سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Sat, 21 Oct 2017 11:52:44 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Sat, 21 Oct 2017 11:52:44 GMT تاريخ و حماسه 60 «حسین آقادادی» شهیدِ مدافع حرم شد + عکس http://asremrooz.ir/vdcir3ar3t1azv2.cbct.html به گزارش عصر امروز، مدافع حرم «حسین آقادادی» یکی از رزمندگان خستگی‌ناپذیر استان اصفهان در دفاع از حریم اهل بیت (ع)، اسلام حقیقی و تامین امنیت ملی کشورمان در سوریه به شهادت رسید.  این شهید والامقام از گروه 40 مهندسی (اصفهان) بود که روز گذشته در درگیری با تروریستی‌های تفکیری به یاران شهیدش پیوست.  مراسم تشییع و خاکسپاری این شهید بزرگوار متعاقبا اعلام خواهد شد. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 21 Oct 2017 08:11:05 GMT http://asremrooz.ir/vdcir3ar3t1azv2.cbct.html خرازی:نهضت آزادی در جنگ ستون پنجم دشمن بود http://asremrooz.ir/vdcfy1d01w6dyva.igiw.html به گزارش عصر امروز، در پی درگذشت ابراهیم یزدی دبیرکل نهضت منحله آزادی و بررسی نقش و جایگاه این تشکل، ما در سلسله گزارش‌هایی به شرح مستند و تبیین برخی مقاطع زندگی سیاسی ابراهیم یزدی(1396-1310) می‌پردازیم که از بخش‌های مختلف دوره دوجلدی کتاب «خط سازش؛ سرشت و سرگذشت نهضت آزادی ایران» به قلم مجتبی سلطانی، استخراج و اقتباس شده است.  مشخصات منابع و مآخذ پرشمار این گزارش که در کتاب مزبور یافت می‌شود، از سوی مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به زودی منتشر خواهد شد.  علیه دفاع مقدس  در دورانی که دکتر یزدی نفر دوم نهضت آزادی بود بسیاری از  کتاب‌ها و جزوات و بیانیه‌های متعدد این گروه از سال 1360 به بعد دارای مضامین و مواضع مخالفت با دفاع مقدّس و حمایت از صلح با رژیم متجاوز صدّام، بود. به خصوص از سال 62، این مواضع، رادیکال‌تر و تحریک‌آمیز شده بود.  عطاءالله مهاجرانی در سرمقاله روزنامه اطلاعات مورخ 20 مرداد 1362 نوشت: «چه تقارن شگفتی. بمباران گیلانغرب توسط صدام و بمباران نظام جمهوری اسلامی توسط بازرگان. صدام مستقیماً بمب‌های خوشه‌ای را بر سر مردم می‌ریزد و بازرگان، امید و آرمان همان مردم را نشانه می‌رود. یورش نظامی صدام، و تهاجم تبلیغاتی و سیاسی بازرگان، نوعی تناسب و تطابق دارند.» علاوه بر اتخاذ مواضع دشمن‌پسند و تنش‌آفرین توسط بازرگان و گروهش در بحبوحه جنگ و هنگام نیاز کشور به آرامش و همدلی و وحدت، تبلیغ مستقیم آنان علیه مشروعیت دفاع مقدس ملت ایران، نقش تخریبی امثال دکتر یزدی را مضاعف می‌ساخت.    گفتنی است برخلاف ادعای مکرر دکتر یزدی و قول مشهور، مواضع ضد جنگ نهضت آزادی فقط به بعد از فتح خرمشهر هم محدود نبود و پیش از آن نیز سابقه داشت. و البته در رفتاری دوگانه، گاهی هم حتی بعد از فتح خرمشهر، ادعای حمایت از جنگ در مواضع این گروه به چشم می‌خورد. مع الوصف، چه قبل و چه بعد از فتح خرمشهر، دکتر یزدی نقش مهمی در اتخاذ مواضع علیه دفاع مقدس ایفا کرد.  مصاحبه‌های سران نهضت مانند دکتر یزدی با رسانه‌های بیگانه و بعضاً حامی صدّام، مبنی بر تأیید ادعای آتش‌بس و مذاکرة رژیم بعث عراق، آشکارا همراهی با دشمن قلمداد می‌شد. مثلاً نشریه «المجله» از طرف عراق و سایر کشورهای مرتجع عربی تغذیه و حمایت می‌شد و همواره به نفع رژیم عراق و علیه جمهوری اسلامی موضع‌گیری داشت. متن مصاحبه دکتر ابراهیم یزدی با این نشریه، توسط نهضت آزادی در دیماه 63 منتشر شد.   همچنین مصاحبة پر سرو صدای دکتریزدی و مهندس بازرگان با «لوموند» در بهار 64 یک نمونة قابل توجّه بود. بخش فارسی رادیوی دولتی انگلیس، بی‌بی‌سی، ضمن انعکاس مصاحبه مزبور، به تعبیر روزنامة جمهوری اسلامی؛ از او «ستایش و تجلیل» کرد. بی بی سی این مصاحبه را «مصاحبه‌ای بی-نظیر و صریح» علیه نظام جمهوری اسلامی و موضع ایران در قبال جنگ توصیف نمود.   حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی در نمازجمعه بیستم اردیبهشت 1364، رفتار مهندس بازرگان و دکتر یزدی در مصاحبه با لوموند را به «برادر حاتم طایی و چاه زمزم» تشبیه کرد: «اینها تمایل دارند که مطرح بشوند و نوعاً سیاست برادر حاتم طایی در مورد چاه زمزم را دارند...اینها با لوموند مصاحبه کردند و آن حرفها را زدند که همه اش دروغ و تهمت است یا اکثرش دروغ و تهمت است.»   البته قبل از وی، برای اولین بار حجت الاسلام کروبی در مقام نماینده مجلس و رییس بنیاد شهید، در شانزدهم مهر 1361، تعبیر فوق را درباره نهضت آزادی به کار برد: «واقعاً ماجرای اینها [سران نهضت آزادی]، ماجرای برادر حاتم طایی شده است. برای اینکه می خواهند شهرت بیابند، نام و نشان بیابند، ولو به ادرارکردن در آب [زمزم] باشد.»     دکتر یزدی نویسنده بسیاری از بیانیه‌ها و اطلاعیه‌های نهضت آزادی علیه تداوم دفاع مقدس بود و در جنگ روانی صدام علیه ملت ایران در کنار مهندس بازرگان، عملاً نقش ستون پنجم را ایفا می کرد و تا آنجا که در توان داشت و امکان پذیر بود علیه امام و راهبرد ایشان در استمرار دفاع مقدس تلاش کرد. تا آنجا که حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی در نمازجمعه دهم خرداد 1364 به علت همگامی کامل آنان با صدام، «نهضت آزادی» را «نکبت آزادی» نامید.   مهندس میرحسین موسوی نخست‌وزیر نیز با اشاره به نهضت آزادی تصریح کرد که اعلامیه‌های این گروه به منزلة ارسال دعوتنامه برای بمباران مناطق مسکونی توسط رژیم صدّام است: «اعلامیه‌ها و بیانیه‌هایی که در حقیقت دعوت‌نامه‌هایی هستند برای صدّام، از سوی لیبرال‌ها در داخل کشور علیه جنگ منتشر می‌شود. یقیناً این لیبرال‌ها در خون بی‌گناهانی که در این بمباران در کشور ریخته شده، سهیم هستند. آنها در حقیقت با این اعلامیه‌ها، بمب‌افکن‌های روسی صدّام را دعوت می‌کنند که بیایند.» همانگونه که آقای هاشمی گفته بود: «اینها صدّام را دعوت کرده‌اند که بیا اینجا [ایران] را [با بمب و موشک] بزن. بدانید، اینها دعوت کرده‌اند.»  بدیهی است که علاوه بر حضور گسترده مردم در انتخابات‌ها، راهپیمایی‌ها و مجامع عمومی برای ابراز حمایت از ادامة دفاع مقدّس تا پیروزی، معیار معتبر «کیفیت و کمّیت گسترده حمایت مردمی از جنگ»، که در قالب نیروهای رزمندة مردمی و پشتیبانی مالی و تدارکاتی وسیع مردم، تجلی پیدا می‌کرد، نیز، هر ناظر عادل و منصفی را به درک حقیقت آشکار «مردمی بودن» استمرار جنگ تا پیروزی، رهنمون می‌ساخت.  همان‌گونه که سال‌ها بعد، به تاریخ بیستم اردیبهشت 1378 درمصاحبه با روزنامه نشاط، دکتر یزدی اذعان کرد که موضع نهضت در باره جنگ، با نظر «عموم مردم» مخالف بوده است:«...در سال های اول مردم عموماً با موضع نهضت آزادی موافق نبودند. گاهی لازم است یک سازمان سیاسی جلوتر حرکت کند...گاهی اوقات می بایست در برابر خود مردم هم بایستد...هرچیزی که مردم در هیجانات سیاسی مطرح می‌کنند معلوم نیست به نفع آنان باشد.»  پس از پایان دوره اول مجلس شورای اسلامی در سال 63 و تشدید اقدامات منفی و تنش‌زای نهضت آزادی علیه حاکمیت در حال جنگ و افزایش تبلیغات دشمن‌پسند سران این گروه علیه دفاع مقدس، به تعبیر دکتر یزدی، همه جریان‌های داخل حاکمیت علیه نهضت آزادی یکپارچه شده بودند: «از سال 63  به بعد، همه فشارها متمرکز شد که نهضت و تشکیلات را هم تعطیل کنند... همه جریانات و جناح های به اصطلاح چپ و راست درون حاکمیت، همه با هم یکپارچه علیه نهضت آزادی عمل می کردند... با هم متحد و متفق القول بودند که نهضت آزادی می بایستی خفه شود یا به کلی از صحنه، حذف باشد.»   دکتر یزدی در سال 1393 طی مصاحبه ای به انتقادات وارد بر مواضع این گروه در مورد جنگ تحمیلی، چنین پاسخ داد: «نهضت آزادی 63 سند درباره جنگ دارد که در همه آن‌ها دو موضوع را از هم تفکیک کرده‌ایم؛ یکی مخالفتمان با ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر است و دیگری حمایت بی‌دریغ از رزمندگان که با تمام قدرتشان به جنگ رفتند. ما از فداکاری‌هایشان تجلیل کردیم و ارج نهادیم و برای آن‌ها هم ارزش قائل هستیم.»   حال آنکه هم در مورد اول، اسناد نشان می دهد که این گروه قبل از فتح خرمشهر نیز علیه دفاع مقدس موضع‌گیری کرده است، و هم در مورد دوم، اطلاعیه های نهضت آزادی شامل حمله و اهانت به رزمندگان دفاع مقدس نیز بوده است. از جمله این گروه، طی بیانیه ای تحت عنوان «روزنه‌های امید» در اسفندماه 64، ایثار و فداکاری‌های دفاع مقدّس را بازی «مطلوب» بیگانگان خواند. در مرداد 1366، نهضت آزادی در یک بیانیه دیگر به بهانۀ ذکر نقل قولی تحریف‌شده، دفاع مقدّس ملّت ایران را «حرب‌المجانین یا جنگ دیوانگان» نامید. در دومین نامة «جنگی» و سرگشادة نهضت آزادی به امام خمینی، در اردیبهشت و خرداد 67 تحت عنوان «هشدار پیرامون تداوم جنگ خانمان‌سوز»، در باره «مسئولیت خون شهیدان» این‌گونه آمده بود که؛ شهدا روی اعتقاد یا تبلیغ و تلقین، «عملیات فداکارانه‌ای به سود اسرائیل و ابرقدرت‌ها و به زیان ایران و اسلام انجام داده‌اند» و وارثین ادعایی یا واقعی آنها «طلبکارند»، آن کس که به دلیل ایمان به خدا شهید شده، با آن فردی که بنا به فرمان رهبری و مقامات به جنگ رفته، تفاوت دارد؛ گروه اول نزد خدا مأجور است و گروه دوم؛ «حساب آن مربوط به ملّت و زنده‌ها نیست».  یک خبرگزاری در گزارشی، موضع یزدی و نهضت در قبال دفاع مقدس را این چنین توصیف کرده است: «نام یزدی همیشه و همه‌جا در کنار مراد و رفیقش مهدی بازرگان مطرح می‌شد. یزدی و بازرگان، دو ستون نهضت آزادی بودند. نهضتی که خود را قوه عاقله انقلاب اسلامی می‌دانست. عموماً موضعی «از بالا» داشت و گمان می‌کرد مسائل را بهتر از هرکسی و هر گروه دیگری می‌فهمد. ابراهیم یزدی، تقریبا تمام عمر سیاسی‌اش را در میان چنین آدم‌هایی گذرانده. آدم‌هایی که در فروردین 1367، در سخت‌ترین و حساس‌ترین روزهای دفاع مقدس، برای امام می‌نویسند: «در چنین جنگ بی‌امان و بی‌پایان که تحقق «سفک دما و فساد فی‌الارض» می‌باشد، شیطان است که نظاره و قهقهه می‌کند. این هم شد کار؟ این هم شد افتخار؟» پای این نامه، امضای «نهضت آزادی» آمده. همان گروهی که ابراهیم یزدی، سیاست را در آن زندگی کرده بود.»  محمد سلامتی دبیرکل سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در آبان 75 گفت: «نهضت آزادی متأسفانه در جریان جنگ تحمیلی، به مرز خیانت رسید.»  آقای سید صادق خرازی که در ستاد تبلیغات جنگ، معاون دکتر کمال خرازی بود، طی مصاحبه‌ای در سال 1390 گفت: «نهضت آزادی بیانیه می‌داد و می‌گفت چرا جنگ را تمام نمی‌کنید؟ اگر بخواهید واقع بینانه ببینید و نگاه کنید، آنها ستون پنجم دشمن شده بودند، چه بخواهند و چه نخواهند. یک کشوری که در جنگ است اگر کسی بخواهد مخالف فرمانده جنگ و نظر فرمانده کل صحبت کند باید اعدامش کنند. تمام جنگ های دنیا هم، این را نشان می‌دهد. تمام جنگ‌های اروپا هم، این را نشان می‌دهد.»  