شیمیایی در بیمارستان لبافی‌نژاد تهران برای همیشه، چشمانی را که پشت پرده‌ها و دیوارها را می‌دید و شربت شهادت نوشید.  آن‌چه خواهید خواند، یکی از خاطرات این عارف جوان و مجاهد است که پس از تطبیق روایات چهار نفر از هم‌رزمانش(حمید شفیعی، علی نجیب زاده، مرتضی حاج‌باقری و ابراهیم پس‌دست)، به این ترتیب ثبت شده. :  در سال 1362 بعد از عملیات خیبر، «لشکر ثارالله» در محور «شلمچه» مستقر شد. بین مواضع رزمندگان اسلام و دشمن حدود چهار کیلومتر آب فاصله بود و رزمندگان برای شناسایی مواضع دشمن می‌بایست از آن عبور می‌کردند. یک شب که با موسایی‌پور و صادقی که هر دو لباس غواصی داشتند، به شناسایی رفته بودیم، آن‌ها از ما جدا شدند و جلو رفتند. مدتی که تاخیر کردند، فکر کردیم کار شناسایی‌شان طول کشیده، منتظرشان ماندیم. وقتی تاخیرشان طولانی شد فهمیدیم برای‌شان اتفاقی افتاده است. با قایق جلو رفتیم. هر چه گشتیم اثری از آن‌ها نبود. بالاخره کاملا از پیدا کردن‌شان ناامید شدیم و فرصت زیادی هم برای مراجعت نداشتیم. بناچار بدون آن‌ها عقب برگشتیم. «حسین یوسف‌اللهی» با دیدن قایق ما جلو آمد.  ماجرا را که تعریف کردیم، خیلی ناراحت شد. شهادت بچه‌ها یک مصیبت بود و اسارت‌شان مصیبتی دیگر. و آن مصیبت این بود که منطقه با اسارت بچه‌ها لو می رفت و دیگر امکان عملیات نبود. حسین سعی کرد هر طور شده خبری از بچه ها بگیرد. او ما را برای پیدا کردن بچه ها به اطراف فرستاد ولی همه دست خالی برگشتیم.  حسین به خاطر حساسیت موضوع، با «حاج قاسم سلیمانی» فرمانده لشکر تماس گرفت و او را در جریان این قضیه گذاشت. حاج قاسم، هم خودش را رساند و با حسین داخل سنگری رفت و مشغول صحبت شدند. وقتی بیرون آمدند، حسین را خیلی ناراحت دیدم. پرسیدم: چی شد؟  گفت: حاجی می‌گوید چون بچه‌ها لباس غواصی داشته‌اند، احتمال اسارت‌شان زیاد است. ما باید زود قرارگاه مرکزی را خبر کنیم.  پرسیدم: می‌خواهی چه کار کنی؟ گفت: هیچی! من الان به قرارگاه خبر نمی‌دهم. گفتم: حاجی ناراحت می‌شود. گفت: من امشب تکلیف لشکر و این دو نفر را روشن می‌کنم و فردا می‌گویم برای آن‌ها چه اتفاقی افتاده است.  بعد از این که حاج قاسم رفت، باز بچه‌ها با دوربین همه جا را نگاه کردند و تا جایی که امکان داشت جلو رفتند، ولی فایده‌ای نداشت. صبح روز بعد که در محوطه مقر بودیم، حسین را دیدم . با خوشحالی به من گفت: هم اکبر موسایی پور را دیدم و هم صادقی را.  پرسیدم: کجا هستند؟  گفت: جایی نیستند. دیشب آن‌ها را خواب دیدم که هر دو آمدند، اکبر جلو بود و حسین پشت سر او.  بعد گفت: چهره اکبر خیلی نورانی‌تر بود. می‌دانی چرا؟  گفتم: نه.  گفت: اکبر اگر توی آب هم بود نماز شبش ترک نمی‌شد. ولی حسین این‌طور نبود. نماز شب می‌خواند، ولی اگر خسته بود نمی‌خواند. دلیل دیگرش هم این بود که اکبر نامزد داشت و به تکلیفش که ازدواج بود عمل کرده بود. ولی صادقی مجرد مانده بود.  بعد گفت: دیشب اکبر توی خواب به من گفت: ناراحت نباشید عراقی ها ما را نگرفته اند. ما برمی‌گردیم.  پرسیدم: اگر اسیر نشده‌اند چطور برمی‌گردند؟  گفت: احتمالا شهید شده‌اند و جنازه های شان را آب می‌آورد.  پرسیدم: حالا کی می‌آیند؟ خیلی راحت گفت: یکی شب دوازدهم و آن یکی شب سیزدهم.  پرسیدم: مطمئن هستی؟ گفت: خاطرت جمع باشد.  شب دوازدهم، از اول مغرب، مرتب لب آب می‌رفتم و به منطقه نگاه می‌کردم که شاید خواب حسین تعبیر شود و آب جنازه بچه‌ها را بیاورد ولی خبری نمی‌شد، اواخر شب خسته و ناامید به سنگر برگشتم و خوابیدم. حوالی ساعت  4 صبح با صدای زنگ تلفن صحرایی از خواب پریدم. اکبر بختیاری که آن شب نگهبان بود، مضطرب و شتابزده گفت: حاج حمید زود بیا این‌جا، چیزی روی آب است و به این سمت می‌آید.  حاج اکبر (مسوول خط) و حسین هم لب آب ایستاده بودند. مدتی صبر کردیم. دیدیم جنازه شهید صادقی روی آب است. حسین جلو رفت و آن را از آب گرفت. شب سیزدهم هم حدود ساعت دو یا سه شب بود که موج های آب پیکر اکبر را به ساحل آورد و خواب حسین کاملا تعبیر شد. ]]> تاريخ و حماسه Mon, 18 Jun 2018 07:12:47 GMT http://asremrooz.ir/vdca0anue49new1.k5k4.html سردار «مختاربند» کدام باغ را برای خانواده‌اش رزرو کرد؟ http://asremrooz.ir/vdcjiae8yuqetiz.fsfu.html به گزارش عصر امروز، شهید مدافع حرم حاج «حمید مختاربند» در مسیر پر پیچ و خم پیروزی انقلاب اسلامی مبارزات زیادی با رژیم منحوس پهلوی کرد و دِین خود را به اسلام و انقلاب همان موقع ادا نمود. در جنگ تحمیلی نیز به ندای امام امت پاسخ داد و به جبهه‌های جنگ عزیمت کرد و پای آرمان‌هایش ایستاد.  این شهید مدافع حرم گویا سعادت خود را در جهاد و مبارزه در راه اسلام می‌دید. در شرایطی که سال‌ها پیش به تکلیف خود در به‌بار نشستن انقلاب و دفاع مقدس عمل نموده بود؛ بار دیگر بر خود واجب دانست به یاری مظلوم بشتابد و باتوجه به شرایطی که سوریه در اوایل تجاوز آمریکا به خاکش داشت به سوریه طریقت نمود و در تاریخ 20 مهر 94، در نبرد با تروریست‌های تکفیری جبهه النصره مستقر در بلندی‌های جولان به درجه رفییع شهادت نائل آمد و به آسمان پر کشید.  وصیت‌نامه این شهید والامقام را در ذیل می‎‌خوانید:  «خداوندا، شنیده‌ام که در آخرالزمان در شام اتفاقاتی رخ می‌دهد. همیشه در ذهنم بود که در آخرالزمان و زمان نزدیکی حضور امام مثل سال‌های گذشته باز هم در صف کسانی که هیچ نقشی در اصحاب امام زمان (عج) ندارند هستم، یا از کسانی که مثل زمان حضور امام خامنه‌ای، وقتی به شهری می‌رود مانند آدم‌های عادی باید کنار صف خیابان بایستم و از روی پیاده‌رو آقا را ببینم یا می‌شود من هم در صف یاران حداقل نزدیک آقا باشم؟  یا اینکه در زمان بعد از جنگ به فکر این بودم که فرصت و زمینه‌ی شهادت و در صف جهاد قرار گرفتن از دست رفت. آن موقع جنگ که معرفت شهادت را نداشتم و حال هم که زمینه‌ی جهاد و شهادت وجود ندارد. هر چند که همیشه می‌خواندم: در باغ شهادت باز باز است؛ ولی چطور و کجا معلوم نبود، که ناگاه در کمال ناباروری در حالیکه میلیون‌ها نفر در آرزوی شرکت در جهاد عراق، سوریه، لبنان و جاهای دیگر بودند، به خصوص آن‌هایی که از صف شهدا عقب افتاده بودند، می‌سوختند و می‌ساختند؛ یک‌دفعه ورق برگشت و بعد از چندبار پیگیری به این و آن گفتم که اگر می‌شود من هم به عراق و سوریه بروم و در جهاد و در صف مدافعان حرم اهل بیت قرار گیرم و جانم را فدای حرم اهل بیت کنم. تا اینکه از میان این همه مشتاق شرکت در جهاد، اسم بنده‌ی حقیر انتخاب شد. آن هم نه یک ماه و چند ماه که دیگران هستند، بلکه حداقل یک سال!  خدایا چطور تو را شکر کنم؟ مرا با لطف و کرم خودت انتخاب کردی، توفیق شرکت در جهاد دادی، توفیق شرکت در جنگی دادی که طرف مقابل آن گردان‌هایی هستند به نام یزید، معاویه، شمربن ذی الجوشن و گردان عایشه؛ و این طرف شیعیان پاک باخته و جان برکف و عاشق.  خدایا زمانی که عمرم رو به پایان است و 59 سال سن دارم و دوران جوانی خود را گذرانده و بچه‌ها را سر و سامان داده‌ام؛ به من توفیق شرکت در جهاد داده‌ای که اگر باز لطفت شامل حال من شود، در این راه جانم را فدای حرم بی‌بی زینب کبری (س) و دردانه‌ی. اباعبدالله (ع)، بی‌بی رقیه (س) خانم کنم و از این ماموریت برنگردم الا با شهادت، واقعا ممنونم. خدایا فقط می توانم بگویم دوستت دارم با این همه نعمت.   الحمدالله عدد امواج البحور، الحمدالله عدد لمح العیون، الحمدالله من الیوم الی یوم ینفخ فی الصور.  امام علی (ع) می‌فرماید: ان الله کتب القتل علی قوم و الموت علی آخرین و کل آتیه منیّته کما کتب الله له فطوبی للمجاهدین فی سبیل الله و المقتولین فی طاعته.  «خداوند برای گروهی شهادت را مقدر کرده و برای گروهی دیگر مرگ را، و هر گروه تقدیری دارد که به سمتش می‌رود و از آن گریزی نیست. پس خوشا به حال مجاهدان و شهدای راه خدا.»  خدایا یعنی ممکن است این بنده ضعیف و روسیاه هم در صف مجاهدان به حساب آید و این ماموریت را نردبان اوج او تا رسیدن به خودت قرار دهی؟ خدایا می‌دانم و اقرار می‌کنم که لیاقت آن را ندارم، اما چشمم به لطف و کرم توست. خدایا اقرار می‌کنم نه لایقم نه قابل.  پدر و مادر عزیزم، همسر عزیزم، خواهران و برادرانم، فرزندان، عروس‌ها و دامادهایم، اگر خداوند لیاقت ورود به این باغ را به من داد، یعنی اینکه رفته‌ام بهترین جای باغ جا گرفته‌ام تا شما برسید. البته مراقب باشید راه را اشتباه نروید، گم نشوید، راه باغ مشخص است! آدرس را همیشه در گوش ما تکرار کرده‌اند. منتظرتان هستم. اگر خدا نخواسته گاهی وقت‌ها منحرف شدید، به من ندایی بدهید، ان شاءالله می‌آیم، راه را نشانتان می‌دهم. (اگر صاحب باغ اجازه دادند.)» ]]> تاريخ و حماسه Sat, 09 Jun 2018 16:42:49 GMT http://asremrooz.ir/vdcjiae8yuqetiz.fsfu.html وصیت نامه امیرالمومنین (ع) پیش از شهادت به فرزندانشان http://asremrooz.ir/vdcao0nuo49nee1.k5k4.html به گزارش افکارنیوز، ماه رمضان مزین است به شب قدر، شبی که به تعبیر قرآن، مبارک یاد شده است. مبارک از حیث بخشش، استغفار و بندگی در یک ماه. بنابر روایات تاریخی و مستندات ویژه این ماه، شب های نوزدهم، بیست و یکم و شب بیست و سوم ماه رمضان را به عزاداری اهل بیت (ع) می پردازیم.  یکی از رویدادهای حائز اهمیت در این ماه، شهادت حضرت امیرالمومنین (ع) است، که در زیر به نحوه شهادت و همچنین وصیت نامه این حضرت بیشتر اشاره خواهیم کرد. بعد از راز و نیاز با خداوند سحرگاه روز نوزدهم ماه مبارک رمضان، امام به شبستان مسجد وارد شد و در حالی که مشغول تسبیح خداوند بود کسانی که به خواب رفته بودند را بیدار فرمود. ابن ملجم به روی خوابیده بود. امام او را بیدار کرد و به او فرمود: برخیز از خواب براى نماز و چنین مخواب که این خواب شیطان است، بلکه بر دست راست بخواب که خواب مؤمنان است، و بر پشت خوابیدن خواب پیغمبران است. امام سپس به ابن ملجم فرمود: قصد کاری داری که نزدیک است آسمان فروپاشد و زمین شکافته شود. اگر بخواهم می توانم خبر دهم که در زیر جامه ات چه دارى.  ابن ملجم در نزدیکی امام به نماز ایستاد و هنگامی که امیرالمؤمنین (ع) سر از سجده اول برداشت ضربتی به سر ایشان زد که تا پیشانی امام را شکافت. در آن حال امام فرمود: «بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسول اللّه»، و گفت: «فزت بربّ الکعبه»، به خدای کعبه قسم که رستگار شدم ابن ملجم در حال حمله شعار خوارج را فریاد می زد که:للّه الحکم یا علىّ، لا لک و لا لأصحابک.   در برخی نقل ها آمده که امام در حال بیدار کردن مردم براى نماز یا در مدخل ورودی مسجد مورد حمله قرار گرفت .   اهل مسجد صداى حضرت را شنیدند و بسوى محراب دویدند، و امیرالمؤمنین علی (ع) را دیدند که در محراب خونین افتاده. حضرت را برداشتند، رداى مبارکش را بر سرش بستند، حضرت خون سر خود را بر محاسن مبارکش کشید و فرمود: این آن است که خدا و رسول مرا وعده داده بودند، راست گفتند خدا و رسول.  امام حسن و امام حسین علیهما السلام با اندوه زیاد نزد پدر آمدند.امیر المؤمنین علیه السّلام امام حسن علیه السّلام را به جاى خود گذاشت که با مردم نماز گزارد و خود با وجود زخم عمیقی که در سر داشت نمازش را نشسته تمام کرد و در هنگام نماز از شدت ضعف به چپ و راست متمایل می شد.   امام حسن علیه السّلام پس از نماز سر پدر را در آغوش گرفت، و ‌گفت: ای پدر کمرم شکست، چگونه تو را در این حال ببینم. امیرالمؤمنین فرمود: اى فرزند! از این پس پدرت را رنجى نیست، اینک جدّ تو محمّد مصطفى- صلوات اللّه علیه- و جدّه تو خدیجه کبرى، و مادر تو فاطمه زهرا علیهما السّلام و حوریان بهشت حاضرند و انتظار پدر تو را دارند تو شاد باش و دست از گریستن بدار که گریه تو ملائکه آسمان را به گریه‌ در آورده است. دستگیری قاتل  مردم ابن ملجم را دستگیر کرده و دست بسته نزد امام آوردند. امام حسن علیه السلام به او فرمود: ای ملعون! آیا کسی را کشتی که به تو پناه داد و تو را بر دیگران اختیار کرد و بخشش های فراوان به تو فرمود؟ آیا او بد امامی بود برای تو؟ آیا عوض نیکی‌های او به تو این بود؟ ابن ملجم سر به زیر افکنده بود و پچیزی نمی‌ گفت. آنگاه امام حسن علیه السّلام به پدر عرض کرد: «این ابن ملجم دشمن خدا و رسول و دشمن شماست که نزد شما حاضر و اسیر شماست» امیر المؤمنین علیه السّلام به به ابن ملجم نگاه کرد و فرمود: ای ابن ملجم جنایتی بزرگ کردی. آیا من برایت بدامامی بودم؟ آیا تو را مورد مرحمت قرار ندادم و بر دیگران برنگزیدم؟ با وجود اینکه می دانستم قاتل من خواهی بود به تو احسان کردم و بخششم به تو را افزون ساختم تا از راه گمراهی که برگزیده ای بازگردی اما شقاوت بر تو غلبه کرد تا مرا بکشی ای شقی ‌ترین اشقیاء. ابن ملجم گریست و این آیه از قرآن را خواند: «أ فانت تنفذ من فی النّار؟» آیا تو می توانی کسی را که جایگاهش دوزخ است نجات دهی؟ آنگاه علی علیه السلام سفارش او را به امام حسن علیه السّلام کرد و فرمود: فرزندم! با اسیر خود مدارا کن، و با مهربانی و رحمت با او رفتار کن. آیا نمی ‌بینی چشمهای او را که از ترس چگونه گردش می ‌کند و دلش چگونه مضطرب است؟ ای فرزند! ما اهل بیت رحمت و مغفرتیم پس بخوران به او از آنچه خود می ‌خوری، و بیاشام او را از آنچه خود می‌ آشامی، پس اگر من از دنیا رفتم از او قصاص کن و او را بکش و جسد او را به آتش نسوزان و او را مثله مکن. یعنی دست و پا و گوش و بینی و سایر اعضای او را قطع مکن ... اگر زنده ماندم من خود داناترم که با او چه کار کنم، و من سزاوارترم به عفو کردن، زیرا ما اهل بیتی می‌ باشیم که با گناهکار در حقّ ما جز به عفو و کرم رفتار دیگر ننماییم. حالات امام پیش از ضربت خوردن  امام و در این ماه یک شب در خانه امام حسن علیه السّلام و یک شب در خانه امام حسین علیه السّلام و یک شب در خانه زینب دختر خود که در خانه عبد الله بن جعفر بود افطار مى‌ نمود و بیش از سه لقمه طعام میل نمی کرد. و درباره سبب این کارش می فرمود:امر خدا نزدیک شده است یک شب یا دو شب بیش نمانده است، مى‌ خواهم چون به رحمت حق واصل شوم شکم من از طعام پر نباشد  در تمام آن شب بیرون مى ‌آمد به اطراف آسمان نظر مى‌ کرد و مى ‌فرمود: «به من دروغ نگفته اند و دروغ از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نشنیده ‌ام، این شبى است که مرا وعده شهادت داده» و شعری با این مضمون خواند:«کمر خود را براى مرگ محکم ببند که مرگ البتّه به تو خواهد رسید، و جزع مکن از مرگ چون به وادى تو درآید» همچنین نقل شده است که حضرت در آن شب بسیار به درگاه خداوند تضرع می کرد و و به درگاه خداوند دعا می کرد و عرضه میداشت: «اللّهمّ بارک لى فى الموت»؛خداوندا مبارک گردان براى من مرگ را، و بسیار می گفت: «انّا للّه و انّا الیه راجعون». و کلمه مبارکه «لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظیم» را بسیار ذکر می کرد و بسیار صلوات‌ می فرستاد و استغفار می کرد.   