تشکیک در اصالت نامه امام   وزیرکشور دولت مهندس موسوی، حجت الاسلام محتشمی، در نامه به امام خمینی برای  استعلام صلاحیت نهضت آزادی در بهمن سال 1366، نقل قولی از دکتر یزدی نیز آورده بود: «نهضت آزادی پس از استعفا و برکناری دولت موقت پیوسته در جهت اعلام مخالفت با دولت جمهوری اسلامی، مجلس شورای اسلامی، و حتی قوه قضاییه و مغشوش‌کردن اذهان بوده است... آقای دکتر یزدی در جلسه مورخ 5/10/66 نهضت آزادی راجع به شرکت در انتخابات و نقش نهضت آزادی چنین می‌گوید:«... برگزاری انتخابات مستلزم وجود جامعه باز است، اگر رفتیم واقعاً مفید خواهیم بود و نخواهیم گذاشت این فتاوی را به زور بر مردم تحمیل کنند، شخصی که از طرف نهضت به مجلس برود مسلماً از این توپ و تشرها جا نخواهد زد، اگر قرار باشد مملکت را با «فتوا» اداره کنند، بنده پیشنهاد می‌کنم که، مجلس را ببندند و خوابگاه دانشجویان کنند.»... مسئولین نهضت با سمپاشی‌های خود نسبت به سیاست‌های دولت، دفاع مقدس و جنگ، مسئله برائت از مشرکین و فاجعه خونین مکه مکرمه، جهاد مالی و تصمیمات شورای عالی پشتیبانی جنگ و بالاخره فرمایشات اخیر حضرت امام- روحی فداه- راجع به حکومت و ولایت مطلقه، در جهت مبارزه و تضعیف نظام جمهوری اسلامی گام برداشته‌اند.»  امام در پاسخ به نامه مزبور نوشت: «پرونده این نهضت و همین‌طور عملکرد آن در دولت موقت اول انقلاب شهادت می‌دهد که نهضت به‌اصطلاح آزادی طرفدار جدی وابستگی کشور ایران به آمریکا است، و دراین‌باره از هیچ کوششی فروگذار نکرده است. و حمل به صحت اگر داشته باشد، آن است که شاید آمریکای جهانخوار را -که هرچه بدبختی ملت مظلوم ایران و سایر ملت‌های تحت سلطه او دارند از ستمکاری اوست- بهتر از شوروی ملحد می‌دانند و این از اشتباهات آنها است...به حسب این پرونده‌های قطور...و به حسب آنچه من مشاهده کردم از انحرافات آنها...و به حسب امور دیگر، نهضت به اصطلاح آزادی صلاحیت برای هیچ امری از امور دولتی یا قانون‌گذاری یا قضایی را ندارند و ضرر آنها به اعتبار آن‌که متظاهر به اسلام هستند و با این حربه جوانان عزیز ما را منحرف خواهند کرد و نیز با دخالت بی‌مورد در تفسیر قرآن کریم و احادیث شریفه و تأویل‌های جاهلانه موجب فساد عظیم ممکن است بشوند، از ضرر گروهک‌های دیگر حتی منافقین - این فرزندان عزیز مهندس بازرگان - بیشتر و بالاتر است.»   امام خمینی در پایان نامه خود، چنین تأکید کرد: «نهضت به‌اصطلاح آزادی و افراد آن، چون موجب گمراهی بسیاری از کسانی که بی‌اطلاع از مقاصد شوم آنان هستند می‌گردند، باید با آنها برخورد قاطعانه شود، و نباید رسمیت داشته باشند.»  متن نامه امام در آن زمان، انتشار عمومی نیافت ولی یک نسخه از آن برای سران سه قوه و وزیر اطلاعات ارسال شد. محتوای نامة امام در همان زمان حیات ایشان، بدون استناد صریح به آن، در قالب مصاحبه توسط وزیر کشور(در اسفند 1366) و وزیر اطلاعات (در بهمن 1367) بیان شد. پس از مدتی «خبر» صدور این نامه نیز در بولتن‌های محرمانة برخی نهادهای کشور انتشار یافت. انتشار عمومی این نامه به همراه تصویر دستخط امام، برای اولین بار توسط حجت الاسلام محتشمی در دی‌ماه 1368 صورت پذیرفت و پس از آن، در جلد 22 کتاب صحیفه نور و جلد 20 کتاب صحیفه امام، نیز متن نامه انتشار یافت.   فحوای بیانیة نهضت آزادی در اواخر اسفند 66، و اعلام یأس کامل از شرکت در انتخابات، با چاشنی ابراز حملات عصبی و شدید به وزیر کشور، نشان می داد که خبر صدور نامه مزبور مبنی بر عدم صلاحیت این گروه برای فعالیت های انتخاباتی و رسمی، به احتمال زیاد همان زمان به اطلاع مسئولان نهضت هم رسیده بود.  دکتر یزدی بارها مدعی شد که نامه امام خمینی مبنی بر عدم صلاحیت نهضت آزادی جعلی است و به جرم چنین تهمتی به فرزند امام، در دادگاه محکوم شد. به گفته حجت‌الاسلام محتشمی طی مصاحبه‌ای به تاریخ خرداد 1387، پیرو شکایت مرحوم حجت‌الاسلام سید احمد خمینی از دکتر یزدی دبیرکل نهضت آزادی، «متأسفانه اینها به ‎دلیل سلطه‎ای که در دوره دولت موقت پیدا کردند، حتی در قوه قضاییه هم نفوذ پیدا کرده بودند و لذا رسیدگی به این پرونده را چندین بار به تعویق انداختند. به‎طوری که بالاخره مرحوم حاج احمد آقا، شخصاً به دفتر آقای [محمد] یزدی [رییس قوه قضاییه] رفت و گفت که چرا به پرونده رسیدگی نمی‎‎کنید؟ پرونده را که آوردند، معلوم شد که سه برگ آن از جمله ورقه کارشناسی تأیید خط مفقود شده است. عوامل آنها در قوه قضاییه جمهوری اسلامی می‎دانستند که اگر پرونده نهضت آزادی رو شود، دیگر چیزی برایش باقی نمی‎‎ماند.  به هر حال با پیگیری مرحوم حاج احمدآقا، پرونده دنبال شد و آقای دکتر یزدی چون تهمت زده بود، محکوم به شلاق شد. این‎‎ها به دست و پا افتادند که حکم اجرا نشود، چون در آن شرایط، بدترین وضعیتی که برای نهضتی‎‎ها پیش می‎آمد، این بود که یزدی را بخوابانند و شلاق بزنند. این‎طور بود که مرحوم حاج احمد آقا رضایت داد که این حکم را اجرا نکنند.»  قبلاً در آذر 1378، جزئیات و نحوه محکومیت دکتر یزدی طی نامه رسمی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام، این چنین تشریح شده بود: «در پی اظهارات مشابه [بازرگان] از سوی آقای دکتر ابراهیم یزدی در هفته‌نامه صبح(18/4/74) و شکایت مؤسسه،...این مؤسسه برای اتمام حجت، مجدداً اصل نسخه خطی نامه امام را در حضور متهم و وکیل ایشان به ریاست دادگاه ارائه نمود... دادگاه نیز در تاریخ 7/12/75 با تصریح به اینکه: «با توجه به مجموع محتویات پرونده و گزارش متهم ابراهیم یزدی که همچنان بر تکذیب نامه مزبور اصرار و پافشاری دارد، و با توجه به اصل انتساب نامه به حضرت امام خمینی با اعلام نظر کارشناسی...» به استناد ماده 698 قانون مجازات اسلامی و ماده 141 قانون تعزیرات، رأی به محکومیت ایشان داد و با درخواست تجدیدنظر، سرانجام در تاریخ 21/8/76 ...رأی قطعی مبنی بر تأیید دادنامه صادره از سوی دادگاه قبلی و مجرمیت متهم، انشاء و با در نظرگرفتن جهات مخففه (که مورد تأکید مؤسسه بود) ایشان را به پرداخت جزای نقدی محکوم و رأی صادره نیز اجرا گردید.»    مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی چند بار در مقاطع مختلف از سال 1368 به بعد در باره اصالت نامه امام اطلاعیه‌های رسمی صادر کرده، از جمله در آبان 1391، چنین اعلام نمود: «نامه مورخ 30 بهمن 1366 حضرت امام خمینی در باره نهضت آزادی که در پاسخ به نامه وزیر کشور(وقت) جناب حجت‌الاسلام والمسلمین علی‌اکبر محتشمی پور نوشته شده است، قطعی الصدور توسط امام خمینی و به قلم ایشان و با خط و امضای ایشان می باشد. قلم و خط و امضای این نامه، همان قلم و خط و امضای وصیتنامه امام و دیگر پیام‌ها و احکام مهم امام خمینی است...همانند اکثریت آثار مکتوب و دستخط‌های حضرت امام، نسخه خطی اصل این نامه نیز در آرشیو مؤسسه، موجود می‌باشد... نسخه خطی اصل این نامه در سال‌های پیش از این، به محضر دادگاه رسیدگی کننده به شکایت مؤسسه ارائه گردید و دادگاه با احراز اصالت آن و اثبات واهی بودن مستندات ادعای جعل، مدعی جعل را محکوم نمود... امام خمینی غیر از این نامه در موارد متعدد دیگر نیز عین و یا مضمون همان مطالبی که در این نامه در باره نهضت آزادی بیان کرده است را در سخنرانی‌ها و برخی از دیگر پیام‌های خویش و از جمله در پیام معروف به منشور روحانیت نیز بیان نموده و در پایان وصیتنامه نیز بر بخشی از آن تأکید کرده است.»   البته یزدی چند بار ناخواسته به صحت نامه امام، تلویحاً یا صریحاً اذعان کرد. از جمله در بهمن78 : «دکتر یزدی در خصوص نظریات تازه محتشمی پیرامون نامه امام اظهار داشته است:...آقای محتشمی مطلبی را بیان کرده و گفته‌اند که نامه امام در مورد نهضت آزادی ایران در شرایط جنگ صادر شده است، اما به استناد این نامه نمی‌توان گفت که نهضت آزادی ایران غیر قانونی است، بلکه تصمیم در این باره یعنی قانونی یا غیر قانونی بودن نهضت، با دادگاه است.... ای کاش آقای محتشمی در هنگامی که وزیر کشور بودند، پرونده نهضت آزادی ایران را که ایشان مدعی است انباشته از اسناد انحراف و خیانت نهضت است، به دادگاه صالحه می‌فرستادند و پای امام را در این وسط به میان نمی‌آوردند و امام را خرج مقاصد سیاسی خود نمی‌کردند.»   بدین ترتیب، اگر نامه امام، به وسیله مسئولان مبنای غیرقانونی بودن نهضت آزادی قرار نمی‌گرفت، دیگر دکتر یزدی بر ادعای کذب مجعول بودن آن پافشاری نمی‌کرد، و فقط پای دادگاه را وسط می‌کشید. گفتنی است که بر خلاف اظهارات یزدی، آقای محتشمی نگفته بود که دادگاه باید نظر بدهد، بلکه متن سخن وی بنا به گزارش ایسنا چنین بود: «در شرایط جنگ تحمیلی، نهضت آزادی با برنامه‌هایی چون مخالفت با جنگ و جمهوری اسلامی، باعث ایجاد فضای تشنج‌ در جامعه گردید. همان زمان از حضرت امام سؤال شد که این گروه آیا با چنین پیشینه‌ای اجازه معرفی کاندیدا دارد یا خیر و امام(ره) پاسخی کلی دادند که بارها در مطبوعات چاپ شده است. از سوی دیگر می‌بینیم که برخی از اعضای نهضت آزادی در محاکم نیز حضور یافته‌اند. اما این که آیا مضمون نامه امام در شرایط فعلی نیز قابل استفاده خواهد بود یا خیر، مسأله‌ای است که دستگاه‌های قانونی موظف به پاسخ‌گویی بدان هستند. هم‌اکنون دو نظریه وجود دارد، اول این که تشکیلات منحل شده، از لحاظ قانونی اعتبار ندارند و دوم این که پس از اجرای قانون احزاب، تشکیلات بدون پروانه نیز غیر قانونی به شمار می‌آیند، که هر دو مورد در قضیه نهضت آزادی صدق می‌کند.»  البته وقتی که دکتر یزدی مجموعه حاکمیت از صدر تا ذیل را نامشروع می‌دانست، حکم دادگاه را نیز هرگز قبول نمی‌کرد. همانگونه که هرگز احکام دادگاه‌ها را در باره امیرانتظام و سایر سران نهضت، نپذیرفت و بعدها حکم صادره دادگاه قانونی و صالحه انقلاب مبنی بر انحلال و غیرقانونی‌بودن نهضت آزادی را نیز گردن ننهاد. کما اینکه صحت و اصالت نامه امام نیز در دادگاه اثبات شده بود و حکم محکومیت دکتر یزدی به جرم افترا و تهمت صادر شد، ولی وی زیر بار دادگاه نرفت و تا آخر هم بر ادعای نادرست خود باقی ماند. به این سیاق دکتر یزدی، دادگاه صالحه، دادگاهی محسوب می‌شد که فقط به نفع وی و گروهش حکم صادر می‌کرد.  گفتنی است دکتر یزدی چند بار به شنیده‌هایش در باره مخالفت امام خمینی با تعطیل کردن نهضت توسط مقامات اشاره کرده، و البته بعضاً نتایج مطلوب و یا تحلیل خودش را بر آنها بار کرده است، اما به رغم بهره‌جویی خلاف واقعیت وی از آن خاطرات برای مصونیت بخشی به رفتار قانون‌شکنانه نهضت، اذعان وی به سعه صدر امام و همراهی مسئولان ارشد کشور با ایشان، قابل توجه بوده است.   از جمله در مصاحبه‌ای به سال 1383، دکتر یزدی گفت: «آقای موسوی اردبیلی برای من نقل می کرد و نیز مهندس میرحسین موسوی هم گفته است که، در جلسه سران نظام از آقای [امام] خمینی خواسته می‌شود که کار نهضت آزادی ایران را تمام کنند. اما ایشان مخالفت می‌کند. در سال 62 و زمان وزارت کشور ناطق نوری، در جلسه‌ای با حضور برخی چون مرحوم لاجوردی، ناطق نوری درخواست تعطیلی نهضت آزادی را مطرح می‌کند پس از آن که سه بار مسأله را تکرار می‌کند، [امام] جواب می‌دهند که مهندس بازرگان،‌ دکتر سحابی و یزدی با ما نیستند ولی مسلمانند. بروید فکری برای آنانی بکنید که می گویند با ما هستند ولی دین ندارند، که بعد از آن سران و فعالان حزب توده را گرفتند. بار دیگر در سال 1367 سران سه قوه، از آقای [امام] خمینی می خواهند که نهضت آزادی ایران تعطیل شود.  ایشان می‌پرسند: برای چه؟ می گویند که چون این‌ها با روحانیون مخالفند. آقای [امام] خمینی می‌گوید خیر! اینها با روحانیون مخالف نیستند، با شما مخالفند! باز به ایشان می گویند که اینها با شما هم مخالفند. اینجا آقای[امام] خمینی جواب می‌دهند که مخالف باشند مگر من جزء اصول دینم؟... شما وضعیت فعلی را با آن زمان مقایسه کنید. اگر چه من با برخی از مواضع و سیاست‌های آقای [امام] خمینی موافق نبودم اما به نظر من مسایلی را رعایت می‌کرد، که اکنون نمی‌شود. برخوردی که با نهضت آزادی ایران در آن زمان شد بسیار بهتر از اکنون بود. حتی من الآن هم که نامه سرگشاده نهضت آزادی ایران به امام در مورد جنگ و یا تفصیل و تحلیل ولایت مطلقه فقیه را می خوانم می بینم که خیلی تند است اما آقای [امام] خمینی با ما برخورد تند نکرد.»   البته برخی جزئیات و تاریخ‌های ذکرشده در نقل قول فوق، نادرست است و نیازمند اصلاح. بعضی افراد دیگر که مشابه ماجرای فوق را نقل کرده‌اند، همه ماجرا را در باره یک جلسه مذاکره با امام در مورد نهضت آزادی، دانسته‌اند و برخی مطالب فوق مربوط به سایر موارد است که توسط آقای یزدی با هم مخلوط و تبدیل به سه جلسه شده است. امام خمینی از سال 64 به بعد دیگر برای سران نهضت آزادی، جایگاه مخالف درون نظام را قائل نبود و به سال 66 رسماً بر برخورد قاطع با آنان تأکید داشت، ولی البته دستور تعطیلی و دستگیری آنان را نداد. اما به تشخیص مسئولان کشور در همان زمان حیات امام، خرداد 1367، برخی سران این گروه و مؤتلفانش بازداشت شدند، تحت تعقیب قانونی و قضایی قرار گرفتند و مدتی هم دفاترشان بسته شد.  نامه امام در بهمن 1366، مهر خاتمت بود بر همه رواداری-ها و حُسن‌ظن‌های پیشین امام و یارانشان نسبت به سران نهضت آزادی، و در موضع‌گیری‌های صریح و شدید ایشان به سال 67 و 68، بر مضامین آن، بارها تأکید شد. اما نامه امام در پاسخ به وزیرکشور دولت موسوی، بیشترین و سنگین‌ترین فشار روانی و سیاسی افکار عمومی را بر این گروه وارد ساخته که آثار آن از هر محاکمه و محکومیت قضایی، شدیدتر و پایدارتر بوده و خواهد بود. بنا بر این جای شگفتی نبود که دکتر یزدی و سران گروهش تا آنجا که در توان داشتند و به هر شیوه ممکن کوشیدند، اصالت و اعتبار این نامه را مخدوش سازند.      به رغم محکومیت در دادگاه، دکتر یزدی در شهریور 1395، طی مصاحبه‌ای افترای خود به مرحوم حجت‌الاسلام سید احمد خمینی را صریحاً با ذکر نام، مجدداً تکرار کرد: «این نامه را آقای [امام] خمینی ننوشته است. این نامه را به اعتقاد ما آقای سید احمد خمینی نوشت.»          البته، دکتر یزدی در موارد معدودی، با توجه به نوع مخاطب و سطح انتشار مطلب، به بعضی اشتباهات امثال خود و نهضت آزادی که موجب سلب اعتماد امام از آنان شد، نیز اشاره کرده بود. از جمله در یک مصاحبه پژوهشی به سال 83، چنین گفت: «در دو سال اول پس از پیروزی انقلاب...روشنفکران در آن زمان شصت هفتاد روزنامه داشتند، در شرایطی که هنوز روحانیون هیچ روزنامه ای نداشتند، اما برخی از روشنفکران زیر شعارهای افراطی، رمّالی سیاسی به راه انداختند. من قبلاً هم گفته‌ام که به هر حال، آقای [امام] خمینی به عنوان رهبر زیرک انقلاب، حق داشت با توجه به مشاهده برخی عملکردهای روشنفکران، به آنها اعتماد نکند که کارها را به دست روشنفکران بدهد. و نگران انقلاب باشد و این، به خاطر عملکرد بسیار بد برخی از گروه‌ها و شخصیت‌های فعال روشنفکری اعم از ملی یا ملی ـ مذهبی بود.»  در مورد کنارگذاردن امثال دکتر یزدی از عرصه حکومتی، حجت‌الاسلام سید هادی خسروشاهی خاطره‌ای از دیدار و گفتگو با آقای یزدی در این باره نقل کرده است: «پس از بازگشت دکتر یزدی از آمریکا، برای عیادت ایشان به منزلش در خیابان ولیعصر، کوچه تورج، رفتم. صحبت‌ها و گفت‌وگوها طولانی شد و ایشان اشاره به «انحصارگرایی» دوستان ما کردند و من گفتم که آغازگر «انحصارطلبی» دوستان مسلمان ملی‌گرا بودند که در کابینه دولت موقت، حتی وزارت دادگستری و وزارت ارشاد را نخواستند به روحانیون بدهند و بعد خیابان‌های گوناگونی را حتی به نام کریم پورشیرازی نام‌گذاری کرده و با وجود تلاش من که نماینده حضرت امام در وزارت ارشاد ملی! بودم برای نام‌گذاری خیابانی به نام آیت‌الله کاشانی که خواست مردم از سوی نگارنده بود، نپذیرفتند و طولانی‌ترین خیابان‌های شهر، ناگهان نام آقای دکتر مصدق را بر خود گرفت و هکذا... نتیجه این نوع انحصارطلبی، انحصارطلبی‌های متضاد بود که بعداً به وجود آمد. دکتر یزدی همه حرف‌ها و انتقادهای من را گوش داد و خیلی آرام گفت: شاید هم در بعضی موارد حق با شما باشد، ولی این راه‌ ورسم انسانی و اخلاقی نیست که کسانی را که یک عمر در راه انقلاب و اسلام مبارزه کرده‌اند، کنار بگذارند که البته من هم این حرف ایشان را تأیید کردم.»   البته آقای خسروشاهی توضیح نداده که چه کسانی و به چه عللی، امثال دکتر یزدی را از عرصه قدرت و مناصب سیاسی کنار گذاردند، و اگر آن کار صحیح بوده و حاصل فرایندی عقلانی و ناشی از اعمال و رفتار خسارت‌بار، غیرقانونی و تخریبی ایشان بوده، پس چرا گلایه آقای یزدی را تأیید کرده و با وی همدلی نشان داده است. اگرهم آقای خسروشاهی و نظایر ایشان، ایراد و انتقادی به رویکرد و رفتار سیاسی امام و مسئولان ارشد کشور در این زمینه وارد می‌داند، بهتر است با صراحت آن را بیان کند و موضوع را در حد برخوردهای احساسی و عاطفی تقلیل ندهد.  حجت‌الاسلام منتجب‌نیا عضو مؤسس مجمع روحانیون مبارز و مشاور رییس‌جمهور هفتم، در بهمن 1378، در پاسخ به سؤالی مبنی بر اینکه آیا نامه امام در باره نهضت آزادی را می‌توان به علت تغییر شرایط زمان، نادیده گرفت؟، گفت: «در خصوص برخی تشکیلات همچون انجمن حجتیه و نهضت آزادی، امام در جلسات خصوصی هم فرمایشاتی بسیار تکان‌دهنده پیرامون خطرات این دو تشکل اظهار می‌داشتند...امام تفکر نهضت آزادی را تفکری می‌دانست که؛ در برابر استکبار و در رأس آن آمریکا ضعف داشتند و معتقد بودند که ما همیشه نیاز به قیم داریم و بدون آمریکا نمی‌توانیم به حیات خود ادامه دهیم... برخورد امام با تفکر این دو تشکل بود نه با اشخاص.»   ارگان سازمان مجاهدین انقلاب، در فروردین 1380، به رغم همگرایی تاکتیکی با گروه دکتر یزدی، در باره تعارض مبنایی نهضت آزادی با انقلاب و نظام و امام، چنین اذعان کرد: «گمان نمی‌کنیم کسی در مخالفت فکری، تئوریک و روشی حضرت امام با نهضت آزادی تردیدی داشته باشد. همچنین فکر نمی-کنیم کسی در تعارض دیدگاه این گروه با اندیشه مبنای انقلاب و نظام، شکی به خود راه دهد.»     خدشه به ابوذر زمان، و فرزند امام  دکتر یزدی که قبلاً هم به سال 1378 تعابیر ناپسندی در واکنش به عدم همکاری آیت‌الله طالقانی با نهضت آزادی بیان کرده بود و آن را غیرمنصفانه خوانده بود، در سال 1393 با صراحت بیشتری، ایشان را مدیون و مرهون نهضت آزادی معرفی کرد و با لحنی تند، گفته است: «مرحوم طالقانی هم وقتی از زندان آزاد شد، به من گفت به دلیل موقعیتم دیگر نمی‌خواهم وابستگی حزبی داشته باشم. خُب آقای طالقانی در کنار مهندس بازرگان و نهضت آزادی، طالقانی شد. این درست نیست که افراد از طریق یک جریانی بیایند و قدرت و معروفیتی پیدا کنند و بعد به آن جریان پشت کنند... از زندان که آزاد شد [در آبان 57 ]، دیگر عضو نهضت آزادی نبود. در یک گفتگوی تلفنی از پاریس [با آیت الله طالقانی]، ایشان گفت من می‌خواهم فراگروهی عمل کنم. این را از نظر سیاسی یک تفکر غلط می دانم. یعنی چه، فراگروهی عمل کنیم؟ فعالیت حزبی چه ایرادی دارد؟ این درست نیست که با یک جریانی بالا بیایند و بعد که به آن بالا رسیدند، بگویند ما به راه خود، شما به راه خود.»  البته دکتر یزدی تجاهل‌ العارف نموده و توجه نکرده است که آیت‌الله طالقانی به عنوان یک مجتهد مبارز، سال‌ها پیش از تأسیس نهضت آزادی، یک چهره برجسته اجتماعی و سیاسی محسوب می‌شد و به جای اینکه ایشان وامدار نهضت باشد، این نهضت آزادی بود که در هنگام تأسیس و بعد از آن، از حُسن شهرت و اعتبار آیت‌الله طالقانی استفاده کرده است. در جلسه اعلام تأسیس نهضت، اطلاعیه مستقل آیت الله طالقانی برای تحکیم موقعیت این گروه کوچک نوپا قرائت شد و در کنار مرامنامۀ آن، انتشار یافت. در مجموع فعالیت یکسال و اندی، پیش از بازداشت و زندانی شدن ایشان، نهضت آزادی چه «قدرت و معروفیتی» برای ایشان داشته که آقای دکتر یزدی، اینگونه طلبکار شده بود. پس از سال 41 و زندانی‌ها و تبعیدشدن‌های مکرر آیت الله طالقانی، این نام ایشان بود که موجب آبرو و اعتبار برخی از گروه‌ها و اشخاص مبارز بود، و تا سال 57، از نهضت آزادی جز یک نام نحیف، چیزی وجود خارجی نداشت که برای آیت الله طالقانی وسیله «بالا رفتن» باشد. ضمناً در تمام دوران دبیرکلی مهندس بازرگان و دکتر یزدی، در اسناد نهضت، همواره از نام آیت‌الله طالقانی استفاده ابزاری شده است. و با وجود تعارضات و اختلافات اساسی در دیدگاه‌ها و مواضع نهضت آزادی با آیت‌الله طالقانی، این گروه اصرار داشته ایشان را از رهبران فکری و سیاسی خود  معرفی نماید و خود را وارث ایدئولوژیک وی بنمایاند.  دکتر یزدی در مصاحبه‌ای دیگر به تاریخ زمستان1392، با تحریف و روایت ناقص از برخی دیدگاه-های آیت‌الله طالقانی، و با لحن و عباراتی خلاف ادب، ایشان را فردی غیرمنطقی معرفی کرد: «بعد از انقلاب، طالقانی حرف‌هایی می‌زد که منطقی نبود؛ مثلاً می‌گفت ما به قانون اساسی جدید نیاز نداریم و اسلام، همه قوانین را دارد. ما به نشست کشورهای غیر متعهد رفتیم و طالقانی صدایش در آمد که ما در اسلام، غیر متعهد نداریم و اینها چرا رفته‌اند. طالقانی نماز جمعه را که راه انداخت به من می‌گفت بیا و مسائل را به من بگو تا در نماز مطرح کنم اما هیچ‌وقت از من در باره جنبش عدم تعهد توضیح نخواست که برایش توضیح دهم که جنبش غیرمتعهدها یعنی چه. او می‌گفت یک پاسبان را رییس شهربانی کل کشور بکنند.»      دکتر یزدی به رغم آن انتقادهای تند و تیز به مرحوم آیت الله طالقانی، در مصادره نام وی چنین اصرار داشت: «تصمیم ایشان مایه تأسف و تأثر شد. اما علی‌رغم این امر، طالقانی هرگز غیر نهضتی نشد، چه به جهت فکری و چه سیاسی، همچنان نهضتی باقی ماند و در هر فرصتی هم حمایت خود را از دولت موقت، مهندس بازرگان و نهضت آزادی نشان داد.» ادعایی کاملاً بر خلاف مستندات تاریخی، که فاصله‌ای ژرف بین اغلب مواضع آن مرحوم و نهضت را اثبات می‌کند.  