همچنین نقل شده است که امام در آن شب براى نماز شب به مسجد نیامد و در تمام آن شب بیدار بود و به عبادت حق تعالى مشغول بود.امّ کلثوم پرسید: یا امیر المؤمنین سبب بیدارى و بی تابی شما چیست؟ امام فرمود:در صبح این شب شهید خواهم شد.امّ کلثوم گفت: پدر امشب شخص دیگری را برای نماز به مسجد بفرست. امام فرمود: از قضاى الهى نمى ‌توان گریخت. سخنان امام پیش از شهادت  مشهور در میان علماى شیعه این است که امام در سحرگاه نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری ضربت خورد، و درشب بیست و یکم وقتی یک سوم از شب گذشته بود به شهادت رسید. در این شب امام علیه السلام فرزندان و اهل بیت خود را جمع کرد و با ایشان وداع فرمود که : «خداوند پس از من نگهدار شما باشد. نیکو وکیلی است خداوند و همو مرا کفایت خواهد کرد» امام سپس فرزندان و اهلبیتش را به نیکیها وصیت فرمود. آن شب اثر زهر بر بدن امام علیه السلام ظاهر شده بود و هر خوردنی که برای امام آوردن تناول نفرمود و لبهایش فقط به ذکر خداوند مشغول بود و عرق از جبین مبارکش مثل مروارید مى‌ریخت. امام با دست مبارکش عرق پیشانی را پاک کرد و فرمود: «شنیدم از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم که چون نزدیک وفات مؤمن مى‌شود، عرق مى‌کند جبین او مانند مروارید تر، و ناله او ساکن مى ‌شود». همه به گریه افتادند. امام حسن علیه السّلام گفت: «اى پدر به گونه ای سخن مى ‌گوئى که گویا از خود ناامید شده‌ اى» امام فرمود: «اى فرزند گرامى یک شب پیش از آنکه این واقعه بشود جدّت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم، از آزارهاى این امّت به او شکایت کردم، گفت: نفرین کن بر ایشان، پس گفتم: خداوندا بدل من بدان را بر ایشان مسلّط گردان، و بدل ایشان بهتر از ایشان به من روزى کن، پس حضرت رسول فرمود که: خدا دعاى تو را مستجاب کرد، بعد از سه شب تو را به نزد من خواهد آورد، و اکنون سه شب گذشته است». سپس امام فرمود: «اى حسن! تو را وصیّت مى‌ کنم به برادرت حسین. شماها از منید و من از شمایم» سپس امام رو کرد به فرزندان دیگر که از همسران دیگر امام غیر فاطمه بودند وایشان را وصیّت فرمود که با حسن و حسین علیهما السلام مخالفت نکنند، پس فرمود: «حق تعالى شما را صبر نیکو کرامت کند، امشب از میان شما مى ‌روم و به حبیب خود محمّد مصطفى صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ملحق مى‌ شوم، چنانچه مرا وعده داده است».  وصیت امام درباره تجهیز و تدفین  سپس امام به فرزندشان امام حسن علیه السلام فرمود: اى حسن! وقتی از دنیا رفتم، مرا غسل ده و کفن کن و با بقیّه حنوط رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم که از کافور بهشت است و جبرئیل براى آن حضرت آورده بود حنوط کن. هنگامی که مرا برای تدفین روى تخت گذاشتید جلوی آن را رها کنید و فقط پشت تخت را بگیرید. ملائکه جلوی آن را خواهند گرفت و تخت حرکت خواهد کرد. به هر سو که تخت روان شد شما هم به همان سو حرکت کنید و جایی که توقف نمود همانجا محل قبر من است. ... پس از اینکه بر من نماز خواندی جنازه را از موضع خود بردار و خاک را از آن موضع کنار بزن. در آنجا قبر کنده شده و لحد ساخته ای خواهی یافت که پدرم حضرت نوح علیه السّلام براى من ساخته در آنجا گذاشته است، پس مرا بر روى آن تخته دفن کن، و هفت خشت ساخته در آنجا خواهى یافت از خشتهاى بزرگ، آنها را بر روى من بچین، پس اندکى صبر کن و یک خشت را بردار و به قبر نگاه کن، مرا در آنجا نخواهى دید زیرا به جدّ تو رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ملحق خواهم شد، بدان که هر پیغمبرى بمیرد اگر چه در مشرق مدفون شده باشد و وصىّ او در مغرب باشد، حق تعالى روح و جسد او را با روح و جسد وصىّ او خواهد پیوست، بعد از آن جدا مى ‌شوند، باز هر یک به قبرهاى خود برمى ‌گردند. سپس قبر مرا از خاک پر کن و محل قبر مرا پنهان کن. هنگام صبح تابوتى بر ناقه ‌اى ببند، و سر آن ناقه را به کسى بده که به جانب مدینه بکشد تا آنکه مردم ندانند که من در کجا مدفون شده‌ ام در بعضى از روایات معتبر از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت شده که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام فرزند خود امام حسین علیه السّلام را امر کرد که برای ایشان چهار قبر در چهار محل ایجاد نماید: در مسجد کوفه و در رحبه و در نجف و در خانه جعدة بن هبیره، تا دشمنان امام از خوارج و بنى امیّه محل قبر ایشان را نشناسند مبادا که اراده کنند جسد مطهر امام را خارج نمایند. وصیت امام درباره فتنه های پس از شهادت ایشان  سپس حضرت به فرزندان خود فرمود: «به زودی که فتنه ‌ها از هر سو رو به شما آورد و منافقان این امّت کینه‌ هاى دیرینه خود را از شما طلب نمایند و از شما انتقام بگیرند، پس بر شما باد به صبر که عاقبت صبر نیکو است».  سپس به امام حسن و امام حسین علیه السلام فرمود: «بعد از من به خصوص بر شما فتنه ‌هاى بسیار واقع خواهد شد از جهت هاى مختلف، پس صبر کنید تا خدا حکم کند میان شما و دشمنان شما، او بهترین حکم کنندگان است. پس رو کرد به امام حسین علیه السّلام و فرمود: اى ابو عبد الله توئى شهید این امّت، پس بر تو باد به تقوى و صبر بر بلا». لحظه شهادت امام علیه السلام  پس از این سخنان امام بیهوش شد، وقتی به هوش آمد فرمود: «در این وقت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و عمویم حمزه و برادرم جعفر به نزد من آمدند گفتند که: زود بیا به نزد ما که ما مشتاقیم بسوى تو» امام سپس به اهل بیت خود نظر کرد و فرمود: «همه را به خدا مى ‌سپارم، خدا همه را به راه حقّ درست بدارد و از شرّ دشمنان حفظ نماید»  سپس گفت: «بر شما باد سلام اى رسولان وحى پروردگار من» و این ایه را قرائت فرمود که: «لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ» براى مثل این ثواب و منزلت باید که عمل کنند عمل کنندگان و نیز این آیه را «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ»  یعنی به درستى که خدا با آنهاست که پرهیزکارى کردند و آنها که نیکوکار بودند. پس پیشانی مبارک امام در عرق نشست و مشغول ذکر خدا گردید، رو به قبله کرد و چشمان خود را بر هم گذاشت، دستها و پاهاى مبارک خود را بسوى قبله کشید و شهادت به وحدانیّت الهى و رسالت پیامبر داد و به لقاء پروردگارش شتافت.     