دومین کسی که آماج آشکار طعن و خدشه آقای یزدی قرار داشت، فرزند امام خمینی بود، و البته وی کمّاً و کیفاً بیشتر از مرحوم آیت‌الله طالقانی، مشمول عنایات خاص مشارالیه واقع می‌شد. بخشی از این هم، طبیعی بود چون آن‌دو ازسفر نجف به پاریس، اصطکاک‌های نهان و آشکار پیدا کردند و پس از پیروزی انقلاب، اختلافات و درگیری‌های سیاسی و عقیدتی‌شان بیشتر و عمیق‌تر شد.   دکتر یزدی در تاریخ 24 بهمن 1369، خطاب به مرحوم حجت‌الاسلام سید احمد خمینی، طی نامه‌ای چنین نوشت: «شما در سخنان پیش از خطبه نماز جمعه در 11 بهمن 69 در شرح سفر تاریخی آقای [امام] خمینی به پاریس مطالبی نادرست و دور از واقعیت، و در قسمتی همراه با تهمت و افترای بی اساس نسبت به اینجانب ایراد نمودید که تعجب‌برانگیز و خلاف شرع و قانون می باشد... [در شرایط کنونی] صرف وقت و تحریف حقایق چه لزوم و ضرورتی داشت و بازکننده کدام عقده می تواند باشد؟ و بعد از گذشت سیزده سال در شرح آن سفر، چه لزومی به تحریف حقایق بود؟... در مورد تهمت‌ها و افترائات و برچسب‌هایی که نثار اینجانب کرده‌اید، بسیار متأسف شدم...اگر بتوانید آنچه را گفته و تهمت زده‌اید، ثابت کنید، که نمی‌توانید... شما این تهمت‌های بی اساس خلاف شرع و قانون را به کسی زده‌اید که سال‌های سال در داخل و خارج از کشور در راه سربلندی اسلام و ایران خدمت کرده است... شما از این اتهامات چه سودی می‌برید؟... از برج‌های عاجی که نشسته‌اید بیرون بیایید. به میان مردم بیایید، تا ببینید و بفهمید چه خبر است. و اگر نمی‌توانید، بدانید با تهمت‌زدن های بی اساس به این و آن، ره به جایی نخواهید برد.» گفتنی است که سندی دال بر انتشار این نامه در همان زمان، موجود نیست. ولی دو دهه پس از درگذشت فرزند امام، ابتدا در آرشیو نهضت با درج تاریخ اردیبهشت 1370 و سپس در خاطرات آقای یزدی، درج شد. وی در جای دیگری از خاطراتش، به فرزتد امام نسبت می‌دهد که حتی علیه وی از قول دیگران، دروغ گفته است.  حجت‌الاسلام سید احمد خمینی در سخنرانی‌اش بدون ذکر نام یزدی چنین گفته بود: «فردی از لیبرال‌ها که بعداً فهمیدیم شاید برای نقشه‌ای بوده، که خودش را از آمریکا به آنجا رسانده بود. ما آن موقع چهره اینها را نمی‌شناختیم، او هم با ما بود... بعضی از همین لیبرال‌ها گفته‌اند که ما همیشه در کنار امام بودیم و حتی ما امام را به پاریس بردیم... آنها حتی از رفتن امام به پاریس می‌خواستند استفاده کنند... بعد از انقلاب، خون دل اول امام، لیبرال‌هایی بودند که حکومت اسلامی را به دست گرفتند...در پاریس دور امام را و در اینجا دور یاران امام را گرفته بودند... این لیبرال‌ها نوکران آمریکا بودند... لیبرال‌های بعد از خلع از حکومت...به منافقین پیوستند.»    آقای یزدی علاوه بر ایراد افترای جعل نامه امام در باره نهضت آزادی توسط فرزند ایشان، در موارد مختلف دیگری نیز به مرحوم حجت‌الاسلام حاج سید احمد خمینی، اتهام جعل،‌ زده بود. از جمله در مصاحبه زمستان 92 با نشریه اندیشه پویا، چنین گفت: «[در مورد ملاقات با برژینسکی] برخی شلوغ-بازی در آوردند. همه مخالف نبودند و یک جریان خاصی ماجرا را عَلَم کرد. در مجلس اول من در حضور مهندس بازرگان از مرحوم لاهوتی پرسیدم که این اعلامیه غلیظ و شدید چه بود که علیه دولت در تلویزیون صادر کردید؟ گفت من به شما می‌گویم اما تا زنده هستم به کسی نگویید. گفت اعلامیه را من ننوشتم، سید احمدآقا بدون اطلاع من نوشت و داد به تلویزیون.»   این اتهام را دکتر یزدی چند جای دیگر نیز به همین شکل مبهم علیه فرزند امام تکرار کرده است. آیت-الله لاهوتی در آن زمان سرپرست سپاه پاسداران بود و هنگام طرح موضوع برژینسکی و تسخیر لانه جاسوسی، در بیمارستان بستری شده بود، ولی روز 19 آبان شخصاً در محل لانه حاضر شد و از طرف خود و سپاه، حمایت کامل خویش را از اقدام دانشجویان و اهداف آنان اعلام کرد. روز 22 آبان هم اطلاعیه‌ای به امضای سپاه صادر شد که نسبت به موارد مشابه، غلیظ و شدید نبود و از شورای انقلاب درخواست می‌کرد که در تحقق مطالبات مردم و تحول در سیاست خارجی کشور اقدام نماید. دکتر یزدی طی مصاحبه با روزنامه اعتماد مورخ 20 آذر 1381، در همین مورد گفت: «اعلامیه تحریک‌آمیزی که به نام مرحوم آیت‌الله لاهوتی از تلویزیون با آن حرارت و هیجان خوانده شد....»   اما بنا به اسناد موجود، در آن زمان، هیچ اطلاعیه دیگری به نام آقای لاهوتی منتشر نشده که آقای یزدی تهمت جعل و پخش بدون اطلاع آن را به فرزند امام زده بود. ضمناً حجت‌الاسلام سید احمد خمینی یک روز پس از اشغال لانه جاسوسی به دیدار دانشجویان شتافت و مواضع خود را بیان کرد و در مصاحبه با خبرنگاران نیز شرکت کرد، و اساساً وی نیازی نداشته که اطلاعیه‌ای به نام دیگران بنویسد و به تلویزیون بدهد.  در آن زمان، رجال سیاسی و احزاب برای اعلام موضع علیه آمریکا و دولت موقت از هم سیقت می‌گرفتند و در ترافیک نام‌ها و عناوین آن مقطع، اتفاقاً آقای لاهوتی چندان به چشم نمی‌آمد و حضور چشمگیری نداشت. ولی آقای یزدی بر خلاف واقع، اصرار داشت به فرزند رهبر کبیر انقلاب با آن همه نفوذ و اعتبار و محبوبیت، اتهام بزند که وی به نام آیت‌الله لاهوتی، جعل اطلاعیه کرده بود. البته دکتر یزدی در زمانی چنین ادعایی را مطرح می‌کرد که هیچ‌یک از طرفین ماجرا، در قید حیات نبودند و امکان توضیح و پاسخ آنان وجود نداشت.  جالب اینکه در همان ایام حساس و پرحادثه آبان و آذر سال 1358، آیت‌الله لاهوتی پس از استعفا از سرپرستی سپاه به علت اختلاف بر سر نحوه نظارت شورای انقلاب، در مصاحبه با روزنامه کیهان مورخ 22آذر58، ضمن تجلیل بلندبالایی از شخصیت مبارزاتی و فداکاری‌های حجت‌الاسلام سید احمد خمینی، چنین گفت: «حاج احمد خمینی...[در دوران مبارزات] عاشقانه به راه انقلاب و پیروزی آن می-اندیشید، دانسته بودم که او فرزندی است خلف برای امام خمینی. سلام بر او و خاندان او، و درود بر پدر او که پدر همه مردم ایران، نه، پدر همه مستضعفان جهان، نه، جانشین همه پیامبران و وارث خون حسین(ع) است.»  دکتر حمید لاهوتی فرزند آیت‌الله لاهوتی و داماد حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی درباره دلایل سفر پدرش به پاریس و حضور در نوفل‌لوشاتو تا بازگشت امام به ایران، می‌گوید: «پدر در آبان سال 57 از زندان آزاد شدند... اواخر آذر یا اوایل دی بود که به گمانم سید احمد آقا با آقای لاهوتی تماس گرفتند و از ایشان خواستند که به پاریس بیایند و همدیگر را ببینند. سید احمد آقا رابطه خوبی با خانواده ما و پدرمان داشت.»   ضمناً در مورد تیرگی رابطه آقای لاهوتی با دولت موقت، هنگام تسخیر لانه جاسوسی، دکتر جواد منصوری از فرماندهان وقت سپاه، در بیان خاطره ای می‌گوید: «آیت الله لاهوتی در آبان 1358، در بیمارستان قلب بستری بود و من و چند نفر دیگر به عیادت وی رفته بودیم. فردی نزد وی آمد و درگوشی مطلبی را با وی در میان گذارد که پیرو آن مرحوم لاهوتی- فرمانده وقت سپاه- از ما خواست اتاق را ترک کنیم.  بعداز اینکه ما اتاق را ترک کردیم آقای موسوی خوئینی‌ها وارد اتاق شد و حدود 15تا20 دقیقه بامرحوم لاهوتی صحبت کرد. خوئینی‌ها بعد از این گفت وگو از اتاق خارج شد، و بعد از آن، موضوع اشغال لانه جاسوسی پیش آمد. بعد از اشغال لانه جاسوسی، مسئولان دولت موقت در تماس با مرحوم لاهوتی از وی خواستند که نیروهای سپاه را برای خارج کردن دانشجویان پیروخط امام از سفارت امریکا گسیل دارد، که وی نپذیرفت.» ]]> تاريخ و حماسه Tue, 17 Oct 2017 16:56:12 GMT http://asremrooz.ir/vdcfy1d01w6dyva.igiw.html اهل جنگ نیستید، سبیل‌هایتان را بتراشید! http://asremrooz.ir/vdciv3aryt1az52.cbct.html به گزارش عصر امروز خاطره زیر را یوسف زینلی از رزمندگان و آزادگان دفاع مقدس برایمان تعریف کرده است. خاطرات زیادی از دلاورمردان مدافع خرمشهر نقل شده که برخی از این افراد مشهور و برخی گمنام هستند. یکی از این دلاورمردان، شهید سرافراز سرگرد آریافر است که حقیر در زمان یورش ارتش بعث به خرمشهر افتخار همرزمی با او را داشتم.  زمانی که ارتش عراق در حال پیشروی و اشغال خرمشهر بود، سرگرد آریافر به همراه تعدادی سرباز و چند جوان بسیجی (از جمله من و دو دختر نوجوان که در پی ما می‌آمدند) جزو آخرین مدافعانی بودیم که نومیدانه سعی در دفاع از شهر داشتیم.  یک روز که خستگی بر همه چیره شده و امید رسیدن کمک رنگ باخته بود، یکی از سربازانی که گرایش چپ داشت با اعتراض به سرگرد آریافر گفت: پس چه شد آن 120 تیپ شاهنشاهی؟ چرا کسی به ما کمک نمی‌کند؟ اینجا مانده‌ایم برای چه؟ و... حرف‌های آن سرباز برخی دیگر را هم تحت تأثیر قرار داده بود و به صورت غرولند با او همراهی می‌کردند. سرگرد که آثار خستگی در صورتش نمایان بود با آن چهره غبار گرفته به ما گفت: هر که می‌خواهد برود. من با این چند بسیجی و آن دخترها می‌مانم و می‌جنگم! اما هنگامی که بازگشتید، سبیل‌هایتان را بتراشید و جای آن سرخاب و سفیدآب بمالید! سرگرد به راه افتاد و ما هم در پی او، پس از مدتی سر و کله سربازان یکی یکی پیدا شد (انگار که به رگ غیرتشان برخورده بود). در نهایت سرگرد آریافر مجروح و به آبادان منتقل شد و پس از مدتی خرمشهر سقوط کرد.  اما این پایان رشادت‌های شهید آریافر نبود. هفت شبانه‌روز نبرد و مقاومت او و همرزمانش در سورکوه که منجر به عملیات والفجر 4 شد، یکی دیگر از افتخارات این قهرمان جنگ است. او به راستی مجاهد نستوهی بود که خود را در کانون مبارزه قرار می‌داد. پس از عملیات فتح‌المبین شهر دهلران از عراقی‌ها باز پس گرفته شد. آریافر شجاعانه مسئولیت فرماندهی ژاندارمری در دهلران را پذیرفت. دهلران که تحت نفوذ فورسان‌ها بود، تقریباً خالی از سکنه شده بود. فورسان‌ها از افراد خودفروخته‌ محلی بودند که برای ایجاد وحشت و دلهره در محدوده مهران، دهلران کمین کرده و پس از آنکه افراد داخل کمین آنها می‌افتادند، گوش‌هایشان را می‌بریدند و با تحویل آن به عراقی‌ها جایزه دریافت می‌کردند. آریافر ابتدا به شناسایی منطقه پرداخت. ساعت‌های متمادی از دهانه چنگوله تا چاه‌های «نفت بیات» را مورد بازدید قرار داد. نقاط سرکوب را شناسایی و با سرگرد بصیری نقشه ایجاد پایگاه‌ها را طراحی کرد. چهار ماه تلاش شبانه‌روزی بهرام و همراهانش منجر به ایجاد 14پایگاه و کاهش نفوذ فورسان‌ها شد. مردم دهلران کم کم به شهر بازگشتند و امنیت تا حد زیادی در آن منطقه برقرار شد.  امیر سرتیپ دوم بهرام آریافر مدیر کل عملیاتی نیروی انتظامی در تاریخ بیستم تیرماه سال 1374 به همراه سه دلاور دیگر از نیروی انتظامی برای شناسایی به مناطق مرزی و کویر کرمان اعزام گشت. چرخ‌بال 1511 هواناجا سقوط کرد و سرنشینانش به امید یافتن روزنه‌ای از زندگی در بیابان طی طریق کردند.◘تشنگی، به دلاور مردان نستوه غلبه کرد. آریافر که برای نجات همراهان خویش تا آخرین نفس در تلاش بود، شجاعانه و عاشقانه به ملکوت پرواز نمود. دوم مرداد ماه سال 1374 ایران دلاورمردی را از دست داد که به قول خودش لباس رزمش لرزه به اندام خصم می‌انداخت. 72 روز بعد جست‌وجوگران پیکر پاکش را که با لباس مقدس نیروی انتظامی بر خاک تشنه کویر آرمیده بود به خانواده عزیزش بازگرداندند. ]]> تاريخ و حماسه Mon, 16 Oct 2017 07:42:26 GMT http://asremrooz.ir/vdciv3aryt1az52.cbct.html از دیدگاه امام سجاد(ع) خداوند در قیامت چه کسانی را مفتخر و سربلند می گرداند http://asremrooz.ir/vdcbs9b5frhb8ap.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز امام زين‏ العابدين (علیه السلام) پس از واقعه کربلا و دوران اسارت همانند قهرمانى بزرگ با گفتار و رفتارش حماسه آفريد و همچون يك انقلابى پرخروش، به دشمنان مقتدر خود، در برابر همه، پاسخ‏هاى دندان شكن و پرخاشگرانه می داد.حضرتش در كوفه در مقابل عبيدالله بن زياد - آن وحشى خونخوارى كه از شمشيرش خون مى‏ ريخت و سرمست‏ باده غرور بود - آنچنان سخن فرمودند كه ابن زياد دستور داد او را بكشند! و اگر دفاع جانانه حضرت زينب (سلام الله علیها) نبود و اينكه بايد اينها را به عنوان اسير به شام مى ‏بردند، به احتمال زياد مرتكب قتل امام سجاد (علیه السلام) نيز مى ‏شدند. همچنین باید اذعان داشت بيان و نگارش سيره امام سجاد (علیه السلام) بسى دشوار است زيرا برخى از نويسندگان و مورخان، ذهن مردم را چنان آشفته كرده و چنين القاء كرده ‏اند كه آن امام بزرگوار (علیه السلام) در گوشه‏ اى نشسته و به عبادت پرداخت و كارى به سياست نداشت! که اگر از کارهای سیاسی حضرت سخن بگوییم گویی تحریف نموده ایم!لذا اینجاست که مقام معظم رهبری در این خصوص می فرمایند: " پس از صلح امام حسن مجتبی علیه السلام - که در سال چهلم هجری اتفاق افتاد - برنامه همه امامان علیهم السلام فقط این نبود که احکام الهی را بیان کنند بلکه همگی در صدد بودند که مقدمات تشکیل حکومت اسلامی به شیوه تشیع علوی را فراهم کنند."از این روی دوران اسارت حضرتش فصلى استثنايى است كه بايد زمينه تلاش‏هاى آينده را براى حكومت الهى و اسلامى فراهم كند. در كوفه و شام امام سجاد (علیه السلام) بايد آنچنان تند و برنده و تيز و صريح، مسائل را بيان می کردند كه پيام اصلى «عاشورا» هرگز فراموش نشود و مردم بدانند كه چرا امام حسين (علیه السلام) به شهادت رسيد . نقش امام سجاد (علیه السلام) در اين سفرها، نقش حضرت زينب(سلام الله علیها) بود، يعنى پيام رسانى انقلاب حسينى (علیه السلام) . اما دوران پس از اسارت و دورانی که حضرت با لسان دعا مردم را راهنمایی می کردند بسیار عبرت انگیز است. صحیفه سجادیه و دیگر ادعیه منقول از امام سجاد(علیه السلام) هر چند سراسر دعا و نیایش است و تمام مطالب آن به عنوان راز و نیاز انسان با پروردگار خویش ارایه شده، ولی تأمل و تحقیق در گستره مفاهیم و معارف آن به وضوح نشان می‌دهد که دعاهای آن فراتر از مناجات های فردی و راز و نیازهایی است که یک انسان در خلوت تنهایی خود و در بحران مشکلات زندگی، با خدای خویش دارد. لذا امام زین العابدین(علیه السلام) توانستند از دعا برای بیان بخشی از معارف دینی استفاده و بار دیگر تحرکی در جامعه برای توجه به معرفت و عبادت و بندگی ایجاد کنند. به گفته متخصصان علوم دینی و حدیثی حدود ۲۵۴ دعا از امام سجاد(علیه السلام) بر جای مانده است که علاوه بر صحیفه سجادیه، دو رساله حقوق و رساله زهد نیز از این امام بزرگوار بر جای مانده است.اما با همه این اوصاف اسوه علم و حلم، امام زین العابدین علیه السلام، پس از یک عمر مجاهدت در راه خدا و پس از ابلاغ پیام عاشورا به جوامع بشری، به دست هشام و یا ولیدبن عبدالملک مسموم و در ۲۵ محرم سال ۹۵ هجری قمری به شهادت رسید و بدن مطهرش را در کنار تربت پاک امام حسن مجتبی علیه السلام در بقیع به خاک سپردند.و با این روایت از حضرتش بحث را خاتمه می دهیم. ایشان می فرمایند: هر کس برای رضا و خشنودی خداوند ازدواج نماید و با خویشان خود صله رحم نماید، خداوند او را در قیامت مفتخر و سربلند می گرداند. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 15 Oct 2017 20:05:55 GMT http://asremrooz.ir/vdcbs9b5frhb8ap.uiur.html جوان 60 کیلویی هزار کیلو جگر داشت http://asremrooz.ir/vdcgzy9xwak9qt4.rpra.html به گزارش عصر امروز، نفر به نفر از پسرها قد کشیدند و بزرگ شدند، از شیره جان مادر نوشیدند و رزق حلال پدر را خوردند تا درخت خانواده پالیزوانی با 10 پسر به بار بنشیند، درخت گل کرد و از بین 10 فرزند سه نفر از آنها به شهادت رسیدند، یکی در وقایع انقلاب و دو نفر دیگر در دفاع مقدس. همه برادرها دست پرورده پدری هستند که یک نماز را بدون جماعت نخواند و در تمام سال های زندگی عرق ریخت و نان زحمتش را خورد، بعید نبود از خانواده ای که همه چیز خود را در راه اسلام و انقلاب گذاشته اند، سه پسر هم فدای اسلام شود.  خانواده پالیزوانی از آن خانواده های اصل و نصب دار تهرانی هستند که شهرتشان به خاطر وجود سه شهید و برادرهای دیگری است که در جبهه ها رزمندگی کردند. گذر سال ها، مادر را پیر و خمیده کرده است، حتی برادرهای بزرگتر شهدا هم سن و سالی از آن ها گذشته است با این وجود خاطرات برادران را به خوبی با جزئیات به یاد دارند. پدر شهدا چند سالی می شود که دعوت حق را لبیک گفته و امروز میراث دار خون شهیدان، برادرهایی هستند که افتخارشان همراهی پدر و برادران شهیدشان در سال های دور است.  مسئولان فرهنگسرای رضوان در سری برنامه های دیدار با خانواده شهدا با عنوان «به تماشای سرو» به دیدار این خانواده شهید رفته اند.  جوان 60 کیلویی هزار کیلو جگر داشت  «حوری نقاش» مادر شهیدان پالیزوانی است. علیرضا برادر بزرگتر ـ که روزی کمک حال پدر در کار و آوردن رزق حلال به خانه بود ـ حالا به کمک مادر آمده است تا خاطرات برادرانش را زنده کند. علیرضا پالیزوانی درباره شهید اول خانواده که معتقد است پیش قراول شهدای خانواده پالیزوانی است، صحبت هایی دارد. او می گوید برادرم مظلومانه به شهادت رسید، دفن شد و هنوز هم قبر او کامل مشخص نیست. برادر شهید می گوید: «محمد سال 42 که امام قیام کرد پنج ساله بود. سال 1357 در دژبان مرکز به خدمت سربازی مشغول شد. 16 شهریور عید فطر بود، شهید مفتح نماز عید فطر را در قیطریه خواند و مردم تا میدان ولیعصر (عج) آمدند و برنامه ریزی کردند تا فردا در میدان شهدا جمع شوند. روز 16 شهریور که هنوز اعلام حکومت نظامی نشده بود گردانی که محمد در آن بود را مسلح کردند و با تیر جنگی به میدان امام حسین(ع) آوردند و دستور دادند به مردم شلیک کنند. فرمانده گردان می بیند محمد تا شب از کار طفره می رود. شب که به پادگان بر می گردند تا استراحت کنند و صبح دوباره به صحنه بیایند، محمد و یک نفر دیگر را صدا می کند و توهین و جسارت به محمد و خانواده می کنند و می گویند دیدیم که امروز سرپیچی کردی، یک گلوله شلیک نکردی، محمد هم چیزی نمی گوید.»  وی در ادامه می گوید: «شب که می شود اسلحه را توی پادگان می گذارد و به خانه برمی گردد. مرحوم پدرم و برادرها همه در خانه بودیم که محمد از راه رسید و ماجرا را تعریف کرد. گفت دستور دادند به مردم تیر شلیک کنم اما نمی توانستم، برای همین فرار کردم. نشستیم دورهم، گفتیم نمی خواهد به ادامه خدمت بروی، گفت نروم دنبالم می آیند. گفتیم بیایند، اجازه نمی دهیم تو را ببرند. با سر تراشیده که نشانه سربازها بود از فردا به مغازه پدرم می رفت و از آنجا در تظاهرات شرکت می کرد. این جوان با وزن 60 کیلو، هزار کیلو جگر داشت. اینکه در مقابل فرمانده ایستاد و یک تیر به مردم شلیک نکرد از نطفه پاکش بود.»  دنبالمان بودند تا پول تیر بگیرند/ با قنداقه تفنگ به سر مادرم زدند  نه امام (ره) را دیده بود و نه حتی در آن بگیر و بندهای رژیم می توانستند تصویری از او را ببینند، اما او شیفته امام و رهبری فکری او بود، به این یقین رسیده بود که راه درست راهی است که امام آن را مشخص کرده است.  علیرضا پالیزوانی ادامه می دهد: «چند روز مانده بود که امام دستور بدهد سربازان پادگان ها را ترک کنند، که به سه راه امین حضور و سرچشمه رفت، نزدیک اذان ظهر که شد کسی در بین جمعیت تظاهر کنندگان گفته بود برویم نماز بخوانیم. در همین حین نیروهای رژیم مردم را به گلوله بستند که باعث زخمی شدن و به شهادت رسیدن مردم شد. احمد یکی دیگر از برادرانم به همراه مجروحی به بیمارستان رفته بود که محمد را در آن بیمارستان زخمی شده دید. احمد به دکتر گفته بود درست است همه کسانی که اینجا هستند برادرانم هستند اما این مجروح برادر خونی من است. وضعیتش آنقدر وخیم بود که سریع به اتاق عمل بردند. چند دقیقه بعد دکتر اطلاع داد محمد فوت شده است. احمد به همراه برادر دیگرم به مادر خبر دادند که به بیمارستان بیاید. فاصله زیادی از خانه تا بیمارستان نبود. مادر که رسید گفتیم فقط یک مجروحیت کوچک است. به محض اینکه خواست محمد را ببیند یک افسر با قنداقه تفنگ به سرش کوبید.»  مادر می گوید: با قنداقه تفنگ به سرم زد و من را به وسط خیابان هول داد.  برادر شهید با این جمله که حتی به ما اجازه دیدن جنازه را ندادند، ادامه می دهد: «پیکر محمد را برداشتیم و به بهشت زهرا(س) رفتیم، مردم رسیدند و او را غسل، کفن و خاک کردند. عوامل رژیم نگذاشتند که مراسم ختم و یادبودی بگیریم. فقط دنبالمان بودند که بفهمند چندتا گلوله خورده که بیایند پولش را بگیرند.»  ماه محرم باید کار یکسره شود  علیرضا پالیزوانی تعریف می کند: «روز اول محرم بود که محمد به خانه آمد و به مادر گفت: پیراهن مشکی داریم؟ مادر گفت: یکی برای احمد هست. محمد گفت: من غسل شهادتم را کردم. هرچه مادر گفت تو دیشب عزاداری بودی و ساعت سه شب برگشتی الان برای چه می روی؟ کارساز نبود. تنها در آخرین جمله گفت: امام(ره) فرموده است ماه محرم باید کار یکسره شود.» برادر بزرگ تر بعد از شهادت محمد دیگر دنیا را رها کرد و تا به امروز در راه اسلام و انقلاب در حال فعالیت است. هیئت های ماهانه ای به نام شهدا برگزار می کنند که معتمدان و بزرگان محل هم در آن حضور دارند.  هرچه داریم از «آشیخ» داریم  برادر از روزهای کودکی محمد می گوید: «مدرسه که می رفت کمک من هم بود تا زمانی که به سربازی رفت. چهار ماه خدمتش را به بیرجند رفت. همان ماه اول مادر گفت دلم برایش تنگ شده برای همین با یکی از برادرها به بیرجند رفتند»  مادر می گوید: «از مدرسه که می آمدند حاج آقا همه بچه ها را جمع می کرد و به مسجد می برد. می گفت یا مسجد، یا مغازه یا خانه باید باشید. یک مواد فروشی در کوچه پیدا شده بود که می گفت از جلوی در این مغازه هم نباید رد شوید.»  برادر شهید معتقد است که خانواده هرچه دارد از پدر است، ریشه اعتقادات خانواده را هم باید در رفتار پدر جست و جو کرد، پدری که در محله به «آشیخ» معروف بود. او می گوید: «اولین شغل پدر لباسشویی و اتوشویی بود. صبح قبل از آمدن پدرم، ذغال را در اتو می ریختم تا داغ شود. سه تا اتوشویی در تهران بود یکی برای پدرم بود.  