پی نوشت:  جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۴۱ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۴۱ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۴۱ منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، ج‌۱، ص:۴۲۲ الإرشاد، المفید، ج‌۱، ص:۱۹؛ أعیان الشیعة:سید محسن امین عاملى‌، ج. ۱، ص. ۵۳۱ أنساب الأشراف، البلاذری، ج‌۲، ص:۴۹۲ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۴۲؛ منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، ج‌۱، ص:۴۲۳ منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، ج‌۱، ص:۴۲۴ منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، ج‌۱، ص:۴۲۴ منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج‌۱، ص:۴۲۷ منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج‌۱، ص:۴۲۷ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۱۸ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۳۶ منتهى الآمال، شیخ عباس قمى، ج‌۱، ص:۴۱۹ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۳۶ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۴۸ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۴۹ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۵۰ جلاء العیون، المجلسی، ص:۳۵۰ آیه ۶۱ سوره صافات آیه ۱۲۸ سوره نحل جلاء العیون، المجلسی، ص: ]]> تاريخ و حماسه Wed, 06 Jun 2018 07:24:43 GMT http://asremrooz.ir/vdcao0nuo49nee1.k5k4.html ای نگار دلفریب و دلپسندم یاعلی(ع) // دردمندم دردمندم دردمندم یاعلی(ع) http://asremrooz.ir/vdcdn50xxyt0ss6.2a2y.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز شخصیت مولای متقیان امیر مومنان حضرت علی ابن ابیطالب (علیه السلام) برادر، وصی و جانشین رسول الله صلی الله علیه وآله دارای چنان وجوه و شؤون منحصر بفرد متفاوتی است كه هر كس با هر سلیقه، اندیشه، گرایش و پایبندی ویژه ای، علی(علیه السلام) را پیشوای خود دیده است.جابر روایت كرده است که امام باقر (علیه السلام) فرمودند، از حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) پرسیدند: طوبی لهم و حسن مآب، چیست فرمودند: «طوبی» درختی است در بهشت اصل آن در سرای من است و شاخهای آن بر اهل بهشت. پس از آن یكی دیگر از در آمد و همین سؤال كرد كه «طوبی» چیست؟ رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) فرمودند، درختی است در بهشت اصل آن در سرای علی و شاخهای آن بر اهل بهشت. گفتند: یا رسول الله! همین ساعت از شما پرسیدند و فرمودید درختی است اصل آن در سرای من است و اكنوی می فرمایید اصل آن در سرای علی(علیه السلام) است؟ چگونه چنین چیزی ممکن باشد؟ حضرت فرمودند: سرای من و سرای علی در بهشت یكی است و ما هر دو در یك سرای باشیم.و چگونه این امت ناسپاس قدر ندانستند کسی را که امام هادی علیه السلام در وصفش چنین می فرماید: «اشهد انک المخصوص بمدحة الله المخلص لطاعة الله»؛ یعنی شهادت می‌دهم که مدح خدا به تو اختصاص دارد و در طاعت او مخلصی.»و اشعار زیرا تقدیم می کنیم به ساحت قدسی حضرتش در این روز حزن انگیز باشد که دستگیرمان شود در شب اول قبر ان شاءاللهای نگار دلفریب و دلپسندم یاعلی دردمندم دردمندم دردمندم یاعلی  مشکلاتم راگشایددلبر مشکل گشا معتکف در خانۀ مشکل پسندم یاعلی  درسرای عاشقی من دوده دار دوده ام دوده دارم دوده دارم مستمندم یاعلی  دُری دُردی کشان دُردی ز دُرد دَرد ما پیررندان کرده رندم رند رندم یاعلی  تاج کشکول و تبرزینم بُوَد زیور مرا باچنین کسوت به جنّت می برندم یاعلی  داده خاصیّت مرا خاصیّت اسم علی اسب کیهان کی رسد پای سمندم یاعلی  من ملامت پیشه ام هوحق مدد مولی مدد خنده ها دارم کنند ار ریشخندم یاعلی  آفتاب جان از آن شد میهمان اهل دل من همی دربندم و دربند بندم یاعلی  بند بندم راجدا سازند اگر از بندبند آیدآواز علی ازبند بندم یاعلی  در کمند عشق ما مستان عالم بندبند من به بند تارزلفت پای بندم یاعلی  من که #شبگیر توام پابند زنجیر توام خویش را ساغری از پا فنکدم یاعلی  1382 #استاد_شبگیر_تبریزی#امام_علی_مرثیه   فغان كه عارفِ مردُم پسند را كُشتند پناه و ملجأ هر دردمند را كُشتند  علی عدالتِ مَحض است از چه رو؟اين قوم چنين عدالت بی چون و چند را كُشتند  يقين كه دشمن مستضعفند، اگرنه چرا؟ اُميد و ياور هر مُستمند را كُشتند  گرفته كامِ يتيمان كوفه را تلخی به كامشان زِ چه رو؟شهد و قند را كُشتند  به كوفه ،بيوه زنان هم اسيرِ سيلِ غمند كه اَبلهانِ زمان سيل بند را كُشتند  كسی كه بود كلامش ،كلام و پند خدا نه شخصِ پند دهنده،كه پند را كُشتند  چرا تبسُّمِ اَيتام ،بَر نتابيدند؟ زِ كينه بَر لبشان نوشخند را كُشتند  به كوفه حيدر دُل دُل سوار را كُشتند علی،يگانه ی دهر و ديار را كُشتند  كسی كه بود وجودش حقيقت تاريخ اميرِ قافله ی حق شعار را كُشتند  علی عدالتِ محضِ درونِ تاریخ است چرا عدالتِ کامل عیار را کُشتند ؟  خدای من زِ چه؟شب سيرَتان به ماهِ صيام به سجده عارفِ شب زنده دار را كُشتند  عجيب بدعت نحسی گذاشتند آن قوم نخست امام ز هشت و چهار را كُشتند   جعفری زاویه#امام_علی_مرثیه  بابا اتاق پر شده از بوی مادرم وقتش رسیده پر بکشی سوی مادرم دیگر خجل نباش تو از روی مادرم فرقت شده شبیه به پهلوی مادرم  از پشت در دوباره تو را می زند صدا تا که به دست تو بدهد محسن تو را  سی سال در نبودن مادر شکسته ای پهلو به پهلویش پس آن در شکسته ای در کوفه های درد مکرر شکسته ای از مردم و نبودن باور شکسته ای  گر چه شکسته ای و دلت هم شکسته تر این دل شکسته را هم از این کوفه ها ببر  یادت که هست مادر ما قد خمیده بود یادت که هست گیسوی مادر سپیده بود یادت که هست محسن خود را ندیده بود یادت که هست غنچه خود را نچیده بود  آنروزها که قد تو آنجا خمیده شد موی منم شبیه تو بابا سپیده شد  مادر رسیده عطرپیمبر بیاورد تو تشنه ای برای تو کوثر بیاورد مرهم برای این دل پرپر بیاورد تا خار را ز دیده ی تو در بیاورد  حرفی بزن که مونس تو مادر آمده حالا که استخوان زگلویت در آمده  بابا بگو به مادرم از غصه های من از کوفه های بعد تو و ماجرای من از بی حسین گشتن من از عزای من از کوفه گردی من و از کربلای من  بابا بگو که زینب خود را دعا کند بعد از حسین زود مرا هم صدا کند  مادر رسید و زخم سرت را نگاه کرد گریه برای گودی یک قتلگاه کرد پس رو به روسیاهی خیل سپاه کرد نفرین به رقص خنجر مردی سیاه کرد  وشمر جالسٌ ... نفس مادرم گرفت سر که به نیزه رفت دل معجرم گرفت  رحمان نوازنی#امام_علی_مرثیه  این چشم ها به راه تو بیدارمانده است چشم انتظارت ازدم افطارمانده است  برخیز و کوله بارمحبت به دوش گیر سرهای بی نوازش بسیارمانده است  با توچه کرده ضربه آن تیغ زهردار مانندفاطمه تنت ازکارمانده است  آنقدر زخم ضربه دشمن عمیق هست زینب برای بستن آن زار مانده است  آرام ترنفس بکش آرام تربگو چندین نفس به لحظه دیدارمانده است  ازآن زمان که شاخه یاست شکسته شد چشمت هنوزبر در و دیوار مانده است  سی سال رفته است ولی جای آن طناب بر روی دست و گردنت انگارمانده است  می دانی ای شکسته سرآل هاشمی تاریخ زنده درپی تکرارمانده است  ازبغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست باقی آن برای علمدارمانده است  محسن عرب خالقی #امام_علی_مرثیه   از چه شده خونین سرت زینب بمیرد رفته حسن زیر پَرت زینب بمیرد  شد روضه های این سحر چون فاطمیه خون ریخته دور ُو بَرت زینب بمیرد  بی معرفتها را ببین باتو چه کردند؟ مظلوم خانه دخترت زینب بمیرد  نان و نمک خورها نمکدان را شکستند رفته رمَق از پیکرت زینب بمیرد  دیگر نگو از کوفه و کرب وبلا و... جسم نگار بی سرت زینب بمیرد  گفتی تواز عصر غم و کردی سفارش گفتی عزیزم ...معجرت ...زینب بمیرد  با روضه ات بیچاره کردی دخترت را ندبه بخوان با کوثرت زینب بمیرد  حسین ایمانی ]]> تاريخ و حماسه Wed, 06 Jun 2018 06:11:44 GMT http://asremrooz.ir/vdcdn50xxyt0ss6.2a2y.html ماجرای ۱۰۰ ساعت تصویربرداری مخفیانه از امام http://asremrooz.ir/vdcepf8wpjh8xxi.b9bj.html به گزارش عصر امروز، بیست و نهمین سالگرد ارتحال ملکوتی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران باز از راه رسید و امتی غرق در ماتم شد. روزی که روح پدری مهربان، دلسوز و رهبری مقتدر به ملکوت اعلا پیوست. این اتفاق ناگوار اگرچه خاطر رهروان راهش را پریشان کرد، اما بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران خاطراتی شنیدنی از دوران زندگی پربرکتش برجا گذاشته که همچنان سینه به سینه نقل شده و می‌تواند از بار اندوه این اتفاق برروی دوش پیروانش بکاهد. از این رو جام جم آنلاین گفت‌وگویی اختصاصی با رضا مهرقاسمی، تصویربردار امام خمینی‌(ره) از سال 1365 تا رحلت جان گدازش داشته که مطالعه آن خالی از لطف نیست.   • اولین دیدار شما با امام(ره) در چه تاریخی بود؟   زمستان سال 1361 بود که برف هم می‌بارید، با شور و اشتیاق به سمت جماران رفتم برای ملاقات عمومی امام خمینی و دیدار ایشان، این اولین باری بود که می‌توانستم امام خمینی‌(ره) را از نزدیک ببینیم، چون تا آن زمان فقط از طریق رسانه‌ها چهره‌ نورانی ایشان را زیارت کرده بودم. وقتی به حسینیه جماران رسیدم تقریبا ردیف آخر نزدیک دیوار مقابل جایگاه ایشان بودم، اما به دلیل اینکه قدم کوتاه بود وقتی امام تشریف آوردند نمی‌توانستم خوب صورت ایشان را زیارت کنم. هنگام ورود امام مردم همه به هیجان آمدند و بالا می‌پریدند تا بهتر ایشان را ببینند. من پیش خودم فکر کردم چرا بالا بپرم؟ خوب ایشان وقتی شروع به صحبت کنند مردم می‌نشینند و من چهره ایشان را کامل می‌بینم. در همین افکار بودم که ناگاه امام(ره) برگشتند و رفتند.      بیشتر بخوانید     خبری که قلب امام رانامنظم کرد   • در آن لحظه چه احساسی داشتید؟   اگرچه خوشحال بودم که بالاخره یک لحظه ایشان را دیده بودم ولی دلم شکست و با خودم گفتم: «اینکه نشد، من به عشق ایشان آمدم؛ ولی تنها یک لحظه چهره مبارک ایشان را زیارت کردم». خلاصه با دل شکسته جماران را ترک کردم. غافل از اینکه دست تقدیر برایم شرایطی را فراهم کرده که بی‌واسطه سه سال خدمت ایشان باشم و انجام وظیفه کنم.   • چطور شد که دوباره به جماران رفتید؟   پس از آن اتفاق سال 1363 بود که دوباره به جماران رفتم. اما اینبار رفتنی بود که 5 سال از نزدیک بی‌واسطه خدمت آقا بودم. من سال 1362 در دانشگاه صنعتی شریف دانشجو بودم ولی برای یک ترم مرخصی گرفتم و برای دفاع از میهن اسلامی به جبهه‌های جنگ حق علیه باطل رفتم، عملیات خیبر بود. در آن عملیات مجروح شدم و جایی که روی زمین افتاده بودم رگباری از انواع و اقسام گلوله‌ها کنارم به زمین می‌خورد. بارها تشهد خواندم و آماده بودم برای شهادت. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و با خودم گفتم خدایا لیاقت شهادت هم ندارم؟ از خدا پرسیدم خدایا چه چیزی برایم مقدر کردی؟ بعد از انتقال به پشت جبهه پس از بهبودی دوباره به دانشگاه برگشتم بهمن سال 1363 بود که یکی از اساتید دانشگاه (مرحوم سید مهدی موسی) به من گفتند:«بلند شو باید جایی بروی». از ایشان پرسیدم کجا ؟ ایشان فرمودند: «تو سوار ماشین بشو راننده می‌داند شما را کجا ببرد».   سوار شدم و بعد از مدتی رسیدیم به جماران. وقتی از ماشین پیاده شدم به نگهبان گفتم: «من فلانی هستم آمدم اینجا». نگهبان به من گفت: برو بهداری جلوی حسینیه. من وارد بهداری شدم ولی کسی نبود. کمی اطراف را نگاه کردم متوجه شدم انتهای راهرو سرو صدایی هست. رفتم آنجا که دکتر عارفی سرتیم پزشکی امام، مهندس شهرستانی، مهندس معظمی را دیدم (البته آن موقع این بزرگواران را نمی‌شناختم). خودم را معرفی کردم. دکتر عارفی به من گفتند: «می‌خواهیم این مجموعه را تحویل بگیریم، تعدادی نیرو خواسته بودیم که شما معرفی شدید برای فیلمبرداری». به ایشان گفتم من تا به حال دوربین دستم نگرفتم و تخصص من الکترونیک است. دکتر به من گفت: «ما خبر نداریم؛ نیرو خواستیم شما را معرفی کردند».   اینجا بود که کارم در بهداری جماران ( در آن دوره تابلوی بقیه‌آلله 2 در ورودی نصب شده بود) آغاز شد و برای اولین باری بود که دوباره پایم به جماران رسید و تا زمان رحلت بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در این مرکز بودم که طی دوره یاد شده تقریبا 100 ساعت از ایشان تصویر برداری کردم.   دیدار با امام خمینی(ره) اینبار بدون واسطه  • در این مرکز چه زمانی دوباره امام راحل را زیارت کردید؟   سال 1365 ایشان حمله قلبی داشتند و در مرکز بستری شده بودند که خداروشکر بعد از چند روز بهبودی حاصل شد. امام(ره) همراه حاج احمد آقا مشغول بازدید از مرکز بودند و به اتاق مانیتورینگ تشریف آوردند. مانیتورها خاموش بود. تا امام خواستند برگردند مانیتورها را روشن کردم تا ایشان هم تصاویر را ببینند. این اولین برخورد مستقیم من با امام خمینی رحمت الله علیه پس از آن روز ملاقات عمومی بود.   • شما محدودیتی در تصویربرداری از امام خمینی نداشتید؟   اصولا قرار بود از شرایط ایشان وقتی داخل بهداری بستری بودند تصویربرداری صورت بگیرد، اما گاهی اوقات حاج احمدآقا تاکید داشتند صحنه‌ای ثبت نشود. ولی برخی مواقع مجبور می‌شدم سر حاج احمدآقا کلاه بگذارم چون واقعا حیف بود آن لحظات به یاد ماندنی از زندگی پربرکت ایشان در تاریخ ثبت نشود.    • بیشتر در چه مواردی فکر می‌کردید که باید تصاویر ثبت شوند؟   وقتی چهره ایشان بشاش بود و صحبت‌هایی با خانواده داشتند، دوربین را روی چهره امام(ره) تنظیم می‌کردم و مانیتور را خاموش می‌کردم، تا بتوانم لحظات مستندی از ایشان داشته باشم. البته تمامی این صحنه‌ها اکنون در اختیار مسئولان قرار دارد که می‌توان در صورت صلاحدید آنها مورد استفاده قرار گیرند.    • اتفاق افتاد که حاج‌احمدآقا متوجه کار شما بشوند؟   راستش خیر، ورودی اتاق کنترل را پرده زده بودم به همین دلیل خیالم راحت بود. اما چندبار حاج احمدآقا یکباره می‌آمدند و پرده را کنار می‌زدند که ببینند من چکار می‌کنم. وقتی می‌دیدند که مانتیورها خاموش است. تشریف می‌بردند. درحالی که من داشتم تصاویر را ثبت می‌کردم.   تصاویری منحصر بفرد   • از این مواردی که ثبت کردید کدام به نظر شما بهترین بود؟   