یک زمانی پدرم منزلی در قم خرید و مادرم و خواهرم را به آنجا برد. محمد پیش ما زندگی می کرد. هر پنجشنبه سوار ماشین می شدیم و به قم می رفتیم. جمعه ها را در قم می ماندیم و شب به تهران برمی گشتیم.»  برای سه پسرش گریه نکرد اما برای فوت امام چرا  پسر بزرگ خانواده درباره رفتار پدر در خصوص تربیت فرزندان می گوید: «پیش از اذان صبح ما از صدای قرائت دعا و نماز شب پدر بیدار می شدیم، بعد نماز صبح یک ساعت ذکر و قرآن می خواند. اول ماه در خانه مراسم بود که پنج تا روضه خوان داشتیم. برای پدر هیچ مشکلی بزرگتر از این نبود که به نماز جماعت دیر برسد، باید اول وقت به نمازش می رسید. آن زمان خیلی نماز صبح باب نبود که ایشان نماز صبحش را هم به جماعت می خواند.  آن زمان که سفته و برات بود، یک قران از کسی پول نگرفت. از کسی چیزی نمی خواست فقط با خدا معامله می کرد. چنین کسی باید بچه‌هایش مجتهد می شدند، ما بد بودیم که اینطور نشدیم. پدرم مدتی بعد از فوت امام(ره) فوت کرد. مراسم خاکسپاری اش همزمان با مراسم چهلم امام شد.»  مادر در ادامه صحبت پسرش می گوید: «برای شهادت هیچ کدام از پسرها گریه نکرد ولی برای فوت امام خیلی ناراحت بود. عین مادرمرده‌ها گریه می کرد.»  آنقدر کوچک بود که به جبهه راهش نمی دادند  مادر سه شهید از شهادت اولین فرزندش یعنی مصطفی می گوید: «مصطفی آنقدر کوچک بود که به جبهه راهش نمی دادند از بس به اینور و آنور زد تا راهش دادند. مرخصی نمی آمد، می گفت می ترسم به مرخصی بیایم و بخواهم برگردم آنوقت راهم ندهند.  یکبار به پدرشان گفتم ما برویم به جبهه سری بزنیم. رفتیم سری به مصطفی زدیم و همان یک بار بعد از جبهه رفتنش او را دیدیم تا اینکه شهید شد و هنوز پیکرش برنگشته است. دوستش تعریف می کرد مصطفی به من گفت بروم آر پی جی بیاورم، بلند شدم که بروم دیدم گلوله خورد و نتوانستیم او را به عقب برگردانیم.»  امام ما را برای رفتن به جبهه تحریم کرد/ اوین جبهه جنگ با آمریکا است  علیرضا برادر بزرگتر هم از حضورش در جبهه اینطور تعریف می کند: «پدرم همه کاره خانواده و فدایی اسلام و قرآن بود. مادر هم تابع پدر بود. همان زمان که مصطفی به جبهه رفت، محمود و احمد هم آنجا بودند. من آن زمان در دادگستری کار می کردم. روزی که جنگ شروع شد و شهید چمران می خواست به اهواز برود، ما چند نفر بودیم که قرار شد از زندان اوین (محل دادستانی) به جبهه برویم ولی یکی از مسئولین وقت، سر نماز سخنرانی کرد و گفت حضرت امام شما را برای رفتن تحریم کرده و گفته است اوین جبهه جنگ با آمریکا است و جبهه های جنوب جبهه جنگ با عراق، لذا باید همینجا بمانید. سال 63 تخفیف دادند که اگر کسی می تواند تعهد کارتان را برعهده بگیرد بدون حقوق می توانید به منطقه بروید. دوستی داشتم که قبول کرد جای من بماند و مرخصی بدون حقوق گرفتم و در عملیاتی که به نام فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا نام گذاری شده بود به منطقه خیبر رفتیم. آن زمان فقط مصطفی شهید شده بود برای همین اجازه رفتن به خط مقدم را نمی دادند.  یکبار مصطفی را صدا کردم گفتم تو جبهه ای من هم جبهه هستم این پدر و مادر هم به تو حق دارند، ده روز است مرخصی آمدی مادر پنج دقیقه تو را ندیده است. سرش را انداخت پایین و هیچ حرفی نگفت. این ها روحشان برای جای دیگری است. اینها زمینی نیستند آسمانی هستند.»  پالیزوانی ها در حججی ها متبلور شدند  وقتی نظر خانواده درباره شهدای مدافع حرم پرسیده می شود، پسر ارشد خانواده تمام قد از آن ها دفاع می کند و می گوید: «اینها هرکدام برای خودشان پیامبری هستند. اگر این ها نبودند در همین تهران مردم قتل عام می شدند، این شهدا رفتند جلوی دشمن را گرفتند. پالیزوانی‌ها در حججی‌ها متبلور شدند. حضرت آقا فرمودند ایشان حجتی برای جهان شد. فرزند شهید پیش من گریه کرده است که تو با فلان آقا تماس داری من را به سوریه بفرست. خاک بر دهان کسانی که به مدافعان حرم حرف نامربوط می زنند. اگر مدافعان حرم نبودند امنیت و آسایش نداشتیم. این ها جوانان با بصیرت و ولایتمداری هستند» ]]> تاريخ و حماسه Sun, 15 Oct 2017 11:50:45 GMT http://asremrooz.ir/vdcgzy9xwak9qt4.rpra.html ماجرای شنیدنی تفحص پیکر شهید زیاری http://asremrooz.ir/vdcefo8wnjh8zxi.b9bj.html به گزارش عصر امروز بهانه تهیه این گزارش از یک تصویر آغاز شد. تصویر پدری کنار پیکر فرزندش که بعد از هشت ماه و هشت روز بنا به خوابی که از فرزند شهیدش دیده بود، پیکر او را با دست‌های خودش تفحص کرد. حسین زیاری 76سال دارد و اهل لاریم از توابع شهرستان جویبار است. همه دارایی‌اش دو فرزند بود؛ یکی دختر و دیگری پسر که همان تک پسر در 16 سالگی به شهادت رسید. اگرچه پدر نتوانست در دفاع مقدس شرکت کند اما احمد نبودن او را در جبهه جبران کرد. آنچه در پی می‌آید ماحصل همکلامی ما با حسین زیاری پدر و ام‌کلثوم کارگر مادر شهید احمد زیاری است.   احمد که به جبهه می‌رفت، 16 سال داشت. چطور به رفتن نوجوانتان راضی شدید؟ احمد 16 سال بیشتر نداشت و دانش‌آموز بود که راهی جبهه شد. موقع ثبت نام رفته بود بسیج ساری زیر پایش تکه آجری گذاشته بود تا در صف اعزام قدش بلندتر دیده شود. آنجا به احمد گفته بودند که باید از پدر و مادرت رضایتنامه بیاوری. احمد به خانه آمد و رضایت من و مادرش را مکتوب برد. نمی‌توانستیم او را از راه خوبی که انتخاب کرده بود، منصرف کنیم. در نهایت احمدم سال 1360 اعزام شد. مدتی در شهر منجیل آموزش دید. بعد از آموزش به او مرخصی دادند و گفتند هر زمان به شما نیاز داشتیم اطلاع می‌دهیم. سه روز خانه ماند و روز چهارم خبر رسید که اعزام است و احمد به گیلانغرب فرستاده شد. اولین منطقه عملیاتی قله شیاکوه بود. حدود 60 نفر از محله ما با هم به شیاکوه اعزام شدند. همان اولین اعزام شهید شد؟ بله، پسرم سال 1360 در روند اجرای عملیات مطلع الفجر به شهادت رسید. با فشار نیروهای دشمن بچه‌ها در مرحله‌ای مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند. وقتی به پادگان می‌رسند و آمار بچه‌ها را می‌گیرند متوجه می‌شوندکه احمد و یکی دیگر از بچه‌ها نیامده است. چند نفری گواهی به شهادت احمد دادند. اما خبر قطعی شهادت را ندادند. گفتند شاید اسیر شده باشد. چطور حتم کردید شهید شده است؟ اوایل شک داشتیم که شهید شده باشد چون پیکرش به دست ما نرسید. من خیلی رفتم صلیب سرخ و پیگیری کردم اما آنها می‌گفتند نامی از احمد در لیست‌شان ندارند. هشت ماه بعد آن منطقه‌ای که احمد به گفته دوستانش آنجا به شهادت رسیده بود آزاد شد. یادم است یکی از بچه‌های ساری ساعت 2 نصف شب آمد خانه ما را پیدا کرد و گفت آن منطقه آزاد شده و می‌توانیم برویم دنبال پیکر شهدا. ماه مبارک رمضان بود. فردا صبح همراه با یک راهنما و چند نفری که در تیم خنثی‌سازی مین بودند به منطقه رفتیم. بچه‌ها مین را خنثی می‌کردند و من و دوستم دنبال پیکر شهدا می‌رفتیم. محل شهادتش در قله شیاکوه در شهر گیلانغرب بود. چرا خودتان برای تفحص پیکر شهید رفتید؟ چه اطمینانی داشتید که پیدایش می‌کنید؟ مطمئن بودم که پیدایش می‌کنم چون خوابی دیده بودم. در خواب احمد به من گفت: پدر اگر دنبال ما بیایید، ما را پیدا می‌کنید. احمد در خواب به من گفت که یک عراقی من را داخل غار گذاشت و بعد چاله‌ای کند و مرا داخل آن دفن کرد. پدر بیا آنجا من را پیدا می‌کنی. من هم با بلد راه رفتیم آنجا و پیکر شهدا را پیدا کردیم. وقتی پیکر را پیدا کردید چه مدت از شهادتش گذشته بود؟ هشت ماه و هشت روز از شهادت احمد گذشته بود. در همان چاله‌ای که گفته بود، پیدایش کردیم. غار تله‌گذاری شده بود. خودم از روی پیکر پسرم سنگ‌ها و خاک‌ها را برداشتم. وقتی خاکش را برداشتم پوتین را دیدم و گفتم این بچه، بچه من است. وقتی عطر بچه‌ام به مشامم رسید، فهمیدم که آدرس را درست آمده‌ام. به من الهام شد که احمد همینجاست. کمی از آن لحظات زیبا و سخت برایمان بگویید. وقتی پیکرش را از خاک بیرون آوردم همان پیراهنی که از محله خودمان خریده بودم، تنش بود. خوب یادم است وقتی که پیراهن را به خانه آوردم، احمد به من گفت این را بده به من که می‌خواهم بروم جبهه. گفتم پسر بهت می‌دهم، اما آنجا جبهه است حلوا پخش نمی‌کنند مراقب باش. این را حتماً بپوش. گفت حالا چرا این تنم باشد؟ گفتم این یک نشانی برای تو است. وقتی از خاک بیرون آوردمش دیدم همان پیراهن قرمز تنش است. پشت اورکتش هم نوشته بود احمد زیاری بسیج ساری. روی زبانه پوتینش نوشته بود احمد زیاری بسیج ساری. بعد او را بغل گرفتم و بوسیدم و زیارتش کردم. بعد پتو را پهن کردیم و پیکرش را روی پتو گذاشتیم. نماز شکر خواندم. عکس را چه کسی از شما انداخت؟  یکی از بچه‌هایی که آنجا بود از این صحنه‌ها عکس گرفت. بعد پیکر را داخل ماشین گذاشته و به بیمارستان 502 ارتش در کرمانشاه بردم تا کارهای ابتدایی‌اش برای اعزام به خانه انجام شود. اگرچه هشت ماه و هشت روز طول کشید تا احمدم را پیداکنم اما خدا را شکر می‌کنم که توانستم شهید را با دستان خودم پیدا کنم. پسرم را در گلزار شهدای لاریم در جوار امامزاده عبدالله به خاک سپردیم. وقتی پیکرش را تفحص کردم گفتم خدایا شکرت.‌ای کاش من چند پسر داشتم و به جبهه می‌فرستادم تا برای رضای تو به شهادت برسند.   مادرانه‌های  شهید   عروسی در جنگ وقتی که انقلاب به پیروزی رسید احمد نوجوان بود اما خیلی خوشحال شد. در اولین انتخابات کفش‌های پاشنه بلند پوشید و رفت تا بتواند رأی بدهد. البته قد بلندی هم داشت. زمان جنگ من و پدرش به عروسی یکی از بستگان رفته بودیم. احمد تا غروب به خانه نیامد. رفته بود خانه دوستش فیض‌الله طهماسبی که طلبه بود و در نهایت اولین شهید روستای لاریم شد. وقتی به خانه آمد و متوجه شد که من و پدرش به عروسی رفتیم، خیلی بهم ریخت. گفت: شما چرا مسائل را متوجه نمی‌شوید؟ زمان جنگ است ما شهید می‌دهیم و ملت در خون خودشان غوطه‌ور هستند. آن وقت شما می‌روید عروسی؟ گفتم: خب پسرعمومه رفتیم عروسی. مگه چه کار کردیم؟ گفت: همه جوان می‌دهند، خون می‌دهند شما می‌روید عروسی. چرا متوجه نیستید. شروع کرد به بحث و مجادله با من.  پول تخم‌مرغ‌ها زمان انقلاب از پول فروش تخم‌مرغ‌ها و محصولات زراعی پولی برای کرایه مسیر از خانه تا مدرسه به احمد می‌دادیم اما او پیاده‌روی  و آن مبلغ را پس‌انداز می‌کرد. با پس‌اندازش نشریه می‌خرید و بین اهالی روستا که اهل مطالعه و فعالیت‌های انقلابی بودند، پخش می‌کرد.  کمک آر پی جی زن پسرم خیلی ذوق و شوق جبهه رفتن داشت. برای اینکه ما نگران نباشیم می‌گفت مادر من کوچکم توی جبهه من را در آشپزخانه نگه می‌دارند. اما فرمانده‌اش می‌گفت احمد در هر کاری داوطلب بود. در نهایت هم ششم محرم رفت و شب اربعین در هفتم مهرماه سال 1360 به شهادت رسید. پسرم کمک آر پی جی زن بود. بعد از مفقودالاثری‌اش هم پدرش بنا بر آن خوابی که دیده بود رفت و پیکرش را تفحص کرد.  پیروز میدان  همرزمانش می‌گفتند می‌خواستیم پدر شهید را از محل دور نگه داریم که وقتی پیکر را پیدا کردیم، ایشان ناراحت نشوند. اما وقتی همسرم پیکر را تفحص کرد و در آغوش گرفت به پسرم گفته بود: احمد یک زمانی من قوی بودم و با هم کشتی می‌گرفتیم. من خودم را زمین می‌زدم تا تو احساس پیروزی کنی. الان دیگر تو بلند شو. تو پیروز میدان هستی. من خیلی خوابش را می‌بینم. به من می‌گوید مادر جان جای من خوب است. شما ناراحت نباش. در خواب دلداری‌ام می‌دهد. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 15 Oct 2017 06:40:41 GMT http://asremrooz.ir/vdcefo8wnjh8zxi.b9bj.html تشییع پیکر شهید مدافع حرم "محمدی" در اسلامشهر http://asremrooz.ir/vdcjhhe8yuqevvz.fsfu.html به گزارش عصر امروز، پیکر مطهر شهید مدافع حرم اهل‌بیت(ع) ابراهیم محمدی پس از اقامه نماز جمعه با حضور اقشار مختلف مردم شهر چهاردانگه تشییع شد.  پیکر پاک این شهید که از رزمندگان تیپ فاطمیون بود با برگزاری مراسم آیینی و سنتی سنج و دمام‌زنی توسط دسته عزاداری هیئت رهروان شهدا از مقابل مصلی چهاردانگه به سمت امامزاده عباس(ع) این شهر تشییع و در جوار دیگر شهدا و همرزمان این شهید والامقام آرام گرفت.  شهید ابراهیم محمدی متولد 1374 از اتباع افغانستان و ساکن شهر چهاردانگه شهرستان اسلامشهر بوده که در تاریخ 15 خرداد سال جاری در راه دفاع از حرم اهل بیت(ع) در سوریه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.  مراسم بزرگداشت این شهید والامقام روز یکشنبه 23 مهرماه از ساعت 15 تا 17 در مسجد حضرت سیدالشهدا(ع) شهرک مطهری با حضور اقشار مختلف مردم، خانواده‌های شهدا و مسئولان برگزار می‌شود. ]]> تاريخ و حماسه Fri, 13 Oct 2017 13:02:07 GMT http://asremrooz.ir/vdcjhhe8yuqevvz.fsfu.html ماجرای تیراندازی به سمت نماینده مجلس http://asremrooz.ir/vdcgy79xzak9qy4.rpra.html به گزارش عصر امروز، پنج پسر و یک دختر خانواده خشم فر همه در خانه ای که شاید وسعت آن به 50 متر هم نرسد رشد یافتند و تربیت شدند. در محله ای از محله های جنوب تهران که قدمگاه هزاران شهید دوران دفاع مقدس است، سال های دور این کوچه پس کوچه ها محل رفت و آمد جوان هایی بود که برای دفاع از کشور ترک خانه کردند. با اینکه سال ها از آن دوران گذشته است اما می شود هنوز ردپایی از آن دوران را در چهره تکیده مادران شهدای محل، یا بر دیواره های مساجد و گذرهایی که به تصویر شهدا مزین شده است دید.  از بین پنج پسر خانواده خشم فر، مهرداد پسر بزرگ خانواده به شهادت رسید. پدر، مادر، برادرها و خواهرها 13 سال منتظر شدند تا خبری از او برسد، پسر بزرگ خانواده در این سال ها مفقودالاثر بود.  «معصومه آهنگی» که خودش را «هما» معرفی می کند زن میان‌سال شوخ‌طبع و خوش‌زبانی از اهالی گیلان است که با وجود سال ها سکونتش در تهران هنوز لهجه شیرین گیلکی را می توان از آهنگ صحبت هایش شنید. در بین لبخندها و شوخی ها هنوز هم وقتی از پسرش صحبت می کند بغض راه گلویش را می بندد و صدایش عوض می شود. تعریف می کند که «مهردادش 17 ساله بود و هنوز ریش و سبیل هایش درنیامده بود که به جبهه رفت. وقتی خواست از پدرش رضایت بگیرد پدرش گفته بود آخر مادرت مریض است می خواهی او را رها کنی و بروی؟ گفته بود خدا هست.»  ویژگی های شهید خشم فر بی شباهت به دیگر شهدا نیست، مادر می گوید: «اخلاق خوبی داشت، با خدا و بانماز بود، همیشه احترام ما را نگه می داشت، همیشه دوست داشت شهید شود، می گفت دلم می خواهد گمنام شهید شوم، اگر شهید شدم دوست ندارم جنازه ام برگردد.  با پول دستفروشی بچه های محل را به پارک می برد  بچه های کوچک را به حسینیه اعظم می برد و درس قرآن می داد. با پولی که از دست فروشی درمی آورد بچه ها را پارک می برد. یکبار پدرش پولی که برای بچه ها کنار گذاشته بود را به اشتباه برداشت که خیلی ناراحت شد و زود مبلغ را پس گرفت.»  بنده خدا که باشیم خداوند هم به خواست بنده اش جامه عمل می پوشاند، 13 سال گمنامی برای مهرداد همان خواسته ای بود که پیش از شهادت به مادر گفته بود. البته این بی تابی های مادر بود که پیکرش را بعد از سال ها انتظار به خانه برگرداند. مادر در این‌باره تعریف می کند: «مهرداد سه بار به جبهه رفت، وقتی خبر مفقودالاثری‌اش را دادند دعا می کردم که اسیر شده باشد، اما بعد 13 سال یک اسکلت و چندین استخوان پا و پوتین هایش برایم برگشت. مدتی قبل از اینکه خبر دهند پیکرش تفحص شده، یک روز خانمی به پشت من زد و گفت نگران نباش فرزندت به زودی می آید.»  شلیک تیر به سمت نماینده مجلس!  شیطنت هایش مثل باقی بچه ها بود، اما مادر، فرزند ارشدش را جور دیگری دوست داشت، اگر بچه ها باهم کار اشتباهی انجام می دادند و قرار بر تنبیه بود مهرداد کمتر تنبیه می شد همه این ها به خاطر اخلاق خوبش بود. با این حال جوان بود و شیطنت هایش را هم داشت. مادر تعریف می کند: «یکبار مراسمی در مسجد محله گرفته بودند و مهرداد را مامور محافظت از نماینده مجلسی که به مراسم دعوت شده بود کردند. اسلحه ای هم به او دادند که مراقب باشد. در حین مراسم حوصله اش سر می رود و شروع به بازی کردن با اسلحه می کند که یک لحظه دستش به ماشه می رود و تیری به سمت محراب شلیک می کند. مهرداد که دست گل به آب داده بود به سمت خانه فرار می‌کند و محافظ ها هم دنبالش می‌افتند.»  با مجروحیت می خواست به جبهه برگردد  جبهه ها هوش از سرش برده بود، آنقدر که حتی در دوران نقاهت پس از مجروحیت هم منتظر فرصتی بود تا به جبهه برگردد. مادر می گوید: «به صورتش ترکش خورده و باید مدتی در بیمارستان بستری می بود، با اینحال نماند و به جبهه برگشت. هرچه گفتم نرو گوش نکرد گفت بچه ها منتظرم هستند. قرار شد دو روز در تهران بماند و چند روزی هم به دیدن مادربزرگش در شمال برود. یک روز که گذشت پشیمان شد، گفت شمال نمی روم شاید مادربزرگ فکر کند که از او پول می خواهم.»  مادر درباره آخرین وداعش با مهرداد می گوید: «آخرین باری که قرار بود به جبهه برود می گفت نمی دانم چرا پاهایم توان رفتن ندارد. رفت و دیگر برنگشت. بعد از شهادتش «علی نوری» از دوستانش به دیدنم آمد و گفت کارم دارد. گفتم با مهرداد بودی؟ حالش خوب است؟ دیدم بغض می کند. عصبانی شدم که درست حرف بزن بفهمم چه شده، بغض راه گلویش را بسته بود. تعریف کرد با مهرداد باهم بودیم ولی او جلوتر از من بود که شهید شد. وقتی که رفت من و پدرش همزمان خواب دیدیم دستمان به برق خورده و دو تکه شده است، از همینجا فهمیدیم ممکن است اتفاقی بیافتد.»  ما جاماندیم  خانه شهید قدمی درست دیوار به دیوار خانه شهید خشم فر است، از یک کوچه با سه خانه، دو خانه، شهدایی را تقدیم اسلام کرده اند، مادر می گوید: «مهرداد که به شهادت رسید، شهید قدمی خیلی افسوس می خورد، می گفت دوستان رفتند و ما جاماندیم، یکبار گفتم تو دوتا بچه داری، کجا می خواهی بروی؟! گفت هرکس در جای خودش باید خدمت کند.»  عاشق خمینی(ره) بود  پدر شهید با وجود اینکه مریض احوال است با دقت، طوری که انگار اولین بار است خاطرات پسرش را از زبان همسر می شنود به صحبت ها گوش می دهد و در پایان حرفهایمان پدر هم چند کلامی صحبت می کند و می گوید: «مهرداد عاشق امام خمینی(ره) بود. هرچه او می گفت را گوش می داد. بچه خیلی زرنگی بود. توی برف و سرمای آن سال ها در جماران نگهبانی می داد به خانه که می آمد دیگر یخ کرده بود. می گفت من برای رضای خدا می روم برای همین راضی هستم. میلیون ها سال است که برخی انسان ها خدایی هستند و برای خدا کار می کنند و برخی بنده شیطان هستند.»  او به مدافعان حرمی اشاره می کند که در کشوری دیگر در حال جنگ با تکفیری ها هستند و ادامه می دهد: می بینم که جوان ها از شهرهای مختلف برای جنگ به سوریه و عراق می روند، هرکس چیزی می گوید ولی من اعتقاد دارم این ها برای دفاع از اسلام و آیینشان می روند، برای رضای خدا می روند. اگر می جنگند برای ما می جنگند.» ]]> تاريخ و حماسه Wed, 11 Oct 2017 09:30:51 GMT http://asremrooz.ir/vdcgy79xzak9qy4.rpra.html کدام رئیس جمهور از تهدیدهای آمریکا می‌ترسید؟ http://asremrooz.ir/vdcjmoe8muqevhz.fsfu.html به گزارش عصر امروز تهدید نظامی از سوی آمریکایی‌ها از اول انقلاب تاکنون ادامه داشته است، اما این تهدیدهای توخالی هیچ‌گاه به واقعیت نپوسته است. در برخورد رؤسای جمهور با این تهدیدها نکات جالبی وجود دارد. یکی از این نکات را، مقام معظم رهبری در سال ۱۳۸۹ و در دیدار با کارگزاران نظام بیان می‌کنند. ایشان می‌فرمایند:  بنده به شما عرض میکنم و بیشتر از همه کس من میدانم؛ در دوره‌ی به نظرم ریاست جمهوری کلینتون بود که تهدید نظامی به‌قدری شدید بود که رئیس جمهور محترم آن روز به من غالباً این را میگفت که مثلاً بیائیم فکری بکنیم، کاری بکنیم؛ حیف است که بیایند حمله کنند، کارهائی را که انجام دادیم، ساخت و سازهائی را که انجام دادیم، بزنند از بین ببرند؛ یعنی احتمال حمله کم نبود؛ تهدید میکردند و میگفتند. در همین دوره‌ی ریاست جمهوری قبل از دوره‌ی نهم، تهدیدهای نظامی گاهی به‌قدری شدید میشد و تکرار میشد از طرف دشمن که حسابی دست‌اندرکاران داخلی را دچار رعب میکرد. جلساتی وجود داشت که حالا فراوان خاطراتی از آن وقت ما داریم؛ من از آن وقت یادداشتهائی دارم. تهدید نظامی همیشه بود؛ اینجور نبود که وجود نداشته باشد. [۱]  ۱- http://farsi.khamenei.ir/memory-content?id=۲۱۷۰۹ ]]> تاريخ و حماسه Wed, 11 Oct 2017 05:48:48 GMT http://asremrooz.ir/vdcjmoe8muqevhz.fsfu.html مویش را در تابوت شانه و دعا کردم حضرت زهرا (س) دامادش کند http://asremrooz.ir/vdcamanuo49n6a1.k5k4.html به گزارش عصر امروز، 20 سالش نشده بود که به سوریه رفت. جشن تولد 20 سالگی‌اش را بین مدافعان حرم در سوریه گرفت. سه روز بعد از آن، به خیل شهدای مدافع حرم عقیله بنی‌هاشم پیوست. قبل از آن رشته مکانیک دانشگاه آزاد واحد تهران غرب قبول شده و ثبت نام کرده بود، اما برای دانشگاه اصلی تلاش زیاد کرده و دوره‌های مختلفی را گذرانده بود. به همین دلیل از این دانشگاه، مرخصی تحصیلی می‌گیرد و راهی سوریه می‌شود. مثل همه جوان‌های امروز به ظاهرش نیز خیلی اهمیت می‌داده و همیشه شیک و مرتب بوده است، طوری که در جیب لباس رزمش، شانه بوده است. «شوق پرواز» فیلمی بود که او را متحول کرد و باعث شد در راه شهدا قدم بگذارد. شهید مدافع حرم «سید‌مصطفی موسوی» متولد 18 آبان سال 74 در تهران بود. او داوطلبانه برای دفاع از حریم عقیله بنی‌هاشم و مردم مظلوم سوریه راهی آن دیار شد و در 21 آبان سال 94 توسط تروریست‌های تکفیری به شهادت رسید. گفت‌وگوی «زینت‌السادات موسوی» مادر این شهید با «فرهیختگان» را در ادامه می‌خوانید:  چه سبک زندگی و روش تربیتی شما و پدرش باعث  شد پسرتان در مسیر شهدا قدم بگذارد؟  