راستش را بخواهید تک تک لحظه‌های زندگی پربرکت ایشان بهترین بود. اما یکی از صحنه‌هایی که خوب یادم هست. روزی بود که حضرت امام رحمت الله علیه درحالی که خانواده محترم ایشان کنارشان بودند مشغول مطالعه روزنامه بودند – فکر کنم روزنامه کیهان بود -. آن تصویر را گرفتم و بعدها سرودی روی تصاویر آمد که خیلی جالب شد و بارها در تلویزیون پخش شد.   البته یک تصویر دیگری هم مربوط به نماز شب امام است که فکر می‌کنم شاید جالبتر از مورد قبلی باشد. همانطور که قبلا گفتم سعی کردم تمام لحظه‌لحظه‌های زندگی پربرکت ایشان را به تصویر بکشم.   با توجه به اینکه از برنامه نماز شب ایشان مطلع بودم، یکشب تا صبح بیدار ماندم که نماز شب ایشان را به تصویر بکشم. ساعت دو و پنج دقیقه صبح بیدار شدند و پس از وضوع شروع کردند به اقامه نماز. در این لحظه امام با روحیه بزرگوار و عظمت بزرگی که مقابل دشمنان داشتند آنقدر با خضوع مقابل خداوند گریه کردند که من هم ناخودآگاه گریه کردم. خداوند را شکر کردم که چنین رهبری دارم.   • آیا امام خمینی(ره) از تصویربرداری شما مطلع بودند؟   خیر؛ از ابتدای ورود ایشون به مرکز تا یک هفته قبل از رحلت ملکوتی هیچ اطلاعی از ثبت تصاویر نداشتند. خود شخص امام (ره) خبر نداشتند که من درحال فیلمبرداری هستم (البته به صلاحدید مسئولان). برای همین بعضا ایشان وقتی به دوربین نگاه می‌کردند من دوربین را حرکت نمی‌دادم که مبادا ایشان متوجه شوند.    • چطور شد که ایشان متوجه ثبت تصاویر شدند؟   سال 1368 درست شش روز بعد از عمل ایشان بود. وقتی شرایط عمومی ایشان روبه بهبودی نسبی بود ایشان تلویزیون خواستند. یک تلویزیون بردیم داخل اتاق که امام(ره) از اخبار مطلع شوند. آن زمان با هماهنگی مسئولیان خودم هر روز چند دقیقه‌ای تصویر از ایشان برای پخش در خبر صدا و سیما آماده می‌کردم و مستقیم می‌رفتم در واحد پخش تلویزیون که روی آنتن برود. آن روز که ایشان تلویزیون خواستند ما فهمیدیم متوجه خواهند شد که تصویربرداری می‌کنیم. بنابراین با همکاران و حاج‌احمدآقا قرار گذاشتیم که لحظه اخبار آنتن را قطع کنیم که ایشان تصاویر مربوط به خودشان را نبینند. وقتی اخبار شروع شد یک لحظه از اتاق رفتم بیرون خلاصه نشد که آنتن را قطع کنیم و امام رحمت‌الله علیه تصاویر را دیدند. امام فرمودند: «اینجا که برای فیلمبرداری کسی نبود، این تصاویر چطور تهیه شده که تلویزیون نشان می‌دهند؟».   دکتر توکلی پزشک حاضر در اتاق ایشان گفتند دیدیم مردم نگران حال شما هستند و می‌دانند شما کسالت دارید برای همین تصاویر را منتشر کردیم که خیالشان راحت باشد.   امام در ادامه فرمودند: «حالا حتما فردا می‌خواهید شام خوردن من را نشان دهید؟» که اتفاقا همین کار را انجام دادیم که ایشان مشغول میل کردن سوپ بودند. اینطور شد که امام متوجه شدند تصاویر ایشان ثبت می‌شود.   • نظم و دقت امام(ره) همواره زبانزد خاص و عام بود آیا شما طی دوره‌ای که خدمت ایشان بودید این نکته را متوجه شدید؟   بله؛ دقت و نظم ایشان در تمامی مراحل زندگی و کار کاملا مشخص بود و به همین دلیل ما که خدمت ایشان بودیم با دقت هرچه بیشتر سعی می‌کردم به شیوه ایشان انجام وظیفه کنیم که مبادا خاطر مبارک ایشان پریشان بشود.   البته این نظم و ترتیب کارهای امام به نوعی کمک ما که خدمتگذار ایشان بودم شده بود به این ترتیب که با توجه به شناختی که از حضرت امام داشتیم می‌دانستیم مثلا ساعت 8 صبح کجا تشریف دارند یا اینکه 10 صبح کجا می‌روند. بنابراین برای انجام وظیفه می‌توانستیم دقیق برنامه‌ریزی کنیم و در بیت تردد داشته باشیم که مزاحم خاطر ایشان نباشیم. اما یکبار خاطرم هست که وقتی ایشان در بهداری بودند به دلیل سرعت کار این نکته را فراموش کردیم.   یادم هست وقتی در بیمارستان تشریف داشتند، هنگامی که از اتاق خارج می‌شدند ما خودمان اتاق را مرتب می‌کردیم. اولین باری که رفتم برای اینکار هیچ وقت یادم نمی‌رود یک قوطی قرص در طبقه اول قفسه کنار تخت ایشان بود. وقتی اتاق را جمع کردیم ظاهرا این قوطی سرجای درستش نبود. هنگامی که ایشان به اتاق بازگشتند. سریعا متوجه شدند و به مسئول اتاق فرمودند: «وسایل مرا دست زدید، کی اینکار را انجام داده»؛ دوستان گفتند که من انجام دادم. موضوع گذشت اما برای اینکه دوباره باعث کدورت خاطر ایشان نشوم برای روزهای بعد به محض اینکه ایشان از اتاق خارج می‌شدند، یک تصویر کامل از تمام لوازم شخصی و اتاق می‌گرفتم و بعد از تمیزکاری و انجام کار دوباره طبق تصویر قبلی که داشتیم لوازم را سر جایش قرار می‌دادیم.    • طی دوره تصویربرداری از امام خمینی(ره) اهمیت توجه ایشان به اخبار را چطور دیدید؟   امام خمینی (ره) این مهم را به دو بخش اخبار داخلی و خارجی تقسیم بندی فرموده بودند به این ترتیب که روزنامه‌ها را مطالعه می‌فرمودند و در ساعاتی مشخص برنامه‌های فارسی رادیوهای خارجی را گوش می‌کردند. ایشان رادیویی کوچک داشتند که همیشه یا همراهشان بود یا در اتاق کارشان قرار داشت. برای اینکه زمان دقیق برنامه‌های مورد نظرشان را مدنظر داشته باشند، روی یک لوحه فرکانس و زمان پخش برنامه‌ها را یادداشت فرموده بودند و براساس همین لوحه به برنامه‌ها گوش می‌سپردند.   هنگام مطالعه یا گوش دادن به برنامه‌های رادیویی معمولا یادداشت برمی‌داشتند و داخل پوشه مخصوصی که مربوط به ملاقات‌هایشان بود قرار می‌دادند و در زمان مناسب تک تک نکاتی که یادداشت فرموده بودند را مطرح می‌کردند.   مردم از نگاه امام خمینی رحمت الله علیه   • با توجه به مدتی که خدمت امام رحمت‌الله علیه بودید دیدگاه امام نسبت به مردم چه بود؟   بطورکلی ایشان مردم را ولی نعمت می‌دانستند و همواره در راستای آسایش و آرامش مردم بخصوص مستضعفان گام بر می‌داشتند. من دراین‌باره دو خاطره دارم که یکی مربوط به همین مرکز بهداری است و دیگری در دوران جنگ تحمیلی بود.   روز ششم فروردین ماه سال 1365 بود که برای اولین بار امام سکته قلبی داشتند و به مرکز درمانی جماران منتقل شدند. شیفت کشیک دکتر پورمقدس بود که دکتر هنگام مراجعه به اقامتگاه امام برای چکاپ روزانه متوجه شدند ایشان به دلیل حمله قلبی روی زمین افتاده‌اند. دکتر پورمقدس بلافاصله عملیات احیای ایشان را آغاز کرد و به مرکز خبرداد تا ایشان به سی سی یو منتقل شوند. در آن دوره امام خمینی (ره) خبر از ساخت و وجود این مرکز درمانی نداشتند، به این دلیل که وقتی مسئولان شروع به ساخت این مرکز نزدیک اقامتگاه امام در جماران کرده‌بودند، روزی امام درحال عبور بودند از یکی از همراهان می‌پرسند: «چکار می‌کنید؟» به ایشان پاسخ داده ‌شد سپاه مشغول ساخت یک مقرر حفاظتی تازه است.   بعد از چند روز بستری، حال ایشان بهبودی مناسبی پیدا کرد و ایشان متصور بودند در بیمارستان شهید رجایی بستری هستند، به همین دلیل به حاج احمدآقا فرمودند: «به خانواده اطلاع بدهید من حالم خوب است و دیگر زحمت آمدن به بیمارستان را نکشند». حاج احمدآقا در پاسخ به امام عرض کرد: مسیر زیاد دور نیست، نزدیک منزل هستیم. اینجا بود که امام متوجه شدند مرکز درمانی جماران نزدیک منزل ایشان ساخته شده است.   