به این شکل نبودیم که حتما خیلی مقید باشیم به مسجد برویم یا‌ کارهای خاصی انجام دهیم و زندگی معمولی خودمان را می‌کردیم و به همان شکل که پدر و مادرهایمان بودند، رفتار می‌کردیم؛ نماز می‌خواندیم و روزه می‌گرفتیم یا  به سوال‌هایی را که راجع به ائمه بود توضیح می‌دادم. به نظر‌م بهترین الگو برای فرزند، پدر و مادر هستند. هر کاری آنها انجام دهند بچه نیز همان را انجام می‌دهد. موردی که به نظرم بسیار مهم است، لقمه حلال است.  علاقه آقا مصطفی به شهدا از کجا نشات گرفت؟  سال 92‌ که سریال شوق پرواز از تلویزیون پخش شد با اینکه به تلویزیون خیلی علاقه نداشت، اما نسبت به دیدن این سریال خیلی علاقه نشان داد و پیگیرش بود. بعد از دیدن این سریال یکباره متحول شد و دنبال مطالب در اینترنت و کتاب‌ها درباره شهید بابایی رفت. هر مطلبی را که راجع به وی بود جمع‌آوری  و مطالعه می‌کرد و سر مزارش در قزوین می‌رفت. حتی به عشق شهید بابایی دنبال خلبانی رفت و به قدری عاشق شهید بابایی شد که می‌گفت «دوست دارم مثل شهید بابایی و شهید دوران، شهید شوم.» به شهید پلارک هم علاقه زیادی داشت و اگر یک هفته بهشت زهرا می‌رفت‌، حتما سر مزار شهید بابایی می‌رفت. بعد به شهید چمران علاقه پیدا کرد و مطالب این شهید را به دیوار اتاقش می‌زد و هر کتابی را که راجع به این شهید بود مطالعه می‌کرد. سپس به شهید آوینی علاقه‌مند شد.  درسخوان هم بود؟   از روز اول علاقه شدیدی به درس خواندن داشت. هیچ وقت برای درس خواندن به من وابسته نبود و همیشه معدلش 20 بود.  با توجه به سنی که داشت چقدر به آراستگی و ظاهر توجه داشت؟  همیشه می‌گفت «مومن واقعی باید آراسته باشد.» شلوار لی و لباس سفید می‌پوشید. همیشه قبل از بیرون رفتن حمام می‌رفت و لباس‌هایش را اتو می‌کشید و عطر مخصوصی استفاده می‌کرد. حتما کفش‌هایش را واکس می‌زد. موهایش را فرم خیلی خاصی سشوار و اتوی مو می‌کشید و به آراستگی ظاهر خیلی علاقه‌ داشت و شیک و مرتب بیرون می‌رفت.  از چه سالی وارد بسیج شد؟  در مدرسه عضو بسیج بود. از سال 92 حضورش در بسیج مسجد «باب الحوائج» محل‌مان خیلی پررنگ شد. به خلبانی خیلی علاقه داشت. اواخر سال 93 وارد بسیج هوابرد شد که با شهید عسگری آشنا و دوست شد.  سر کار هم می رفت؟  از 16 سالگی تابستان‌ها که مدرسه نمی‌رفت، با پسرخاله‌هایش که در کار رنگ‌کاری و رویه‌کوبی مبل بودند، سرکار رفت. برخی اوقات هم گچ‌کاری می‌کرد. سال 85 به بیماری سختی مبتلا شدم و شفای مرا از امام رضا گرفت. نذر کرده بود اولین حقوقی که بگیرد مرا به مشهد ببرد. اواخر تابستان همان سال اول که سرکار رفت، من را با خرج خودش مشهد برد.  از چه زمانی درباره سوریه و مدافعان حرم صحبت می کرد؟  از سال 92 این صحبت‌ها خیلی پررنگ شد. در کامپیوتر فیلم‌های داعش را ‌داشت و نگاه می‌کرد. من عصبانی می‌شدم و می‌گفتم «این فیلم‌ها را نگاه نکن، قساوت قلب می آورد.» می‌گفت «مامان من می‌خواهم مدافع حرم شوم.» چون سنش کم بود به حرف‌هایش می‌خندیدم و می‌گفتم «حالا هر وقت رفتی و برگشتی، برایم تعریف کن.» می‌گفت «می‌خواهم آنقدر نگاه کنم تا عادی شود. داعشی‌ها با انتشار شکنجه‌ها می‌خواهند کاری کنند که ما بترسیم.»  کم کم زمزمه‌های رفتن به سوریه شروع شد، ولی من اصلا جدی نمی‌گرفتم. البته وقتی وارد هوابرد شد پدرش به من گفت «مصطفی برای سوریه رفتن نقشه دارد و اگر نمی‌خواهی سوریه برود، نگذار هوابرد برود،» اما من گفتم «‌نه جوان است و یک حرفی می‌زند.»  در مورد شهادت صحبت می‌کرد؟  عاشق شهادت بود. فیلم لحظه شهادت یکی از شهدای مدافع حرم را که می‌گفت «دارند صدایم می‌کنند» را می‌دید و می‌گفت «ببین چقدر قشنگ دارد شهید می‌شود، امام حسین(ع) دنبال آدم می‌آید. خوش به سعادتش، یعنی شهادت آنقدر لذت دارد.» می‌گفت «‌حضرت زینب(س) من را دعوت کرده است.» دو بار اشتباهی به او زنگ زده بودند که برای سوریه به جلسه محرمانه برود، چون  فرمانده‌اش گفته بود کسی به مصطفی نگوید. می‌گفت «مامان دوبار اشتباه زنگ زده‌اند، یعنی دعوت شده‌ام، باید بروم. کارهای من دست خودم نیست.»  چطور شما اجازه دادید که سوریه برود؟  شب قبل از رفتن در پذیرایی نشسته بودیم که پدرش را صدا کرد و به اتاق خودش برد. از لای در نگاه کردم و دیدم  پدرش کاغذی را امضا کرد. من به شدت عصبانی و ناراحت شدم که مصطفی برگه را پاره کرد و در سطل آشغال اتاقش ریخت. به پدرش گفتم «من همین یک پسر را دارم.» اما او گفت: «‌من دو سال جبهه بودم اتفاقی نیفتاد، مگر هر کسی سوریه برود، شهید می‌شود؟ مگر از حضرت علی‌اصغر و علی‌اکبر امام حسین(ع) عزیزتر است؟ به خدا توکل کن.» من گفتم «اگر برود، شهید می‌شود.» بعد از پاره کردن رضایت‌نامه خیالم راحت شد، ولی یک رضایت‌نامه آماده دیگر داشت و به پدرش گفته بود «تا مامان ندیده امضا کن» که پدرش سریع امضا کرده بود. به  دلیل سن کمش فرمانده رضایت‌نامه خواسته بود. در نهایت گفت «‌مطمئن باش می‌خواهند اطراف تهران بروند.» فردای آن روز از هوابرد با پدرش تماس گرفته و از رضایت دادن او پرسیده بودند که گفته بود «سیدمصطفی عاشق شده است. شما هم اگر نبرید به طریقی می‌رود.»  به پدرش حرف خاصی زده بود؟  شب قبل از رفتن با پدرش خداحافظی کرده و گفته بود «‌من دارم می‌روم. عملیات بزرگی است و گفته‌اند احتمال برگشتن صفر درصد است.»    همان سال دانشگاه قبول شده بود؟  بله رشته مکانیک دانشگاه آزاد تهران غرب قبول شده و تمام وسایل و کتاب‌های درسی و غیر‌درسی را خریده و ثبت‌نام هم کرده بود. ‌گفت «مامان می‌خواهم دانشگاه بروم، اگر شنیدی من سوریه رفتم، بدان برمی‌گردم، نترس نمی‌خواهم بمیرم، خیالت راحت.» در‌واقع از این طریق می‌خواست به من آرامش دهد. اما من فکر می‌کردم مثل همان حرف‌های همیشگی است که می‌زند. برای سوریه رفتن همراه فرمانده‌اش به دانشگاه رفته و به سختی به عنوان زیارت، مرخصی گرفته بود.  چه روزی به سوریه رفت؟  چهارشنبه 15 مهر از تهران به سوریه پرواز کرده بودند، ولی شنبه 11 مهر از خانه رفت و ما دیگر او را ندیدیم. این چند روز را در پادگان خوابیده بود تا او را جا نگذارند و هیچ تماسی هم دیگر با ما نگرفت. فکر می‌کردم می‌خواهد اطراف تهران برود. روز شنبه موقع اذان ظهر سریع نمازش را خواند و گفت «نمی‌خواهی نماز بخوانی؟» چند بار این را تکرار کرد. پیش خودم گفتم چه عجله‌ای دارد و فکر کردم می‌خواهد مثل قبل مهرش را جای مهرم بگذارد و نماز بخواند. این اواخر بعد از نماز خواندنم، مهرش را جای مهر‌م می‌گذاشت و نماز می‌خواند و بعد دستانش را بالا می‌گرفت و می‌گفت «مامان راضی شو.» رکعت اول نماز که بودم صدای کمربندش را شنیدم. پیش خودم گفتم دارد می‌رود. سجده رکعت دوم که رفتم، با صدای خیلی بلند گفت «مامان من رفتما» و در را بست. همان لحظه ته دلم خالی شد و گفتم نکند سوریه می‌رود، چون همیشه موقع رفتن با خنده و شوخی خداحافظی می‌کرد و بعد از کلی مرتب کردن ظاهرش، منتظر می‌ماند صدقه دهم. نماز را سریع خواندم و در را باز کردم که دیدم رفته، پنجره سمت کوچه را باز کردم که دیدم نیست. به خدا سپردمش و هر چقدر تماس گرفتم دیگر جواب نداد و تلفن را اشغال می‌زد.  چه زمانی متوجه شدید که سوریه رفته است؟  تا 20 روز از رفتن سیدمصطفی به سوریه خبر نداشتم. به پدرش گفتم «‌نهایت این ماموریت‌ها 15 روز طول می کشد، چرا هنوز نیامده؟» پدرش گفت «رفته دمشق. از حرم دفاع می‌کنند، آنجا هم جنگ نیست؛ خیالت راحت.» یاد حرف پسرم افتادم که گفته بود «هر موقع فهمیدی من رفتم سوریه تمام خبرهای سوریه را دنبال کن و سخنان حضرت آقا را سطر به سطر برایم یادداشت یا ضبط کن.» بعد از آن دائم شبکه خبر را می‌دیدم. شب اخبار اعلام کرد اطراف حرم انتحاری زده‌اند. خیلی ناراحت شدم. پدرش گفت «مصطفی حلب است و برای اینکه ناراحت نشوی، نگفتم.» گفتم «آنجا هم جنگ است.» پدرش گفت «دیگر رفته و خدا را دارد.»  چه روزی شهید شد؟  سیدمصطفی غروب پنجشنبه 21 آبان سال 94 مصادف با آخرین روز ماه محرم شهید شد.  چه کسی به شما اطلاع داد؟  روز جمعه به پدرش اطلاع داده بودند و او به معراج رفته و پیکر پسرم را دیده بود. برای اینکه مرا آماده کند به من می‌گفت«خواب پریشان دیده‌ام. فکر می‌کنم برای مصطفی اتفاقی افتاده است.» من خیالم راحت بود برمی‌گردد. گفت «تو چقدر بی‌خیال هستی؟»گفتم «مصطفی به من گفته برمی‌گردد، تا حالا از او دروغ نشنیده‌ام، برمی‌گردد.» و صدقه کنار گذاشتم. خبر را به من نگفت ولی همه فامیل را با خبر کرده بود. حتی موقعی که می‌خواست بیرون برود، گوشی مرا به بهانه خراب بودن موبایلش با خود برد تا کسی با من تماس نگیرد. شنبه صبح برادرم و دختر خواهرم به همراه چند نفر دیگر از فامیل آمدند که چون صبح زود بود، تعجب کردم ولی بهانه‌ای آوردند. بعد چند نفر از خانم‌های بسیجی آمدند که من فکر کردم برای روضه آمده‌اند و گفتم «اشتباهی آمده‌اید.»آنان گفتند «نه درست آمده‌ایم.» یادم افتاد مصطفی گفته بود «اگر رفتم و از من خبری نشد، اصلا نگران نباش، چون سالم هستم ولی اگر دیدید عده‌ای آمدند، بدان که خبری شده است.» آنها گفتند «مصطفی مجروح شده.» که گفتم «نه اگر مجروح شده بود، شما الان اینجا نبودید.»یک لحظه حالم بد و سردردم شدید شد. احساس کردم الان می‌میرم؛ ولی انگار یک نفر در درونم مصائب کربلا و صبر حضرت زینب(س) را برایم یادآوری می‌کرد که دیگر نتوانستم یک قطره اشک هم بریزم. هر وقت می‌گفتند حضرت زینب(س)‌ بعد از واقعه کربلا فرمودند «ما رایت الا جمیلا» پیش خودم می‌گفتم  مگر می‌شود این همه مصیبت دید و این را گفت، ولی آن لحظه احساس کردم شهادت جز زیبایی نیست و تازه معنی آن جمله را فهمیدم.  وقتی پیکر پسرتان را در معراج دیدید درد دل خاصی کردید؟  خیلی با پسرم صحبت کردم و گفتم «‌تو به من کلک زدی، به من گفته بودی نمی‌خواهم بروم یا اگر بروم، نترس برمی‌گردم، برگشتی ولی چه برگشتنی؟» درست گفته بود، او گفت نمی‌میرم، نمرد، شهید شد و شهدا زنده هستند. گفتم «دامادت نکردم، حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) دامادت کنند.»   پول دور سرش چرخاندم و در دستش صدقه گذاشتم و گفتم «‌سفر آخرت در پیش داری، صدقه راهت گذاشته‌ام که ان‌شاءا... بی‌خطر باشد.» در معراج وسایلی را که در جیبش بود تحویل دادند. شانه همراهش بود، دیدم موهایش به هم ریخته و چون می‌دانستم روی موهایش حساس است، موهایش را شانه کردم. سر و صورتش را نوازش و از سر تا نوک پایش را لمس کردم. تیر به گلو، قلب و پهلوی سمت راستش اصابت کرده بود. در بهشت زهرا و زمانی که می‌خواستند پیکرش را به خاک بسپارند، به مداح گفتم «الان امام زمان(عج) در این مراسم حضور دارند، چون پسرم مدافع حرم عمه جانشان بود، به امام زمان بگویید «‌این شهید را از من قبول کنند و پذیرا باشند و ان‌شاء ا... سرباز خوبی برای امام زمان باشد.» ]]> تاريخ و حماسه Tue, 10 Oct 2017 05:53:01 GMT http://asremrooz.ir/vdcamanuo49n6a1.k5k4.html