یکی دو روز بعد از این موضوع امام مشغول بازدید از مرکز بودند که به همراه حاج احمد آقا وارد اتاق کنترل دوربین‌ها شدند. مشغول کارم بودم که حاج احمدآقا پرده اتاق را کنار زدند و شروع به توضیح دادن کار به امام(ره) شدند و من هم پس از عرض ادب مانیتورهای مربوطه را روشن کردم تا امام تصاویر را ببینند. امام (ره) همانطور که درحال خروج از اتاق کنترل بودند به حاج احمدآقا فرمودند:«خوب اینجا را ساخته‌اید، اما این مجموعه فقط برای من نباشد، بلکه همه باید از آن استفاده کنند.»   به این ترتیب مسئولان با خرید برخی از منازل اطراف مشغول توسعه این مرکز درمانی برای استفاده عموم کردند و بیمارستان قلب جماران هم اکنون با ظرفیت تقریبا 70 تخت خواب در خدمت عموم مردم است.   اما دومین خاطره مربوط به دوران دفاع مقدس و موشک‌باران تهران بود. طی دوران دفاع مقدس هیچ پناهگاهی در جماران برای امام خمینی‌(ره) احداث نشده بود. با آغاز موشک‌باران تهران مسئولان بیت تصمیم‌گرفتند برای حفاظت از ایشان پناهگاهی در جماران احداث کنند که در صورت نیاز از آن استفاده شود. این موضوع با امام مطرح شد و ایشان مخالفت فرمودند. اما با توجه به شدت گرفتن حملات هوایی و موشک‌باران تهران توسط رژیم صدام این مهم بیشتر از قبل خودنمایی کرد و هربار مسئولان به امام در این زمینه مواردی را مطرح می‌کردند، امام به شدت مخالفت می‌فرمودند و می‌گفتند: «مردم زیر موشک صدام هستند آن وقت من برای خودم پناهگاه بسازم. مگر چه فرقی با مردم دارم؟»   بالاخره حاج احمدآقا و برخی از مسئولان بیت خدمت امام رسیدند و به ایشان فرمودند: به خواسته مردم و برای حفاظت از شما این پناهگاه لازم است که ساخته شود. امام‌(ره) در جواب به این بزرگواران فرمودند: «هرکاری می‌خواهید بکنید، ولی من پناهگاه لازم ندارم».   نقشه احداث پناهگاه با توجه به شرایط تهیه شد و بلوک‌های سیمانی به محل اقامت ایشان حمل شد و در نهایت پناهگاه تکمیل شد. اما نکته اینجا بود که در طول انجام اینکار امام حتی یکبار هم پا به این پناهگاه نگذاشتند. وقتی کار ساخت پناهگاه تمام شد بالای سازه بودم که آنتن مخصوص کنترل سلامت قلب ایشان را نصب کنم.   یکباره حضرت امام رحمت الله علیه را پایین و نزدیک درب ورودی پناهگاه دیدم. ایشان با آرامش مشغول بررسی سازه بودند و پس از مدتی به سمت دفتر کارشان تشریف بردند.  چند دقیقه بعد از تشریف بردن امام(ره)، مسئولان دفتر پیام فرستادند که کار را متوقف کنم و به دفتر بروم. وقتی به دفتر مراجعه کردم مسئولان گفتند که امام فرموده‌اند: « حالا که کارتان را انجام دادید و به خواسته خودتان رسیدید، کل سازه را جمع کنید. من به این پناهگاه نیاز ندارم، مگر خون من از خون مردم رنگین‌تر است؟ فقط اجازه دادم بسازید که بعد نگویید مخالفت کردم و مانع از تصمیم شما شده‌ام».   • برسیم به روز رحلت جانگذار امام (ره) کمی از روز رحلت ایشان بگویید.   تقریبا ساعت 14 روز دوازدهم خرداد بود که حال ایشان بهتر شده بود، ایشان را برای هوا خوری به حیاط بردند، شرایط عادی بود تا ساعت 17 و پنج دقیقه که از پشت دوربین متوجه تغییر حالت ایشان شدم، به سرعت تیم پزشکی اقدام کردند، این شرایط ادامه یافت. این لحظات برای همه افرادی که آنجا حضور داشتند ناگوار بود.همه نگران بودند. من هم که از پشت دوربین لحظات را که ثبت می‌کردم حال خوبی نداشتم و گریه می‌کردم. روز سیزدهم خرداد. ساعت سه و سی دقیقه بود که از پشت دوربین متوجه شدم ایشان رحلت فرمودند که بدون اختیار یا حسین کشیدم و دوستان پرسیدن چه شد که گفتم امام رفت.   وقتی روح ایشان بملکوت علی پیوست همه خشکشان زده بود. یکی از افراد که رادیولوژیست بود رفت بالای سر امام و دستش را به پیشانی امام کشید و یکباره بغض همه ترکید من هم دوربین را رها کردم و رفتم بالای سر ایشان و پیشانی امام را بوسیدم.   • طی دوران بستری شدن امام در این مرکز حاج احمدآقا نیز حضور داشتند، واکنش ایشان در آن لحظه چه بود؟   ساعت‌های آخر عمر با برکت امام(ره) بود حاج احمدآقا در سالن تنها تشریف داشتند و بسیار نگران که دستشان به پیشانی بود. من تصویر آن صحنه را ضبط کردم. ضمن اینکه پدر مهربانی را از دست می‌دادند واقعا رهبری را هم از دست می‌دادند. ایشان نشسته بود روی صندلی و بسیار نگران بود.  همانجا مقام معظم رهبری کنار ایشان نشستند و بعد از مدتی حاج احمدآقا داخل اتاق شدند ضمن اینکه تیم پزشکی مشغول کارشان بودند حاج احمدآقا گفتند: «آیا کار شما تاثیری دارد؟ سرپرست تیم گفت: بعید است. حاج احمد گفتند: «دیگه ادامه ندهید» و آن لحظه‌ای بود که روح ملکوتی ایشان پرواز کرد. بعد از مدتی داخل اتاق شلوغ شد و همه می‌خواستند با امام وداع کنند که حاج احمدآقا شروع به هدایت همه به سمت درب خروجی کرد.   پس از اینکه ایشان و پیکر امام(ره) داخل اتاق تنها بودند، حاج احمدآقا رفتند بالای سر ایشان سر خودش را روی سینه امام گذاشتند و شروع به گریه کردند و وداع آخر را انجام دادند. صحنه‌ای بسیار ناراحت کننده بود من که داشتم از قاب مانیتور این تصاویر را می‌دیدم. واقعیت را کاملا درک کردم که حال ایشان چه بود و همراه ایشان اشک می‌ریختم.   • شما به حضور مقام معظم رهبری کنار حاج احمدآقا روز رحلت امام اشاره کردید، آیا خاطره‌ای از دیدگاه امام (ره) نسبت به رهبر معظم انقلاب نیز دارید؟   البته دیدگاه امام(ره) به مقام معظم رهبری برهمگان واضح و روشن است اما من هم یک خاطره دارم که خودم آن را ثبت کردم. ماه رمضان سال 1365 شمسی بود که قرار شد برای اولین بار از مراسم افطاری امام خمینی(ره) تصویربرداری شود. قرار براین بود که حیاط اقامتگاه ایشان مثل هرسال مفروش شده و از ابتدای اقامه نماز جماعت تا پایان مراسم افطاری تصاویری ثبت شود. البته قرار بود من تنها تصویربردار این مراسم باشم.   یادم هست در ساعت مقرر وقتی با دوربین وارد حیاط شدم، فرش‌ها پهن شده بود، آیت الله توسلی و حاج احمدآقا در محوطه بودند؛ آیت الله توسلی فرمودند: «شما هم که داری میایی، اینجا بود که متوجه شدم همکاران صدا و سیما هم مشغول نصب دوربین‌ها هستند. به آیت‌الله توسلی عرض کردم: والا قرار بود فقط من بیام. ایشان در پاسخ فرمودند: با امام هماهنگ شده که صدا و سیما هم تصاویری را ثبت کند.   به هرحال با تصمیم‌گیری دفتر ایشان همکاران صدا و سیما هم حضور یافتند و مراسم آغاز شد. پس از پایان نماز جماعت؛ آقا (مقام معظم رهبری) درحال تعقیبات نماز بودند که حضرت امام (ره) سر سفره افطار رفتند، اما تا زمانی که مقام معظم رهبری سر سفره افطار تشریف نیاوردند ایشان (امام خمینی‌(ره)) ننشستند و هنگامی که مقام معظم رهبری تشریف آوردند هر دو بزرگوار با هم نشستند.   • به جز تصاویری که از آن دوره به یادگار ثبت کردید آیا یادگار دیگر از ارتباط خود با امام راحل دارید؟   ببینید اصلی‌ترین یادگاری من خدمت به ایشان و ثبت تصاویری ناب از ورود تا عروج ایشان در مرکز بهداری جماران بود. اجازه دهید اینگونه بگویم، طی دوران زندگی پربرکت ایشان گروه زیادی در خدمت امام(ره) بودند مثل نگهبان‌ها، خدمه، تیم پزشکی و ده‌ها نفر دیگر اما وقتی ایشان رحلت فرمودند در واقع همه چیز برای این افراد تمام شد، درحالی که کار من هرگز تمام نشده بود به این دلیل که من زندگی ایشان را طی سه سال پایانی عمر بابرکتشان به تصویر کشیده بودم و نسل به نسل می‌توان از آن استفاده کرد. اما درباره یادگاری غیر از تصاویر باید بگویم که حضرت امام یک استکان دسته‌دار کوچکی داشتند که همیشه با آن چای میل می‌کردند و بعضا خودم هم برای ایشان چای بردم . این استکان را به عنوان یادگاری از خدمتگذاری ایشان برداشتم.   • نزدیک به سه دهه از آن واقعه تلخ گذشته وقتی دوباره به مرکز درمانی جماران می‌روید خاطرات شما چطور در ذهنتان مرور می‌شود؟   وقتی در مرکز قلب جماران قدم می‌زنم اگرچه تغییرات زیادی به خود دیده ولی همچنان خاطرات باقی است. هرسال سیزدهم و چهاردهم خردادماه همان اتاق – اتاق بستری امام راحل - برای بازدید علاقمندان قابل دسترسی است و بنده افتخار دارم که هرسال این دو روز را بالاسر تخت حضرت به عنوان راوی برای مشتاقان خاطراتی را بیان ‌کنم. طی این دو روز مثل این است که دوباره به همان سال‌ها بازگشته‌ام و لحظه لحظه اتفاقات را دوباره زندگی می‌کنم. ]]> تاريخ و حماسه Tue, 05 Jun 2018 15:03:05 GMT http://asremrooz.ir/vdcepf8wpjh8xxi.b9bj.html روایتی از توصیه امام(ره) به عروس و دامادها http://asremrooz.ir/vdcc0mqie2bq118.ala2.html به گزارش عصر امروز، یکی از برنامه‌های امام خمینی(ره) طی دوران اقامتشان در جماران برگزاری مراسم عقد ازدواج برخی افراد بود. به صورتی که تازه عروس و دامادها با هماهنگی دفتر ایشان و تعیین وقت قبلی می‌توانستند خدمت ایشان برسند تا ایشان خطبه عقد را برای زندگی مشترک آنها جاری بفرمایند. این درحالی است که امام رحمت‌الله علیه هنگامی که مراسم عقد تمام می‌شد؛ علاوه براینکه برای خوشبختی زوجین دعا می‌فرمودند توصیه‌هایی برایشان داشتند که سرلوحه زندگی آنها بود. رضا مهرقاسمی، تصویربردار امام راحل در این زمینه به جام جم آنلاین گفت: امام (ره) به معنای واقعی مرد الهی، سیاسی، مردمی و اجتماعی بودند و تک تک لحظات سیره ایشان برای دیگران سرلوحه فعالیت‌ها بود و سرمشقی قابل توجه برای آیندگان قرار دارد.  وی در ادامه افزود: یکی از برنامه‌های امام (ره) جاری کردن خطبه عقد برای زوجین بود با هماهنگی دفتر ایشان صورت می‌گیرفت. بنده هم این افتخار را داشتم که خدمت ایشان باشم و پیوند زناشویی من و همسرم را ایشان برقرار فرمایند.  مهرقاسمی در ادامه تصریح کرد: در روز مقرر به اتفاق همسرم و شاهدین خدمت آقا رسیدیم و برنامه با فضایی معنوی انجام شد. وقتی کار تمام شد امام (ره) درحالی که روی صندلی نشسته بودند و بنده هم روی زمین کنارشان بودم نزدیک من آمدند و آرام کنار گوشم دوبار تاکید فرمودند: با هم بسازید ،بسازید.  وی تاکید کرد: هنگامی که ایشان سفارش خود را فرمودند تازه متوجه شدم که در مراسم قبلی آقا زیر گوش داماد چه می‌فرمودند؟ توصیه ایشان به تازه عروس و دامادها سازش و تحکیم کانون خانواده بود.  مهرقاسمی در ادامه به خبرنگار ما گفت: اما اتفاق جالبی که همان روز برای من در بیت امام (ره) افتاد این بود که وقتی مراسم تمام شد و از خدمت آقا مرخص شدیم؛ قرار بود برای نصب یک آنتن مخصوص دستگاه «تله‌متری» - ثبت علایم قلبی از راه دور – داخل حیاط اقامتگاه ایشان بروم. به همین دلیل خانواده را راهی منزل کردم و خودم هم با دفتر ایشان هماهنگ کردم که هرزمان مساعد بود داخل شوم و بدون مزاحمت برای آقا انجام وظیفه کنم.  به گفته وی، بعد از مدتی هماهنگی ورود انجام شد و رفتم داخل حیاط روی یک درخت خرمالو که وسط حیاط بود. مشغول به نصب آنتن مخصوص بودم که یکباره دیدم امام (ره) تشریف آوردند و مستقیم تشریف آوردند پای درخت و بالا را نگاه فرمودند.  مهرقاسمی در ادامه افزود: من هم که از اصلا انتظار دیدن آقا را در این شرایط نداشتم به یکباره دست‌وپای خودم را گم کردم و سریع آمدم پایین درخت سلام دادم و مشغول جمع کردن جعبه ابزارم شدم؛ اگرچه آقا به جز پاسخ سلام بنده چیز دیگری نفرمودند و تشریف بردند، ولی من خنده‌ام گرفته بود و سریع به سمت محل کارم بازگشتم.  وی به خبرنگار ما گفت: وقتی رسیدم داخل دفتر دوستان پرسیدند چرا می‌خندی؟ به آنها گفتم: «مگر هماهنگ نکرده بودید؟ نمی‌گویید وقتی آقا مرا دیدند با خودشان چه فکری می‌کنند؟ فکر نمی‌کنید ایشان با خودشان بگویند: این بابا که یک ساعت قبل عقدش جاری شده، اکنون بالای درخت چه کار می‌کند؟ ]]> تاريخ و حماسه Tue, 05 Jun 2018 12:04:34 GMT http://asremrooz.ir/vdcc0mqie2bq118.ala2.html پیکر برخی شهدا را به دریاچه نمک ریختند/ ساواک اجازه نداد مراسم برگزار کنیم http://asremrooz.ir/vdcj8ae8iuqettz.fsfu.html به گزارش عصر امروز مععصومه طباخ‌زاده همسر شهید محمدعلی عباسی از شهدای قیام 15 خرداد در قم اظهار کرد: من آن زمان 13 سال سن داشتم و تنها یک سال با شهید زندگی کردم. زمانی که امام خمینی(ره) برای سخنرانی آمدند همسرم از منبر ایشان در فیضیه بهره‌مند می‌شد و زمانی که ایشان را تبعید کردند هنگام شرکت در راهپیمایی 15 خرداد روی پل رجایی به شهادت رسید.  وی خاطرنشان کرد: همسرم شرکت در راهپیمایی را از وظایف خود می‌دانست و بیان می‌کرد اگر در چنین اجتماعاتی شرکت نکند زنان و دختران امنیت ندارند و نمی‌توانند حجاب خود را حفظ کنند بنابراین تأکید داشت تا در این راه شهید شود.  طباخ‌زاده در خصوص حال و هوای مردم در آن دوران گفت: راهپیمایی‌های بسیاری پشت سر هم برگزار می‌‌کردیم و در این راهپیمایی‌ها شعار «مرگ بر شاه» می‌گفتیم به روی ما اسلحه نشانه می‌رفتند ولی ما باکی نداشتیم.  این همسر شهید با بیان اینکه بعد از ظهر با شنیدن سر و صدای توپ و تفنگ از خانه بیرون آمدیم و ناراحت و نگران بودیم گفت: خیلی نگران بودیم آن طرف پل رجایی در جوی خون ریخته بود و زمین نیز خونی بود.  وی خاطرنشان کرد: زمانی که در کوچه پس کوچه‌ها تیراندازی شد همسرم که مجروح شده بود را داخل یکی از خانه‌ها می‌برند. یک تیر به کف دست و یک تیر به شکمش اصابت کرده بود البته پیکر تعدادی از شهدا را داخل خودروی خاور می‌گذارند و در دریاچه نمک می‌اندازند.  طباخ زاده عنوان کرد: همسرم را به بیمارستان نکویی می‌برند ولی فایده نداشت و از دنیا رفت. روز دیگر به طور مخفیانه پیکرش را تحویل دادند ولی ساواک اجازه نداد مراسمی برگزار کنیم.  وی با بیان اینکه پدر شوهرم در یکی از مناسبت‌ها اجازه گرفت تا مراسمی برگزار کند گفت: امام خمینی(ره) نیز به منزل ما آمدند و جمعیت فراوانی همراه ایشان به منزل وارد شدند. عده‌ای نیز در پشت بام‌ها بودند پس از این برنامه، ساواک پدر شوهرم را دستگیر کرد و به او گفت شما می‌خواستید یک برنامه خصوصی برگزار کنید که پدر شوهرم گفته بود من برنامه خصوصی برگزار کردم و از تشرف آقا بی‌خبر بودم.  شهید محمدعلی عباسی اول فروردین سال  1320 در شهر قم متولد شد و 15 خرداد سال 42 به شهادت رسید. ]]> تاريخ و حماسه Tue, 05 Jun 2018 07:49:32 GMT http://asremrooz.ir/vdcj8ae8iuqettz.fsfu.html